خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث اوصاف پیامبر ص و اوصیاء او علیهم السلام در مثنوی – بخش اول

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث اوصاف پیامبر ص و اوصیاء او علیهم السلام در مثنوی – بخش اول

اوصاف پیامبر ص و اوصیاء او

علیهم السلام در مثنوی – بخش اول

خداوند را شاکرم که در پنجاهمین قسمت به بعد از این سلسله نگارشها توفیق او مددکار شد که از محبوب محبوبان و خوب خوبان نبی اکرم و اوصیای او صلوات الله علیهم اجمعین بنویسم

این بحث در پنج قسمت ارائه می شود

قسمت اول بخش یک و دو:

یک: انبیا و مقام جانشینی خداوند

مقام جانشینی خداوند در زمین مقامی است که خداوند به نبی اکرمص و اوصیاء او علیهم السلام داده است

در ابیات 669تا 685 /1 در داستان پادشاه یهود و وزیر مکار او می خوانیم

تا به جاى او شناسيمش، امام(امیم)

دست و دامن را بدست او، دهيم‏

دست و دامن بدست كسى دادن: بكنايت، تسليم شدن، ،بيعت كردن

چون كه شد خورشيد و، ما را كرد داغ

چاره نبود، بر مقامش از چراغ‏

خورشید استعاره از پیامبر ص و چراغ استعاره از اوصیاء دوازده گانة اوست

چون كه شد از پيشِ ديده وصلِ يار

نايبى بايد،از او مان، يادگار

در مثال دوم یار استعاره از پیامبرص و نایب او وجود مبارک امیر مومنان علی ع است

چون كه گل بگذشت و، گلشن شد خراب

بوى گل را از كه يابيم؟ از گلاب‏

در مثال سوم گل استعاره از نبی اکرم ص و گلاب استعاره از علی ع است

چون خدا اندر نيايد، در عيان

نايب حق‏اند، اين پيغمبران‏

انبیای الهی جانشینان خداوند در روی زمین اند

«به آیات 30 بقره در بارة خلافت حضرت آدم ع و 26 ص در بارة جانشینی حضرت داوود مراجعه کنید»

نه غلط گفتم كه نايب، با منوب

گر دو پندارى، قبيح آيد، نه خوب‏

سپس مولانا به مقام وحدت انبیا و اولیا با حضرت خداوندی در مقام فعل اشاره می فرماید و این ها را همه با هم یکی می داند و این یکی بودن در مقام نور است که شرح آن عبارت است از :

نه! دو باشد تا تويى، صورت پرست

پيش او يك گشت، كز صورت برست‏

معنی بیت :تا تو صورت پرست هستى دو مى‏پندارى ولى در نظر كسى كه از عالم صورت گذشته يكى است

چون به صورت بنگرى ، چشم تو، دُوست

تو به نورش درنگر، كز چشم رُست‏

نوِر هر دو چشم، نتوان فرق كرد

چون كه در نورش نظر انداخت، مَرد

صورت امرى است زايل و متغير كه هرگز به ثبات و پايدارى موصوف نمى‏شود مانند چشم حسى كه به ظاهر دو تاست و نور و بينايى آن، يكى بيش نيست و با آن كه چشم تعدد دارد ولى آن چه ديده مى‏آيد تنها يكى است [1]

به عنوان مثال:

ده چراغ ار حاضر آيد، در مكان

هر يكى، باشد به صورت غير آن‏

فرق نتوان كرد نور هر يكى

چون به نورش، روى آرى، بى‏شكى

مثال دیگر:

گر تو صد سيب و، صد آبى، بشمرى

صد نماند، يك شود چون بفشرى‏

آبى: به، سفر جل (ميوه‏ى معروف) نوعى از انگور كبود نيم رنگ.

