خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث حزم ، اندیشة درست، کتمان اسرار-بخش اول

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث حزم ، اندیشة درست، کتمان اسرار-بخش اول

حزم ، اندیشة درست، کتمان اسرار

سالک راه خدا دوست دارد پیروز میدان سیر و سلوک باشد

این پیروزی در گرو چند نکتة کلیدی است

اول: داشتن حزم كه به معناى دورانديشى و مطالعه آخر كار است،

اگر سالک راه خداوند  سطحى‏نگر بود و خواست کار سلوک را با  گرفتاری های  روزمرّگى پیش ببرد او  در برابر حوادث پيش‏بينى نشدة راه سلوک که همان دام هائی است که شیطان در پیش راه مستقیم او می گسترد ، به زودى به زانو در مى‏آيد و رشته كار از دستش بيرون مى‏رود و شكست مى‏خورد.

در این باره روایات زیادی داریم [1]

دوم : رای صحیح و فکر درست

حزم در گرو رای صحیح و فکر درست است [2]

سالک باید در راه سلوک الی الله از عقل معاد خود به خوبی بهره گیرد

عقل معاد به عکس عقل معاش یک دورنگری بسیار عمیق را در بر دارد

ساعت سالک باید ظهر کوک باشد ظهر قیامت

اگر غروب کوک بود و معیار او دنیائی بود در چالش های پیش رو کم می آورد

      عقل معاد زندگی دنیائی سالک را بر اساس زندگانی همیشگی آخرتی تنظیم می کند و طبیعی است که هنگامی که معیار سلوک پایان کار بود و  سالک، بر اساس موازین آخرتی معیشت خود را تنظیم کرد به طور حتم  زندگی دنیائی او نیز بر اساس و معیار درست تنظیم می گردد

«چون که صد آمد نود هم پیش ماست»

سوم : حفظ اسرار

سالک الی الله باید حافظ اسرار خداوند و خود و دیگران باشد و یک خرد ورزی صحیح و حزم درست و پیروزی نهائی  در گرو این حفظ اسرار است

در بارة حفظ اسرار، هم در قرآن و روایات و هم در کلام شاعران عارف و عارفان شاعر بسیار سخن رفته است [3]

در نهج البلاغه حکمت 48 از مولا امیر مومنان علی ع آمده است: حکمت 48

و قال عليه‏السلام

الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ،

پيروزى در گرو دور اندیشی و زیرکی است،

وَالْحَزْمُ بِإِجَالَةِ الرَّأْي،

حزم و دورانديشى در گرو  حرکت دادن (به كار گرفتن) فكر و نظر درست است،

وَالرَّأْيُ بِتَحْصِينِ الاَسْرَارِ.

و تفكر صحيح در گرو نگه‏دارى و استواری اسرار است.

توصیه می کنم که این حکمت شریف را خوانندگان بسیار بخوانند و در آن تدبر کنند

در مثنوی پیرامون صبر و حزم که موجب ظفر است آمده است:

دفتر سوم:

 ( 210) اى بسا سگ پوست كو را نام نيست

ليك اندر پرده بى‏آن جام نيست‏

جام: كنايت از عنايت حق تعالى ( نظیر سگ اصحاب کهف)

( 211) جان بده از بهر اين جام اى پسر

بى‏جهاد و صبر كى باشد ظفر

( 212) صبر كردن بهر اين نبود حرج

صبر كن كَالصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج

صبر و حزم:

( 213) زين كمين بى‏صبر و حزمى كس نرست

حزم را خود صبر آمد پا و دست‏

( 214) حزم كن از خورد كين زهرين گياست

زهرين گيا: استعارت از مال دنيا.

حزم كردن زور و نور انبياست‏

حزم  مانع فریفتن غولان منحرف کننده است:

 ( 215) كاه باشد كو به هر بادى جهد

كوه كى مر باد را وزنى نهد

( 216) هر طرف غولى همى‏خواند تو را

كاى برادر راه خواهى هين بيا

( 217) ره نمايم همرهت باشم رفيق

من قلاووزم در اين راه دقيق‏

( 218) نه قلاووز است و نه ره داند او

يوسفا كم رو سوى آن گرگ خو

( 219) حزم اين باشد كه نفريبد تو را

چرب و نوش و دام‏هاى اين سرا

( 220) كه نه چربش دارد و نه نوش او

سحر خواند مى‏دمد در گوش او

دفتر سوم ( 221) كه بيا مهمان ما اى روشنى

خانه آن توست و تو آن منى

( 222) حزم آن باشد كه گويى تُخمه‏ام

يا سَقيمم خسته اين دخمه‏ام

حزم: دور انديشى، احتياط.

