خانه / اخبار / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث جنسیت و سنخیت ارواح

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث جنسیت و سنخیت ارواح

جنسیت و سنخیت ارواح

     ارواح در جهانی پیش از این جهان، با یکدیگر بوده اند و هر روحی با سنخ خود و جنس خود آشنا بوده است

واژة جنسیت و سنخیت کاملا متشابه و مترادف نیستند و کاملا نیز از هم جدا نیستند و نسبت آن ها عموم و خصوص من وجه است

بعضی از همجنس ها با هم سنخیت دارند و بعضی از همسنخ ها هم جنس اند

سنخیت دو گونه است

یکی اصلی : و آن سنخیتی است که انسان ها در ذات و صفات روحی با یکدیگر دارند و این سنخیت موجب جذب و پیوستن است و ناگسستنی و انفکاک ناپذیر است

     روایتی از رسول خدا ص می نویسم که[1]

«الارواحُ جُنودٌ مُجَنَّدَهٌ فَما تَعارَفَ مِنها ائتَلَفَ وَ ما تَنافَرَ مِنهَا اختَلَفَ ( ارواح لشکریانی هستند هم رزم که آن هائی که با هم آشنائی دارند یکدیگر را جذب و آن هائی که از هم تنافر و کراهت دارند یکدیگر را دفع می کنند )»

نوع دیگرِ سنخیت ، سنخیت اعتباری و انتزاعی است که قابل تغییر و دگرگونی می باشد و تا زمانی که در دو چیز ، قدر مشترک برجاست این دو با همدیگر سنخیت دارند و هرگاه در یکی از طرفین آن قدر مشترک باطل شد دیگر انضمامی در آن دو نمی بینیم

مثال برای سنخیت حقیقی و ذاتی :

یک : تمام انبیای الهی با یکدیگر

دو : اویس قرنی با پیامبر ص و علی ع[2]

قرآن از این سنخیت در داستان نوح ع و فرزند او کنعان که متمرد بود تعبیر به لیس من اهلک می کند که اهلیت همان سنخیت است

سه: در جهت مقابل سنخیت فرعون با وزیر خود هامان و سنخیت تمام قبطیان با او

مثال برای سنخیت انتزاعی و اعتباری:

   یک : حُرِّبن یزید ریاحی که در لشکر عمر سعد بود ولی صبح عاشورا به لشکر امام ع پیوست

   دو: بلعم باعورا که از پیروان موسی ع بود ولی دست آخر به فرمودة قرآن در سورة اعراف 176 متمرد شد

   سه: هاروت و ماروت( بقرة 102 )که دو ملک مقرب بودند ولی دست آخر زمینی شدند و مثنوی به آن اشاره می کند که در همین بخش خواهد آمد

   چهار: شیطان (سورة ص آیة 74 )که خود معلم ملائکه بود ولی چون با آن ها سنخیت حقیقی نداشت راندة درگاه الهی شد

   پنج: حضرت آدم ع( بقرة 36 )اگر چه از بهشت رانده شد ولی دست آخر برگزیدة خداوند شد

   واژه جنسیت در مورد ویژگی های ظاهری دو چیز است که در جهاتی با هم شبیه اند و این شباهت سبب تلاقی و همزیستی آن ها می شود

تجانس در لغت به معنی همجنس بودن و اتّحاد در جنس است. اما این کلمه، اصطلاحی است در منطق و کلام.حکما نیز اصطلاح تجانس را در بیانات خود به کار برده اند.

نظر مولانا در بارة جنسیت :مولانا از تجانس(جنسیت) تعریفی منحصر به خود ارائه داده است.

او می گوید جنسیت چنانکه در بارة سنخیت نوشتم براساس امور ذاتی و صفات اصلی است نه شکل و صورت.

بنابراین جنسیت نه تنها در بستر جهان مادی و نمودهای طبیعی، عامل جذب است، بلکه در نگاه روان کاوی ،در پدیده های روانی و از نگاه درون دینی، در مسائل معنوی و ایمانی نیز این قاعده تجاذب جاری می شود.

