خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث حزم ، فکر درست و حفظ اسرار-بخش دوم

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث حزم ، فکر درست و حفظ اسرار-بخش دوم

حزم ، فکر درست و حفظ اسرار

بخش دوم

    همام گونه که در بخش اول نوشتم حزم عبارت از دور اندیشی و رای به معنی اندیشة صحیح است  و  آن در گرو حفظ اسرار است

     نکته ای که باز در این جا تاکید می کنم آن است که اگر در مباحث مثنوی از فضائل اخلاقی سخنی می نویسم در نگاه سیر الی الله است و همة صفاتی که بررسی می کنم از منظر سلوک عارفانه می باشد و هدف از تخلق به اخلاق الله و تمسک به محبه الله آن است که سالک در همین دنیا مراتب روحی خود را تکامل بخشد و از دنیای رذائل اخلاقی و برزخ صفات نفسانی و قیامت ذاتی خود گذر کند و پس از عبور از  فناء فعل و فناء صفات و فناء ذات به لقاءالله راه یابد

      بنابراین  معنای روایات و آیات ، در نوع نگاه،متفاوت است و در نگاه عرفانی، این تفسیر کاملا با آن چه  دیگران می گویند فرق دارد

     سبک من نیز همین است که از منظر مولانائی برای فضائل اخلاقی چیزی بنویسم  و شواهدی از مثنوی بیاورم

        همان گونه که در بخش اول وعده دادم در این بخش در بارة کتمان اسرار شواهدی از خواجة شیراز و مثنوی مولانا را پیش روی خوانندگان محترم قرار می دهم

       اسرار خداوندی نصیب کسانی می شود که از نامحرم پنهان می کنند

در این باره شواهدی از  خواجة شیراز می نویسم

  غزل 286:

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

غزل 175:

زمرغ صبح ندانم که سوسن آزاد

چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد

چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس

        سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

غزل 200:

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند

   پنهان خورید باده که تکفیر می کنند

غزل 243:

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت

در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

یارب کجاست محرم رازی که یک زمان

          دل شرح آن دهد که چه گفت و چها شنید

غزل 19:

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

             نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟

غزل 40:

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوئیم

                با دوست بگوئیم که او محرم راز است

غزل 178:

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

               وان که این کار ندانست در انکار بماند

غزل 258:

غم حبیب نهان به زگفتگوی رقیب

                   که نیست سینة ارباب کینه محرم راز

در یکی از ابیات  غزل 119 اسرار غیبی را آن چنان از دسترس دیگران دور می داند که حتی دست محرمان دل را نیز خالی از آن دانسته و راه یابی آنان به آن حریم را محال وصف می فرماید:

       زسر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان

کدام محرم دل ره درین حرم دارد؟

غزل 125:

      در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز

هرکسی بر حسب فکر گمانی دارد

غزل 152:

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

                   دست غیب آمد و بر سینة نامحرم زد

عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد

               برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

         فرمودة مولانا در مثنوی دفتر سوم:

 ( 21) گوشِ آن كس نوشد اسرارِ جلال

كو چو سوسن صد زبان افتاد و لال‏

( 22) حلق بخشد خاك را لطفِ خدا

تا خورد آب و برويد صد گيا

   در دفتر سوم در داستان آن خروس و سگ، از قول خروس:

 ( 3331) ما خروسان چون مؤذّن راستگوى

هم رقيب آفتاب و وقت جوى‏

( 3332) پاسبان آفتابيم از درون

گر كنى بالاى ما طشتى نگون‏

( 3333) پاسبان آفتاب‏اند اوليا

در بشر، واقف ز اسرار خدا

( 3334) اصل ما را حق پى بانگ نماز

داد هديه آدمى را در جَهاز

محرمان اگر سر خدا را فاش کنند در دم قبض روح می شوند:

( 3335) گر به ناهنگام سهوى‏مان رود

در اذان آن مقتل ما مى‏شود

( 3336) گفت ناهنگام حَىَّ عَل فلاح

خون ما را مى‏كند خوار و مباح‏

( 3337) آن كه معصوم آمد و پاك از غلط

آن خروس جان وحى آمد فقط

تا می رسد به این جا که مقام موت اختیاری است  که سالک  در این حال دیگر افشای اسرار نمی کند :

سوم( 3363) ز آن سلام او سلام حق شده است

كآتش اندر دودمان خود زده است‏

( 3364) مُرده است از خود، شده زنده به رب

ز آن بود اسرار حقّش در دو لب‏

( 3365) مردن تن در رياضت زندگى است

رنج اين تن روح را پايندگى است‏

       در این باب تمثیل جسم و روح را می آورد که هرگاه تن انسان روح شد چشم به دیدن اسرار باز می کند:

در دفتر سوم

بيان آن كه هر چه غفلت و غم و

كاهلى و تاريكى است همه از تن است

كه ارضى است و سفلى

( 3566) غفلت از تن بود چون تن روح شد

بيند او اسرار را بى‏هيچ بُد

( 3567) چون زمين برخاست از جَوِّ فلك

نه شب و نه سايه باشد نه دلك‏

( 3568) هر كجا سايه است و شب يا سايِگَه

از زمين باشد، نه از افلاك و مه

       بنابراین لازمة رازدانی، رازداری است. 

       اهل معرفت برای سلوک،  آداب ویژه تعریف می کنند و برای آن اهمیت بسیار قائلند

یکی از آن آداب که بسیار مهم است کتمان اسرار از اغیار است.

سالکان کم صبر در امر سلوک توفیق ندارند. به ویژه که

یک :  کتمان اسرار درس استقامت و استواری می دهد

دو : سالک را از خلق و خوی خودنمایی و آوازه طلبی مصون می دارد.

راز داری ویژة ژرف اندیشان است و از عهده ظاهر بینان بر نمی آید

در دفترپنجم ابیات 2910 تا 2908  مثال کف و دریا را در این باب می زند:

آن كه كف را ديد سر گويان بود

وان كه دريا ديد او حيران بود

آن كه كف را ديد نيتها كند

وان كه دريا ديد دل دريا كند

آن كه كفها ديد باشد در شمار

وان كه دريا ديد شد بى‏اختيار                                                                          محرمان راز با یکدیگر اسرار را گفتگو می کنند:

دردفترششم بیت2037:

چون ببینی محرمی، گو سرّ جان

گل ببینی، نعره زن چون بلبلان

دردفتراول2383تا2382:

ور در آيد محرمى دور از گزند

بر گشايند آن ستيران روى‏بند

هر چه را خوب و خوش و زيبا كنند

از براى ديده‏ى بينا كنند

به عکس نامحرمان را نباید از اسرار آگاه کرد:

دردفترششم2039تا2038 :

چون ببينى مشك پر مكر و مجاز

لب ببند و خويشتن را خنب ساز

دشمن آب است پيش او مجنب

ور نه سنگ جهل او بشكست خنب

دردفترششم2186 :

هین سخن خا! نوبت لب خایی است

گر بگویی خلق را، رسوایی است

دردفتراول136 تا135 :

گفتمش: پوشیده خوشتر سرّ یار

خود، تو در ضمن حکایت، گوش دار

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

دردفتراول2381 :

چونکه نامحرم درآید از درم

پرده در پنهان شوند اهل حرم

دردفتراول1048 تا1045 :

گفت هر رازى نشايد باز گفت

جفت طاق آيد گهى گه طاق جفت

از صفا گر دم زنى با آينه

تيره گردد زود با ما آينه

در بيان اين سه كم جنبان لبت

از ذهاب و از ذهب وز مذهبت

كين سه را خصم است بسيار و عدو

در كمينت ايستد چون داند او

دردفترچهارم1912 تا1911 :

نيست دستورى كز اين من بگذرم

پرده‏هاى غيب اين بر هم درم‏

بر دهانم نه تو دست خود ببند

مر دهانم را ز گفت ناپسند

دردفتردوم2908 تا2907 :

واقعات ار باز گويم يك به يك

پس يقين گردد صفا بر اهل شك‏

ليك مى‏ترسم ز كشف رازشان

نازنينانند و زيبد نازشان‏

    راز دانان راز دار برای همیشه در پای راز داری می پایند:

دردفترسوم3388 تا3387 :

سر غيب آن را سزد آموختن

كه ز گفتن لب تواند دوختن‏

در خور دريا نشد جز مرغ آب

فهم كن و الله أعلم بالصواب

     راز دانی به دانستن  الفاظ و اصطلاحات رازدانان نیست

     مولانا در این باره مثال مقلدان صدا و صفیر مرغان را می زند  :

دردفترششم4014 تا4010 :

زين لسان الطير عام آموختند

طمطراق و سرورى اندوختند

صورت آواز مرغ است آن كلام

غافل است از حال مرغان مرد خام‏

كو سليمانى كه داند لحن طير؟

ديو گر چه ملك گيرد هست غير

ديو بر شبه سليمان كرد ايست

علم مكرش هست و علمناش نيست‏

چون سليمان از خدا بشاش بود

منطق الطيرى ز علمناش بود

      ثمرات سلوک و راه یابی به وصال در گرو رازداری است

     مولانا در این باره به روایتی از پیامبر ص اشاره می کند:

دردفتراول177تا175 :

گورخانه راز تو، چون دل شود

آن مرادت زودتر حاصل شود

گفت پیغمبر که هرکه سرنهفت

زود گردد با مراد خویش جفت

دانه ها چون در زمین پنهان شود

سرّ آن سرسبزی بستان شود

     همان گونه که حروف مقطعة قرآن راز آلود است اصطلاح مخصوص عارفان نیز راز آلود است البته همة راز آلودی در الفاظ خلاصه نمی شود و تنها در نزد اهل راز این راز آلودی روشن است و دیگران با به کار بردن آن ها رسوا می شوند :

دردفتراول3409 :

اصطلاحاتی است مر ابدال را

که نباشد زآن خبر، اقوال را

دردفتراول1762 تا1758 :

مجملش گفتم نكردم ز آن بيان

ور نه هم افهام سوزد هم زبان‏

من چو لب گويم لب دريا بود

من چو لا گويم مراد الا بود

من ز شيرينى نشستم رو ترش

من ز بسيارى گفتارم خمش‏

تا كه شيرينى ما از دو جهان

در حجاب رو ترش باشد نهان

تا كه در هر گوش نايد اين سخن

يك همى‏گويم ز صد سر لدن

و نیز دردفترششم4009 تا4007 :

با كنايت رازها با همدگر

پست گفتندى به صد خوف و حذر

راز را غير خدا محرم نبود

آن را جز آسمان هم دم نبود

اصطلاحاتى ميان همدگر

داشتندى بهر ايراد خبر

    چه کسانی راز دارند؟ اولیای الهی و عارفان باالله:

دردفترپنجم2240 تا2238 :

بر لبش قفل است و در دل رازها

لب خموش و دل پر از آوازها

عارفان كه جام حق نوشيده‏اند

رازها دانسته و پوشيده‏اند

هر كه را اسرار كار آموختند

مهر كردند و دهانش دوختند

مولانا خود از جملة راز داران است:

دردفترششم3529 تا3526 :

ما چو واقف گشته‏ايم از چون و چند

مهر بر لبهاى ما بنهاده‏اند

تا نگردد رازهاى غيب فاش

تا نگردد منهدم عيش و معاش‏

تا ندرد پرده‏ى غفلت تمام

تا نماند ديگ محنت نيم خام‏

ما همه گوشيم كر شد نقش گوش

ما همه نطقيم ليكن لب خموش

راز لقمان نزد خواجة او بود:

دردفتردوم1497تا1496 :

خواجه‏ى لقمان از اين حال نهان

بود واقف ديده بود از وى نشان‏

راز مى‏دانست و خوش مى‏راند خر

از براى مصلحت آن راهبر

نشانة رازداران:

دردفتراول3030 تا3028 :

هر كه باشد شير اسرار و امير

او بداند هر چه انديشد ضمير

هين نگه دار اى دل انديشه جو

دل ز انديشه‏ى بدى در پيش او

داند و خر را همى‏راند خموش

در رخت خندد براى روى‏پوش

     در اصول کافی ج 2 ص 223 روایت  8 می خوانیم:«يا مُعَلّى ! اُكْتُمْ أمْرَنا وَلاتُذِعْهُ، فَإنَّهُ مَنْ كَتَمَ أمْرَنا وَلَمْ يُذِعْهُ، أعَزَّهُ اللهُ بِهِ فِى الدُّنْيا، وَجَعَلَهُ نُورآ بَيْنَ عَيْنَيْهِ فِى الآخِرَةِ، يَقُودُهُ إلَى الجَنَّةِ…» : (اى معلّى! امر ما را كتمان كن و فاش مساز؛ كه هر كس امر ما را پوشيده ساخته و فاش ننمايد، خداوند او را به واسطه آن در دنيا گرامى داشته، و در آخرت آن را نورى در مقابلش قرار مى‌دهد كه وى را به بهشت كشانده و رهنمون مى‌شود…)

در پایان بخش دوم  خلاصه دو بخش اول و دوم را می نویسم:

یک : پیروزی در  گرو دور اندیشی است

دو : دور اندیشی در گرو به حرکت در آوردن  فکر درست و اندیشة صحیح است

سه : اندیشه صحیح، زندانی نگاه داشتن اسرار است ( اگر آن را فاش کردی هر چه هم که صحیح باشد با شکست روبرو می شود)

والسلام

 

بازدیدها: 127

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − 2 =