تُخمَه: بيماريى كه از بسيار خوردن دست دهد.

سقيم: بيمار.

دَخمَه: در لغت گورخانه گبران است

( 223) يا سَرم درد است دَردِ سر ببر

يا مرا خوانده است آن خالو پسر

( 224) ز آن كه يك نوشت دهد با نيش‏ها

كه بكارد در تو نوشش ريش‏ها

( 225) زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد

ماهيا او گوشت در شستت دهد

گوشت در شست دادن: گوشت در قلاب نهادن و به آب افكندن براى گرفتن ماهى. در اين بيت كنايت از فريفتن با اندك متاع دنيوى.

 ( 226) گر دهد خود كَى دهد آن پر حِيَل

جَوزِ پوسيده است گفتارِ دغل‏

( 227) ژغژغ آن عقل و مغزت را برد

صد هزاران عقل را يك نشمرد

ژَغژَغ: (اسم صوت) آواز به هم خوردن دندان‏ها، و نيز گردو و مانند آن

 ( 228) يارِ تو خُرجين توست و كيسه‏ات

گر تو رامينى مجو جُز وِيسه‏ات‏

خرجين و كيسه: استعارت از آن چه سالك از عبادت يا از ذكر يا از رياضت ذخيره كند.

 ( 229) ويسه و معشوق تو هم ذات توست

وين برونى‏ها همه آفات توست‏

حزم مانع گوش دادن به دعوت پوچان فریبکار  است:

( 230) حزم آن باشد كه چون دعوت كنند

تو نگويى مست و خواهان من‏اند

( 231) دعوت ايشان صَفيرِ مرغ دان

كه كند صيّاد در مَكمَن نهان‏

( 232) مرغِ مرده پيش بنهاده كه اين

مى‏كند اين بانگ و آواز و حنين‏

( 233) مرغ پندارد كه جنسِ اوست او

جمع آيد بر دردشان پوست او

( 234) جز مگر مرغى كه حزمش داد حق

تا نگردد گيج آن دانه و مَلَق

مَلَق: چاپلوس.

 چنان كه از امام صادق (ع) نقل است: «الوُقُوفُ عِند الشُّبهَةِ خَيرٌ مِن الاِقتِحامِ في الهَلَكَةِ: در ايستادن هنگام شبهت بهتر است از در افتادن به هلاكت.» (بحار الانوار، ج 2، ص 259)

امير مؤمنان (ع) فرمايد: «لا وَرَعَ كَالوُقُوفِ عِندَ الشُّبهَةِ: هيچ پارسايى چون باز ايستادن هنگام ندانستن نيست.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: 113)

حزم مانع می شود که به هر ناکسی اعتماد کنی:

( 267) حَزم آن باشد كه ظنّ بَد برى

تا گريزى و شوى از بَد بَرى‏

268 حزم، سوءُ الظّن گفته است آن رسول

هر قدم را دام مى‏دان اى فضول‏

( 269) روى صحرا هست هموار و فراخ

هر قدم دامى است ،كم ران اُوستاخ‏

( 270) آن بُزِ كوهى دود كه دام كو؟

چون بتازد دامش افتد در گلو

271آن كه مى‏گفتى كه كو؟ اينك ببين

دشت مى‏ديدى نمى‏ديدى كمين‏

( 272) بى‏كمين و دام و صيّاد اى عَيار

دنبه كى باشد ميان كشتزار؟

( 273) آن كه گستاخ آمدند اندر زمين

استخوان و كلّه‏هاشان را ببين‏

( 274) چون به گورستان روى اى مرتضی

استخوانشان را بپرس از ما  مضی

( 275) تا به ظاهر بينى آن مستانِ كور

چون فرو رفتند در چاه غرور؟

( 276) چشم اگر دارى تو كورانه ميا

ور ندارى چشم، دست آور عصا

( 277) آن عصاىِ حزم و اِستدلال را

چون ندارى، ديد، مى‏كن پيشوا

حزم برای کوران عصای احتیاط می شود:

( 278) ور عصاى حزم و استدلال نيست

بى‏عصا كش بر سر هر ره مه ايست‏

( 279) گام ز آن سان نه كه نابينا نهد

تا كه پا از چاه و از سگ وارهد

( 280) لرز لرزان و به ترس و احتياط

مى‏نهد پا تا نيفتد در خُباط

دفتر سوم ( 281) اى ز دودى جَسته در نارى شده

لقمه جُسته لقمه مارى شده

در داستان روستائی و شهری و اصرار روستائی در دعوت آن شهری که در آخر اورا فریفت:

سوم ( 414) روستايى در تَملُّق شيوه كرد

تا كه حزم خواجه را كاليوه كرد

( 415) از پيام اندر پيام او خيره شد

تا زُلال حَزم خواجه تيره شد

( 416) هم از اينجا كودكانش در پسند

( 466) چون قضا آهنگ نارنجات كرد

روستايى شهريى را مات كرد

( 467) با هزاران حزم، خواجه مات شد

ز آن سفر، در معرض آفات شد

****

حزم یعنی آخِر بینی:

سوم ( 2196) راست فرموده است با ما مصطفى

قطب و شاهنشاه و درياى صفا

( 2197) كآنچه جاهل ديد خواهد عاقبت

عاقلان بينند ز اوّل مرتبت‏

( 2198) كارها ز آغاز اگر غيب است و سر

عاقل اوّل ديد و آخر آن مُصِر

( 2199) اوّلش پوشيده باشد و آخر آن

عاقل و جاهل ببيند در عيان‏

( 2200) گر نبينى واقعة غيب اى عنود

حزم را سيلاب كى اندر ربود

دفتر سوم ( 2201) حزم چه بود؟ بد گمانى بر جهان

دم بدم بيند بلاى ناگهان

********** 

حزم و مثال مرد حازم که محتاط است:

سوم ( 2841) يا به حال اوّلينان بنگريد

يا سوى آخر به حزمى در پريد

( 2842) حزم چه بود در دو تدبير احتياط

از دو آن گيرى كه دور است از خباط

( 2843) آن يكى گويد در اين ره هفت روز

نيست آب و هست ريگِ پاى سوز

( 2844) آن دگر گويد دروغ است اين بران

كه به هر شب چشمه‏اى بينى روان‏

( 2845) حزم آن باشد كه برگيرى تو آب

تا رهى از ترس و باشى بر صواب‏

( 2846) گر بود در راه آب اين را بريز

ور نباشد واى بر مرد ستيز

( 2847) اى خليفه زادگان دادى كنيد

حزم بهر روز ميعادى كنيد

( 2848) آن عدوّى كز پدرتان كين كشيد

سوى زندانش ز علّيين كشيد

( 2849) آن شه شطرنج دل را مات كرد

از بهشتش سخره آفات كرد

( 2850) چند جا بندش گرفت اندر نبرد

تا به كشتى در فكندش روى زرد

( 2851) اين چنين كرده است با آن پهلوان

سست سستش منگريد اى ديگران‏

********

ضد حزم حرص و هوا است

داستان آن دومرغ :