در این نگاه انسان دین گرا ، به دعوت پیامبران پاسخ مثبت می دهد و مجذوب آنان می شود چون در حقیقت از نظر روحی و معنوی، همجنس آنان است.

به عکس ،انسان دین گریز ، به بدکاران می گراید

چون بی گمان با آنان تجانس روحی و خلقی دارد.

       مولانا در اثنای بحث پیرامون تجانس، می گوید خداوند از آن رو پیامبران را از جنس بشر قرار داده ، تا سرمشق قابل الگو پذیری او شوند،

اگر انبیا از جنس بشر نبودند نمی توانستند برای او اسوه و نمونه باشند.

       اما از میان انسان ها تنها کسانی هم طریق پیامبران می شوند که با آنان وحدت جنسیت در روح و خَلق داشته باشند. پس شالودة تجاذب را از تجانس ریخته اند .

به دیگر سخن ،کشش، فرع بر چشش است.

و اکنون ابیاتی از مثنوی:

زانکه هر کرّه، پی مادر رود

تا بدآن جنسیّتش پیدا شود

(دفترچهارم1641)

در جهان هر چيز چيزى مى‏كشد

كفر كافر را و مرشد را رشد

كهربا هم هست و مغناطيس هست

تا تو آهن يا كهى آيى به شست‏

برد مغناطيست، اَر تو آهنى

ور كَهى، بر كهربا بر مى‏تنى‏

آن يكى چون نيست با اخيار يار

لاجرم شد پهلوى فجار جار

هست موسى پيش قبطى بس ذميم

هست هامان پيش سبطى بس رجيم‏

جان هامان جاذب قبطى شده

جان موسى طالب سبطى شده‏

معده‏ى خر، كَه كشد در اجتذاب

معده‏ى آدم، جذوب گندم، آب‏

گر تو نشناسى كسى را از ظلام

بنگر اورا،كه اوش، سازيده ست امام

(دفترچهارم1640-1633)

ز انكه جنسيت عجايب جاذبى است

جاذبش جنس است هر جا طالبى است‏

عيسى و ادريس بر گردون شدند

با ملايك چون كه هم جنس آمدند

باز آن هاروت و ماروت از بلند[3]

جنس تن بودند ز آن زير آمدند

كافران هم جنس شيطان آمده

جانشان شاگرد شيطانان شده‏

(دفترچهارم2674-2671)

خوب خوبى را كند جذب اين بدان

طيبات و طيبين بر وى بخوان‏

سورة نور آیة 26

در جهان هر چيز چيزى جذب كرد

گرم گرمى را كشيد و سرد سرد

قسم باطل باطلان را مى‏كشند

باقيان از باقيان هم سر خوشند

ناريان مر ناريان را جاذب‏اند

نوريان مر نوريان را طالب‏اند

(دفتردوم83-80)

طيبات آيد به سوى طيبين

للخبيثين الخبيثات است هين

‏ سورة نور آیة 26

كين مدار آنها كه از كين گمرهند

گورشان پهلوى كين داران نهند

اصل كينه، دوزخ است و كين تو

اشاره به جزء و کل:

جزو آن كُل است و خصمِ دين تو

چون تو جزو دوزخى پس هوش دار

جزو ، سوى كُلِّ خود گيرد قرار

تلخ با تلخان يقين ملحق شود

كى دم باطل قرين حق شود

(دفتردوم276-272)

باطلان را چه ربايد باطلى_

عاطلان را چه خوش آيد عاطلى‏_

ز انكه هر جنسى ربايد جنس خَود

گاو سوى شير نر كى رو نهد؟

گرگ بر يوسف كجا عشق آورد

جز مگر از مكر، تا او را خورد

یوسف 13 و 14 و 17

چون ز گرگى، وارهد محرم شود

چون سگ كهف از بنى آدم شود

کهف 18 و 22

(دفتردوم2058-2054)

از این هم دقیق تر باید گفت و آن این است که در عالم الست ذوق ولایت مولا علی ع را، هرکه چشید در این دنیا به آن میل می کند:

پارسى گوييم يعنى اين كشش

ز آن طرف آيد كه آمد آن چشش‏

چشم هر قومى به سويى مانده است

كان طرف يك روز ذوقى رانده است‏

(دفتراول888-887)

