خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث علم و معرفت- بخش پنجم

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث علم و معرفت- بخش پنجم

علم و معرفت بخش پنجم

آنان که اهل بینش اند  هرگاه این نگاه حقیقی آنان  در معشوق محو شد  به کمال مطلوب  رسیده است یعنی کمال محبوب و محبی، کمال معشوقی و عاشقی و مانند آن

در(دفتر اول 922-921) می فرماید:

ديده‏ى ما چون بسى علت در اوست

رو فنا كن ديد خود در ديد دوست‏

ديد ما را ديد او نعم العوض

يابى اندر ديد او كل غرض

در بخش های قبل در بارة تهذیب نفس برای تجلی علوم وهبی داستان نقاشان چینی و رومی را نوشتم و در این مجال نیز ابیاتی را  در ده قسمت می نویسم:

یک(دفترششم2091-2090):

جان شرع و جان تقوى عارف است

معرفت محصول زهد سالف است‏

زهد اندر كاشتن كوشيدن است

معرفت آن كشت را روييدن است

 دو(دفتردوم2755-2752):

جهل را بى‏علتى عالم كند

علم را ،علت كژ و ظالم كند

تا تو رشوت، نستدى، بيننده‏اى

چون طمع كردى، ضرير و بنده‏اى‏

در بارة خود می فرماید:

از هوا من خوى را واكرده‏ام

لقمه‏هاى شهوتى كم خورده‏ام‏

چاشنى گير دلم شد با فروغ

راست را داند حقيقت از دروغ

 سه(دفتراول3466-3460) که ابیات پیش از داستان رومیان و چینیان است[1]

 چهار(دفتراول1461-1460):

تا كنى فهم آن معماهاش را

تا كنى ادراك رمز و فاش را

پس محل وحى گردد گوش جان

وحى چه بود گفتنى از حس نهان

 پنج(دفتراول3149-3146):

آن كه او بى‏نقش ساده سينه شد

نقشهاى غيب را آيينه شد

سر ما را بى‏گمان موقن شود

ز آن كه مومن آينه‏ى مومن شود

چون زند او نقد ما را بر محك

پس يقين را باز داند او ز شك‏

چون شود جانش مَحَكِّ نقدها

پس ببيند قلب را و قلب را

 شش(دفترچهارم2476-2469) در بارة صیقل زدن به دل برای جلوه گری می فرماید:

پس چو آهن گر چه تيره هيكلى

صيقلى كن صيقلى كن صيقلى‏

تا دلت آيينه گردد پر صور

اندر او هر سو مليحى سيم بر

آهن ار چه تيره و بى‏نور بود

صيقلى آن تيرگى از وى زدود

صيقلى ديد آهن و خوش كرد رو

تا كه صورتها توان ديدن در او

گر تن خاكى غليظ و تيره است

صيقلش كن ز انكه صيقل‏گيره است‏

تا در او اشكال غيبى رو دهد

عكس حورى و ملك در وى جهد

صيقل عقلت بدان داده‏ست حق

كه بدو روشن شود دل را ورق[2]

 هفت ابیا ت دیگر در بارة صیقل زدن(دفتراول3494-3492):

اهل صيقل رسته‏اند از بوى و رنگ

هر دمى بينند خوبى بى‏درنگ‏

نقش و قشر علم را بگذاشتند

رايت عين اليقين افراشتند

رفت فكر و روشنايى يافتند

نحر و بحر آشنايى يافتند

 هشت(دفتردوم2063):

آینة دل، صاف باید تا در او    

واشناسی صورت زشت از نکو

 نه(دفتردوم73-72):

آينه‏ى دل چون شود صافى و پاك

نقشها بينى برون از آب و خاك‏

هم ببينى نقش و هم نقاش را

فرش دولت را و هم فراش را

 ده(دفتردوم11-10):

آفت اين در هوا و شهوت است

ور نه اينجا شربت اندر شربت است‏

 اين دهان بر بند تا بينى عيان

چشم بند آن جهان حلق و دهان

در بخش های پیشین نوشتم که درون باید از علم های فضولی خالی شود تا نور معرفت به دل بتابد در اینجا نیز شواهدی دیگر را می نویسم:

 (دفترسوم1131-1130)

چون ملايك گوى لا عِلْمَ لنا

تا بگيرد دست تو علمتنا

گر درين مكتب ندانى تو هجا

همچو احمد پرى از نور حجى

 در (دفترچهارم1577-1574) مثال  جوال را می زند که اگر از چیز با ارزش پر شده آن را حمل کن وگر نه آن را به دور بینداز:

