خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث شجاعت

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث شجاعت

شجاعت در مثنوی

      مثنوی در بارة شجاعت دید گاه های گوناگون را ارائه کی دهد

       گاه در داستان آن صوفی در دفتر پنجم از بیت 3737 که قدرت رفتن به جبهه را نداشت شجاعت در میدان جنگ را می ستاید:[1]

سپس به جهاد نفس اشاره می کند:

( 3756) همچو تو كز دست نفسِ بسته دست

همچو آن صوفى شدى بى‏خويش و پست‏

( 3757) اى شده عاجز ز تلّى كيش تو

صد هزاران كوه‏ها در پيش تو

( 3758) زين قدر خر پشته مُردى از شكوه

چون روى بر عَقبَه‏هاى همچو كوه؟

در ادامه به کشتن آن جنگجویان آن کافر را و به سستی آن صوفی در میدان کارزار از بیت 3759 اشاره می کند[2]

در دفتر اول از بیت 2981  در داستان آن مرد قزوینی و حمام ، او را به کم ظرفی می نکوهد:  

كبودى زدن مرد قزوينى بر شانه‏گاه

و پشيمان شدن او بسبب زخم سوزن[3]

پس از آن که او بی صبری در آورد آن شخص خال کوبنده  به او می گوید تو صبر نداری تا از نیش صبر خویش برهی:

دفتر اول( 3001) شير بى‏دم و سر و اشكم كه ديد

اين چنين شيرى خدا خود نافريد

( 3002) اى برادر صبر كن بر درد نيش

تا رهى از نيش نفس گبر خويش‏

( 3003) كان گروهى كه رهيدند از وجود

چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود

( 3004) هر كه مرد اندر تن او نفس گبر

مر و را فرمان برد خورشيد و ابر

در دفتر پنجم از بیت 3831 در داستان :

صفت كردن مرد غمّاز و نمودن صورت كنيزك مصوَّر

در كاغذ و عاشق شدن خليفه مصر بر آن صورت،

و فرستادن خليفه اميرى را با سپاه گران

به درِ موصل و قتل و ويرانى بسيار كردن بهر اين غرض[4]

تا به این بیت می رسد که:

( 3852) چون كه آوردش رسول آن پهلوان

گشت عاشق بر جمالش آن زمان‏

( 3853) عشق بحرى، آسمان بر وى كَفى

چون زليخا در هواى يوسفى‏

خود آن پهلوان که آن چنان شجاعت را در میدان نبرد و رویاروئی داشت ،عاشق آن کنیزک می شود و در برابر نفس خود تاب نیاورده با او همبستر می شود:

( 3860) پهلوان چَه را چو ره پنداشته

شوره‏اش خوش آمده حب كاشته‏

( 3861) چون خيالى ديد آن خفته به خواب

جفت شد با آن و از وى رفت آب‏[5]

      در دفتر سوم در داستان دقوقی که به دعای او کشتی از ورطه غرق شدن می رهد او را پهلوان می داند:

( 2225) رَست كشتى از دمِ آن پهلوان

و اهل كشتى را به جهد خود گمان‏[6]

گاه نیز شجاع را آن کسی می داند که بر خشم و شهوت خود غالب شود نظیر داستان لقمان و خواجة او:

امتحان كردن خواجه‏ى لقمان

زيركى لقمان را

(1462)نه كه لقمان را كه بنده‏ى پاك بود

روز و شب در بندگى چالاك بود

( 1463)خواجه‏اش مى‏داشتى در كار پيش

بهترش ديدى ز فرزندان خويش‏

( 1464) ز انكه لقمان گر چه بنده زاد بود

خواجه بود و از هوا آزاد بود

‏(1465)گفت شاهى شيخ را اندر سخن

چيزى از بخشش ز من درخواست كن

( 1466) گفت اى شه شرم نايد مر ترا

كه چنين گويى مرا، زين برتر آ

( 1467)من دو بنده دارم و ايشان حقير

و آن دو بر تو حاكمانند و امير

( 1468)گفت شه آن دو چه‏اند اين زلت است

گفت آن يك خشم و ديگر شهوت است

( 1469) شاه آن دان كاو ز شاهى فارغ است

بى‏مه و خورشيد نورش بازغ است

او در دفتر دوم بیت 10نیز هوا و شهوت را می نکوهد:

آفت این در هوا و شهوت است

ورنه اینجا شربت اندر شربت است

      او  در سرتا سر مثنوی دلشیفتگان به دنیا را به نکوهش می پردازد و در برابر عارفان از دنیا گذشته و گذشتگان از تعلقات دنیائی را می ستاید:

در نهج البلاغه ،حکمت 47می فرماید:

و قال عليه‏السلام…وَشَجَاعَتُهُ عَلَى قَدْرِ أَنَفَتِهِ

«شجاعت هر كس به اندازه بى‏اعتنايى او (به ارزش‏هاى مادى) است»؛

که عالی ترین فرد برتر این حکمت از دیدگاه مولانا  خود مولا ست:

او دردفتر اول از بیت 3721 به بعد می فرماید :

از علی آموز اخلاص عمل

شیر حق را دان مطهر از دغل

در غزا بر پهلوانی دست یافت

زود شمشیری بر آورد و شتافت

اشاره به نبرد آن حضرت با عمربن عبدود در جنگ خندق در سال پنجم هجری می کند که وقتی شمشیر به پایش زد و خواست سر او را از تن جدا کند آب دهان بر صورت حضرت پاشید و حضرت او را رها کرد و چون خشمش فرو نشست سر او را جدا کرد:

او خدو انداخت در روی علی

افتخار هر نبی و هر ولی

آن خدو زد بر رخی که روی ماه

سجده آرد پیش او در سجده‌گاه

در زمان انداخت شمشیر آن علی

کرد او اندر غزااش کاهلی

گشت حیران آن مبارز زین عمل

وز نمودن عفو و رحمت بی‌محل

گفت بر من تیغ تیز افراشتی

از چه افکندی مرا بگذاشتی

آن چه دیدی بهتر از پیکار من

تا شدی تو سست در اشکار من

در شجاعت شیر ربانیستی

در مروت خود کی داند کیستی

در مروت ابر موسیی بتیه

کآمد از وی خوان و نان بی‌شبیه

در پاسخ او فرمود: تو آب دهان به صورت من انداختی، در آن حال من خشمناک شدم، نخواستم با آن حال غضب، سر تو را جدا کنم، بلکه با حال انبساط، برای رضای خدا سرت را از تنت جدا می‏کنم. امام سر عمرو را جدا کرد و به نزد پیامبر آورد و از کلمات پیامبر در جنگ خندق این است که «ضرب زدن علی علیه‏السلام در جنگ خندق از عبادت جن و انس افضل است .

در ادامه می رسد به این ابیات:

ای علی که جمله عقل و دیده‌ای

شمه‌ای واگو از آنچ دیده‌ای

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد

آب علمت خاک ما را پاک کرد

سپس با اشاره به جنبة معشوقی حضرت که با یک گوشة ابرو کارشمشیر  می کند  می فرماید:

بازگو دانم که این اسرار هوست

زانک بی شمشیر کشتن کار اوست

به او کار خدائی نسبت می دهد:

صانع بی آلت و بی جارحه

واهب این هدیه‌های رابحه

صد هزاران می چشاند هوش را

که خبر نبود دو چشم و گوش را

او را شاهباز عرش آستان می داند:

باز گو ای باز عرش خوش‌شکار

تا چه دیدی این زمان از کردگار

او را عالم به غیب می داند:

چشم تو ادراک غیب آموخته

چشمهای حاضران بر دوخته

علامت قطعی تشیع او:

راز بگشا ای علی مرتضی

ای پس سؤ القضا حسن القضا

خود را گدای درگاه مولا می داند:

یا تو واگو آنچ عقلت یافتست

یا بگویم آنچ برمن تافتست

از تو بر من تافت چون داری نهان

می‌فشانی نور چون مه بی زبان

لیک اگر در گفت آید قرص ماه

شب روان را زودتر آرد به راه

اشاره به روایت انا مدینه العلم و علی بابها:

چون تو بابی آن مدینة  علم را

چون شعاعی آفتاب حلم را

اشاره به ولایت تکوینی حضرت:

باز باش ای باب بر جویای باب

تا رسد از تو قشور اندر لباب

باز باش ای باب رحمت تا ابد

بارگاه ما له کفوا احد

در مثنوی پیرامون نفس و جهاد نفس بسیار سخن رفته است به عنوان نمونه در دفتر اول :

تفسيرِ رَجَعنا مِنَ الجِهادِ

الاَصغَرِ اِلى الجِهادِ الاَكبَر

(1373)اى شَهان،كُشتيم ما خصمِ بُرون

ماند خصمى زو بَتَر در اندرون‏

(1374)كُشتنِ اين،كارِ عقل و هوش نيست

شيرِ باطن، سُخره‏ى خرگوش نيست‏

(1375)دوزخ است اين نفس و، دوزخ اژدهاست

كاو به درياها نگردد كمّ و كاست

تا می رسد به این ابیات:

‏(1386)چون كه واگشتم ز پيكارِ بُرون

روى آوردم به پيكارِ درون‏

(1387)قَد رَجَعنا مِن جِهادِ الاَصغريم

با نبى، اندر جهادِ اكبريم‏

(1388)قوّت از حق خواهم و توفيق و لاف

تا به سوزن بركَنَم اين كوهِ قاف‏

(1389)سهل شيرى دان كه صف ها بشكند

شير آن است آن كه خود را بشكند

    وابستگى‏هاى انسان  به مقام و مال و شهوات دنيا از شجاعت او مى‏كاهد و او را به اسارت مى‏كشاند

 اما هنگامى كه خود را از اين امور آزاد سازد، با شجاعت حرف خود را مى‏زند و راه خود را مى‏پيمايد و در برابر كسى ذليلانه سر تعظيم فرو نمى‏آورد و با توكل بر خدا در برابر حوادث سخت مى‏ايستد.

