خانه / مقالات / اشعار / شعر «آغاز غدیر » سرودۀ استاد محمد قدسی به مناسبت عید غدیر خم

شعر «آغاز غدیر » سرودۀ استاد محمد قدسی به مناسبت عید غدیر خم

آغاز غدیر

من از غیب مشیت خانة دادار می آیم

از آن خلوت برون در عالم انوار می آیم

سحرگاه  قِدم یکدم کنار مصطفی ماندم

از آن دارالامان همراه آن دلدار می آیم

————————

درنگی کردم آدم را ز آب و گل در آوردم

به حکم عشق حوا را برایش همسر آوردم

دمیدم روح در او تا که مسجود ملائک شد

زصفوت بهر او با علم اسما افسر آوردم

——————–

منم آن نفس واحد در درون آدم و حوا

منم مقصود و مقصد از همه دنیا و مافیها

منم اول منم آخر ازل باطن ابد ظاهر

به پیدائی نهانم باز در عین نهان پیدا

————–

چو بر ناسوت قدوسم چو بر لاهوت سبوحم

فلک یک قطره از بحرم ملک یک شمه از روحم

به رتبت انبیا را در دل طوفان شرک و شک

منم کشتی منم دریا منم فانوس من نوحم

——————-

به بستان ازل رعناترین سرو خرامانم

دو عالم یک عرض از جوهر خورشید رخشانم

من آن ابرم که بر میدارم آب از لجة واجب

شود سیراب دشت عالم امکان زبارانم

—————–

بنی آدم چه می داند که من محبوب اللهم

تمام آفرینش چهره می ساید به درگاهم

برون از جلوه ام یک ذره از عالم نمی بینی

زعلم اولین و آخرین بی پرده آگاهم

——————-

کمان قاب قوسین است محراب دو ابرویم

نشان عروه الوثقی است در هر تاری از مویم

من آن تمثال لاهوتم به سُبحانَ الَّذی اَسری

که حق بگشود در چشم پیمبر پرده از رویم

——————–

من آن منظور از هذا البلد در سرِّ والتینم

به موسی داده ام پیغمبری در طور سینینم

من آن کاف و من آن ها و من آن یا و من آن عینم

من آن صاد و من آن قافم، به قرآن قلب یاسینم

————————-

تمام انبیا نورند و من نورٌ علی نورم

تمام اولیا سرند و من اسرار مستورم

بر این هفت آسیا قطبم ، عَلِیَّم عالِیَم اَعلا

امام حق، زکُلُّ شَیئٍ اَحصَیناهُ منظورم

——————-

منم الهام بخش عَلَّم الاسماء در آدم

سلیمان را نگین حشمتم در جدول خاتم

منم در مکتب پیغمبران تفسیر ما اَوحی

چه در گهواره با عیسی چه در محراب با مریم

———————-

براق کاف و نون از لامکان بر هر مکان راندم

سپس اِنّا عَرَضنا را به گوش آسمان خواندم

چو انسان زان میان در سینه جا داد آن امانت را

نهال مهر خود او را به باغ سینه بنشاندم

———————-

به خلوتگاه اَو اَدنی نبی را همزبان بودم

از آن اول گواه خلقت کون و مکان بودم

نهانی در نهاد انبیا توحید دم دادم

ولیکن با پیمبر هم نهان و هم عیان بودم

———————-

به آدم آیة لا تَقرَبا را من ندا دادم

هبوطش سوی خاک از بارگاه کبریا دادم

پس از صدسال اشک و ناله و آه از غم غربت

طریق توبه را من یاد آن بی هم نوا دادم

——————–

به کشتی نوح را در قلب طوفان ناخدا بودم

میان آتش ابراهیم را سَدِّ بلا بودم

کنار نیل موسی را عصا دادم به کف گفتم

بزن بر رود و چون ره باز شد من رهگشا بودم

————————

فُوادِ اُمِّ موسی فارغ از آرامش من شد

کتاب دلبری منظوم از ویرایش من شد

منم آن پرتو حسنی که با یک جلوه ، بی ساقی

لب عشق از دم صبح ازل دردی کش من شد

———————

به قلب مادرموسی ز وحی افکندم آن باور

که اندازد به رود نیل آن نوزاد نیک اختر

من آن سو برگرفتم از دل امواج موسی را

تلاطم رفت و دریا ماند و طفل و دامن مادر

————————

به کوه طور دادم در کفش الواح وحیانی

چهل شب بردمش در خلوت یاهو به مهمانی

قرار ما از اول بود سی شب لیکن از رحمت