***وخامت كار آن مرغ كه ترك حزم

كرد از حرص و هوا

سوم ( 2862) باز مرغى فوق ديوارى نشست

ديده سوى دانه دامى ببست‏

( 2863) يك نظر او سوى صحرا مى‏كند

يك نظر حرصش به دانه مى‏كشد

( 2864) اين نظر با آن نظر چاليش كرد

ناگهانى از خرد خاليش كرد

( 2865) باز مرغى كآن تردّد را گذاشت

ز آن نظر بر كند و بر صحرا گماشت‏

( 2866) شاد پرّ و بال او بخّاً لَهُ

تا امام جمله آزادان شد او

( 2867) هر كه او را مقتدا سازد بِرَست

در مقام امن و آزادى نشست‏

( 2868) ز آن كه شاه حازمان آمد دلش

تا گلستان و چمن شد منزلش‏

( 2869) حزم از او راضىّ و او راضى ز حزم

اين چنين كن گر كنى تدبير و عزم‏

( 2870) بارها در دامِ حرص افتاده‏اى

حلق خود را در بريدن داده‏اى‏

*****

سوم ( 4571) گفت پيغمبر ،كه هستند از فنون

اهل جنّت ،در خصومت‏ها زبون‏

( 4572) از كمال حزم و، سوءُ الظَّنِّ خويش

نه ز نقص و، بد دلى و، ضعفِ كيش‏

( 4573) در فِرِه دادن، شنيده در كمون

حكمت لَو لا رِجالٌ مُؤمِنون‏

( 4574) دست كوتاهى، ز كفّار لعين

فرض شد، بهر خلاص مؤمنين‏

در قسمت بعد مطالبی از مثنوی پیرامون کتمان سر می نویسم

و السلام

[1]از آن جمله در غررالحكم، ص 457، ح 10870.

«مَنْ أخَذَ بِالْحَزْمِ اسْتَظْهَرَ وَمَنْ أضاعَ الْحَزْمَ تَهَوَّرَ؛

كسى كه حزم و دورانديشى بر گيرد پيروز مى‏گردد و كسى كه آن را ضايع كند به هلاكت مى‏افتد».

[2]در كافى، ج 8، ص 149، ح 130. می خوانیم :

شخصى از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسید : اى رسول خدا! به من سفارشى كن.

حضرت فرمود: اگر بگويم مى‏پذيرى؟ عرض كرد: آرى! پيامبر اين جمله را سه بار تكرار كرد و در هر سه بار آن مرد گفت: آرى اى رسول خدا! پيامبر فرمود:

«فَإِنِّي أُوصِيكَ إِذَا أَنْتَ هَمَمْتَ بِأَمْرٍ فَتَدَبَّرْ عَاقِبَتَهُ فَإِنْ يَكُ رُشْداً فَامْضِهِ وَ إِنْ يَكُ غَيّاً فَانْتَهِ عَنْهُ؛

من به تو سفارش مى‏كنم هنگامى كه تصميم بر انجام كارى گرفتى در عاقبت‏آن بينديش اگر كار صحيحى بود انجام ده و اگر گمراهى بود از آن خوددارى كن».

در بحارالانوار، ح 72، ص 100، ح 16.

حديثى از امام باقر عليه السلام است كه فرمود: «از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند حزم و دورانديشى چيست؟

فرمود: مشورت با صاحب نظران و پيروى از آنها».

[3]چند روایت در این باره :

یک : در غررالحكم، ص 320، ح 7415.

 از امام علی عليه السلام مى‏خوانيم:

«سِرُّكَ أسيرُكَ فَانْ أفْشَيْتَهُ صِرْتَ أسيرَهُ؛

راز تو اسير توست؛ اما اگر آن را افشا كردى تو اسير آن مى‏شوى».

دو : در بحارالانوار، ج 72، ص 71، ح 13.

از امام جواد عليه السلام است:

«إِظْهَارُ الشَّيْ‏ءِ قَبْلَ أَنْ يُسْتَحْكَمَ مَفْسَدَةٌ لَهُ؛

اظهار كردن چيزى (سرى از اسرار) پيش از آنكه مستحكم شود و به نتيجه برسد موجب فساد آن است».

سه : در بحار  ج 71، ص 177، ح 15 از

 امام صادق عليه السلام نقل می کند که  مى‏فرمايند:

«لَا تُطْلِعْ صَدِيقَكَ مِنْ سِرِّكَ إِلَّا عَلَى مَا لَوِ اطَّلَعَ عَلَيْهِ عَدُوُّكَ لَمْ يَضُرَّكَ فَإِنَّ الصَّدِيقَ قَدْ يَكُونُ عَدُوَّكَ يَوْماً مَا؛

اسرارت را حتى به دوستت مگو مگر در آنجا كه اگر دشمن تو بر آن سِرّ آگاه شود ضررى به تو نمى‏رساند، زيرا دوست ممكن است روزى به صورت دشمن درآيد».

بازدیدها: 36

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه − دو =