خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث مقام رضا و تسلیم بخش اول

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث مقام رضا و تسلیم بخش اول

مقام رضا و تسلیم

محبوب اولياء الله کیانند و چه صفاتى باید داشته باشند

تا به خدا و معصومان عليهم السلام نزديك باشند؟

یکی از آن صفات مقام رضا می باشد .

مولانا در دفتر سوم  در داستان بهلول و آن درویش می فرماید:

سؤال كردن بهلول آن درويش را

( 1884) گفت بهلول آن يكى درويش را

چونى اى درويش؟ واقف كن مرا

( 1885) گفت چون باشد كسى كه جاودان

بر مراد او رود كار جهان‏؟

( 1886) سيل و جوها بر مراد او روند

اختران ز آن سان كه خواهد آن شوند

( 1887) زندگى و مرگ، سرهنگان او

بر مراد او روانه كو به­كو

( 1888) هر كجا خواهد فرستد تعزيت

هر كجا خواهد ببخشد تَهنيت‏

( 1889) سالكان راه هم بر کام او

ماندگان از راه، هم در دام او

( 1890) هيچ دندانى نخندد در جهان

بى‏رضا و امر آن فرمان روان‏

( 1891) گفت اى شه راست گفتى همچنين

در فَر و سيماى تو پيداست اين‏

( 1892) اين و صد چندينى اى صادق و ليك

شرح كن اين را بيان كن نيكِ نيك‏

 ( 1898)گفت اين، بارى يقين شد پيش عام

كه جهان در امر يزدان است رام‏

( 1899) هيچ برگى در نيفتد از درخت

بى‏قضا و حكم آن سلطان بخت‏

( 1900) از دهان، لقمه نشد سوى گِلو

تا نگويد لقمه را حق كِه ادخُلُوا

 ( 1901) ميل و رغبت كآن زمام آدمى است

جنبشِ آن، رام امر آن غنى است‏

( 1902) در زمين‏ها و آسمان‏ها ذرّه‏اى

پَر نجنباند ، نگردد پرّه‏اى‏

( 1903) جز به فرمان قديم نافذش

شرح نتوان كرد و جَلدى، نيست خوش‏

( 1904) كِه اشمُرَد برگ درختان را تمام؟                            بى‏نهايت، كى شود در نطق رام‏؟

( 1905) اين قدر بشنو كه چون كلىِّ كار

مى‏نگردد جز به امر كردگار

 ( 1906) چون قضاى حق رضاى بنده شد                           حكم او را ،بنده‏اى خواهنده شد[1]

در بارة مقام رضا:

( 1907) نه تكلّف نه پىِ مزد و ثواب

بلكه طبع او چنين شد مستطاب‏

( 1908) زندگىِّ خود نخواهد بهر خَوذ

نه پى ذوقِ حيات مستلذ

( 1909) هر كجا امر قِدم را مسلكى است

زندگى و مردگى، پيشش يكى است

( 1910) بهر يزدان مى‏زيد نه بهر گنج

بهر يزدان مى‏مُرد نه از خوف و رنج‏

( 1911) هست ايمانش چنان که خواست او

نه براى جنّت و اشجار و جو

( 1912) ترك كفرش هم براى حق بود

نه ز بيم آن كه در آتش رود

( 1913) اين چنين آمد ز اصل آن خوى او

نه رياضت نه به جُست و جوى او

( 1914) آن گهان خندد كه او بيند رضا

همچو حلواى شكر او را قضا

به قول حافظ

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

در ادامه:

( 1915) بنده‏اى كش خوى و خِلقت اين بود

نه جهان بر امر و فرمانش رود؟

( 1916) پس چرا لابه كند او يا دعا

كه بگردان اى خداوند اين قضا؟

اهل رضامندی دعا می کنند چون فرمان خداوند است به دعا کردن( ادعونی استجب لکم)

