خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث مرگ واقعیتی انکار ناپذیر- بخش سوم

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث مرگ واقعیتی انکار ناپذیر- بخش سوم

مرگ واقعیتی انکار ناپذیر،  بخش سوم

در بخش های پیشین نوشتم که انسان ها در این عالم دارای عمر محدود هستند و باید روزی به عالم آخرت رجوع کنند بنابراین چقدر متفاوت است که  خود به اختیار خود باز گردند یا اینکه آن ها را برگردانند

     مولانا در زمرة عارفانی است که خود به پای ارادة خود به سوی خداوند بازگشت و نام این کار او مرگ اختیاری هست 

      اما مراد از مرگ اجباری همان مرگ طبیعی معروف است که جبراً بر همگان عارض گردد و از آن هیچ گزیر و گریزی نیست.

     او و  همسفران سلوکی او ، که عاشقان مرگ و رجوع به جانب دوست بودند ابناءُ السُّرور می باشند.

     نگاه آنان به مرگ، نگاه شادمانه بود و با  اشک و آه و ماتم و عزا بدرود فرموده بودند.

    وصیت شیخ صلاح الدین این بود  که پیکرش را به آیین جشن و سماع تشییع کنند و برای کوچیدنش از سرای ناپایدار دنیا شادمانی کنند  و سوگ و ماتم را به دل راه ندهند

     سلطان ولد از قول او گوید:

شیخ فرمود در جنازة من

دهل آرید و کوس با دف زن

آنان حتی با چنین نگاهی  ولیمة عرس ( جشن) می دادند[1]

       در احوالات  مولانا نوشته اند که در  تشییع پیکر یارانش، آیین  رقص و سماع برپا می داشت و حتی  در تشییع پیکر خود مولانا نیز شیپورها به صدا درآمد  و نی ها نواخته شد  و صدای دف ها  و رباب ها و سنج ها شنیده شد  و تشییع کنندگان ، هلهله کنان سماع می کردند

       مولانا در  (دفترششم800-796) در خلال حکایتی از زبان شاعری بی نام و نشان، به جمع سوگواران عزادار می گوید:

پس عزا بر خود كنيد اى خفتگان

ز انكه بد مرگى است اين خواب گران‏

مرگ غافلان سخت است و مرگ آگاهان چون زندانیان از بند رها شده است:

روح سلطانى_ ز زندانى_ بجست

جامه چه دْرانيم و چون خاييم دست؟

چون كه ايشان خسرو دين بوده‏اند

وقت شادى شد،چو بشكستند بند

سوى شادَروان دولت تاختند

كنده و زنجير را انداختند

شادَروان دولت : سراپردة اقبال

کنده:تکه چوب ستبر که بر پای زندانیان بندند

روز ملك است و گش و شاهنشهى

گر تو يك ذره از ايشان آگهى

گش: خوب و خوش[2]

او در(دفترششم441) می فرماید:

زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش

زانکه می دیدم اجل را پیش خویش

 و سپس در(دفترششم776-773) می خوانیم:

سالها اين مرگ طبلك مى‏زند

گوش تو بى‏گاه جنبش مى‏كند

گويد اندر نزع، از جان، آهِ مرگ

اين زمان كردت ز خود آگاه، مرگ‏؟

اين گلوى مرگ از نعره گرفت

طبل او بشكافت از ضربِ شگفت‏

در دقايق خويش را دربافتى

رمز مردن اين زمان دريافتى

    نادانان نپندارند که این مرگ بدون حکمت است که هزاران راز و رمز در آن نهفته است و احصای آن ممکن نباشد

   چنان که در بخش دوم نوشتم ،یکی از مهمترین حکمت های آن میل فطری انسان ها به تکامل است و روح انسان ها با دریافت این هدیة الهی به مرحلة پختگی می رسد که آن تجرد از علایق است،

 شواهد،یک :در (دفترسوم3544- 3535)