چون جوال بس گرانى مى‏برى           

ز آن نبايد كم كه در وى بنگرى‏

كه چه دارى در جوال از تلخ و خَوش           

گر همى‏ارزد كشيدن را بكش‏

ور نه خالى كن جوالت را ز سنگ           

باز خر خود را از اين بيگار و ننگ‏

در جوال آن كن كه مى‏بايد كشيد           

سوى سلطانان و شاهان رشيد

مولانا انسان را جز بینش و روح و جان او را چیزی جز آگاهی نمی داند. از این رو هر که آگاهی بیشتری داشته باشد روح و جان بیشتری دارد در این باره ابیاتی را در زیر مینویسم:

 یک (دفتر ششم 812-811) می خوانیم:

تو نه‏اى اين جسم، تو آن ديده‏اى

وارهى از جسم، گر جان، ديده‏اى‏

آدمى ديده‏ست، باقى گوشت و پوست

هر چه چشمش ديده است آن چيز اوست

دو :(دفتر چهارم 3611) :

كه تو آن هوشى و باقى هوش پوش

خويشتن را گم مكن ياوه مكوش

در مثنوی نام دیگر این «بینش» و «هوش»، « اندیشه» است.

البته تلقی دیگران از اندیشه مانند مولانا نیست و این واژه  اشاره به آن اندیشة مخصوص است که همان حقیقت جان و روح آدمی است

سه(دفتر دوم 277):

ای برادر تو همان اندیشه ای

مابقی تو استخوان و ریشه ای

 چهار :(دفتر ششم 1462-1461):

هين ببين كز تو نظر آيد به كار

باقيت شحمى و لحمى پود و تار

شحم تو در شمعها نفزود تاب

لحم تو مخمور را نامد كباب‏

در گداز اين جمله تن را در بصر

در نظر رو در نظر رو در نظر

دیدگاهی متفاوت در بارة علم:

 از منظر اهل عرفان ، اگرچه در مثنوی«علم»  در معنای گسترده و فراگیر به کار رفته است به گونه ای که از نازل ترین مرتبة آگاهی تا عالی ترین مرتبة آگاهی بشر را در برمی گیرد. و معرفت های عمیق و عرفانی نیز نوعی علم به شمار می آید.

ولی میان این علم که تعبیر به «علم اهل دل»، « علم بررُسته»، «علم تحقیقی» و «علم وهبی» می شود  و دانش های ظاهری بشری  که تعبیر به «علم اهل تن»، و «علم تقلیدی»، «علم بربَسته» و «علم کسبی» می گردد تفاوت های ماهوی وجود دارد

این نوع نگاه بسیار زیباست

 در نگاهی دیگر که متفاوت با این نگاه است در عالَم ، ما علمِ غیر الهی نداریم بیان آن این است :

  در پیش روی سالک الی الله علم غیر الهی نداریم چون هر علمی را می خواند از منظر آیت و نشانه برای هستی وجود مطلق می بیند

به فرمودة شیخ شیراز :

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

این نگاه مخصوص عاشقان و شیفتگان خداوندی است که به سراغ علم تاریخ ، جغرافی ، جبر و مثلثات ، هندسه، فیزیک و شیمی و ….که می روند همه را از خداوند می بینند و ای کاش این نوع نگاه را معلمان جامعه تجربه می کردند تا شامل این شعر شیخ بزرگوار سعدی شوند:

درس ادیب اگر بود زمزمة محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

ولی چه توان کرد که مدرسان  جامعه، دارای این بینش عمیق نیستند و به قول مولانا با اندکی علم مدرسه ای خود را بی نیاز از همة علوم می دانند:

مثال این گروه را به مگسی می زند که در بارة او در(دفتر اول 1089-1082) می فرماید:

آن مگس بر برگ كاه و بول خر

همچو كشتى‏بان همى‏افراشت سر

گفت من دريا و كشتى خوانده‏ام

مدتى در فكر آن مى‏مانده‏ام‏

اينك اين دريا و اين كشتى و من

مرد كشتيبان و اهل و رايزن‏

بر سر دريا همى‏راند او عمد

مى‏نمودش آن قدر بيرون ز حد

بود بى‏حد آن چمين نسبت بدو

آن نظر كه بيند آن را راست كو؟

عالمش چندان بود كش بينش است

چشم چندين بحر هم چندينش است‏

صاحب تاويل باطل چون مگس

وهم او بول خر و تصوير خس‏

گر مگس تاويل بگذارد به راى

آن مگس را بخت گرداند هماى

از دیگر ویژگی های علم حصولی آن است که هر چه هم دقیق باشد باز انسان را با آثار آشنا می کند