( 1919) پس چرا گويد دعا الاّ مگر

در دعا بيند رضاى دادگر

( 1920) آن شفاعت و آن دعا نه از رحم خَود

مى‏كند آن بندة صاحب رشد

اینان چون عاشق خداوندند تمام صفان بشری را در حق فانی کرده اند:

 ( 1921) رحم خود را او همان دم سوخته است

كه چراغ عشق حق افروخته است‏

( 1922) دوزخ اوصاف او عشق است و او                            سوخت مر اوصاف خود را مو بمو[2]

یک سوال

آیا رضا دادن به قضای الهی بر اساس جبر است یا اقتضای حکمت

پاسخ :

اگر انسان کاملا حکمت قضای الهی را بداند درخواهد یافت که جبری در کار نیست و با دانستن آن خود را از روی اختیار در تسلیم خداوند قرار می دهد نظیر کودک نادانی که خود را در کارها تسلیم پدر عاقل خود می کند

مولانا  در دفتر چهارم در داستان آن واعظ از بیت 81  بیان می کند که رضا دادن به آن چه که قضای خداوندی است عین حکمت است و هر کس آگاه به حکمت خداوندی شود به رضامندی تن در می دهد :

حكايت آن واعظ كه هر آغاز تذكير دعاى ظالمان

و سخت دلان و بى‏اعتقادان كردى‏

( 81) آن يكى واعظ چو بر تخت آمدى

قاطعانِ راه را داعى شدى‏

( 82) دست بر مى‏داشت: يا رَب رحم ران

بر بَدان و مُفسِدان و طاغيان‏

( 83) بر همة تَسخُر كنانِ، اهلِ خَير

بر همة كافر دلان و اهلِ دَير

( 84) مى‏نكردى او دعا بر اَصفيا

مى‏نكردى جز خبيثان را دعا

( 85) مر ورا گفتند كين معهود نيست

دعوتِ اهلِ ضلالت، جُود نيست‏

( 86) گفت: نيكويى از اين‏ها ديده‏ام

من دعاشان زين سبب بگزيده‏ام‏

( 87) خُبث و ظلم و جور چندان ساختند

كه مرا از شر به خير انداختند

( 88) هر گَهى كه رُو به دنيا كردمى

من از ايشان زخم و ضربت خوردمى‏

( 89) كردمى از زخم، آن جانب پناه

بازآوردَندَمى گُرگان به راه‏

( 90) چون سبب سازِ صلاحِ من شدند

پس دعاشان بر مَن است، اى هوشمند

( 91) بنده مى‏نالد به حق از درد و نيش

صد شكايت مى‏كند از رنجِ خويش‏

( 92) حق همى‏گويد كه: آخر رنج و درد

مر تو را لابه كنان و راست كرد

( 93) اين گِله زآن نعمتى كُن كِت زند

از درِ ما، دُور و مطرودت كند

( 94) در حقيقت هر عدو داروى توست

كيميا و نافع و دِلجُوىِ توست‏

( 95) كه ازو اندر گُريزى در خَلا

استعانت جويى از لطفِ خدا

( 96) در حقيقت دوستانت دشمن‏اند

كه ز حضرت دُور و مشغولت كنند

( 97) هست حيوانى كه نامش اُشغُرست

او به زخمِ چوب زَفت و لَمتُرست

( 98) تا كه چوبش مى‏زنى، بِه مى‏شود

او ز زخمِ چوب، فَربِه مى‏شود

( 99) نفسِ مؤمن اُشغُرى آمد يقين

كو به زخمِ رنج زَفتست و سمين

( 100) زين سبب بر انبيا رنج و شكست

از همه خَلقِ جهان افزون‌ترست‏

 ( 101) تا ز جان‏ها جانشان شد زَفت‌تر

كه نديدند آن بلا قومِ دگر

حکمت عبادت و ریاضت نفس:

( 102) پوست از دارو، بلا كَش مى‏شود

چون اَديمِ طايفى خَوش مى‏شود

( 103) وَر نه تلخ و تيز ماليدى دَرو

گَنده گشتى، ناخوش و ناپاك بُو

( 104) آدمى را، پوستِ نامدبوغ، دان

از رُطوبت‏ها شده زشت و گران

( 105) تلخ و تيز و مالشِ بسيار دِه

تا شود پاك و لطيف و با فَرِه‏

( 106) ور نمى‏تانى رضا دِه اى عَيار

گر خدا رنجت دهد بى‏اختيار

( 107) كه بلاىِ دوست تطهيرِ شماست

علمِ او بالاىِ تدبيرِ شماست

( 108) چون صفا بيند، بَلا شيرين شود

خوش شود دارو، چو صحّت بين شود

( 109) بُرد بيند خويش را در عَينِ مات

پس بگويد: اُقتُلُوني يا ثِقات‏

 

حکمت دیگری که با دانستن آن رضامندی را به جان قبول می کنند:

در دفتر چهارم

بيانِ آن كه عمارت در ويرانى است،

و جمعيت در پراكندگى است، و درستى

در شكستگى است، و مراد در بى‏مرادى است،

و وجود در عدم است،

و على هذا بقيَّةُ الاضدادِ و الأزْواج

( 2341) آن يكى آمد، زمين را مى‏شكافت

ابلهى فرياد كرد و بر نتافت‏

( 2342) كين زمين را از چه ويران مى‏كنى

مى‏شكافى و پريشان مى‏كنى‏؟

( 2343) گفت اى ابله برو، بر من مَران

تو عمارت از خرابى باز دان‏

( 2344) كى شود گلزار و گندم‌زار، اين

تا نگردد زشت و ويران اين زمين؟

( 2345) كى شود بُستان و كشت و برگ و بَر

تا نگردد نظمِ او زير و زَبَر؟

( 2346) تا بِنَشكافى به نشتر ريشِ چَغْز

كى شود نيكو و كى گرديد نَغز؟

( 2347) تا نشويد خِلط‌هایت از دوا

كى رَوَد شورش،كجا آيد شفا؟

( 2348) پاره پاره كرده دَرْزى جامه را

كس زند آن دَرزىِ علاّمه را؟

( 2349) كه چرا اين اطلسِ بگزيده را

بَر دَريدى؟ چه كنم بِدْريده را؟

( 2350) هر بناىِ كهنه كآبادان كنند

نه كه اوّل كهنه را ويران كنند؟

( 2351) همچنين نجّار و حدّاد و قَصاب

هستشان پيش از عمارت‏ها خراب‏

( 2352) آن هَليله، وآن بَليله كوفتن

زآن تَلَف، گردند معمورىِّ تن‏

( 2353) تا نكوبى گندم اندر آسيا

كى شود آراسته ز آن، خوانِ ما؟

والسلام

 

[1]  – « مائده، آيه 119. «رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْه»؛ هم خدا از آنها راضى بود و هم آنها از خدا» و درباره صاحبان نفس مطمئنه مى‏فرمايد: فجر، آيه 28.« «راضِيَةً مَرْضِيَّةً»؛ هم آنها از خدا خشنود بودند و هم خدا از آنها خشنود».

[2]  – مولای متقیان در حکمت 43 در بارة یکی از اصحاب خود به نام «خباب بن ارت» در بارة  صفت رضای او می فرماید : و قال عليه‏السلام يَرْحَمُ اللَّهُ خَبَّابَ بْنَ الْأَرَتِّ، فَلَقَدْ أَسْلَمَ رَاغِباً، وَهَاجَرَ طَائِعاً، وَقَنِعَ بِالْكَفَافِ، وَرَضِيَ عَنِ اللَّهِ، وَعَاشَ مُجَاهِداً.خدا رحمت كند خباب بن الارت را او از روى رغبت اسلام آورد و براى اطاعت خداوند هجرت كرد، به زندگى ساده قناعت نمود، از خدا خشنود و راضی بود  و در تمام دوران عمرش مجاهد زیست

 

بازدیدها: 138

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست + هشت =