والسلام

[1] ( 3737) رفت يك صوفى به لشكر در غزا

ناگهان آمد قطاريق و وَغا

( 3738) ماند صوفى با بُنه و خيمه و ضِعاف

فارسان راندند تا صفِّ مصاف‏

( 3740) جنگ‏ها كرده مظفّر آمدند

باز گشته با غنايم سودمند

 ( 3741) ارمغان دادند كاى صوفى تو نيز

او برون انداخت نستد هيچ چيز

( 3742) پس بگفتندش كه خشمينى چرا

گفت من محروم ماندم از غزا

( 3743) ز آن تلطّف هيچ صوفى خوش نشد

كه ميان غزو خنجر كش نشد

( 3744) پس بگفتندش كه آورديم اسير

آن يكى را بهر كشتن تو بگير

( 3745) سر ببرش تا تو هم غازى شوى

اندكى خوش گشت صوفى دل قوى‏

( 3746) كآب را گر در وضو صد روشنى است

چون كه آن نبود تيمّم كردنى است‏

( 3747) برد صوفى آن اسير بسته را

در پس خرگه كه آرد او غزا

( 3748) دير ماند آن صوفى آن جا با اسير

قوم گفتا دير ماند آن جا فقير

( 3749) كافر بسته دو دست او كُشتنى است

بسملش را موجب تأخير چيست؟

( 3750) آمد آن يك در تفحُّص در پِيَش

ديد كافر را به بالاى ويش‏

( 3751) همچو نر بالاى ماده و آن اسير

همچو شيرى خفته بالاى فقير

( 3752) دست‏ها بسته همى‏خاييد او

از سر استيز صوفى را گلو

( 3753) گبر مى‏خاييد با دندان گلوش

صوفى افتاده به زير و رفته هوش‏

( 3754) دست بسته گبر همچون گربه‏اى

خسته كرده حلق او بى‏حربه‏اى‏

( 3755) نيم كشتش كرده با دندان اسير

ريش او پر خون ز حلق آن فقير

[2]  – ( 3759) غازيان كشتند كافر را به تيغ

هم در آن ساعت ز حَميَت بى‏دريغ‏

( 3760) بر رخ صوفى زدند آب و گلاب

تا به هوش آيد ز بى‏خويشى و خواب‏

(3761) چون به خويش آمد بديد آن قوم را

پس بپرسيدند چون بُد ماجرا

( 3762) اَللَّه اَللَّه اين چه حال است اى عزيز

اين چنين بى‏هوش گشتى از چه چيز؟

( 3763) از اسير نيم كشت بسته دست

اين چنين بى‏هوش افتادى و پست‏

( 3764) گفت چون قصد سرش كردم به خشم

طرفه در من بنگريد آن شوخ چشم‏

( 3765) چشم را وا كرد پهن او سوى من

چشم گردانيد و شد هوشم ز تن‏

( 3766) گردش چشمش مرا لشكر نمود

من ندانم گفت چون پُر هَول بود

( 3767) قصّه كوته كن كز آن چشم اين چنين

رفتم از خود اوفتادم بر زمين

[3]  –  ( 2981) اين حكايت بشنو از صاحب بيان

در طريق و عادت قزوينيان‏

( 2982) بر تن و دست و كتفها بى‏گزند

از سر سوزن كبوديها زنند

( 2983) سوى دلاكى بشد قزوينيى

كه كبودم زن بكن شيرينيى‏

( 2984) گفت چه صورت زنم اى پهلوان

گفت بر زن صورت شير ژيان‏

( 2985) طالعم شير است نقش شير زن

جهد كن رنگ كبودى سير زن‏

( 2986) گفت بر چه موضعت صورت زنم

گفت بر شانه‏گهم زن آن رقم‏

( 2987) چون كه او سوزن فرو بردن گرفت

درد آن در شانگه مسكن گرفت

( 2988) پهلوان در ناله آمد كاى سنى

مر مرا كشتى چه صورت مى‏زنى

( 2989) گفت آخر شير فرمودى مرا

گفت از چه عضو كردى ابتدا

( 2990) گفت از دمگاه آغازيده‏ام

گفت دم بگذار اى دو ديده‏ام

( 2991) از دم و دمگاه شيرم دم گرفت

دمگه او دمگهم محكم گرفت‏

( 2992) شير بى‏دم باش گو اى شير ساز

كه دلم سستى گرفت از زخم گاز

( 2993) جانب ديگر گرفت آن شخص زخم

بى‏محابا بى‏مواسا بى‏ز رحم‏

( 2994) بانگ كرد او كاين چه اندام است از او

گفت اين گوش است اى مرد نكو

( 2995) گفت تا گوشش نباشد اى حكيم

گوش را بگذار و كوته كن گليم

( 2996) جانب ديگر خلش آغاز كرد

