خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث قضا و قدر، بخش دوم

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث قضا و قدر، بخش دوم

قضا و قدر بخش دوم

در بخش اول پیرامون موضوع قضا و قدر از منظر روایات مطالبی در خور نوشتم ، در این بخش از مثنوی برای آن شواهدی را می نویسم و پیش از آن که شعری از مثنوی بنویسم  باید دانست که در یک تقسیم بندی به جز آن چه در بخش اول نوشتم ،  ما دو گونه قضا داریم

یک: قضائی که ارادة ما هیچگونه اثری در آن ها ندارد مانند گذشت شب و روز که موجب تمام شدن عمر ما می شود و یا آنانی که نمی شناسیم و نه آن ها را دیده ایم و نه الان هستند ، پیش از ما رفته اند و بعد از ما هم خواهند آمد و هرکدام سرنوشت خود را داشته اند

این قضا و قدر ، قضا و قدرِ حتمی است

دو : قضا و قدر دیگری هست و  آن قضا و قدری است که ارادة ما و فعل و قول ما در آن تاثیر گذار است و آن را قضا و قدر عزمی گویند

تمام فعالیت های روزمره ما که قضا و قدر های مختلف را برای ما رقم می زند از این نوع است و همان گونه که در بخش اول نوشتم منجر به سعادت و شقاوت و حتی طرز زندگی ما در طول حیات دنیائی ما می شود

مسئلة پاداش و جزا همگی مربوط به اینگونه قضا و قدر عزمی است چون عزم ما در آن دخالت دارد

شاهد روائی بر این مطلب، داستان آن مرد شامی  است که در راه شام برای جنگ صفین از مولا امیر مومنان علی ع پرسید آیا این آمدن ما در این مسیر به قضا و قدر الهی بود ؟ حضرت جواب مبسوطی فرمودند

خلاصة آن چنین است که این کار ما به قضا و قدر بود ولی نه به قضای حتمی که ما را اختیاری در آن نباشد وگر نه پاداش در کار نبود[1] .

شواهد مثنوی

در بخش اول مردمان را در رابطه با فهم قضا و قدر به سه دسته تقسیم کردم و نوشتم

گروه اول عبارت بود از آن که  هرکسی زیبنده دریافتن اسرار قضا و قدر نیست

مولانا  ابیاتی در دفتر ششم در داستان بلال که توسط ابوبکر خریده شد و به حضور پیامبر ص راه یافت می فرماید:[2]

او رسیدن بلال را به آن حضرت به یک ماهی تشبیه می کند که به دریا رسیده باشد:

(1065)ماهىِ پژمرده در بحر اوفتاد

كاروانِ گم شده زد بر رَشاد

سپس پیامبر ص که دم خدائی داشت در او دمید:

 (1066)آن خِطاباتى كه گفت آن دَم نَبى

           گر زند بر شب، برآيد از شبى‏

(1067)روزِ روشن گردد آن شب چون صَباح

           من نتانم باز گفت آن اصطلاح‏

مثالِ سخن گفتن آن حضرت با بلال، مانند سخن گفتن خورشید است با نباتات که تنها می توان سبز شدن و رویش آن را دید :

 (1068)خود تو دانى، كآفتابى در حَمَل 

            تا چه گويد با نبات و با دَقَل‏

دَقَل: خرمای کال که کم ارزش است. در اینجا مطلقاً به معنی میوه کال و نوباوه  است.

 (1069)خود تو دانى هم كه آن آبِ زُلال 

          مى چه گويد با رَياحين و نهال‏

سپس در تاثیر دمِ رحمانی در موجودات می فرماید:

 (1070)صُنعِ حق با جمله اجزاىِ جهان

     چون دَم و حرف است از افسونگران‏

معنی بیت :صنع خداوندى با تمام اجزاء و موجودات جهان چون دم زدن و سخن گفتن افسونگران است.

 (1071)جذبِ يزدان با اثرها و سبب

   صد سخن گويد نهان بى‏حرف و لب‏

جذب : تجلی در اسماء

 (1072)نه كه تأثير از قَدَر معمول نيست 

         ليك تأثيرش از او معقول نيست‏

در جائی که خرد در فهم اصول اعتقادی  ناکار آمد است از دریافت فروع به طریق اولی ناکارآمد تر  است

 (1073)چون مُقَلِّد بود عقل اندر اُصول

         دان مُقَلِّد در فُروعش، اى فَضول‏

(1074)گر بپرسد عقل چون‏باشد مرام؟

          گو چنان كه تو ندانى، و السَّلام‏

گروه دوم: و آن کسانی هستند که با عقل گوشه هائی از اسرار قضا و قدر الهی را در می یابند

سهم این گروه در فهم این مطلب : پاسخ امام علی(ع) به سوالی درباره قضا و قدر

امام علی علیه‌السلام در سخنی ارزشمند پاسخ کامل و جامعی درباره قضا و قدر بیان فرموده‌اند.

