خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث زبان، بخش دوم

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث زبان، بخش دوم

 

زبان ، بخش دوم

در بخش اول نکاتی پیرامون زبان نوشتم در این بخش پایانی باز هم نکتههای تربیتی و ارشادی از قول امیر مومنان علی ع با ذکر شواهدی از مثنوی و دیگران می نویسم

یک :در حکمت 411 امام  توصیه می فرمایند : وقال عليه السلام: لاَ تَجْعَلَنَّ ذَرَبَ  لِسَانِکَ عَلَي مَنْ أَنْطَقَکَ، وَبَلاَغَةَ قَوْلِکَ عَلَي مَنْ سَدَّدَکَ. و درود خدا بر او فرمود: با آن کس که تو را سخن آموخت به درشتي سخن مگو، و با کسي که راه نيکو سخن گفتن، به تو آموخت لاف بلاغت مزن.

که معلوم می شود زبان آموختن به کسانی که تحت تعلیم قرار می گیرند یک کار ممکن و شدنی و لازم است و این زبان آموزی همان اصلاح باطن انسان ها است که باید چگونه خود را بسازند و چگونه سخن بگویند و بی تامل به گفتار دم مزنند و  زبان به هر نوع سخنی باز نکنند

دو : در نامة 18 خطاب به ابن عباس حاکم بصره می فرمایند:

…. رَحِمَکَ اللهُ، فِيَما جَرَي عَلَي َلِسَانِکَ وَ يَدَکَ مِنْ خَيْر وَشَرّ! فَإِنَّا شَرِيکَانِ فِي ذلِکَ، اي ابوالعباس! اميد است آنچه از دست و زبان تو از خوب يا بد، جاري مي‏شود، خدا تو را بيامرزد، چرا که من و تو در اينگونه از رفتارها شريکيم.

نکته ای که در این بیان مولا  هست آن است که باید سخنی گفت و کاری انجام داد که خداوند با اجرای آن مارا بیامرزد نه آن که خدا نخواسته مورد غضب او قرار گیریم

 پس خداوند به گفتار ما نگاه می کند[1]

سه : سحر بیان پرده ای بر هویت منافق می شود و امیر کلام در نامه  27خطاب به محمدابن ابی بکر از قول رسول خدا ص هشدار می دهند: لکِنِّي أَخَافُ عَلَيْکُمْ کُلَّ مَنَافِقِ الْجَنَانِ، عَالِمِ اللِّسَانِ، يَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ،وَيَفْعَلُ مَا تُنْکِرُونَ. من بر شما از مرد منافقي مي‏ترسم که دروني دوچهره، و زباني عالمانه دارد، گفتارش دلپسند و رفتارش ناپسند است.

چهار : نامه 53  به مالک اشتر: وَأَنْ يَنْصُرَ اللهَ سُبْحَانَهُ بَيَدِهِ وَقَلْبِهِ وَلِسَانِهِ، به او فرماني مي‏دهد که خدا را با دل و دست و زبان ياري کند،

این فراز از نامة 53 تفسیری است بر سورة محمد آیة 7: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ (7) ای مؤمنان! اگر دین خدا را [با جهادِ خالصانه] یاری کنید [خدا هم] شما را یاری می کند، و گام هایتان را استوار می سازد

و نقش کاربردی زبان در یاری رساندن به خداوند را آشکار می کند

پنج : اول خود سازی سپس به زبان تبلیغ دیگران

امیر مومنان علی ع در حکمت 073 در این باره می فرماید :

وقال عليه السلام: مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً ْ فَلْيَبْدَأْ بِتَعْلِيمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِيمِ غَيْرِهِ، وَلْيَکُنْ تَأْدِيبُهُ بِسِيرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِيبِهِ بِلِسَانِهِ، وَمُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَمُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلاَلِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَمُؤَدِّبِهِمْ. و درود خدا بر او فرمود: کسي که خود را رهبر مردم ساخته، بايد پيش از آنکه به تعليم ديگران پردازد، خود را بسازد، و پيش از آنکه به گفتار تربيت کند، با کردار تعليم دهد، زيرا آن کس که خود را تعليم دهد و ادب کند سزاوارتر از به تعظيم است از آنکه ديگري را تعليم دهد و ادب آموزد.