پی اتمام کارش، دادمش ده روز پایانی

——————–

به رویا خواندم ابراهیم را با وحی ربانی

که اسماعیل را آرد به مقتل، بهر قربانی

به تیغش گفتم از آن پس گلویش را مبر هرگز

نباید رسم گردد این در آئین مسلمانی

————————–

به یوسف این ندا دادم  مرا داری چه غم داری؟

به قعر چاه کنعان می کنم از تو هواداری

منم در لحظه های دل پریشانی کنار تو

تو را روزی رهانم زین بلای سخت و دشواری

———————

به سوی مصر عزت بردمش زان چاه کنعانی

زتشویش غلامی بردمش بر تخت سلطانی

زکنعان جمله اخوان را کشیدم سوی درگاهش

که پیش او ز روی عجز بگذارند پیشانی

———————–

به دریا بهر یونس مجری امر خداوندم

تنش را بعد از آن نفرین به کام ماهی افکندم

نهادم بر لبش تسبیح و بعد از ذکر سُبحانَک

به خشکی بردمش , من آن رهائی بخش از بندم

—————————

دل داوود با تسبیح سبحان آشنا کردم

خطاب یا جِبالُ اَوِّبی بر کوه ها کردم

به دستش دادم آن اعجاز و کردم نرم آهن را

دم مرغ هوا را با نوایش هم نوا کردم

——————–

کرامت بین که عیسی را دم جان زنده کن دادم

به عبدالله گفتن کام او در مهد بگشادم

اگر بی همسر آبستن به عیسی می شود مریم

دم روح القدس را من در او یک لحظه دم دادم

————————–

نهادم سنگ خصم افکن به منقار ابابیلان

فروبارید خشم حق به شاه و لشکر پیلان

هر آن کو از ولایم روی گرداند سزا بیند

به محشر جای او باشد میان جمع سجیلان

———————–

کنون سوی غدیر خم براق شوق می رانم

که اَمر بَلِّغ آمد بر رسول آن جان جانانم

ببر بالا علی را ای  نبی بر عرش دستانت

گرفت و گفت اکنون خطبة مَن کُنتُ می خوانم

—————————-

علی مولاست هر کس را که من باشم بر او مولا

گرفتم بر سر دوشش که پیداتر زهر پیدا

به بام دست من بینید برق آفتابش را

که تا کس را نماند زهرة انکار یا حاشا

—————————

برای بیعتم هر کس که بود آنجا مهیا شد

زبان سامری هم وا به بَخٍّ بَخٍّ آنجاشد

درون آستین گوساله پنهان کرده بود اما

نمی دانست جز من هیچ کس تا آنکه رسواشد

———————–

علی جان گرچه مارا در غمت سرگشته می داری

مبادا بی غمت مارا به حال خویش بگذاری

چونامت برزبان باشد دعای صبح و شام ما

از این پیمانه   مستیم و نمی خواهیم هشیاری

—————————

تو آن وحیی که جبرائیل شد مامور تنزیلش

کتاب آفرینش را توئی تفصیل و تاویلش

چو قرآن را تلاوت می کنم در خویش می بینم

که جاری می شوی در رَتِّلِ القُرآن و ترتیلش

——————–

تو وحدت را به کثرت با سر زلفت گره بستی

ازل را در ابد کردی ابد را بر ازل بستی

دمت در صور اسرافیل عالم را کند فانی

دگر بار از دمی دیگر عدم را می دهی هستی

——————-

درخت کُن فَکان سر سبز از نام تو می ماند

بهار سرمدی، سرمست از جام تو می ماند

به زندان تو در بندیم و آزادی نمی خواهیم

دل عشاق با یاد تو در دام تو می ماند

———————

به وقت مرگ بر بالین هر کس می نهی پارا

بدین فضل و عنایت رستگاری می دهی مارا

خوشا بر حال عزرائیل با این منصب والا

که با هر قبض روحی پای می بوسد تو مولارا

———————-

مرا دردیست بی درمان که پایانش نمی بینم

به سویت راه بگشا از عنایت بهر تسکینم

شود توفیق اگر یارم برآرم کام دل قدسی

ببینم روی مولا را شبی در خواب رنگینم

بازدیدها: 62

همچنین ببینید

شعر «بازهم از لابلای لحظه ها» سرودۀ استاد محمد قدسی

باز هم ،از لابلای لحظه ها باز هم ،از لابلای لحظه ها یک نفر دارد ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − ده =