از زبان بلال حبشی چنین بازمی گوید:

‏ من چو آدم ،بودم اول حبس كرب

پر شد اكنون نسل جانم شرق و غرب‏

من گدا بودم در اين خانة چو چاه

شاه گشتم، قصر بايد بهر شاه‏

قصرها خود مر شهان را مَانَس است

مرده را خانه و مكان، گورى بس است‏

انبيا را تنگ آمد اين جهان

چون شهان رفتند اندر لا مكان‏

حال مردگان از معنویات که زندگان به دنیایند:

مردگان را اين جهان بنمود فر

ظاهرش زفت و به معنى تنگ بر

گر نبودى تنگ اين افغان ز چيست؟

چون دو تا شد هر كه در وى بيش زيست؟‏

به عنوان مثال به خواب نگاه کنید :

در زمانِ خواب، چون آزاد شد

ز آن مكان بنگر كه جان چون شاد شد؟

ظالم از ظلم طبيعت باز رست

مرد زندانى ز فكر حبس، جست‏

اين زمين و آسمانِ بس فراخ

سخت تنگ آمد به هنگام مُناخ‏

مُناخ‏: جای خواباندن شتر است و در اینجا استعارة مکنیه از آرایش بدن و انتقال او به آخرت

چشم بند آمد فراخ و سخت تنگ

خنده‏ى او گريه، فخرش جمله ننگ‏

معنی بیت:حقیقت دنیا این است که چشم را می بندد و می گوید من جائی فراخ هستم ، خنده های این جهان گریه در پی دارد و افتخار های آن در برابر آخرت ننگ است

دو:در(دفترسوم3906-3901) چه زیبا در بارة این مرحلة تکامل بخش می فرماید:

از جمادى مردم و نامى شدم

و ز نما مردم به حيوان بر زدم‏

مردم از حيوانى و آدم شدم

پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم‏

حمله‏ى ديگر بميرم از بشر

تا بر آرم از ملايك بال و پر

و ز ملك هم بايدم جستن ز جو

كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلَّا وجهه‏

(آیة 88 قصص)

بار ديگر از ملك قربان شوم

آن چه اندر وهم نايد آن شوم‏

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گويدم كه إِنَّا إِلَيْهِ راجعون‏

ارغنون: نام سازی است خوش نوا

معنی بیت :عدم در گوشم با نوای خوش آیة إِنَّا إِلَيْهِ راجعون ( بقرة156)‏ را زمزمه می کند

 سه :در (دفترچهارم3639-3637) بازهم می فرماید:

آمده اول به اقليم جماد

و ز جمادى در نباتى اوفتاد

سالها اندر نباتى عمر كرد

وز جمادى ياد ناورد از نبرد

و ز نباتى چون به حيوانى فتاد

نامدش حال نباتى هيچ ياد

چهار: در (دفترچهارم445-444) مرگ چون دارای حکمت است مبادا آن را عدم پنداریم:

گر ز قرآن نقل خواهى اى حرون!

خوان جميع هم لدينا محضرون

( یس 53)‏

محضرون معدوم نبود، نيك بين

تا بقاى روحها دانى يقين

 پنج: در (دفترپنجم1742-1736) زبان حال

 در گذ شتگان از این وادی مخوف دنیائی:

خلق گويد: مُرد، مسكين آن فلان

تو بگويى: زنده‏ام اى غافلان!‏

اگر زندگان برای من دریغ می خورند بدانند که جای من بهشت است:

گر تن من همچو تنها خفته است

هشت جنت در دلم بشكفته است‏

جان، چو خفته در گُل و نسرين بُوَد

چه غم است ار تن، در آن سرگين بود؟

جانِ خفته چه خبر دارد ز تن

كاو به گلشن خفت يا در گولخن؟‏

مى‏زند جان در جهان آبگون

نعره‏ى يا لَيْتَ قَوْمِي يعلمون‏

( یس 26)

