خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث علم و معرفت – بخش چهارم

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث علم و معرفت – بخش چهارم

علم و معرفت بخش چهارم

در بخش های قبل انواع علم و دانش و معرفت را به شرح نوشتم

در این بخش نکاتی چند دیگر:

علم وسیله رساندن عالم به معلوم است و طالب را به مطلوب می رساند و عاشق را به معشوق واصل می گرداند و حامل را به محمول متصل می نماید

      هنگامی که عالم به معلوم رسید دیگر با واسطه ، اورا کاری نیست ( طلب الدلیل بعد الوصول الی المطلوب قبیح، بعد از رسیدن به مقصود خواستن واسطه زشت است)

مولانا در دفتر سوم ( 1400) می فرماید:

حاصل، اندر وصل چون افتاد مَرد

گشت دَلاله به پيش مَرد سَرد

دَلاّلَه: زن واسطه در خواستگارى. آن كه زن را براى خواستگار بيابد.

و در دفترسوم ( 1401):

 چون به مطلوبت رسيدى اى مليح

شد طلبكارىِّ علم اكنون قبيح‏

به عنوان مثال:

دفتر سوم ( 1402) چون شدى بر بام‏هاى آسمان            

               سرد باشد جُست و جوى نردبان‏

سوم ( 1403) جز براى يارى و تعليم غير            

               سرد باشد راه خير از بعد خير

سوم ( 1404) آينه روشن كه شد صاف و مَلى            

                       جهل باشد بر نهادن صيقلى‏[1]

مثال دیگر:

سوم( 1405) پيش سلطان خوش نشسته در قبول

زشت باشد جُستنِ نامه و رسول

 در بارة  «طلب الدلیل عند حصول المدلول قبیح و الاشتغال بالعلم بعد الوصول بالمعلوم مذموم» مولانا در

دفترسوم ( 1406) می فرماید:

آن يكى را يار پيش خود نشاند

نامه بيرون كرد و پيش يار خواند[2]

دفترسوم ( 1407) بيت‏ها در نامه و مدح و ثنا

زارى و مسكينى و بس لابه‏ها

دفترسوم ( 1408) گفت معشوق اين اگر بهر من است

گاهِ وصل اين عمر ضايع كردن است‏

دفترسوم(1409)من به پيشت حاضر و تو نامه خوان

نيست اين بارى نشان عاشقان‏

سپس در دفترچهارم ( 2066) می فرماید:

اين خبرها از نظر خود نايب است

بهر حاضر نيست بهر غايب است‏

دفترچهارم ( 2067) هر كه او اندر نظر مَوصول شد

اين خبرها پيش او معزول شد

موصول شدن: رسيدن.

معزول شدن: كنايت از بى‏فايده بودن.

دفترچهارم ( 2068) چون كه با معشوق گشتى همنشين

دفع كن دَلاّلكان را بعد از اين‏

دفترچهارم ( 2069) هر كه از طفلى گذشت و مرد شد

نامه و دلاّله بر وى سرد شد

دَلاّلَه: زنى كه واسطه ميان مرد و زن است در خواستگارى.

سرد شدن: كنايت از بى‏ارزش بودن.

دفترچهارم ( 2070) نامه خوانَد از پىِ تعليم را

حرف گويد از پى تفهيم را

چهارم ( 2071) پيش بينايان خبر گفتن خطاست

كآن دليلِ غفلت و نقصان ماست‏

چهارم ( 2072) پيش بينا شد خموشى نفع تو

بهر اين آمد خطاب أنصِتوا

وَ إِذا قُرِئَ اَلْقُرْءانُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا. 7: 204 (اعراف، 204)

چهارم( 1418) چون تَيَمُّم با وجود آب دان

علم نَقلى با دَمِ قطب زمان

چهارم ( 1419) خويش أبله كن تَبَع مى‏رو سپس

رَستگى زين ابلهى يابى و بس‏

تبع رفتن: پيروى كردن.

چهارم ( 1420) أكثَر أهلُ الجَنَّةِ البُله اى پسر

بهر اين گفته است سلطانُ البَشر[3]

چهارم ( 1421) زيركى چون كبر و باد أنگيز توست

أبلهى شو تا بماند دل درست‏

باد انگيز: نخوت آور.

چهارم ( 1422) ابلهى نه كو به مسخرگى دو توست

أبلهى كو واله و حيران هوست

دو تو: خم. تواضع كننده.