وقتى كه از  امیرالمومنین امام على عليه‌السلام درباره قضا و قدر پرسيدند، فرمود: نگوييد: خدا آنان (گناهكاران) را به خودشان وانهاده است، كه با اين سخن خدا را سبك مى‌كنيد.
و نگوييد: خدا آنان را بر انجام دادن گناهان، مجبور ساخته است؛ كه با اين سخن به خدا نسبت ظلم مى‌دهيد.
بلكه بگوييد: خير در سايه توفيق خدا و شر به خاطر يارى نشدن از جانب خداست و همه اينها از قبل در علم خداوند بوده است[3].

شواهد مثنوی را در این باره در بخش بعدی خواهم نوشت و در اینجا به سراغ گروه سوم می روم

گروه سوم : عاشقان الهی هستند که تسلیم امر اویند و در مرحلة یقین به سر می برند هم اسرار را می بینند و هم می دانند و هم رضای به قضا دارند مانند انبیا و اولیای الهی و در راس آنان پیامبر ما و اهل بیت او صلوات الله علیهم اجمعین می باشند

سخن مولانا در بارة این گروه:

مقصود ازلی و نهائی خداوند  تعليم توی انسان است تا به تو بفهمانم كه مسلمان هستى و مسلمان بايد در مقابل امر حق تسليم باشد:

 دفتر سوم( 4177) ليك مقصود ازل، تسليم توست  

                               اى مسلمان، بايدت تسليم جُست‏

دفتر اول(910)با قضا پنجه مَزَن اى تند و تيز    

                     تا نگيرد هم قضا با تو ستيز

دفتر اول (911)مُرده بايد بود پيشِ حكمِ حق    

                 تا نيايد زخم، از رَبُّ الفَلَق

مرده بودن: مجازا تسليم و ترك تصرف.

رب الفلق: خداوند سپيده‏ى صبح،

دفتر اول(953)جز كه آن قسمت كه رفت اندر ازل     

          روى ننمود از شكار و از عمل‏

امر قضا را چیزی برنمی گرداند:

دفتر سوم( 469) چون قضا بيرون كند از چرخ سر

                       عاقلان گردند جمله كور و كر

دفتر سوم( 470) ماهيان افتند از دريا برون     

                         دام گيرد مرغ پرّان را زبون‏

ناکارآمدی تدبیر در برابر قضاء حتمی:

دفتر اول(1232)چون قضا آيد، شود دانش به خواب    

          مَه، سيه گردد، بگيرد آفتاب‏

دفتر پنجم(2897)چرخِ گردان را قضا گمره كند       

                      صد عُطارِد را قضا ابله كند

عُطارِد: اختصاص عطارد براى آن است كه آن را «دبير فلك» گفته‏اند.

دفتر اول(1194)چون قضا آيد، نبينى غيرِ پوست  

         دشمنان را بازنشناسى ز دوست‏[4]

حتی هوايى كه روح بخش و تن پرور است گاهى از قضاى الهى عفن و بد بو شده بيمارى وبا توليد كرده آفت تن و جان مى‏گردد.:

دفتراول(1283)اين هوا با روُح آمد مُقتَرِن

         چون قضا آيد، وبا گشت و عَفِن‏

وبا: هر بيمارى عام، در اينجا روح حيوانى مراد است.

دفتراول(1255)پس قضا ابرى بُوَد خورشيدپوش 

     شير و اژدرها شود زو، همچو موش

چارة کار در این موارد تسلیم و گریختن در قضای الهی است:

دفترسوم( 473) غير آن كه در گريزى در قضا

                      هيچ حيله ندهدت از وى رها[5]

ادامة بحث با داستان زیر :

حکایت آن ابله که می خواست به حیله تغییر قضا کند و اگر چه از مرگ می گریخت؛ اما عزرائیل در او می آویخت:

دفتر اول(956)زاد مَردى چاشتگاهى در رسيد  

              در سرا عدلِ سليمان در دويد

زاد: مخفف آزاد است.

