خانه / مقالات / اشعار / مثنوی نیاز بر آستان رضا (ع) سرودۀ استاد قدسی به مناسبت میلاد هشتمین خورشید آسمان امامت و ولایت امام رضا (ع)

مثنوی نیاز بر آستان رضا (ع) سرودۀ استاد قدسی به مناسبت میلاد هشتمین خورشید آسمان امامت و ولایت امام رضا (ع)

نیاز برآستان رضا (ع)

یارب دعای خسته دلان مستجاب کن

از خُمِّ هشتمین ، به سبویم شراب کن

مارا که درد عشق و بلای خمار کشت

با غمزة ای ، کرشمة چشم نگار کشت

این گوهر یگانة ما را زما مگیر

در عاشقی بهانه مارا زما مگیر

گر می فروش حاجت رندان روا کند

رنج خمار هرشب مارا دوا کند

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا

در سایة تو روی کند سوی کبریا

من خار بوستان تو در باغ سرمدم

اینجا ز بامداد ازل با تو آمدم

ای سالکان به عهد امانت وفا کنید

امشب مرا کبوتر کوی رضا(ع) کنید

آقا به هرکجا که خدا خواست رفته ام

در صحن هر امام که هر جاست رفته ام

دیدم که باز مرقدتان چیز دیگری است

حال و هوای مشهدتان چیز دیگری است

آقا بریز باده زِخُمِّ هوالغفور

در کام من که آمدم امشب، زراه دور

چون حسن عاقبت، نه به رندی و زاهدی است

بازار عشق گرم زکالای شاهدی است

دارم زبان به زمزمه نعم الحبیب را

حس می کنم حضور غریبَ القریب را

آوای آسمانی من !یا ابا الجواد(ع)

فریاد بی زبانی من! یا اباالجواد(ع)

ای جبرئیل نام حبیب مرا بیار

بی طاقتم به درد، طبیب مرا بیار

هفت آسمان و هفت زمین را تو مایة ای

ارکان عرش را به حقیقت تو پایه ای

خورشید هشتمینِ سپهر امامتی

قد قامت نمازی و صدها قیامتی

اینجا گدا و شاه ، فقیران این درند

افلاکیان به خاک نشینان برابرند

گلدسته ها شبیه به یک دست پرنیاز

از آستین برآمده بر آستان راز

کروبیان به کوی تو احرام بسته اند

لاهوتیان تو را به تماشا نشسته اند

از قبة شما به فلک نور می رسد

بر زائران، تجلی صد طور میرسد

شب ها ستارگان به شما اقتدا کنند

سوسو زنند و نام شما را صدا کنند

لاهوتیان پرندة عرش آشیانتان

ناسوتیان ازل به ابد میهمانتان

اینجا فرشتگان همه پروانه می شوند

یا ابن البتول گفته و دیوانه می شوند

در کعبه مقتدای  مناجاتیان توئی

مقصود ما زپیر خراباتیان توئی

فوج فرشتگان به ارادت دخیلتان

هر زائر شکسته دلی جبرئیلتان

در آستان قدس تو جای ملال نیست

ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست

تا مفتخر به رتبة پابوسیت شدم

کشتی نشستۀ شب فانوسیت شدم

با چشم خود به شهر غزل می بری مرا

تا چشمه های شیر و عسل می بری مرا

شعر و قصیده و غزلم رد پای توست

مفعول فاعلات فعولن برای توست

آقا مرا کجا دمی از یاد می بری

هر شب کنار پنجره فولاد می بری

بر جسم مرده ام به خدا روح می دمی

شوق وصال بر دل مجروح می دمی

گر با تو یک نفس بنشینم چه می شود

از باغ وصل غنچه بچینم چه می شود

بستم امید برتو که بالائیم کنی

آمادة شفاعت زهرائیم کنی

وقتی که با نقاره مرا نام می بری

طشت مرا به شوق، سر بام می بری

با آن که مجرمیم و به ما رو نمی کنی

پیش غریبه دست کسی رو نمی کنی

اشکم به حلقه های ضریحت دخیل بست

خرمای شوق ،دست مرا بر نخیل بست

پیش تو  عقده های دلم را گریستم

یک یک کبوتران حرم را گریستم

دستی به حلقه های ضریح تو بسته ام

دست مرا بگیر که در خود شکسته ام

اشک مرا به پای ضریحت شماره کن

بر دست و پاشکستة کویت نظاره کن

هر قطره اش نشانه که من بنده توام

از جرم من مپرس که شرمندة تو ام

اینجا دعای هیچ کسی رد نمی شود

آن را که انتخاب کنی بد نمی شود

اینجا کسی کجا به کسی گیر می دهد

اذن دخول، اشک سرازیر می دهد

ناجورها به لطف شما جور می شوند

آن کینه های کهنه زدل دور می شوند

وقتی تمام عشق برایم دعا کند

ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

امشب فقیر و خسته به درگاهت آمدم

با آن که پر گناه ترینم ، مکن ردم

آقا اگرچة هیچ به دردت نمی خورم

از دامن تو دست ارادت  نمی برم

پیش تو کمتر از بچه آهو که نیستم

کمتر از آن کبوتر یاهو که نیستم

هو یا اباالجواد مدد کن به زائرت

ایمان بده به زائر در عشق کافرت

بیگانه نیستم منم آن آشنای تو

باد صبا رسانده به هوشم ، هوای تو

دریای من! بدون شما من کویریم

بی گرمسیرلطف شما ،سرد سیریم

آهو و دشت نزد شما جز بهانه نیست

جز دست مهربان شما در میانه نیست

امشب تمام هستی من دست خواهش است

در آستان عفو تو، غرق نیایش است

ناخوانده میهمان تو والله نیستم

در شاهراه کوی تو ،گمراه نیستم

سوی تو آمدم که شناسائیم کنی

بر خوان لطف خاص پذیرائیم کنی

آقا به حق حضرت معصومه خواهرت

بر لحظه ای که گشت جسارت به مادرت

بخشیدن از شما و تمنا زسوی ما

بگشوده ای تو بال و پر آرزوی ما

امن یجیب عشق ! تو مارا زخود بدان

امشب کمی کنار دلم  بیشتر بمان

شمس الشموس من! من از اینجا نمی روم

صد بار اگر برانیم آقا نمی روم

من رخصت حضورگرفتم، ردم نکن

ای مایة امید ،رد از مشهدم مکن

 

 

 

بازدیدها: 52

همچنین ببینید

شعر «بازهم از لابلای لحظه ها» سرودۀ استاد محمد قدسی

باز هم ،از لابلای لحظه ها باز هم ،از لابلای لحظه ها یک نفر دارد ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوزده + بیست =