و این همان جنسیت جزء، با کل است :

ذوق جنس از جنس خود باشد يقين

ذوق جزو از كل خود باشد ببين‏

(دفتراول896-889)

انبیا از جنس روح اند:

انبيا چون جنس روحند و ملك

مر ملك را جذب كردند از فلك‏

باز آن جانها كه جنس انبياست

سوى ايشان كش كشان چون سايه‏هاست‏[4]

عقل از جنس ملائک است:

ز انكه عقلش غالب است و بى‏ز شك

عقل، جنس آمد به خلقت با ملك‏

نفس اماره:

و آن هواى نفس غالب بر عدو

نفس، جنس اسفل آمد شد بدو

بود قبطى جنس فرعون ذميم

بود سبطى جنس موساى كليم‏

قصص15 و 16

بقرة 50

اعراف 160 و…..

بود هامان جنس‏تر فرعون را

بر گزيدش برد بر صدر سرا

غافر 36 و…..

لاجرم از صدر تا قعرش كشيد

كه ز جنس دوزخند آن دو پليد

هر دو سوزنده چو دوزخ ضد نور

هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور

ز انكه دوزخ گويد اى مومن تو زود

بر گذر كه نورت آتش را ربود

بگذر اى مومن كه نورت مى‏كشد

آتشم را چون كه دامن مى‏كشد

مى‏رمد آن دوزخى از نور هم

ز انكه طبع دوزخ استش اى صنم‏

دوزخ از مومن گريزد آن چنان

كه گريزد مومن از دوزخ به جان‏

ز انكه جنس نار نبود نور او

ضد نار آمد حقيقت نور جو

در حديث آمد كه مومن در دعا

چون امان خواهد ز دوزخ از خدا

دوزخ از وى هم امان خواهد به جان

كه خدايا دور دارم از فلان‏

جاذبه‏ى جنسيت است اكنون ببين

كه تو جنس كيستى از كفر و دين‏؟

گر به هامان مايلى هامانيى

ور به موسى مايلى سبحانيى‏

ور به هر دو مايلى انگيخته

نفس و عقلى هر دوان آميخته‏

(توبة 102 ، خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا)

هر دو در جنگند هان و هان بكوش

تا شود غالب معانى بر نقوش‏

(دفترچهارم2719-2697)

برعکس منافقان چون در ذات و صفات با دشمنان آن بزرگوار سنخیت دارند بنابراین از او روی گردانند

این سنخیت در ذات است:

عقل مى‏گفتش كه جنسيت يقين

از ره معنى است نى از آب و طين‏

هين مشو صورت پرست و اين مگو

سر جنسيت به صورت در مجو

صورت آمد چون جماد و چون حجر

نيست جامد را ز جنسيت خبر

جان چو مور و تن چو دانه‏ى گندمى

مى‏كشاند سو به سويش هر دمى‏

مور داند كآن حبوب مرتهن

مستحيل و جنس من خواهد شدن‏

آن يكى مورى گرفت از راه، جُو

مور ديگر گندمى بگرفت و دو

جُو سوى گندم نمى‏تازد ولى

مور سوى مور مى‏آيد بلى‏

رفتن جُو ، سوى گندم تابع است

مور را بين كه به جنسش راجع است‏

تو مگو گندم چرا شد سوى جُو

چشم را بر خصم نه، نى بر گرو

مور اسود بر سر لبد سياه

مور پنهان دانه پيدا پيش راه‏

عقل گويد چشم را نيكو نگر

دانه هرگز كى رود بى‏دانه بر؟

زين سبب آمد سوى اصحاب كلب

هست صورتها حبوب و مور قلب

(دفترششم2963-2952)

نيست جنسيت ز روى شكل و ذات

آب جنس خاك آمد در نبات‏

باد جنس آتش آمد در قوام

طبع را جنس آمده ست آخر مدام‏

جنس ما چون نيست جنس شاه ما

ماى ما شد بهر ماى او فنا

(دفتردوم1173-1171)

والسلام

 

 

 

 

