خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث علم و معرفت- بخش ششم

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث علم و معرفت- بخش ششم

علم و معرفت بخش ششم

علم لدنی  جان را دگرگون می سازد و صفات و اخلاق آدمی را ارتقا بخشد.

از آن روی که همگان نه انبیایند که بدان ها وحی شود و نه در زمرة اولیایند که علم لدنی به آن ها القاء گردد بنابراین بنابر فیض اتم و اکمل الهی که بخل درآن راه ندارد  راه را بر صادقان نبسته است و عالمان

اگر در کسب علم، اغراض نفسانی را به سوئی بنهند از راه همین علوم مدرسه ای می توانند به علوم حقیقی راه یابند

امیر مومنان علی ع در حکمت 274 در بارة علم و یقین می فرمایند: لَا تَجْعَلُوا عِلْمَكُمْ جَهْلًا، وَيَقِينَكُمْ شَكّاً، إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا، وَإِذَا تَيَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا.

علم خويشتن را جهل، و يقينتان را شك قرار ندهيد، آن‏گاه كه عالم و آگاه شديد عمل كنيد و زمانى كه يقين كرديد اقدام نماييد (تا علم و يقين شما پايدار بماند)

پس راهکار مولا این است که با عمل و اقدام به علم و یقین خود آن را از معرض جهل و  شک و تردید به دور دارید 

مولانا در(دفتراول3452-3450) در این باره می فرماید:

ليك چون اين بار را نيكو كشى

بار بر گيرند و بخشندت خوشى‏

هين مكش بهر هوا آن بار علم

تا ببينى در درون انبار علم‏

تا كه بر رهوارِ علم آيى سوار

بعد از آن افتد تورا از دوش بار

در بخش های پیش نوشتم که علم و آگاهی  برای اهل بینش توسعة روحی و به تعبیر قرآنی شرح صدر در پی دارد  در این باره دو فراز در مثنوی  را به عنوان شاهد می نویسم:

یک در (دفترششم150-148):

جان چه باشد با خبر از خير و شر

شاد با احسان و گريان از ضرر

چون سر و ماهيت جان مخبر است

هر كه او آگاه‏تر با جان‏تر است‏

روح را تاثير آگاهى بود

هر كه را اين بيش اللهى بود

 دو (دفتردوم3329-3326) :

جان نباشد جز خبر در آزمون           

هر كه را افزون خبر جانش فزون‏

جان ما از جان حيوان بيشتر           

از چه ز آن رو كه فزون دارد خبر

پس فزون از جان ما جان ملك           

كاو منزه شد ز حس مشترك‏

و ز ملك جان خداوندان دل           

باشد افزون تو تحير را بهل‏

ز آن سبب آدم بود مسجودشان           

جان او افزون‏تر است از بودشان

در ادامة شرافت ذاتی علم و آگاهی که در بخش های پیش نوشتم  شاهد دیگری را از مثنوی(دفتراول 1034-1030)تقدیم می کنم:

خاتم ملك سليمان است علم

جمله عالم صورت و جان است علم‏

آدمى را زين هنر بى‏چاره گشت

خلق درياها و خلق كوه و دشت‏

زو پلنگ و شير ترسان همچو موش

زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش‏

زو پرى و ديو ساحلها گرفت

هر يكى در جاى پنهان جا گرفت‏

آدمى را دشمن پنهان بسى است

آدمى با حذر عاقل كسى است‏

عالم علم و دریای آگاهی و آسمان دانائی بی پایان است و کسی را  به خط پایانی راه نیست

مولانا در (دفترششم3884-3881) می فرماید:

علم دريايى است بى‏حد و كنار

طالب علم است غواص بحار

گر هزاران سال باشد عمر او

او نگردد سير خود از جستجو

كان رسول حق بگفت اندر بيان

اينكه منهومان هما لا يشبعان‏

طالب الدنيا و توفيراتها

طالب العلم و تدبيراتها

برای سالکانی که در اول راه اند و هنوز به مرحلة توحید ناب و مقام ربوبیت راه نیافته اند علوم ظاهری برای رساندن آن ها به کمال ، ناتوان و ناکارامد است

علوم ظاهری میتواند جنبة دنیائی آنان را تقویت کند

در (دفترچهارم1520-1516) می خوانیم:

خرده كاريهاى علم هندسه

يا نجوم و علم طب و فلسفه‏

كه تعلق با همين دنياستش

ره به هفتم آسمان بر نيستش‏

اين همه علم بناى آخور است

كه عماد بود گاو و اشتر است‏

بهر استبقاى حيوان چند روز

نام آن كردند اين گيجان رموز

علم راه حق و علم منزلش

صاحب دل داند آن را يا دلش‏

برای این گروه علوم رسمی یا ظاهری  بینش عرفانی به دنبال ندارد

 به (دفترششم262-261) سری می زنم :

گر چه دانى دقت علم اى امين            

ز آنت نگشايد دو ديده‏ى غيب بين‏

او نبيند غير دستارى و ريش           

از معرف پرسد از بيش و كميش

بنابراین برای این مبتدیان ترک این علوم واجب است‏

(دفتردوم3175-3174)

 

چون مبارك نيست بر تو اين علوم           

خويشتن گولى كن و بگذر ز شوم‏

چون ملايك گو كه لا عِلْمَ لنا           

يا الهى غير ما علمتنا

این علوم ظاهری برای مجلس آرائی ابزار خوبی است و چون مستمعان  از مجلس آن سخنرانانِ علوم جدا می شوند چیزی در دست ندارند علوم آنان  مانند  نورافشانی هائی است که چون منور ها در آسمان پراکنده می شوند به هفت رنگ خود را نشان می دهند ولی به دیدارکنندگان جز یک لذت زود گذر هدیه نمی دهند

مولانا در(دفترچهارم1662-1660) این علوم را به سحر ساحران موسی ع تشبیه می کند :

آن هنرهاى دقيق و قال و قيل

قوم فرعون‏اند اجل چون آب نيل‏

رونق و طاق و طرنب و سحرشان

گر چه خلقان را كشد گردن كشان‏

سحرهاى ساحران دان جمله را

مرگ چوبى دان كه آن گشت اژدها

صاحبان علوم رسمی اگر اهل خلوص نباشند چون دچار غرور می شوند از خود بیگانه می شوند:  [1]

در بخش های پیش در بارة  برتری علم باطن بر علم ظاهر شواهدی نوشته شد و اکنون شاهدی دیگر از یک (دفتراول2849-2845):

گر تو علامه‏ى زمانى در جهان

نك فناى اين جهان بين وين زمان‏

مرد نحوى را از آن در دوختيم

تا شما را نحو محو آموختيم‏

فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف

در كم آمد يابى اى يار شگرف‏

آن سبوى آب دانشهاى ماست

و آن خليفه دجله‏ى علم خداست‏

ما سبوها پر به دجله مى‏بريم

گر نه خر دانيم خود را ما خريم‏

دو (دفتردوم3203-3201):

گر تو خواهى كت شقاوت كم شود           

جهد كن تا از تو حكمت كم شود

حكمتى كز طبع زايد وز خيال           

حكمتى بى‏فيض نور ذو الجلال‏

حكمت دنيا فزايد ظن و شك           

حكمت دينى برد فوق فلك‏

 سه (دفترسوم2643-2642) :

همچنان لرزانى اين عالمان           

كه بودشان عقل و علم اين جهان‏

از پى اين عاقلان ذو فنون           

گفت ايزد در نبى لا يعلمون‏

 چهار(دفترپنجم2589-2587) :

عَلَّمَ الْإِنْسانَ خم طغراى ماست           

علم عند اللَّه مقصدهاى ماست‏

تربيه آن آفتاب روشنيم           

ربى الاعلى از آن رو مى‏زنيم‏

تجربه گر دارد او با اين همه           

بشكند صد تجربه زين دمدمه‏

 پنج (دفتراول1018-1012) :

آدم خاكى ز حق آموخت علم           

تا به هفتم آسمان افروخت علم‏

نام و ناموس ملك را در شكست           

كورى آن كس كه در حق درشك است‏

زاهد چندين هزاران ساله را           

پوز بندى ساخت آن گوساله را

تا نتاند شير علم دين كشيد           

تا نگردد گرد آن قصر مشيد

علمهاى اهل حس شد پوز بند           

تا نگيرد شير ز آن علم بلند

قطره‏ى دل را يكى گوهر فتاد           

كان به درياها و گردونها نداد

توفیق خداوند  اگر همراه سالک گردد  نصیب او  علوم حقیقی خواهد شد [2]

برسر راه علم باطنی موانعی وجود دارد که باید سالک آن هارا از دل بزداید و آنها عمدتا رذایل اخلاقی نظیر

