خانه / مقالات / اشعار / مرثیۀ بانوی مدینه، سرودۀ استاد محمد قدسی

مرثیۀ بانوی مدینه، سرودۀ استاد محمد قدسی

شعر مرثیه برای حضرت زهرا (ع)

امشب کنار بسترش آهسته/ مولا برای فاطمه می گرید

روی حصیر ساده تک و تنها / پنهان میان زمزمه می گرید

***

­دلخور زشهر و مردم­ این شهرم/کس­ بر­ من­ و­ تو  مهر ­نمی­ورزد

ای سرو من! ز­خانه مرو بی­من/ زانوی من بدون تو می­لرزد

***

امن یجیب عشق علی، برخیز!/ بار دگر بگو به دلم آمین

این­آخرین­ دقایق­ دیدار­است/ امشب­کمی­کنار­علی ­بنشین

***

خالی­ مکن ­تو­ پشت ­مرا­ زهرا/ بی­ یاوری ­قسم­ به­خدا ­سخت است

تو تکیه­گاه ­شانة من بودی/ بی تو به ­شانه ،­شال ­عزاسخت است

***

وقتی نماز نافله می خوانی/ حال و هوای غار حرا دارم

ده ­رکعت ­نشسته بخوان ­امشب/ این­آخرین­ شب ­است­ تو­ را­ دارم

***

سوزم چرا­زخویش نپرسیدم/ پنهان زمن شمایل­خود­کردی

هر­صبح قد­خمیده­ زدی­ جارو/ دیوار­ را ­حمایل­خود­کردی

***

اکنون ­پس­از سه ­ماه بیا از من / بگذر­ اگر به روی ­تو آوردم

امشب ­ز روی ­مهر و وفا تا صبح/ جارو ­به دست،­ دور ­تو می­گردم

***

محرم ترین شکسته دلی­هایم/ پنهان مکن شکستن پهلو را

بگذار تا به اشک سرازیرم/ مرهم نهم جراحت بازو را

***

این­خانه نیست مهبط ­وحیانی­است­/کروبیان­ به­ راز­تو­ دمسازند

جبریلِ ­من ­مرو تو ­از این­خانه/ اینجا فرشتگان ­به­ تو می­نازند

***

زهرای من­ اگر­تو بمانی­،کس/ بر من میان­کوچه نمی­خندد

من قول ­می­­دهم به تو، بر دستم/ دیگر­کسی­طناب نمی بندد

***

این مهر­همسری که به­ جای خود/ زهرا مرا تو کعبة آمالی

می بینمت­که ­بعد ­دو ماه ­امشب/ داری­ قرار ­وصل ­و­ چه­ خوشحالی

***

گفتی شبانه جسم مرا بردار/ تشییع شب سؤال برانگیز است

در کار­دشمنان­تو رسوایی­است/ اما­ برای شیعه اَبَد خیز است

***

گفتم زپیش چشم من و طفلان/ پنهان کنند چادر خاکی را

طاقت نیاورم که زد آن ناپاک/ اسطورة طهارت و پاکی را

***

گفتم­ به­کودکان­که­در­این­شبها/ ممنوع­گریه­های­صدادار است

اما بریده گریه امانم را/ آخِر مقابلم تن تبدار است

***

هجده­ورق­کتاب­ دلم ­بودی/ ای­ برگ­آخرین­چه ­غم ­انگیزی؟

ای نو بهار عشق علی پیداست/ امشب درآستانۀ پائیزی

***

اینان که از تو غصب فدک کردند/ اَلهاکُمُ التَکاثُرِ قرآنند

این قوم­ پشت­پا زده بر­کوثر/ این­سوره­ را ­مگر­که نمی­خوانند؟

***

ای­میخِ ­در­چرا­ تو نکردی­ رحم/ بر­سینه­ای­که­ از­ همه­ سو ­غم داشت

آن­پیکر ­لطیف ­چو­  برگِ­ گل/ این­زخم سینه­ سوز­تو­ را­کم داشت

***

قدسی چو­ خواست شعر­تو را گوید/گفتم ردیف ­و­ قافیه دلگیراست

وقتی زبان به مرثیه ات بگشود/ دیدم زعرش واژه سرازیر است

بازدیدها: 35

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده + 13 =