دفتراول(957)رويَش از غم، زرد و، هر دو لب،كبود  

     پس سليمان گفت: اى خواجه، چه بود؟

دفتراول (958)گفت: عزراييل در من اين چنين  

       يك نظر انداخت پُر از خشم و كين‏

دفتراول (959)گفت: هين اكنون چه مى‏خواهى؟بخواه           

           گفت: فرما باد را اى جان پناه‏

دفتراول (960)تا مرا ز ينجا به هندُستان بَرَد

  بو كه بنده،كان طرف شد جان بَرَد

حال اکثر مردمان ، از قضای حتمی گریختن است:

دفتراول (961)نك ز درويشى گُريزانند خلق    

    لقمه‏ى حرص و اَمَل ز آنند خلق‏

دفتراول (962)ترسِ درويشى، مثالِ آن هراس  

حرص و كوشش را تو هندُستان شناس

ادامة داستان:

دفتراول (963)باد را فرمود تا او را شتاب 

    بُرد سوىِ قعرِ هندُستان، بَر آب‏

دفتراول (964)روزِ ديگر، وقتِ ديوان و لِقا 

     پس سليمان گفت: عزراييل را

دفتراول (965)كان مسلمان را به خشم از چه چنان  

    بنگريدى، تا شد آواره ز خان‏؟

 گفت ای شاه جهان آن پر ملال

فهم کج کرد و ربود او را خیال

 دفتراول (966)گفت: من از خشم كى كردم نظر؟  

    از تعجّب، ديدمش در رَهگُذر

دفتراول (967)كه مرا فرمود حق،كه امروز هان 

   جانِ او را تو به هندُستان سِتان‏

دیدمش اینجا و بس حیران شدم

در تفکر رفته ، سرگردان شدم

 دفتراول (968)از عَجَب گفتم: گر او را صَد پَرَ است  

 او به هندستان شدن دُور اندر است‏

 چون به امر حق به هندستان شدم

دیدمش آنجا و جانش بستدم

 دفتراول (969)تو همه كارِ جهان را همچنين  

    كُن قياس و چشم بگشا و ببين‏

دفتراول (970)از كه بگريزيم؟ از خود؟ اى مُحال  

  از كه برباييم؟ از حق؟ اى وَبال‏

آدمى مسخر قضا و قدر است ناتوانى انسان از ناپذيرفتن حكم قضا كه خود عامل ظهور آنست به ((گريز)) تعبير شده است.

دفتر سوم( 447) گر شود ذَرّات عالم ،حيله پيچ

                         با قضاى آسمان هيچ ‏اند هيچ‏

حيله پيچ شدن: پيچيده در حيله شدن. سراسر حيله گشتن.

به عنوان مثال:      

دفتر سوم ( 448) چون گريزد اين زمين از آسمان؟

             چون كند او خويش را از وى نهان؟[6]

دفترسوم( 449) هر چه آيد ز آسمان سوىِ زمين

                           نه مفَر دارد نه چاره نه كمين

ای که جزو این زمینی سر مکش

چونکه بینی حکم یزدان در مکش

تدبیر انسان در برابر تقدیر الهی ناکارآمد است و خود این تدبیر تقدیر اوست:

دفتر دوم( 1060) افكن اين تدبير خود را پيش دوست            

                                گر چه تدبيرت هم از تدبير اوست‏

پس چارة کار  فراموش کردن تدبیر خود است:

  دفترسوم ( 3075) چون فراموشت شود ،تدبير خويش             يابى آن بخت جوان، از پير خويش‏

دفترسوم ( 3076) چون فراموش خودى، يادت كنند            

                             بنده گشتى، آن گه آزادت كنند

وصف این گروه را ادامه می دهم با ابیات زیر:

جمعی که به سِرِّ قَدَر دانا شده اند، نظر بر بدایت حال دارند: به خلاف جمعی که بدین نکته نرسیده اند، از نهایت کار ترسیده اند

 (همه از انتها ترسند و من از ابتدا ترسم)

دفتر دوم( 1051) كار آن دارد كه پيش از تن بُدست            

                             بگذر از اينها كه نو حادث شده است‏

 (كار: اختيار قدرت، اثر.

آن كه پيش از تن بدست: روح كه به امر حق تعالى از ديگر عالم به تن‏ها دميده مى‏شود.

 دوم ( 1052) كارِ عارف  راست،‏کو، نى أحول است            

چشم او بر كِشتهاى اوّل است

 عارف: كسى كه به نور حق مى‏بيند.