در این حکمت اولا نقش خود سازی در زندگی انسانی و ایمانی ما را بیان می کند و در ثانی زبان بیانگر کسانی است که خود سازی کرده اند که آنان کسانی هستند که به صواب و صلاح سخن می گویند

و نکته دیگر آن که آمران به معروف و ناهیان از منکر اول باید خود را و زبان خود را تربیت کنند و بعد به اصلاح جامعه بپردازند  تا مانند پیروان شیطان نباشند که مولا در خطبة 7 در مذمت این منحرفان می فرماید :

….فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِکَهُ  الشَّيْطَانُ في سُلْطَانِهِ، وَنَطَقَ بِالبَاطِلِ عَلي لِسَانِهِ!شیطان به آنان تسلط یافته و از زبان آن ها سخن می گوید

      زبان نمایندة انسان هاست و کسانی که در باطن با شیطان همراهند شیطان با زبان آن ها سخن می گوید و ترویج باطل می کند

یکی از نمونه های اینسان افراد آن کسی بود که با شنیدن خطبة حمام و جان دادن او آن جسارت را به امیر مومنان علی علیع السلام کرد

در خطبه 193 حمام وقتی از بیانات مولا جان سپرد آن منافق گفت : أَهکَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ البَالِغَةُ بِأَهْلِهَا؟ فقال له قائل: فما بالک يا أميرالمؤمنين؟ فقال عليه السلام: وَيْحَکَ، إِنَّ لِکُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لاَ يَعْدُوهُ، وَسَبَباً لاَ يَتَجَاوَزُهُ، فَمَهْلاً، لاَ تَعُدْ لِمِثْلِهَا، فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَي لِسَانِکَ!

«در اين هنگام امير مؤمنان عليه السّلام فرمود، به خدا سوگند من از اين پيشامد بر او مى‏ترسيدم. سپس فرمود: اين‏گونه اندرزهاى رسا به آنها كه اهل موعظه‏اند، اثر مى‏گذارد»؛

«در اينجا كسى به امام عرض كرد: پس چرا اين مواعظ با شما چنين نمى‏كند»؛ (فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين!).

«امام در پاسخ او فرمود: واى بر تو هراجل و سرآمدى وقت معيّنى دارد كه از آن نمى‏گذرد و سبب خاصّى دارد كه از آن تجاوز نمى‏كند»؛ سپس افزود: «آرام باش ديگر چنين سخنى مگو! اين سخنى بود كه شيطان بر زبان تو جارى ساخت»[2]

نمونة دیگر این شیطان صفتان خطبه 113- در ملامت غافلان دنیا مدار است که  خطاب به آن ها می فرماید:

….وَصَارَ دِينُ أَحَدِکُمْ لُعْقَةً  عَلَي لِسَانِهِ، … و هر یک از شما دین را فقط بر سر زبان می آورید و به آن خشنودید

و آن حضرت  در مقام دعا  در خطبه 78  از خداوند زبان همراه با دلی پاک و آگاه را می طلبند و می فرماید: . اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْکَ بِلِسَاني، ثُمَّ خَالَفَهُ قَلْبِي. اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي رَمَزَاتِ الْأَلْحَاظِ، وَسَقَطَاتِ الْأَلْفَاظِ، وَشَهَوَاتِ الْجَنَانِ، وَهَفَوَاتِ اللِّسَانِ. خداوندا! آنچه را با زبان به تو تقرّب جستم، سپس قلبم با آن مخالفت نمود بر من ببخش. پروردگارا! نگاه‏هاى اشارت‏آميز (زيانبار) و سخنان بى‏فايده و خواسته‏هاى نابجاى دل و لغزشهاى زبان مرا عفو فرما!

شش : امام در فرازهائی از  خطبه 176 تمام آنچه که تا کنون بیان کرده ایم را بیان می فرماید و توصیه به یکدلی و یک زبانی هم در بخش فردی و هم اجتماعی می فرماید …ثُمَّ إيَّاکُمْ وَتَهْزِيعَ  الْأَخْلاَقِ وَتَصْرِيفَهَا،

سپس بر حذر باشيد از درهم شكستن فضايل اخلاقى و دگرگون ساختن آن.