باز قزوينى فغان را ساز كرد

( 2997) كاين سوم جانب چه اندام است نيز

گفت اين است اشكم شير اى عزيز

( 2998) گفت تا اشكم نباشد شير را

چه شكم بايد نگار سير را

( 2999) خيره شد دلاك و بس حيران بماند

تا به دير انگشت در دندان بماند

( 3000) بر زمين زد سوزن از خشم اوستاد

گفت در عالم كسى را اين فتاد

[4] ( 3831) مر خليفه مصر را غمّاز گفت

كه شه موصل به حورى گشت جفت‏

( 3832) يك كنيزك دارد او اندر كنار

كه به عالم نيست مانندش نگار

( 3833) در بيان نايد كه حُسنش بى‏حد است

نقش او اين است كاندر كاغذ است‏

( 3834) نقش در كاغذ چو ديد آن كيقباد

خيره گشت و جام از دستش فتاد

( 3835) پهلوانى را فرستاد آن زمان

سوى موصل با سپاه بس گران‏

( 3836) كه اگر ندهد به تو آن ماه را

بر كن از بن آن در و درگاه را

( 3837) ور دهد تركش كن و مه را بيار

تا كشم من بر زمين مه در كنار

( 3838) پهلوان شد سوى موصل با حشم

با هزاران رستم و طبل و علم‏

( 3839) چون ملخ‏ها بى‏عدد بر گرد كشت

قاصد اِهلاك اهل شهر گشت‏

( 3840) هر نواحى منجنيقى از نبرد

همچو كوه قاف او بر كار كرد

دفتر پنجم ( 3841) زخم تير و سنگ‏هاى منجنيق

تيغ‏ها در گرد چون برق از بريق‏

( 3842) هفته‏اى كرد اين چنين خونريز گرم

برج سنگين سست شد چون موم نرم‏

( 3843) شاه موصل ديد پيكار مَهول

پس فرستاد از درون پيشش رسول‏

( 3844) كه چه مى‏خواهى ز خون مؤمنان

كشته مى‏گردند زين حرب گران‏

( 3845) گر مرادت ملك شهر موصل است

بى‏چنين خونريز اينت حاصل است‏

( 3846) من روم بيرون شهر اينك در آ

تا نگيرد خون مظلومان تو را

( 3847) ور مرادت مال و زرّ و گوهر است

اين ز ملك شهر خود آسان‏تر است‏

ايثار كردن صاحب موصل آن كنيزك را

به خليفه تا خونريز مسلمانان بيشتر نشود

( 3848) چون رسول آمد به پيش پهلوان

داد كاغذ اندر او نقش و نشان‏

( 3849) بنگر اندر كاغذ اين را طالبم

هين بده ور نه كنون من غالبم‏

( 3850) چون رسول آمد، بگفت آن شاه نَر

صورتى كم گير زود اين را ببر

( 3851) من نيم در عهد ايمان بت پرست

بت بَرِ آن بت پرست اوليتر است

[5]( 3862) چون برفت آن خواب و شد بيدار زود

ديد كآن لعبت به بيدارى نبود

( 3863) گفت بر هيچ آب خود بر دم دريغ

عشوه آن عشوه ده، خوردم دريغ‏

( 3864) پهلوان تن بُد آن مردى نداشت

تخم مردى در چنان ريگى بكاشت

تا می رسد به این ابیات:

( 3876) آتش عشقش فروزان آن چنان

كه نداند او زمين از آسمان‏

( 3877) قصد آن مه كرد اندر خيمه او

عقل كو و از خليفه خوف كو

( 3878) چون زند شهوت در اين وادى دُهُل

چيست عقل تو فُجُلّ بن الفُجُل‏

( 3879) صد خليفه گشته كمتر از مگس

پيش چشم آتشينش آن نفس‏

( 3886) پهلوان مردانه بود و بى‏حذر

پيش شير آمد چو شير مست نر

( 3887) زد به شمشير و سرش را بر شكافت

زود سوى خيمه مه رو شتافت‏

( 3888) چون كه خود را او بد آن حورى نمود

مردى او همچنان بر پاى بود

( 3889) با چنان شيرى به چالش گشت جفت

مردى او مانده بر پاى و نخفت‏

( 3890) آن بت شيرين لقاى ماه رو

در عجب درماند از مردى او

( 3891) جفت شد با او به شهوت آن زمان

متحد گشتند حالى آن دو جان‏

 

[6]قصة دقوقی در دفتر سوم از بیت 1924 آغاز می شود و تا 2305 ادامه می یابد

بازدیدها: 133

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

16 + 4 =