أحوَل: دو بين. در اين بيت كنايت از آن كه تواناى ديدن حقيقت نباشد

كشتهاى اول: كنايت از مقدّرات الهى.

 ( 1053) آن چه گندم كاشتندی یا که جُو            

                   چشم او آن جاست روز و شب گرو

به عنوان مثال:

 ( 1054) آن چه آبِست است، شب جز آن نزاد            

                                       حيله‏ها و مكرها باد است باد

آبست: آبستن.

کی کند دل خوش به حیلت های گش

آنکه بیند حیلة حق بر سرش ؟

حال این شخص مانند آن صیادی است که در درون دام صیادی قوی تر از خود که پیش از او دامی برای شکار گذاشته است بخواهد دامی بگذارد قطعا چیزی گیرش نمی آید:

او درون دام، دامی می نهد

جان تو نه این جهد نه آن جهد

دفتر دوم ( 1057) گر برويد ور بريزد صد گياه       

                                      عاقبت بر رويد آن كِشتة اله‏

کشتِ اصل آن است، کش حق کشته است

کشت دیگر فرع اول گشته است

به عنوان مثال:

دفتر دوم( 1058) كشت نو كارند بر كشت نخست      

                            اين دوم فانى است و آن اوّل درست‏

كشت نو: استعارت از تدبير انسانى.

كشت نخست: آن چه از ازل مقدّر شده، آن چه خدا خواسته، تقدير ازلى.

دفتر دوم ( 1059) تخم اوّل كامل و بگزيده است     

                     تخم ثانى فاسد و پوسيده است‏

تخم اوّل: استعارت از آن چه در علم خدا براى انسان گذاشته.

تخم ثانى: آن چه آدمى به كوشش خود خواهد.

افکن این تدبیر خود را پیش دوست

گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست

دفتر دوم ( 1061) كار آن دارد كه حق افراشته است            

                   آخر آن رويد كه اوّل كاشته است‏

افراشته: بر پا كرده، آفريده.

هرچه کاری از برای او بکار

چون اسیر دوستی ای دوستدار

گرد نفس دزد و کار او مپیچ

هرچه آن نه کارِ حق است، هیچ هیچ

پیش از آن که روز دین پیدا شود

نزد مالک دزد شب رسوا شود

رختِ دزدیده به تدبیر و فنش

مانده روز داوری بر گردنش

دفتر دوم ( 1066) صد هزاران عقل با هم بر جهند     

                      تا به غير دام او دامى نهند

دفتر دوم ( 1067) دام خود را سخت‏تر يابند و بس

كى نمايد قوّتى_ با باد، خَس

 این قضا بادی است سخت و تند خو

خلق چون خس عاجز اندر پیش او

عامه از بیم قضا در لرزه اند

خاصگان از بیم او یابند قند

چارة کار تسلیم است:

دفتر اول( 3160) عار نبود شير را از سلسله      

             نيست ما را از قضاى حق گله

سلسله: زنجير.

چون قضای الهی بر اساس حکمت است پس خود آن تورا دست گیری می کند:

دفتر اول(1259)گر قضا صد بار، قصدِ جان كند 

          هم قضا جانت دهد، درمان كند

دفتر اول(1258)گر قضا پوشد سيه، همچون شَبَت

            هم قضا دستت بگيرد عاقبت‏

دفتر اول(1260)اين قضا صد بار اگر راهت زند

           بر فراز چرخ، خَرگاهت زند

در این مجال از مولانا یکی از اسراری که چرا باید تسلیم بود و رضا به داده الهی داد را می نویسم:

      اسرار خداوندی در قضا و قدر مانند حروفى است  كه او نوشته باشد  پس همه با هم مناسب خواهند بود:

دفترسوم( 2776) شد مناسب وصف‏ها در خوب و زشت            

                      شد مناسب حرف‏ها كه حق نبشت‏

دفترسوم ( 3051) آن يكى در مرغزار و جوى آب 

                               و آن يكى پهلوى او، اندر عذاب‏

دفترسوم ( 3052) او عجب مانده كه ذوق اين ز چيست؟            

               و آن عجب مانده كه اين در حبس كيست‏؟

شخص مومن به کافر مى‏گويد:

دفترسوم ( 3053) هين چرا خشكى! كه اينجا چشمه‏هاست            

           هين چرا زردى! كه اينجا صد دواست‏

دفترسوم ( 3054) همنشينا هين در آ اندر چمن

               گويد اى جان من نيارم آمدن

سپس

حکایت آن خواجه ای که غلامش از مسجد بیرون نمی توانست آمد و او به مسجد درون نمی توانست رفت

دفتر سوم( 3055) مير شد محتاج گرمابه سحر

                                     بانگ زد سُنقُر هَلا بردار سر

سُنقر: (تركى) پرنده شكارى، شاهين. ليكن در اينجا اسم خاص است.

