خانه / مقالات / اشعار / مثنوی شام غریبان سرودۀ استاد محمد قدسی

مثنوی شام غریبان سرودۀ استاد محمد قدسی

 

شام غریبان حسین جانم

شام بود و نینوا و نورِ ماه

دشت رخشانتر، زخورشیدِ پگاه

ماه، می تابید، روی خیمه ها

باده، می زد از سبویِ خیمه ها

در کفن، پیچیده، نورِ ماهتاب

جسمهایِ بی سَرِ درخون، خضاب

آن دهانها، کز عطش، بی تاب بود

امشب از جام بقا، سیراب بود

نخلها، افتاده رویِ خاکِ گرم

می وزد، بادی ملایم، نرم، نرم

دشت، پر از سروهایِ  سر نگون

جام ها، بشکسته، رویِ خاک و خون

خاک، رشک ارغوان، زآن جامها

بی نفس، افتاده، دُردآشام ها

هر طرف هر گوشه ،مستی هوشیار

فارغ از خود، خفته در آغوشِ یار

چون سَقیهُم رَبُّهُم، خود ساقی است

تا اَبد، این مستیِ مِی، باقی است

مستیش، از جامِ تسلیم و رضا است

ساقیش، سقایِ دشتِ کربلاست

پیکرش، اکنون به خون، آمیخته

مَشکِ آبش، تیر خورده، ریخته

دستش از پیکر، جدا افتاده است

لیک جامش تا اَبد، پُر باده است

نیست این بی دستیش، مانع، زکار

هست چشمش ،مستِیِ دنباله دار

ساقی بی دست ، آن اُستادِ عشق

درس دارد، در جنون آبادِ عشق

پای درسش، عارفانِ کامل اند

هر یکی، کَرّوبی و اهل دل اند

گرچه، هر نعشی_ چو نخلی_ بی سَر است

نعش سقا، ماجرایی دیگر است

———

بود در هر گوشه، زان دشتِ جنون

بال سیمرغی نهان، در خاک و خون

زخمها، از حد فزون، بر هر تنی است

آنچه بینی، خوشه ای از خرمنی است

هست پنهان، زیرِ تیر و نیزه ها

چون وزد وقتِ سحر، باد صبا

زخم ها، چون گل، شکوفا می شود

هر چه پنهان است، پیدا می شود

امشب اما زخمها، در خوابِ ناز

رو به حق، هر زخم، یک دست نیاز

گاه زخمی_ رخ نمائی می کند

با کواکب، هم نوائی می کند

دیشب اینجا، بر فلک بود از همه

صوتِ قرآن و دعا و زمزمه

امشب اما، خیمه های سوخته

قاریان، چشم از جهان، بردوخته

دیشب اینجا، ساقیِ میخانه داشت

دست، در پیمودنِ پیمانه داشت

امشب اما گرچه او،خود باده است

چون دهد مَی؟ دست او افتاده است

دیشب اینجا ،شاهدِ بزم الست

میکَشان را، چشم او می کرد مست

امشب اما، زیر چوب و نیزه هاست

جرعه نوش از جامِ او، تنها صباست

دیشب این باغ اکبر و عباس، داشت

از بنی هاشم، درختِ یاس، داشت

امشب اما یاسها، پژمرده اند

زینب و اهلِ حرم، افسرده اند

دیشب اینجا، عشق رنگِ تازه داشت

مصحف قرآن حق ،شیرازه داشت

امشب اما برگهایش، ریخته

ازهم آن شیرازه اش، بگسیخته

دیشب اینجا، غنچه نشکفته داشت

چون علی اصغر، غمی ناگفته داشت

امشب اما، چون نمازِ نافله

غنچه را بگشود، تیر حرمله

———-

گل گرفت  آتش، دگر گلخانه سوخت

شمع ها ،خاموش شد، پروانه سوخت

هر طرف پروانه ای_ جان داده است

شمعِ شیدائی_ به خاک افتاده است

شمعها افتاده در جا، سوخته

از پَرِ پروانه، صحرا سوخته

رنگ خاک و خون، تَنِ خورشید هاست

رشگ نورِ ماه، مُروارید هاست

هان! مگو رونق شد از بازار عشق!

بنگر آغازی_ نوین، در کارِ عشق

بنگر اینجا، سوختن را ساختن

بهترین تصویر، از جان باختن

عاشقان! خود را به حق واصل کنید!

رقصِ چوب و نیزه را، کامل کنید

از حدیثِ خیمه هایِ سوخته

کودکان و دست و پایِ سوخته

آسمان و اخترانش، شرمگین

زان همه ایثار، از اهل زمین

ماه می تابید و نا امید، بود

در نگاهش، یک جهان تردید، بود

مضطرب حال از غمِ زین العباد

پرسه می زد، دشت را، تا بامداد

ماه را گفتم که می تابی چرا

بر تنِ عشاقِ صد چاک از وفا؟

آن طرف گم شد، دو طفل در به در

خواهر خورشید را کردی خبر؟

قتلگاه عشق آن جا، روبروست

بوسه گاه زینب آن زیرِ گلوست

نیزه ها امشب مهیا، می شوند

هم رکابِ صبحِ فردا، می شوند

صبح فردا می کند، بس جنب و جوش

می کَشد هر یک، سری_ بی تن، به دوش

بازدیدها: 89

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده + پنج =