 وَاجْعَلُوا اللِّسَانَ وَاحِداً، يك زبان باشيد (و هميشه حق بگوييد).[3]

وَلْيَخْتَزِنَ الرَّجُلُ لِسَانَهُ، انسان بايد زبان خود را نگه دارد؛  فَإنَّ هذَا اللِّسَانَ جَمُوحٌ بِصَاحِبِهِ. زيرا اين زبان، سركش است و صاحبش را به هلاكت مى‏افكند. وَاللهِ مَا أَرَي عَبْداً يَتَّقِي تَقْوَي تَنْفَعُهُ حَتَّي يَخْتَزِنَ لِسَانَهُ، به خدا سوگند! باور نمى‏كنم بنده‏اى كه زبانش را حفظ نكند، به درجه‏اى از تقوا برسد كه به حالش سودمند گردد،  وَإنَّ لِسَانَ الْمُؤْمِنِ مِنْ وَرَاءِ قَلْبِهِ، وَإنَّ قَلْبَ الْمُنَافِقِ مِنْ وَرَاءِ لِسَانِهِ: (بدانيد،) زبان مؤمن، پشت قلب او قرار دارد و قلب منافق، پشت زبان اوست؛  لِأَنَّ الْمُؤْمِنَ إذَا أَرَادَ أَنْ يَتَکَلَّمَ بَکَلاَمٍ تَدَبَّرَهُ فِي نَفْسِهِ، چون مؤمن هرگاه بخواهد سخنى بگويد نخست مى‏انديشد؛ فَإنْ کَانَ خَيْراً أَبْدَاهُ، وَإنْ کَانَ شَرّاً وَارَاهُ، اگر خير بود اظهار مى‏كند و اگر شرّ بود آن را پنهان مى‏سازد؛ وَإنَّ الْمُنَافِقَ يَتَکَلَّمُ بِمَا أَتَي عَلَي لِسَانِهِ لاَ يَدْرِي مَاذَا لَهُ، وَمَاذَا عَلَيْهِ. ولى منافق آن چه بر زبانش جارى مى‏شود مى‏گويد؛ در حالى كه نمى‏داند كدام به سود اوست و كدام به زيان او. وَلَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللهِ-صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ-: «لاَ يَسْتَقِيمُ إيمَانُ عَبْدٍ حَتَّي يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ايمان هيچ بنده‏اى صاف و استوار نخواهد شد تا قلبش صاف شود وَلاَ يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّي يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ و هيچ گاه قلبش صاف و استوار نخواهد شد تا زبانش چنين گردد.

نکته: در این فراز از خطبه مولا تربیت زبان را آنقدر با اهمیت می داند که می فرماید هرکس زبان خود را تربیت کند و افسار این چارپای چموش را درست در دست بگیرد قلب خود را که مرکز عقل است به روی کارهای نابجا و ناهنجار بسته است

. فَمَنِ اسْتَطَاعَ مِنْکُمْ أَنْ يَلْقَي اللهَ تَعَالَي وَهُوَ نَقِيُّ الرَّاحَةِ مِنْ دِمَاءِ الْمُسْلِمِينَ وَأَمْوَالِهِمْ، هر كس از شما بتواند خدا را در حالى ملاقات كند كه دستش از خون و اموال مسلمانان پاك باشد سَلِيمُ اللِّسَانِ مِنْ أَعْرَاضِهِمْ، فَلْيَفْعَلْ. و زبانش از تعدى بر آبروى آنان سالم بماند، بايد چنين كند (كه نجات در آن است).

هفت:  مولانا در فضیلت کم گونی و دانسته گوئی از مولانا بشنویم در دفتر اول می فرماید :

( 1600) گر سخن خواهى كه گويى چون شكر            

        صبر كن از حرص و اين حلوا مخور

 ( 1601) صبر باشد مشتهاى زيركان   

                             هست حلوا آرزوى كودكان

( 1602) هر كه صبر آورد گردون بر رود       

                     هر كه حلوا خورد واپس تر رود

سپس در ادامه در همین دفتر اول در داستان طوطی و بازرگان از قول بازرگان در بارة آفت های زبان می فرماید:

( 1657) من پشيمان گشتم اين گفتن چه بود            

               ليك چون گفتم پشيمانى چه سود

 ( 1658) نكته‏اى كان جست ناگه از زبان   

              همچو تيرى دان كه جست آن از كمان‏

( 1659) وانگردد از ره آن تير اى پسر         

                          بند بايد كرد سيلى را ز سر

( 1660) چون گذشت از سر، جهانى را گرفت            

                  گر جهان ويران كند نبود شگفت [4]

در دفتر دوم  در این باره می فرماید :

 ( 29) هين به جاروب زبان گردى مكن  

                                  چشم را از خَس ره آوردى مكن‏

( 30) چون كه مؤمن آينه مؤمن بود         

                                      روى او ز آلودگى ايمن بود

( 31) يار آيينه است جان را در حزن      

                                   در رخ آيينه، اى جان دَم مزن‏

حَزَن: اندوه. دم زدن: بخار دهن، دميدن.