آبگون در برابر خاک است خاکیان دنیائیانند و آبیان از دنیا گذشتگانند

نکته بسیار مورد نظر:

گر نخواهد زيست جان، بى‏اين بدن

پس فلك، ايوان كى خواهد بدن؟‏

گر نخواهد بى‏بدن، جان تو زيست

فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ روزى كيست‏؟

(ذاریات 22)

شش: در (دفترپنجم1768-1760)  مثال کاه و دانه را در مزرعه می زند که مرگ مانند بادی است که بر سر خرمن دانه را از کاه جدا می کند:

آن يكى مى‏گفت خوش بودى جهان

گر نبودى پاى مرگ اندر ميان‏

آن دگر گفت ار نبودى مرگ هيچ

كه نيرزيدى جهان پيچ پيچ‏

خرمنى بودى به دشت افراشته

مهمل و ناكوفته، بگذاشته‏

به عنوان مثال:

مرگ را تو زندگى پنداشتى

تخم را در شوره خاكى كاشتى‏

عقلِ كاذب، هست خود معكوس بين

زندگى را مرگ بيند اى غبين‏

تمنای چشم واقع بین:

اى خدا بنماى تو هر چيز را

آن چنان كه هست در خدعه سرا

خدعه سرا: استعاره از دنیا که مرکز مکر است

حسرت مردگان در قیامت از برنداشتن توشه است نه از رفتن به سرای قیامت:

هيچ مرده نيست پر حسرت ز مرگ

حسرتش آن است كش كم بود برگ‏

ور نه از چاهى به صحرا اوفتاد

در ميان دولت و عيش و گشاد

زين مقام ماتم و تنگين مناخ

نقل افتادش به صحراى فراخ‏

هفت :حکمت دیگر مرگ در (دفتراول1712) همانا غیرت خداوندی است که انسانی را که طبق روایت قدسی خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی( همه چیز را برای تو آفریدم ولی تورا برای خویش ) برای خویش خلق کرده وقتی او را به سوی غیر خداوند متمایل می بیند با قوه قهریه ، از تعلقات دنیائی جدا می کند تا او در توحید مشرک نباشد  :

غیرت حق بود و با حق چاره نیست

کو دلی کز عشق حق صدپاره نیست؟

هشت: در (دفترششم442)حکمت دیگر مرگ برای غافلان، عبرت آموزی داشتن است:

مرگ همسایه مرا واعظ شده

کسب و دکّان مرا بر هم زده

نه: حکمت دیگر : مرگ یکی از مراحلی است که انسان ها طی می کنند تا از نشئة تیرةطبیعت به نشئة تابان ماورای طبیعت راه یابند و عارفان به این حکمت آگاه اند در (دفتراول3496- 3495) می خوانیم:

مرگ كاين جمله از او در وحشت‏اند

مى‏كنند اين قوم بر وى ريشخند

به عنوان مثال:

كس نيابد بر دل ايشان ظفر

بر صدف آيد ضرر نى بر گهر

 و سپس در(دفترسوم3999) می فرماید:

ور، ز ابدالی و میشت شیر شد

ایمن آ، که مرگ تو سرزیر شد

بنابراین مرگ برای عارفان ، نعمت برشمرده می شود 

در (دفترپنجم1011-1006) می خوانیم که خطاب به مرگ می فرماید:

اى اجل وى تُرك غارت ساز، ده!