[1]روایت در صحیح بخاری و دركتاب البر والصلة والآداب و الحافظ ابن حجر اثقلانی و در فتح الباري و دیگران آمده است

[2]در خطبة دوازدهم نهج البلاغه می خوانیم: که پس از پيروزي بر اصحاب جمل در بارة شرکت آيندگان در پاداش گذشتگان و (نقش نيت در پاداش اعمال) شخصی از امام پرسید: دوست داشتم که برادرم فلانی با تو بود و پیروزی تو را بر دشمن می دید

امام (ع) پرسيد: آيا فکر و دل برادرت با ما بود؟ گفت: آري امام (ع) فرمود: پس او هم در اين جنگ با ما بود، بلکه با ما در اين نبرد شريکند آنهايي که حضور ندارند، در صلب پدران و رحم مادران مي‏باشند، ولي با ما هم‏عقيده و آرمانند، به زودي متولد مي‏شوند، و دين و ايمان به وسيله آنان تقويت مي‏گردد.

«متن عربی خطبه :کلام له عليه السلام

لمّا أظفره الله تعالي بأصحاب الجمل وقد قال له بعض أصحابه:وددت أن أخي فلاناً

معک شاهداً ليري ما نصرک الله به عليأعدائک

فَقَاَلَ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ: أَهَوَي أَخِيکَ مَعَنَا؟ فَقَالَ: نَعَمْ. قَالَ: فَقَدْ شَهِدَنَا، وَلَقَدْ شَهِدَنَا! فِي عَسْکَرِنَا هذَا أَقْوَامٌ في أَصْلاَبِ الرِّجَالِ، وَأَرْحَامِ النِّسَاءِ، سَيَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمَانُ، ويَقْوَي بِهِمُ الْإِيمَانُ.»

[3]عيسى: در سورة نساء آیة 157 و 158 ،چنان كه مشهور است در آسمان چهارم است.ولی روایت شیعه، بودن او را در آسمان دوم تایید می کند

ادريس: نيكلسون نوشته است با عيسى (ع) در آسمان چهارم به سر مى‏برد، حالى كه بنا بر مشهور ادريس در بهشت است و داستان رفتن او به بهشت و بيرون نيامدن او مشهور است.

ادریس جد پدر نوح در تورات با اسم اَخنُوخ ذکر شده است و نام وی دو بار در قرآن کریم آمده است یکی در سورۀ مریم /56و57ودیگری در انبیاء/85

بمير اى دوست پيش از مرگ اگر مى زندگى خواهى

كه ادريس از چنين مردن بهشتى گشت پيش از ما(سنايى)

[4]حکمت 45

و قال عليه‏السلام لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هَذَا عَلى‏ أَنْ يُبْغِضَنِي مَا أَبْغَضَنِي؛ وَلَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنَافِقِ عَلى‏ أَنْ يُحِبَّنِي مَا أَحَبَّنِى. وَذَلِكَ أَنَّهُ قُضِيَ فَانْقَضى‏ عَلى‏ لِسَانِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ صلى الله عليه و آله؛ أَنَّهُ قَالَ: يَا عَلِيُّ، لَايُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ، وَلَا يُحِبُّكَ مُنَافِقٌ.

امام عليه السلام فرمود:

اگر با شمشيرم بر بُن بينى مؤمن بزنم كه مرا دشمن بدارد دشمن نخواهد داشت! و اگر تمام دنيا را بر منافق بريزم كه مرا دوست بدارد دوست نمى‏دارد! چرا كه مقدر شده و بر زبان پيامبر درس‏نخوانده جارى شده كه فرمود: اى على! هيچ مؤمنى تو را دشمن نمى‏دارد و هيچ منافقى تو را دوست نخواهد داشت!

مرحوم «كلينى» در كتاب‏ كافى‏ از «حارث بن حصيره» (يكى از ياران على عليه السلام) نقل مى‏كند كه در اطراف مدينه مرد سياه‏پوستى از اهل حبشه را ديدم كه مشغول آبيارى است و انگشتان يك دستش قطع شده است. به او گفتم: چه كسى انگشتان تو را قطع كرده؟ گفت: بهترين مردم دنيا.