مولانا مردمان را در فهم و دریافت های علمی به خاص و عام تقسیم می کند

او در مورد تفاوت فهم ها می فرماید:

یک :(دفترسوم3726-3724):

آن يكى وهمى چو بازى مى‏پرد

و آن دگر چون تير معبر مى‏درد

و آن دگر چون كشتى با بادبان

و آن دگر اندر تراجع هر زمان‏

چون شكارى مى‏نمايدشان ز دور

جمله حمله مى‏فزايند آن طيور

 دو :(دفترششم1149-1140):

آن مناره ديد و در وى مرغ نى           

بر مناره شاه بازى پر فنى‏

 و آن دوم مى‏ديد مرغى پر زنى          

 ليك موى اندر دهان مرغ نى‏

  و آن كه او ينظر بنور الله بود          

 هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بود

گفت آخر چشم سوى موى نه          

 تا نبينى مو بنگشايد گره‏

آن يكى گل ديد نقشين در وحل          

 و آن دگر گل ديد پر علم و عمل‏

تن مناره علم و طاعت همچو مرغ          

 خواه سيصد مرغ گير و يا دو مرغ‏

مرد اوسط مرغ بين است او و بس          

 غير مرغى مى‏نبيند پيش و پس‏

موى آن نورى است پنهان آن مرغ           

كه بد آن پاينده باشد جان مرغ‏

مرغ كان موى است در منقار او         

  هيچ عاريت نباشد كار او

 علم او از جان او جوشد مدام          

 پيش او نه مستعار آمد نه وام‏

 سه :(دفترششم2027-2026) :

اندر آيينه چه بيند مرد عام           

كه نبيند پير اندر خشت خام‏

آن چه لحيانى به خانه‏ى خود نديد          

 هست بر كوسه يكايك آن پديد

 چهار:(دفترششم1465-1464):

يك نظر دو گز همى‏بيند ز راه          

 يك نظر دو كون ديد و روى شاه‏

در ميان اين دو فرقى بى‏شمار          

 سرمه جو و الله اعلم بالسرار

پنج :(دفترسوم3651-3650) :

عجز از ادراك ماهيت عمو           

حالت عامه بود مطلق مگو

ز انكه ماهيات و سر سر آن          

 پيش چشم كاملان باشد عيان

 شش:(دفترسوم3655-3654) :

 عقل بحثى گويد اين دور است و گو           

بى‏ز تاويلى محالى كم شنو

قطب گويد مر ترا اى سست حال           

آن چه فوق حال تست آيد محال

در بارة قصور فهم عامة مردم در(دفترسوم بیت13 و 2098) می فرماید:

ای دریغا عرصة افهام خلق

سخت تنگ آمد، ندارد خلق، حلق

اینچه می گویم به قدر فهم توست

مردم اندر حسرت فهم درست

مولانا  هم میان علوم ظنی و یقینی تفاوت قائل است ولی علوم ظنی را مقدمه علوم حقیقی

  می داند

مثال برای هردو را در مثنوی می کاویم

 یک (دفترسوم4127-4118) می خوانیم:

‏هر گمان تشنه‏ى يقين است اى پسر           

مى‏زند اندر تزايد بال و پر

چون رسد در علم پس بر پا شود          

 مر يقين را علم او بويا شود

ز انكه هست اندر طريق مفتتن         

  علم كمتر از يقين و فوق ظن‏

علم جوياى يقين باشد بدان          

 و آن يقين جوياى ديد است و عيان‏

اندر ألهيكم بجو اين را كنون         

  از پس كَلَّا پس لَوْ تعلمون‏

مى‏كشد دانش به بينش اى عليم          

 گر يقين گشتى ببينندى جحيم‏

ديد زايد از يقين بى‏امتهال          

 آن چنانك از ظن، مى‏زايد خيال‏

اندر ألهيكم بيان اين ببين          

 كه شود عِلْمَ الْيَقِينِ عين اليقين‏

 از گمان و از يقين بالاترم          

 و ز ملامت بر نمى‏گردد سرم‏

چون دهانم خورد از حلواى او          

 چشم روشن گشتم و بيناى او

  دو:(دفترسوم1515-1510)

علم را دو پر گمان را يك پر است         

  ناقص آمد ظن به پرواز ابتر است‏

مرغ يك پر زود افتد سر نگون          

 باز بر پرد دو گامى يا فزون‏

افت و خيزان مى‏رود مرغ گمان          

 با يكى پر بر اميد آشيان‏

  چون ز ظن وارست علمش رو نمود         

  شد دو پر آن مرغ يك پر پر گشود

بعد از آن يمشى سويا مستقيم          

 نى على وجهه مكبا او سقيم‏

با دو پر بر مى‏پرد چون جبرئيل         

  بى‏گمان و بى‏مگر بى‏قال و قيل

علوم یقینی که از راه الغاء به قلب ریخته می شود انسان مومن را به مقام آرامش و اطمینان می رساند

مولانا  در این باره در (دفترسوم1521-1516) می فرماید :

گر همه‏ى عالم بگويندش توى          

 بر ره يزدان و دين مستوى‏

او نگردد گرم‏تر از گفتشان          

 جان طاق او نگردد جفتشان‏

ور همه گويند او را گمرهى          

 كوه پندارى و تو برگ كهى‏

او نيفتد در گمان از طعنشان

او نگردد دردمند از ظعنشان‏

بلكه گر دريا و كوه آيد به گفت          

 گويدش با گمرهى گشتى تو جفت‏

هيچ يك ذره نيفتد در خيال          

 يا به طعن طاعنان رنجور حال

چقدر فرق هست میان علم وهبی که از سوی خداست و واسطه اش الهام فرشتگان است به علوم ذهنی