مولانا در(دفتر اول 1272-1268) می فرماید:

رنگ و بو غماز آمد چون جرس

از فرس آگه كند بانگ فرس‏

بانگ هر چيزى رساند زو خبر

تا بدانى بانگ خر از بانگ در

گفت پيغمبر به تمييز كسان

مرءُ مخفىٌ لَدى ،طَىِ اللسان‏

رنگ رو از حال دل دارد نشان

رحمتم كن، مهر من در دل نشان‏

رنگ روى سرخ دارد بانگ شكر

بانگ روى زرد باشد صبر و نُكر

از دید گاه این عارف نامی از آثار پی به موثر بردن چندان مطمئن نیست و چه بسا اشتباه باشد چون این علم ، با عالَمِ حس و وهم و خیال او رابطه دارد و نه با عالم عقل کلی

در(دفتر پنجم 1905-1901)‏  با عنوان مثالی در این باره می فرماید:

تن چو اسطرلاب باشد ز احتساب

آيتى از روحِ همچون آفتاب‏

آن منجم چون نباشد چشم تيز

شرط باشد مرد اسطرلاب ريز

تا سطرلابى كند از بهر او

تا برد از حالت خورشيد بو

جان كز اسطرلاب جويد او صواب

چه قدر داند ز چرخ و آفتاب‏

تو كه ز اسطرلاب ديده بنگرى

در جهان ديدن يقين بس قاصرى

شاهد دیگری برای علم برتر که همان طور که نوشتم مافوق حس و وهم و خیال است و ذاتا  حقیقت یاب است :

یک (دفتر چهارم 597-595):

ديده‏ى حسى زبون آفتاب

ديده‏ى ربانيى جو و بياب‏!

تا زبون گردد به پيشِ آن نظر

شعشعاتِ آفتابِ با شرر

كان نظر نورى_ و اين نارى_ بود

نار، پيش نور، بس تارى_ بود

دو  (دفتر دوم 861-858) و برتری این بینش بر دانش های رسمی:

 

گوش، دلاله ست و چشم اهلِ وصال

چشم صاحب حال و، گوش اصحابِ قال‏

باشنیدن به صفات و با دیدن به ذات راه می یابی:

در شُنود گوش، تبديل صفات

در عيان ديدها، تبديل ذات‏

در علم الیقین ماندن جائز نیست:

ز آتش ار علمت يقين شد از سخن

پختگى جو، در يقين منزل مكن‏

در عين اليقين بمان:

تا نسوزى نيست آن عين اليقين

اين يقين خواهى در آتش در نشين

 سه(دفتر چهارم 2065-2067) مثال دیگر فرق خبر و نظر:

دست مى‏دادش سخن او بى‏خبر

كه خبر هرزه بود پيش نظر

اين خبرها از نظر خود نايب است

بهر حاضر نيست بهر غايب است‏

هر كه او اندر نظر موصول شد

اين خبرها پيش او معزول شد

 چهار(دفتر سوم 3859-3856) مثال دیگر خلوت و جلوت:

هر كه در خلوت ،به بينش يافت راه

او ز دانشها نجويد دستگاه‏

با جمال جان چو شد هم كاسه‏اى_

باشدش ز اخبار و دانش تاسه‏اى‏_

ديد، بر دانش بود غالب فرا

ز آن همى دنيا، بچربد عامه را

ز انكه دنيا را همى‏بينند، عين

و آن جهانى را، همى‏دانند، دَين

او شناخت راستین را  با حواس باطنی و درونی

 محقق می داند

 در (دفتر دوم 3551)  مثال سوم حواس ظاهر و باطن:

مر دلم را پنج حس ديگر است

حس دل را، هر دو عالم منظر است‏

او حتی مباحث عقلی را نیز در شناخت عالم چندان موجه نمی داند

بهترین دلیل بر این مطلب، اختلافی هست که میان فیلسوفان و اصحاب عقول وجود دارد

بنابراین یک راه بیشتر پیش پای عارف نمی ماند و آن شهود است

در (دفتر اول 1502-1501) می فرماید:

بحث عقلى گر در و مرجان بود

آن دگر باشد كه بحث جان بود

بحث جان اندر مقامى ديگر است

باده‏ى جان را قوامى ديگر است

فرق علوم عقلی و شهودی مانند فرق مجتهدی هست که به قیاس اجتهاد کند با مجتهد دیگری که به نص فتوا دهد  که به مراتب نص قوی است و قیاس اعتبار چندانی ندارد

در (دفتر سوم 3583-3581) می فرماید:

مجتهد هر گه كه باشد نص شناس

اندر آن صورت، نينديشد قياس‏

چون نيابد نص، اندر صورتى_

از قياس آن جا نمايد عبرتى‏‏_

نص وحىِ روح قدسى، دان يقين

و آن قياس عقلِ جزوى، تحتِ اين‏

 صاحبان اینگونه معرفت ها که معرفت های سطحی نام دارد حقیقت را گرچه نزدیک به آنان است  نمی بینند و ره افسانه می زند.[3]

والسلام

 

[1](دفتراول3466-3460)

خويش را صافى كن از اوصاف خود

تا ببينى ذات پاك صاف خود

بينى اندر دل علوم انبيا

بى‏كتاب و بى‏معيد و اوستا

گفت پيغمبر كه هست از امتم

كاو بود هم گوهر و هم همتم‏

مر مرا ز آن نور بيند جانشان

كه من ايشان را همى‏بينم بدان‏

بى‏صحيحين و احاديث و رواه

بلكه اندر مشرب آب حيات‏

سر اَمسينا لَكُرديّا، بدان

راز اَصبحنا عَرابيا، بخوان‏

ور مثالى خواهى از علم نهان

قصه گو از روميان و چينيان

[2]مبادا اینچنین باشی که:‏ (دفترچهارم2486-2477)

صيقلى را بسته‏اى اى بى‏نماز

و آن هوا را كرده‏اى دو دست باز

گر هوا را بند بنهاده شود

صيقلى را دست بگشاده شود

آهنى كايينه‏ى غيبى بدى

جمله صورتها در او مرسل شدى‏

تيره كردى زنگ دادى در نهاد

اين بود يسعون فى الارض الفساد

تا كنون كردى چنين اكنون مكن

تيره كردى آب را افزون مكن‏

برمشوران تا شود اين آب صاف

و اندر او بين ماه و اختر در طواف‏

ز انكه مردم هست همچون آب جو

چون شود تيره، نبينى قعر او

قعر جو پر گوهر است و پر ز در

هين مكن تيره كه هست اوصاف حُرّ

جان مردم هست مانند هوا

چون به گرد آميخت، شد پرده‏ى سما

مانع آيد او ز ديد آفتاب

چون كه گردش رفت شد صافى و ناب‏

با كمال تيرگى حق واقعات

مى‏نمودت تا روى راه نجات

[3]به قول خواجة شیراز :

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

وانچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود

خبر از گمشدگان لب دریا می کرد

بی دلی در همه آفاق خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

مولانا در(دفتر چهارم 3232-3220) می فرماید:

از قصور چشم باشد آن عثار

كه نبيند شيب و، بالا، كوروار

 بوى پيراهان يوسف كن سند

ز انكه بويش چشم، روشن مى‏كند

 صورتِ پنهان و، آن نورِ جبين

كرده چشمِ انبيا را، دور بين‏

  نور آن رخسار، برهاند ز نار

هين مشو قانع، به نورِ مستعار

 چشم را اين نور، حالى بين، كند

جسم و عقل و روح را، گَرگين، كند

 صورتش نور است و، در تحقيق نار

گر ضيا خواهى، دو دست از وى بدار

فرق حالی بین و دور بین:

دم به دم در رو فتد هر جا رود

ديده و جانى_ كه حالى بين بود

مثال او مانند کسی است که به خواب رود و در خواب ببیند که بر لب آبی خشک لب  به دنبال سراب آب نما می دود و فکر می کند که به آب دست یافته:

دور بيند دور بين بى‏هنر

همچنان كه دور ديدن خواب در

 خفته باشى بر لبِ جو، خشك لب

مى‏دوى سوى سراب اندر طلب‏

دور مى‏بينى سراب و مى‏دوى

عاشق آن بينش خود مى‏شوى‏

مى‏زنى در خواب با ياران تو لاف

كه منم بينا دل و پرده شكاف‏

نك بدان سو آب ديدم هين شتاب

تا رويم آن جا و آن باشد سراب‏

هر قدم زين آب تازى دورتر

دو دوان سوى سراب با غرر

بازدیدها: 61

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 + هجده =