هر چه بردى زين شَكوران باز ده‏

همت بلند عارفان:

وا دهد ايشان بنپذيرند آن

ز انكه منعم گشته‏اند از رخت جان‏

صوفييم و خرقه‏ها انداختيم

باز نستانيم ،چون درباختيم‏

و این است فایده های مرگ:

ما عوض ديديم، آن گه چون عوض

رفت از ما حاجت و حرص و غرض‏

ز آب شور و مهلكى، بيرون شديم

بر رحيق و چشمة كوثر زديم‏

آن چه كردى اى جهان با ديگران

بى‏وفايى و فن و ناز گران‏

در (دفترپنجم1726-1712) نیز این نعمت مرگ را اینچنین می ستاید:

دان كه ايشان را شكر باشد اجل

چون نظرشان مست باشد در دول؟‏

تلخ نبود پيش ايشان مرگ تن

چون روند از چاه و زندان در چمن‏

رهائی از زندان طبیعت و به فراخنای بهشت راه یافتن:

وا رهيدند از جهان پيچ پيچ

كس نگريد بر فوات هيچ هيچ‏

به عنوان مثال:

برج زندان را شكست اركانيى

هيچ از او رنجد دل زندانيى‏؟

كاى دريغ اين سنگ مرمر را شكست

تا روان و جان ما از حبس رست؟

آن رخام خوب و آن سنگ شريف

برج زندان را بهى بود و اليف‏

چون شكستش تا كه زندانى برست

دست او در جرم اين بايد شكست‏

هيچ زندانى نگويد اين فشار

جز كسى كز حبس آرندش به دار

مثال دیگر :

تلخ كى باشد كسى را كش برند

از ميان زهر ماران سوى قند؟

جان، مجرد گشته از غوغاى تن

مى‏پرد با پر دل بى‏پاى تن‏

مثال سوم:

همچو زندانىِ چَه، كاندر شُبان

خسبد و بيند به خواب او گلستان‏

گويد اى يزدان مرا در تن مبر

تا در اين گلشن كنم من كر و فر

گويدش يزدان دعا شد مستجاب

وا مرو و الله اعلم بالصواب‏

نتیجه:

اين چنين خوابى ببين چون خوش بود

مرگ، ناديده، به جنت در رود

هيچ او حسرت خورد بر انتباه

بر تن با سلسله، در قعر چاه‏؟

 اما چه باید کرد که گروهی آن را برنمی تابند در(دفترپنجم2826-2824) آمده است:

نيست آسان مرگ بر جان خران

كه ندارند آب جانِ جاودان‏

خامان اگر از مرگ نمی هراسند از نادانی آنان است و نمی دانند که چه عقبات کعودی در پیش دارند:

چون ندارد جانِ جاويد، او شقى است

جرات او بر اجل، از احمقى است‏

جهد كن تا جان مخلد گرددت

تا به روزِ مرگ، برگى_ باشدت‏

در بخش اول از کلام مولا در قصار حکمتی را در بارة مرگ و سریع بودن آن در رسیدن به انسان نوشتم شاهد آن ابیات زیر است:

یک: (دفترچهارم1097) :

بعد از آن گوش ات کشد مرگ آنچنان

که چو دزد آیی به شحنه، جان کنان

 دو : (دفترچهارم3106-3102):

چون فنا را شد سبب بى‏منتهى

پس كدامين راه را بنديم ما

صد دريچه و در، سوى مرگ لديغ ( گزنده)

مى‏كند اندر گشادن ژيغ ژيغ‏

ژيغ ژيغ تلخ آن درهاى مرگ

نشنود گوش حريص از حرصِ برگ‏

از سوى تن، دردها بانگ در است

و ز سوى خصمان جفا بانگ در است‏

جان من! بر خوان دمى فهرست طب

نار علتها نظر كن ملتهب

 سه : (دفتراول2299- 2298 ):

دان كه هر رنجى ز مردن پاره‏اى است

جزو مرگ از خود بران گر چاره‏اى است‏

چون ز جزو مرگ نتوانى گريخت

دان كه كلش بر سرت خواهند ريخت

ناآگاهان از جنبة تکاملی مرگ و حکمت های آن به خلاف عارفان از مرگ به شدت می هراسند

مولانا در(دفترسوم3442-3439) ،ترس جاهلانِ از مرگ خود را، ترسیدن از خودشان  می داند :