سپس افزود: ما هشت نفر بوديم كه دست به سرقتى زديم. ما را دستگير كردند و خدمت على بن ابى‏طالب بردند و ما به گناه خود اقرار كرديم. امام عليه السلام فرمود: از حرام بودن سرقت با خبر نبوديد؟ گفتيم: مى‏دانستيم. دستور داد چهار انگشت ما را (به عنوان حد سرقت) قطع كردند. سپس دستور داد در خانه‏اى از ما پذيرايى كنند و روغن و عسل (و مواد غذايى مقوى) به ما بدهند تا جاى زخم‏ها خوب شود سپس ما را از آن خانه بيرون آورند و لباسى نو بر ما پوشاند و فرمود: اگر توبه كنيد و راه صلاح را پيش گيريد به نفع شماست و انگشتان شما به شما در بهشت باز مى‏گردد و اگر چنين نكنيد در دوزخ به شما باز مى‏گردد. كافى، ج 7، ص 264، ح 25.

در داستان ابن ملجم قاتل امام على بن ابى‏طالب عليه السلام نيز مى‏خوانيم: هنگامى كه ضربه‏اى بر سر مبارك آن حضرت وارد ساخت او را خدمت على آوردند. به او فرمود: اى دشمن خدا مگر من به تو نيكى نكردم؟ گفت: آرى به من نيكى كردى.

فرمود پس چه چيزى باعث شد كه اين جنايت را انجام دهى؟ گفت: چهل روز شمشير خود را تيز كردم و از خدا خواستم كه به وسيله آن بدترين خلق خدا را به قتل برسانم (و چنين شد.) امام عليه السلام فرمود:

«فَلَا أَرَاكَ إِلَّا مَقْتُولًا بِهِ وَمَا أَرَاكَ إِلَّا مِنْ شَرِّ خَلْقِ اللَّهِ عَزَّوَجَل»

(دعاى تو مستجاب شده است زيرا) تو را با همين شمشير خواهند كشت و تو بدترين خلق خدايى.

شرح نهج‏البلاغه علامه شوشترى، ج 7، ص 435.

جالب توجه اين‏كه روايات فراوانى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و صحابه آن حضرت درباره شناختن مؤمنان با محبت على بن ابى‏طالب عليه السلام و منافقان با بغض و كينه او در كتب معروف اهل سنت و شيعه به طور گسترده نقل شده است. از جمله «بلاذرى» در انساب الاشراف‏ (ج 2، ص 96) و «ترمذى» در سنن‏ (ج 5، 635 در باب مناقب على بن ابى‏طالب) از «ابوسعيد خُدرى» نقل كرده‏اند كه مى‏گفت:

«كُنَّا لَنَعْرِفُ الْمُنافِقينَ نَحْنُ مَعاشِرُ الْأنْصارِ بِبُغْضِهِمْ

عَلىَّ بْنَ أبى‏طالِبٍ؛

ما جمعيت انصار، منافقان را به سبب بغضشان به على بن ابى‏طالب مى‏شناختيم».

اين بيان را با سخنى از ابن ابى‏الحديد پايان مى‏دهيم. او مى‏گويد: استادم «ابوالقاسم بلخى» مى‏گفت:

«قَدِ اتَّفَقَتِ الْأخْبارُ الصَّحيحَةِ الَّتِي لارَيْبَ فِيها عِنْدَ الْمُحَدِّثينَ عَلى‏ أنَّ النَّبيَّ قالَ:

لايَبْغِضُكَ إلّامُنافِقٌ وَلا يُحِبُّكَ إلّامُؤمِنٌ؛

اخبار صحيحى كه اتفاق بر اين در نزد راويان اخبار شكى در آن نيست متفق است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود:

دشمن نمى‏دارد تو را جز منافق و دوست نمى‏دارد

تو را جز مؤمن».

شرح نهج البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج 4، ص 83.

 

بازدیدها: 240

همچنین ببینید

موضوع«حاکمان جور و حاکمان خدایی عادل»از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

حاکمان جور و حاکمان خدائی عادل در بحث حکومت ظاهری و باطنی  نوشتم که هر ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × سه =