( 32) تا نپوشد روى خود را در دمت       

                                 دم فرو خوردن ببايد هر دمت‏

یعنی : براى اينكه روى خود را در اثر دم زدن تو نپوشاند بايد همواره دم فرو برده و ساكت باشى[5]

هشت : در بخش اول پیرامون  «تَكَلَّمُوا تُعرَفُوا فَإِنَّ المَرءَ مَخبُوءٌ تَحتَ لِسانِهِ.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: 392) سخن نوشتم در اینجا شواهدی از مثنوی در این باره می نویسم:

در دفتر دوم در داستان  امتحان پادشاه به آن دو غلام كه نو خريده بود می فرماید

( 843) پادشاهى دو غلام ارزان خريد      

                 با يكى ز آن دو سخن گفت و شنيد

 ( 844) يافتش زيرك دل و شيرين جواب      

                        از لب شَكَّر چه زايد؟ شكر آب‏

 ( 845) آدمى مخفى است در زير زبان          

                             اين زبان پَرده است بر درگاه جان‏[6]

مثال زبان :

( 846) چون كه بادى پرده را درهم كشيد 

                                      سِرِّ صحنِ خانه شد بر ما پديد

( 847) كاندر آن خانه گهر يا گندم است         

                              گنج زر يا جمله مار و كژدم است‏

 ( 848) يا در او گنج است و مارى بر كَران  

                               ز آن كه نبود گنج زر بى‏پاسبان‏

در بارة آن غلام خوش خو:

 ( 849) بى‏تأمُّل او سخن گفتى چنان    

                                       كز پس پانصد تَأمُّل ديگران‏

معنی : بالاخره آن غلام بدون هيچ فكر و تأملى طورى سخن مى‏گفت كه ديگران بعد از پانصد تأمل به اداى چنين سخنى قادر نبودند

 ( 850) گفتيى در باطنش درياستى    

                                       جمله دريا گوهر گوياستى‏

گفتيى: پندارى.

 ( 851) نور هر گوهر كزو تابان شدى   

                            حقّ و باطل را از او فرقان شدى‏

در  دفترسوم  پیرامون سخن حضرت رسول (ص ع)   

که فرمود «المرء مخبوءٌ تحت لسانه» و  الجَمالُ فِى اللِّسانِ. (سفينة البحار، ذيل لسان، از روضة الواعظين) می فرماید:

 

( 166) بوى كبر و بوى حرص و بوى آز                           در سخن گفتن بيايد چون پياز

 ( 167) گر خورى سوگند من كى خورده‏ام

                        از پياز و سير تقوى كرده‏ام‏

تقوى كردن: دورى گزيدن.

( 168) آن دم سوگند ، غمّازى كند

بر دماغ همنشينان بر زند

 ( 169) پس دعاها رد شود از بوى آن

                                 آن دل كژ مى‏نمايد در زبان‏

 ( 170) اِخسَئوُا آيد جواب آن دعا       

                               چوب رد باشد جزاى هر دغا

 ( 171) گر حديثت كژ بود معنيت راست      

آن كژىّ لفظ مقبول خداست‏

 ( 1538) زين قبل فرمود احمد در مَقال            

                  در زبان پنهان بود حُسنِ رجال‏

در دفترششم نیز در بارة  یک بیت از غزل سعدی گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست

رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر ضمیر

این موضوع در داستان آن سه برادر که نزد قاضی برای وصیت پدر رفتند تا ببینند کدام کاهل ترند تا به آن ها مال پدر برسد دنبال می شود و  می فرماید:

( 3903)  اى زبان كه جمله را ناصح بدى     

                                نوبت تو گشت از چه تن زدى‏

 ( 4890) بى‏گمان كه هر زبان پرده‏ى دل است      

               چون بجنبد پرده سرها واصل است‏

 ( 4891)پرده‏ى كوچك چو يك شرحه‏ى كباب      

                         مى‏بپوشد صورت صد آفتاب‏

معنی : اين پرده كوچك زبان كه مثل يك سيخ كوچك كباب است صورت صد آفتاب را مى‏پوشاند

( 4892)گر بيان نطق كاذب نيز هست

ليك بوى از صدق و كذبش مخبر است‏

( 4893) آن نسيمى كه بيايد از چمن

                     هست پيدا از سموم گولخن‏

 ( 4894)بوى صدق و بوى كذب گول گير        

                 هست پيدا در نفس چون مشك و سير

 ( 4895)گر ندانى يار را از ده دله       

                                          از مشام فاسد خود كن گله‏

 ( 4896)بانگ هيزان و شجاعان دلير     

                       هست پيدا چون فن روباه و شير

 ( 4897) يا زبان همچو سر ديگ است راست  

                 چون بجنبد تو بدانى چه اباست

 ( 4898)از بخار آن بداند تيز هش        

                          ديگ شيرينى ز سكباج ترش‏

 ( 4899)دست بر ديگ نوى چون زد فتى      

                         وقت بخريدن بديد اشكسته را

از قول یکی از برادران:

(4900)گفت دانم مرد را در حين ز پوز   

                          ور نگويد دانمش اندر سه روز

پوز : گفتار

از قول برادر دیگر:

 ( 4901) و آن دگر گفت ار بگويد دانمش        

                      ور نگويد در سخن پيچانمش

از قول قاضى :

 ( 4902)گفت اگر اين مكر بشنيده بود       

                        لب ببندد در خموشى در رود

والسلام

 

 

 

 

 

 

 

 

[1]  نکته دیگری که در پایان این فراز مولا به آن اشاره می کنند آن است که حاکمان در جزای گفتار و کردارِ کسانی که منسوب برای فرمان روائی می کنند شریک اند «فَإِنَّا شَرِيکَانِ فِي ذلِکَ،»

[2] نکته ای که در این کلام نورانی مولا هست این است که اولا شیطان سعر می کند که در برابر اولیای الهی انسان ها را وسوسه به اعتراض کند و در ثانی هرکس به اولیا خرده گیری کند و سوال از روی اعتراض نماید آن گفتار شیطانی خواهد بود.

[3] مولانا در دفتر اول در بارة همزبانی و همدلی می فرماید:

(28)هر كه او از هم زبانى شد جدا   

                              بى‏زبان شد گر چه دارد صد نوا

و در داستان سلیمان و همراهی مرغان بااو  می فرماید:

(1203)هم زبان و محرمِ خود يافتند    

پيش او يك يك به جان بشتافتند

 (1204)جمله مرغان ترك كرده جيك جيك  

           با سليمان گشته اَفصَح مِن اَخيك‏

 (1205)هم زبانى، خويشى و پيوندى است   

        مرد با نامحرمان چون بندى است‏

 (1206)اى بسا هندو و تركِ هم زبان         

           اى بسا دو تُرك چون بيگانگان‏

 (1207)پس زبانِ مَحرَمى خود ديگر است

           هم دلى از هم زبانى بهتر است‏

[4] به قول فردوسی در شاهنامه:

          سخن تا نگويى توانيش گفت     

                            ولى گفته را باز نتوان نهفت‏

          سخن تا نگويى بود زير پاى     

                        چو گفتى و را بر سر تست جاى‏

   سخن همچو مرغيست كش دام كام  

                              نشيند به هر جا چو بجهد ز دام‏

[5] در دفتر یکم : 1329 –  1327 :

اى بديده عكسِ بَد بر روى عَم     

                    بَد نه عَمّ است آن تويى از خود مرم‏

         مؤمنان آيينه همديگرند     

                                   اين خبر مى‏از پيمبر آورند

          پيش چشمت داشتى شيشه كبود     

                           ز آن سبب عالم كبودت مى‏نمود

و در بیت3958 دفتر یکم:  

          آبگينه زرد چون سازى نقاب   

                  زرد بينى جمله نور آفتاب‏

[6] به قول سعدی:

          زبان در دهان اى خردمند چيست     

                                 كليد در گنج صاحب هنر

          چو در بسته باشد چه داند كسى 

                             كه جوهر فروش است يا پيله‏ور

بازدیدها: 51

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه + هفده =