مرگ هر يك اى پسر! هم رنگ اوست

پيش دشمن، دشمن و، بر دوست، دوست‏

او مثال آئینه را می زند که زنگیان از آن وحشت دارند و زیبارویان مشتاق آن اند:

پيش ترك ،آيينه را خوش رنگى است

پيش زنگى، آينه هم زنگى است

آن كه مى‏ترسى ز مرگ اندر فرار

آن ز خود ترسانى اى جان! هوش دار

روى زشت تست نه رخسار مرگ

جان تو همچون درخت و مرگ برگ

مولانا در (دفتراول1275-1273) در حکایت نخجیران هول مرگ را از زبان خرگوش چنین وصف می کند:

در من آمد آن كه دست و پا برد

رنگ رو و قوت و سيما برد

آن كه در هر چه در آيد بشكند

هر درخت از بيخ و بن، او بر كند

 و باز در(دفتراول1275-1273):

در من آمد آن كه از وى گشت مات

آدمى و جانور، جامد، نبات‏

در (دفترپنجم4226) با مثال زدن سنگ، نماد مقاومت  و کلوخ، نماد سستی، می فرماید اگر عقل کامل نداری از مرگ می هراسی:

عقل، لرزان از اجل  و آن عشق،شوخ

سنگ، کی ترسد ز باران چون کلوخ؟

مرگ یک وسیلة آزمایش برای جداسازی عارف از عامی است

در (سوره الجمعه) (6) (ص553) قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاء لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ (6) بگو: ای یهودیان! اگر گمان می کنید که فقط شما دوستان خدایید نه [دیگر] مردم، چنانچه [در این ادعا] راست گویید [همچون عاشقانِ واقعی خدا] آرزوی مرگ کنید!  و آیة وَلَا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ (7)ولی آنان به سبب گناهانی که همواره مرتکب شده اند هرگز آرزوی مرگ نمی کنند، خداوند به [وضع و حال و نیت] ستمکاران آگاه است

بنابراین مرگ معیار خوبی برای شناخت اولیا و عارفان الهی با دیگران است به شواهد زیر توجه فرمائید

یک :در (دفترچهارم1681-1674) می خوانیم:

هر كسى را دعوى حسن و نمك

سنگ مرگ آمد نمكها را محك‏

او داستان حضرت موسی ع و ساحران را مثال می زند:

سحر رفت و معجزه‏ى موسى گذشت

هر دو را از بامِ بود، افتاد طشت‏

بود: هستی

بانگ طشتِ سحر، جز لعنت چه ماند

بانگ طشتِ دين، به جز رفعت چه ماند

یک واقعیت تلخ:

چون محك پنهان شده‏ست از مرد و زن

در صف آ اى قلب و اكنون لاف‏زن‏

وقت لاف استت، محك چون غايب است

مى‏برندت از عزيزى دست دست‏

قلب مى‏گويد ز نخوت هر دمم

اى زر خالص، من از تو كى كمم‏

زر همى‏گويد بلى اى خواجه‏تاش

ليك مى‏آيد محك، آماده باش‏

و در این میان زر خالص است که از بوتة آزمایش مرگ سرفراز بیرون می آید:

مرگ تن هديه‏ست بر اصحاب راز

زر خالص را چه نقصان است گاز؟

 دو :(دفتراول710-706)

جوزها بشكست و آن كان مغز داشت

بعدِ كشتن، روح پاك نغز داشت‏

كشتن و مردن، كه بر نقش تن است

چون انار و سيب را، بشكستن است‏

آن چه شيرين است او شد ناردانگ

و آن كه پوسيده ست نبود غير بانگ‏

ناردانگ: آب انار

آن چه با معنى است خود پيدا شود

و آن چه پوسيده ست او رسوا شود

رَو! به معنى كوش اى صورت پرست

ز آن كه معنى، بر تن صورت، پَراست

 سه :(دفتراول3518-3514)