دفتر سوم ( 3056) طاس و منديل و گِل از آلتون بگير            

                                    تا به گرمابه رويم اى ناگزير

مِنديل: بيشتر به معنى دستمال و دستار است و در اين بيت به معنى لُنگ

گِل: گلى كه با آن سر مى‏شويند، گل سر شوى، گل شيرازى.

   گلى خوشبوى در حمام روزى  

                        رسيد از دست محبوبى به دستم‏

(گلستان سعدى)

التون: (تركى) طلا. و در اين بيت اسم خاص است.

ناگزير: كه وجودت لازم است. كار آمدى

 دفتر سوم ( 3057) سنقر آن دم طاس و منديلى نكو

                              بر گرفت و رفت با او دو به دو

دفتر سوم ( 3058) مسجدى بر ره بُد و بانگ صَلا

                                 آمد اندر گوش سُنقر در مَلا

دفتر سوم ( 3059) بود سنقر سخت مولِع در نماز   

                              گفت اى مير من اى بنده نواز!

مولَع: سخت آزمند، حريص.

 دفتر سوم ( 3060) تو بر اين دكّان زمانى صبر كن 

                             تا گزارم فرض و خوانم لَم يكُن‏

دكان: سكو، كه بر در بعض خانه‏ها و مسجدها مى‏ساختند براى نشستن

فَرض: واجب، نماز واجب.

دفتر سوم ( 3061) چون امام و قوم بيرون آمدند

                                   از نماز و وِردها فارغ شدند

دفتر سوم ( 3062) سنقر آن جا ماند تا نزديك چاشت            

                               مير ،سنقر را زمانى چشم داشت‏

دفتر سوم ( 3063) گفت اى سنقر چرا نايى برون؟

                             گفت مى‏نگذاردم اين ذو فنون‏

دفتر سوم ( 3067) گفت آخر مسجد اندر، كس نماند            

                     كيت وا مى‏دارد؟ آن جا كت نشاند؟

دفتر سوم ( 3068) گفت آن كه بسته استت از برون            

                            بسته است او هم مرا در اندرون‏

دفتر سوم ( 3069) آن كه نگذارد تو را كآيى درون            

                                    مى‏بنگذارد مرا كآيم برون‏

دفتر سوم ( 3070) آن كه نگذارد كزين سو پا نهى 

                            او بدين سو بست پاى اين رهى‏

دفتر سوم ( 3071) ماهيان را بحر نگذارد برون    

                                خاكيان را بحر نگذارد درون‏

دريا ماهيان را نمى‏گذارد بيرون بروند و خاكيان را از رفتن به دريا منع مى‏كند

 ( 3072) اصل ماهى آب و ،حيوان از گِل است            

                                حيله و تدبير، اينجا باطل است‏

 

 

 

 

[1] حکمت 078 ومن کلام له عليه السلام: للسائل الشامي لما سأله: أَکان مسيرنا إِلي الشام بقضاءٍ من الله وقدر؟ بعد کلام طويل هذا مختاره: طوَيْحَکَ! لَعَلَّکَ ظَنَنْتُ قَضَاءً  لاَزِماً، وَقَدَراً  حَاتِماً  وَلَوْ کَانَ ذلِکَ کَذلِکَ لَبَطَلَ الثَّوَابُ والْعِقَابُ، وَسَقَطَ الْوَعْدُ وَالْوَعِيدُ. إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ أَمَرَ عِبَادَهُ تَخْيِيراً، وَنَهَاهُمْ تَحْذِيراً، وَکَلَّفَ يَسِيراً، وَلَمْ يُکَلِّفْ عَسِيراً، وَأَعْطَي عَلَي الْقَلِيلِ کَثِيراً، وَلَمْ يُعْصَ مَغْلُوباً، وَلَمْ يُطَعْ مُکْرِهاً، وَلَمْ يُرْسِلِ الْأَنْبِيَاءَ لَعِباً، وَلَمْ يُنْزِلِ الْکِتَابَ لِلْعِبَادِ عَبَثاً، وَلاَ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلاً: (ذلِکَ ظَنُّ الَّذِينَ کَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ و در جواب مردي شامي فرمود: واي بر تو! شايد قضاء لازم، و قدر حتمي را گمان کرده‏اي؟ اگر چنين بود، پاداش و کيفر، بشارت و تهديد الهي بيهوده مي‏نمود. خداوند سبحان بندگان خود را فرمان داد در حالي که اختيار دارند، و نهي فرمود تا بترسند، احکام آساني را واجب کرد، و چيز دشواري را تکليف نفرمود، و پاداش اعمال اندک را فراوان قرار داد، با نافرماني بندگان مغلوب نخواهد شد، و با اکراه و اجبار اطاعت نمي‏شود، و پيامبران را به شوخي نفرستاد، و فرو فرستادن کتب آسماني براي بندگان بيهوده نبود، و آسمان و زمين و آنچه را در ميانشان است بي‏هدف نيافريد. اين پندار کساني است که کافر شدند و واي از آتشي که بر کافران است.