حرص و حسد و شهوت است که آدمی را وادار به ظاهرنگری می کند در این باره شواهد زیر را می نویسم:

یک (دفترچهارم1706-1705):

بودشان تمييز كان مظهر كند           

ليك حرص و آز كور و كر كند

كورى كوران ز رحمت دور نيست           

كورى حرص است كان معذور نيست

 دو(دفترپنجم 1372-1365):

ميل شهوت كر كند دل را و كور           

تا نمايد خر چو يوسف نار نور

اى بسا سر مست نار و نار جو           

خويشتن را نور مطلق داند او

جز مگر بنده‏ى خدا يا جذب حق           

با رهش آرد بگرداند ورق‏

تا بداند كان خيال ناريه           

در طريقت نيست الا عاريه‏

زشتها را خوب بنمايد شره           

نيست چون شهوت بتر ز آفات ره‏

صد هزاران نام خوش را كرد ننگ           

صد هزاران زيركان را كرد دنگ‏

چون خرى را يوسف مصرى نمود           

يوسفى را چون نمايد آن جهود؟

بر تو سرگين را فسونش شهد كرد           

شهد را خود چون كند وقت نبرد؟

 سه (دفتردوم580-578) :

يك حكايت گويمت بشنو به هوش

تا بدانى كه طمع شد بند گوش‏

هر كه را باشد طمع الكن شود

با طمع كى چشم و دل روشن شود

پيش چشم او خيال جاه و زر

همچنان باشد كه موى اندر بصر

همان گونه که نوشتم علوم ظاهری غرور آور است و حتی تابدانجا صاحب آن را شیفتة بافته های خویش می کند که دیگر زیر بار انبیای الهی که معلمان علم لدنی بشریت اند نمی رود

مولانا در (دفتردوم1983-1979) در این باره حضرت موسی و سامری را مثل می زند که سامری با داشتن علوم ظاهری آن چنان فریفتة مقام شد که در برابر موسیع که علم او وحیانی است ایستاد  :

‏ز آن يكى بازى چنان مغرور شد

كز تكبر ز اوستادان دور شد

سامرى‏وار آن هنر در خود چو ديد

او ز موسى از تكبر سر كشيد

او ز موسى آن هنر آموخته

وز معلم چشم را بر دوخته‏

لاجرم موسى دگر بازى نمود

تا كه آن بازى و جانش را ربود

اى بسا دانش كه اندر سر دود

تا شود سرور بدان خود سر رود

آخرین مطلبی که در این بخش پایانی برای خوانندگان می نویسم مراتب علم لدنی و وحیانی است و نمونة بارز آن در قرآن داستان حضرت خضر ع و حضرت موسی ع است

 حضرت موسی ع پیامبر اولو العزم بود و دست یافته به علم لدنی و وحیانی ، او صاحب کتاب بود و شزیعت یهود را آورد ولی در علم  خداوند او را به سراغ حضرت خضر ع برای شاگردی فرستاد و این از سوئی عظمت و بی منتهائی علم را می رساند که پیش از این در باره اش نوشتم و از سوئی مراتب علم را بیان می کند که علم شریعت در برابر علم طریقت و حقیقت چقدر کم بها است

مولانا در دفتر اول در داستان پادشاه و کنیزک اشاره به داستان خضر ع و کشتن او آن پسر را می کند

دفتر اول(224)آن پسر را كِش خَضِر ببريد حلق

سِرِّ آن را درنيابد عامِ خلق‏

(225)آن كه از حق يابَد او وحى و جواب

هر چه فرمايد، بُوَد عينِ صواب‏

(226)آن كه جان بخشد اگر بكشد، رواست

نايب است و، دستِ او دستِ خداست‏

(227)همچو اسماعيل، پيشش سَر بنه

شاد و خندان پيشِ تيغش جان بده‏

(228)تا بمانَد جانت خندان تا اَبَد

همچو جانِ پاكِ احمد با اَحَد

(229)عاشقان، جامِ فَرَح آن گه كَشَند

كه به دستِ خويش، خوبانشان كُشَند

(236)گر خَضِر در بحر، كشتى را شكست

صد دُرُستى در شكستِ خِضر هست‏

(237)وَهمِ موسى با همه نور و هنر

شد از آن مَحجوب، تو بى‏پَر، مَپَر

(238)آن گُلِ سرخ است تو خونش مخوان

مستِ عقل است او، تو مجنونش مخوان‏

مولانا میفرماید اگر عالمی به علم لدن راه یابد هرکاری کند بروفق حقیقت است

به عالمان علم لدنی باید تسلیم بود و چون و چرا نکرد:

 دفتر اول( 2970) صبر كن بر كار خضرى بى‏نفاق

تا نگويد خضر رو هذا فراق‏

( 2971) گر چه كشتى بشكند تو دم مزن

گر چه طفلى را كشد تو مو مكن‏

( 2972) دست او را حق چو دست خويش خواند

تا يد اللَّه فوق ايديهم براند

( 2973) دست حق ميراندش زنده‏ش كند

زنده چه بود جان پاينده‏ش كند

( 2974) هر كه تنها نادرا اين ره بريد

هم به عون همت پيران رسيد

این مردان الهی کمیابند و مانند بایزید ها به دنبال آنان می گردند

 

در دفتر دوم از بیت 2231 تا 2246 به بعد داستان گردیدن اورا بر گرد پیری قد خمیده بیان می کند یا بفرماید که باید اولا به دور اهل معنی طواف کرد و در ثانی آنان منزلتی بالاتر از کعبه دارند

تفاوت بین معرفت ها، تفاوت شریعت مآبانه موسائی و حقیقت مآبانه خضری است :

دفتر دوم(3262) چون مناسبهاى افعال خَضر

عقلِ موسى بود در ديدش كَدِر

(3263) نامناسب مى‏نمود افعالِ او

پيش موسى چون نبودش حالِ او

(3264) عقلِ موسى چون شود در غيب، بند

عقلِ موشى خود كى است؟ اى ارجمند[3]

در جای دیگر در دفتر دوم از(3515) می فرماید که هرکسی سخن بر وفق معرفت خویش می گوید و گفتار او در جای خود درست  است ولی در رویاروئی با افراد کامل تر باید خاموشی برگزیند:

نطقِ موسى بُد بر اندازه و ليك

هم فزون آمد ز گفتِ يارِ نيك‏

(3516) آن فزونى با خضر آمد شِقاق

گفت رو تو مُكثِرِى هذا فِراق‏

(3517) موسيا بسيار گويى دور شو

ور نه با من گنگ باش و كور شو

در دفتر سوم  در داستان دقوقی نیز به این موضوع می پردازد که عالمان با تمام علمی که دارند باید همیشه در پی آنانی که علمی بیشتر دارند دریا پیمائی و صحرا گردی کنند تا به  محضر آن ها راه یابند  نظیر حضرت موسی ع :

 ( 1962) از كليم حق بياموز اى كريم

بين چه مى‏گويد ز مشتاقى كليم‏

( 1963) با چنين جاه و چنين پيغمبرى

طالب خضرم ز خود بينى بَرى

( 1964) موسيا تو قوم خود را هشته‏اى

در پى نيكو پيى سر گشته‏اى‏

( 1965) كيقبادى رَسته از خوف و رجا

چند گردى چند جويى تا كجا

( 1966) آن تو با توست و تو واقف بر اين

آسمانا چند پيمايى زمين

( 1967) گفت موسى اين ملامت كم كنيد

آفتاب و ماه را كم ره زنيد

( 1968) مى‏روم تا مَجمَعُ البَحرين من

تا شوم مصحوب سلطان زمن‏

( 1969) أجعَلُ الخِضرَ لِأَمرِى سَبَباً

ذاكَ أو أمضِى وَ أسرِى حُقُبا

( 1970) سال‏ها پرّم به پرّ و بال‏ها

سال‏ها چه بود؟ هزاران سال‏ها

( 1971) مى‏روم يعنى نمى‏ارزد بد آن؟

عشق جانان كم مدان از عشق نان‏

افراد عام از دانستن اسرار لدنی عاجز اند و معترض در حالی که برای هر کاری دلیلی عقلانی وجود دارد:

در دفتر چهارم( 2756) :

 خِضْر كشتى را براىِ آن شكست

تا توانَد كشتى از فُجّار رَست‏

( 2757) چون شكسته مى‏رهد، اِشكسته شو

اَمن در فقرست، اندر فقر رَوْ

والسلام

 

[1]در بخش های پیش  از (دفترسوم2653-2648) شواهد ذکر شد

[2]به (دفترسوم3857-3856) (دفترششم1932-1931) رجوع شود

[3]از بیت(3265)  تا 3275 در این مورد است که در بخش های پیشین نوشتم

بازدیدها: 53

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه + 14 =