تن، چو مادر، طفل جان را حامله

مرگ، درد زادن است و زلزله‏

جمله، جانهاىِ گذشته منتظِر

تا چگونه زايد آن جان بَطِر؟

بَطِر: شاد و خرسند

زنگيان گويند: خود از ماست او

روميان گويند: بس زيباست او

چون بزايد، در جهانِ جان و جود

پس نماند اختلافِ بيض و سود

جهانِ جان و جود: آخرت

در آخرت هرکسی به اصل خود باز می گردد:

گر بود زنگى برندش زنگيان

روم را رومى برد هم از ميان‏

مولانا یک نصیحت به نوآموزان راه سلوک دارد که از آنان می خواهد که نام مرگ را در ذائقه خود شیرین گردانند تا روزی که به آن رسیدند واقعیت آن در کامشان  شیرین شود

 در (دفتراول2302-2300) می خوانیم:

جزو مرگ ار گشت شيرين مر ترا

دان كه شيرين مى‏كند كل را خدا

دردها از مرگ مى‏آيد رسول

از رسولش رو مگردان اى فضول

    در ادامه ‏خطاب به تن پرستان  دنیائی می فرماید که نباید خوشی را در نافرمانی خداوند جستجو کنند که مرگ آن ها سخت خواهد بود:

هر كه شيرين مى‏زيد او تلخ مرد

هر كه او تن را پرستد جان نبرد

همان گونه که اگر از نوزاد درون شکم مادران بپرسیم که می خواهی پا به فراخنای دنیا گذاری خواهد گفت نه من ترجیح می دهم که در همین ظلمات ثلاثه رحم مادر بمانم و چون به دنیا آمد دیگر لحظه ای تاب و تحمل برگشتن به آن فضای تنگ و تاریک را ندارد بنابراین انسان های مرگ گریز پس از رفتن از دنیا درمی یابند که چه جای خوبی را سال ها بر سر آن چون و چرا می کرده اند

در این باره شواهد زیر را می نویسم

یک: در (دفترپنجم609-604) آمده است:

زين بفرموده‏ست آن آگه رسول

كه هر آن كه مُرد و كرد از تن نزول‏

نبود او را حسرت نُقلان و موت

ليك باشد حسرت تقصير و فوت‏

نُقلان: جابه جا شدن

هر كه ميرد خود تمنى باشدش

كه بُدى زين پيش نقل مقصدش‏

معنی بیت:هر کس بمیرد آرزویش این است که ای کاش پیش از این می مرد و به این مکان منتقل می شد

گر بود بد تا بدى كمتر بدى

ور تقى تا خانه زودتر آمدى‏

معنی بیت:زشت کاران خرسند از این که زیاد تر نماندند تا زشتی کردارشان زیاد تر شود و خوب کرداران شاد که خوب شد زود به سرای جاودان آمدیم

گويد آن بد: بى‏خبر مى‏بوده‏ام

دم به دم من پرده مى‏افزوده‏ام‏

گر از اين زودتر مرا معبر بدى

اين حجاب و پرده‏ام كمتر بدى

 دو :(دفترششم1456-1450)

راست گفته ست آن سپهدار بشر

كه هر آن كه كرد از دنيا گذر

نيستش درد و دريغ و غبن موت

بلكه هستش صد دريغ از بهر فوت‏

كه چرا قبله نكردم مرگ را؟

مخزن هر دولت و هر برگ را

قبله كردم من همه عمر از حِوَل

آن خيالاتى كه گم شد در اجل‏

حسرت آن مردگان از مرگ نيست

ز آنست كاندر نقشها كرديم ايست‏

معنی بیت :حسرت آنان از این جهت است که چرا در نقش ها ماندیم و به نقاش نپرداختیم

برای مثال به سراغ دریا و کف آن می رود:

ما نديديم اين كه آن نقش است و كف

كف ز دريا جنبد و يابد علف‏

چون كه بحر افكند كفها را به بر

تو به گورستان رو، آن كفها نگر

در روایات می خوانیم که مرگ پیوند انسان را با آرزوهایش می گسلد و در اصطلاح از بین برندة لذت ها ( هادم الّلَذات) و جداکنندة سبب ها (قاطع الاسباب) است

در (دفترششم3607-3604) آمده است:

قاطع الاسباب و لشكرهاى مرگ

همچو دى_ آيد به قطع شاخ و برگ‏

در جهان نبود مددشان از بهار

جز مگر در جان، بهارِ روى يار

ز آن لقب شد خاك را دار الغرور

كاو كشد پا را سپس يوم العبور

سپس: عقب

پيش از آن بر راست و بر چپ مى‏دويد

كه بچينم درد تو چيزى نچيد

معنی بیت : در دنیا همه گان در دور و برت می گفتند ما مشکل تو را حل می کنیم

مولانا در(دفترسوم4537- 4536) دنیا شیفتگان را پوسیدگان برمی شمرد که خود پیش از مرگ طبیعی مرده اند :

مرده‏اند ايشان و پوسيده‏ى فنا

مرده كشتن نيست مردى پيش ما

خود كى‏اند ايشان كه مه گردد شكاف

چون كه من پا بفشرم اندر مصاف‏

به قول خواجة شیراز:

هرآن کسی که در این حلقه، نیست زنده به عشق

براو نمرده به فتوای من نماز کنید

بنابراین زندگی عاشقانه سرمایة جاودانگی است در (دفتراول16) می فرماید:

روزها گر رفت، گو: رو، باک نیست

تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست

 باید با عشق الهی کمبود های از دست داده را از عمر  جبران کرد در (دفترسوم127-124) می خوانیم:

عمر تو مانند هميان زر است

روز و شب مانند دينار اشمر است‏

مى‏شمارد مى‏دهد زر بى‏وقوف

تا كه خالى گردد و آيد خسوف‏

گر ز كُه، بستانى و ننهى به جاى

اندر آيد كوه ز آن دادن ز پاى‏

پس بنه بر جاى، هر دم را عوض

تا ز قرب سجده اش يابى غرض

 و در این باره در (دفترپنجم771) آمده است:

عمر و مرگ، این هر دو با حق، خوش بود

بی خدا، آب حیات آتش بود

    نفَس هائی که انسان در طول حیات می کشد به توهم می انگارد که دارد زندگی می کند در صورتی که بر عکس خود جان کندنی بیش نیست و هر نفس انسان را یک قدم به سوی مرگ پیش می برد و انسان در طول حیات دنیائی در حال احتضار به سر می برد

        هرگاه او  با این نگاه به همگان درنگرد، حس مردم دوستی در او پای گیرد و دیگر کینه خواهی را یک سوی می نهد شواهد از مثنوی:

یک:(دفترسوم123)

هر زمان، نزعی است جزو جانت، را

بنگر اندر نزع جان، ایمانت، را

 دو:(دفترپنجم4223)

هر دمی، مرگی و حشری دادی ام

تا بدیدم دست بُردِ آن کرم

 سه:(دفترششم764-761)

در همه عالم اگر مرد و زنند

دم‏به‏دم در نزع و اندر مردنند

آن سخنشان را وصيتها شمر

كه پدر گويد در آن دم با پسر

تا برويد عبرت و رحمت بدين

تا ببرد بيخ بغض و رشك و كين‏

تو بدان نيت نگر در اقربا

تا ز نزع او بسوزد دل ترا

پایان بخش سوم

والسلام

 

 

[1]گزیدة  دیوان شمس: غزل 118 از آقای شفیعی کدکنی:

ز خاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید

اگر بر گور من آیی زیارت

ترا خرپشته ام رقصان نماید

میا بی دف به گور من برادر

که در بزم خدا غمگین نشاید

زنخ بربسته و در گور خفته

دهان افیون و نقل یار خاید

بدرّی زان کفن بر سینه بندی

خراباتی ز جانت درگشاید

ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان

ز هر کاری به لابد کار زاید

مرا حق از می عشق آفریده ست

همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستیّ و اصل من می عشق

بگو از می به جز مستی چه آید

به برج روح شمس الدین تبریز

بپرّد روح من یک دم نپاید

 به فرمودةسعدی:

عروسی بود نوبت ماتمت

اگر نیک روزی بود خاتمت

به خواجة شیراز هم این اشعار را نسبت می دهند:

من ار زان که گردم به مستی هلاک

به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید

پس آنگاه بر دوش مستم نهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

از فیض کاشانی :

یاران می ام ز بهر خدا در سبو کنید

آلودۀ غمم به می ام شستشو کنید

جام می لبالب از آن دستم آرزوست

بهر خدا شفاعت من نزد او کنید

چون مست می شوید ز شرب مدام دوست

مستی بنده هم به دعا آرزو کنید

ابریق می دهید مرا تا وضو کنم

در سجده ام به جانب میخانه رو کنید

بیمار چون شوم ببریدم به میکده

از بهر صحّتم به خم می فرو کنید

از خویش چون روم به می ام باز آورید

آیم به خویش باز می ام در گلو کنید

وقت رحیل سوی من آرید ساغری

رنگم چو زرد شد به می ام سرخ رو کنید

تابوت من ز تاک و کفن هم ز برگ تاک

در میکده به باده مرا شتشو کنید

در خاکدان من بگذارید یک دو خم

دفنم چو می کنید می ام در گلو کنید

از مرقدم به میکده ها جویها کنید

از هر خم و سبوی رهی هم به جو کنید

دردی کشان ز هم چو بپاشد وجود من

بر گردن شما که ز خاکم سبو کنید

ناید به غیر ریزۀ خم یا سبو به دست

هر چند خاکدان مرا جستجو کنید

بی بادگان چو مستی تان آرزو شود

آیید و خاک مقبرۀ فیض بو کنید

رباعیات خیّام در این باره:

یک :چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید ز تراب چون روم زیر تراب

تا بر سر خاک من رسد مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

 

دو :چون درگذرم به باده شویید مرا

تلقین ز شراب ناب گویید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا

از خاک در میکده بویید مرا

 

سه:آنگه که نهال عمر من کنده شود

واجزای مرکّبم پراکنده شود

گر زان که صراحئی کنند از گل من

حالی که پر از باده کنی زنده شود

چهار:ای هم نفسان مرا ز می قوت کنید

وین چهرۀ کهربا چو یاقوت کنید

چون درگذرم به می بشوئید مرا

وز چوب رزم تختۀ تابوت کنید

آخرین شعر از سعید جعفرزاده  (از معاصران)

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید

زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم

بر خاک من از ساقۀ انگور بکارید

آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات

یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات

هر قدر که در خاک ننوشیدم از این بادۀ صافی

بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی

جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم

بر پایۀ پیمانه و شادی است اساسم

گر همچو همای از عطش عشق بسوزم

از آتش دوزخ نهراسم نهراسم

[2]به فرمودة قرآن و نهج البلاغه و روایات اهل بیت علیهم السلام  که در بخش اول نوشتم   این مرگ سایه به سایة انسان ها حرکت می کند و لی آن ها را دوچیز از این واقعیت انکار ناپذیر غافل می کند   

یک :شواغل نفسانی

دو: آرزوهای دور و دراز، بانگ طبل رحیل آن را   احساس نمی کند. امام علی(ع) فرماید: الرَّحیلُ وَشیکٌ. «کوچیدن نزدیک است».

بازدیدها: 213

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × سه =