[2] در این باره مورخان اختلاف دارند گروهی خریداری او را نسبت به عباس عموی پیامبر و یا خود آن حضرت می دانند به قول ابن عبدالبر، یوسف‌، الاستیعاب، (به کوشش البجاوی، بیروت، دار الجیل، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۱۸۱.) بلال را عموی پیامبر عباس از امیه خرید

گروهی بِلال را آزادشده ابوبکر می‌دانند، ولی این امر از جهت تاریخی مسلّم نیست؛ زیرا ابوجعفر اسکافی، استاد ابن ابی الحدید، از واقدی، ابن اسحاق و دیگران نقل کرده است که بلال را پیامبر)ص( آزاد کرد. شیخ طوسی و ابن شهر آشوب نیز بلال را آزادشده پیامبر(ص) معرفی کرده‌اند؛ و نقل این جمله از پیامبر(ص) که «اگر ثروتی داشتم، بلال را می‌خریدم و آزادش می‌ساختم با واقعیت تاریخی سازگار نیست؛ برای اینکه خدیجه تمامی ثروت خود را در اختیار پیامبر(ص) نهاده بود تا در راه خدا به کار برد؛ و به علاوه توان اقتصادی ابوبکر چنان نبود که بتواند بردگان زیر شکنجه، از جمله بِلال، را خریداری و آزاد کند.

منابع:

ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۷۳؛ تستری، قاموسی الرجال، ج۲، ص۳۹۳

طوسی، رجال، ص۸

ابن شهرآشوب، مناقب، ج۱، ص۱۷۱

ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۱؛

 ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۴۳؛ ذهبی،

سیر اعلام النبلاء، ج۱، ص۳۵۲

عاملی، الصحیح، ج۲، ص۳۶-۳۸، ۲۷۷-۲۸۳؛ نیز درباره اختلافات روایی در این خصوص، نک: ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۲۱۱؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۱؛ ابن اثیر، الکامل، ج ۲، ص۶۶-۶۷؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱، ص۳۵۲

ابن اسحاق، کتاب السیره، ص۲۹۹؛

[3] متن حدیث:
امام على عليه‌السلام: و قَد سُئِلَ عَنِ القَضاءِ وَ الْقَدَرِـ: لا تَقولوا: وَ كَلَهُمُ اللّه ُ اِلى اَنْفُسِهِم فَتُوَهِّنوهُ، وَ لا تَقولوا: اَجبَرَهُم عَلَى المَعاصى فَـتُظَـلِّموهُ و لكِن قولوا: الخَيرُ بِتَوفيقِ اللّه ِوَ الشَّرُّ بِخِذلانِ اللّه ِ وَ كُلٌّ سابِقٌ فى عِلمِ اللّه ِ؛

(الاحتجاج ،جلد 1، صفحه 492)

[4] حديث: ان اللَّه إذا اراد انفاذ امر سلب كل ذى لب لبه. احاديث مثنوى، انتشارات دانشگاه طهران، ص 13.

[5] امیرمومنان علی (ع) چون این قول افلاطون را شنید که :جهان کره است و زمین نقطه و افلاک کمان و حوادث تیرو موجودات آماج و تیرانداز خدا پس کو راه گریز؟ فرمود:فَفِرّوا اِلَی الله«شرح اسرار .ص196»

[6] باید دانست که مراد از آسمان، اعیان ثابته است که در مرتبۀ عالی اند و مراد از زمین، آثار آن اعیان که موجودات عینیند و زمینش به جهت آن گفت که ساکن است هنگام طیران قضا  که مقتضیات اعیان است بر وی و از آن بر طرف نتوان شد

بازدیدها: 97

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

6 − یک =