حقیقت تنها با شناخت شهودی قابل درک است.و الا از ورای حجابِ آثار  و الفاظ نمی توان به دریافت حقیقت رسید

 در (دفتر پنجم 703-701) می فرماید:

من نخواهم دايه مادر خوشتر است

موسى‏ام من دايه‏ى من مادر است

من نخواهم لطف مه از واسطه

كه هلاك قوم شد اين رابطه‏

یا مگر ابرى بگيرد خوى ماه

تا نگردد او حجاب روى ماه‏

 و باز در(دفتر پنجم 795-794) می خوانیم:

واسطه هر جا فزون شد وصل جست

واسطه‏ى كم ذوق وصل افزون‏تر است‏

از سبب دانى شود كم حيرتت

حيرت تو ره دهد در حضرتت

 و باز در جای دیگر(دفتر پنجم 991-990):

چون نماند شيشه‏هاى رنگ رنگ

نور بى‏رنگت كند آن گاه دنگ‏

خوى كن بى‏شيشه ديدن نور را

تا چو شيشه بشكند نبود عمى‏[4]

این بحث ادامه دارد

 والسلام

[1]ملى (ملى‏ء): در لغت به معنى توانگر، توانا، پر، ممتلى، و مانند آن به كار رفته است.

استعمال «ملى» براى آينه، بدين معنى تكلف است. در بعضى نسخه‏ها جلى امده است.

[2]طَلَبُ الدَّليل: اين گفته‏ى بو سعيد است آن گاه كه كتاب‏ها را در خاك دفن مى‏كرد: نِعمَ الدَّلِيل أنتَ وَ الاشتغالُ بِالدَّليلِ بَعد الوُصولِ بَعد الوُصولِ مُحالٌ. بهترین دلیل توئی و به دلیل مشغول شدن بعد از وصول به مطلوب امری ناممکن است

(اسرار التوحيد، بخش اول، ص 43)

[3]أكثَرُ أهلِ الجَنَّةِ البُله: فروزانفر آن را از احياء علوم الدين غزالى و الجامع الصغير و كنوز الحقائق آورده است (احاديث مثنوى، ص 103)، و در بحار الانوار (ج 5، ص 128) از غرر و دُرَر سيد مرتضى به صورت خبر مروى از رسول (ص) است. سیوطی .جامع الصغیر . ج1. ص53 وکشف الاسرار.ج8.ص250

[4]در (دفتر دوم 2816-2793) :

اين بدان ماند كه شخصى دزد ديد

در وثاق اندر پى او مى‏دويد

تا دو سه ميدان دويد اندر پيش

تا در افگند آن تعب اندر خويش‏

اندر آن حمله كه نزديك آمدش

تا بدو اندر جهد دريابدش

دزد ديگر بانگ كردش كه بيا

تا ببينى اين علامات بلا

زود باش و باز گرد اى مرد كار

تا ببينى حال اينجا زار زار

گفت باشد كان طرف دزدى بود

گر نگردم زود اين بر من رود

در زن و فرزند من دستى زند

بستن اين دزد سودم كى كند

اين مسلمان از كرم مى‏خواندم

گر نگردم زود پيش آيد ندم

بر اميد شفقت آن نيك خواه

دزد را بگذاشت باز آمد به راه

گفت اى يار نكو احوال چيست

اين فغان و بانگ تو از دست كيست‏

گفت اينك بين نشان پاى دزد

اين طرف رفته ست دزد زن بمزد

نك نشان پاى دزد قلتبان

در پى او رو بدين نقش و نشان‏

گفت اى ابله چه مى‏گويى مرا

من گرفته بودم آخر مر و را

دزد را از بانگ تو بگذاشتم

من تو خر را آدمى پنداشتم‏

اين چه ژاژست و چه هرزه اى فلان

من حقيقت يافتم چه بود نشان‏

گفت من از حق نشانت مى‏دهم

اين نشان است از حقيقت آگهم‏

گفت طرارى تو يا خود ابلهى

بلكه تو دزدى و زين حال آگهى‏

خصم خود را مى‏كشيدم من كشان

تو رهانيدى و را كاينك نشان

تو جهت گو من برونم از جهات

در وصال آيات كو يا بينات‏

صنع بيند مرد محجوب از صفات

در صفات آن است كاو گم كرد ذات‏

واصلان چون غرق ذاتند اى پسر

كى كنند اندر صفات او نظر

چون كه اندر قعر جو باشد سرت

كى به رنگ آب افتد منظرت‏

ور به رنگ آب باز آيى ز قعر

پس پلاسى بستدى دادى تو شعر

طاعت عامه گناه خاصگان

وصلت عامه حجاب خاص دان

بازدیدها: 142

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده − چهار =