در معانى، قسمت و اعداد نيست

در معانى ، تجزيه و افراد نيست

‏ معانى قابل قسمت نبوده و قابل شمارش نيست و تجزيه و تركيب بر نمى‏دارد.[2]

اتحاد يار، با ياران خوش است

پاى معنى گير، صورت سركش است‏

حاصل آن که به صورت ها نگاه کردن انسان را از معنا باز می دارد و دچار تکثر گرائی و دوئیت می کند

صورتِ سركش ،گدازان كن به رنج

تا ببينى زير او ،وحدت چو گنج‏[3]

ور تو نگذارى ، عنايتهاى او

خود گدازد اى دلم مولاى او

معنی بیت :اگر تو صورت را كنار نگذارى عنايتهاى خداوندى آن را كنار خواهد زد و روزی فرا خواهد رسید که جز وحدت نوریه چیزی نبینی

مولى: بنده و مملوك.

او نمايد هم به دلها خويش را

او بدوزد خرقه‏ى درويش را

« قلب درویشان را که از هم جدامیشود به هم میدوزد»

خرقه: پاره‏ى جامه، قطعه‏ى كهنه از نوع بافتنى و پوست، وصله و پينه،

دلق و دلق مرقع نيز ازين گونه لباس بوده است. [4]

دو :وحدت نوری انبیا و اولیا با خداوند

مولانا در (1606تا1619/2)دفتر دوم در بارة مقام وحدت نوری پیامبر و اوصیاء او با مقام فعل خداوندی می فرماید:

كافران ديدند احمد را بشر

چون نديدند از وى انْشَقَّ القمر

بشر: انسان، آدمى. مأخوذ است از آيه(يس، 15) و (مدثر، 25)[5]

انشَقَّ القَمَر: مأخوذ است از (قمر، 1- 2) «اِقْتَرَبَتِ اَلسَّاعَةُ وَ اِنْشَقَّ اَلْقَمَرُ. وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ» و اشارت است به شكافته شدن ماه به اشارت رسول (ص).

خطاب به کافران حس گرا می فرماید:

خاك زن در ديده‏ى حس بين خويش

ديده‏ى حس، دشمن عقل است و كيش

در ديده حس بين خود خاك بريز كه دشمن عقل و كيش است

ديده حس بين: ديده‏اى كه جز محسوس را نبيند، چشم سر. و اشارت است به آيه «وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها: 7: 179 آنان را ديده‏گانى است كه بدان نمى‏بينند.» (اعراف، 179)

و نيز «وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمى‏.» 17: 72 (اسراء، 72)

ديده‏ى حس را خدا اعماش خواند

بت پرستش گفت و ضد ماش خواند

اعمى: كور.

اشاره به آيه 74 سوره بنى اسرائيل وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً

ضدِّ ماش خواند: آنان را انسان نخواند. اشارت است به آيه «أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ اَلْغافِلُونَ.» 7: 179 (اعراف، 179)

به عنوان مثال:

ز انكه او كف ديد و دريا را نديد

ز انكه حالى ديد و فردا را نديد

كف: استعارت از محسوسات

دريا: استعارت از قدرت حق تعالى كه پديد آورنده همه محسوسات و جز محسوسات است.

خواجه‏ى فردا و حالى، پيش او

او نمى‏بيند ز گنجى جز تسو

خواجه فردا و حالى: رسول حق، انسان كامل.

حالى: (مركب از حال «ياء» نسبت) كنونى.

فردا و حالى: اين جهان و آن جهان.

تَسُو: واحد وزنى در قديم معادل چهار جو،

شناخت حقيقت جز با صافى كردن دل و مجاهدت در تعليم به دست نيايد.

ذره‏اى ز آن آفتاب آرد پيام

آفتاب آن ذره را گردد غلام

اگر ذره‏اى بتواند از آن آفتاب يگانه پيام آورد آفتاب غلام آن ذره خواهد شد

ذرّه: استعارت است از انسانى كه در اثر لياقت و رياضت محل وحى الهى مى‏گردد.

آفتاب در مصرع اول: استعارت از حق جلّ و عَلا، و از آفتاب دوم «خورشيد» مقصود است

به عنوان مثال:

قطره‏اى كز بحر وحدت شد سفير

هفت بحر آن قطره را باشد اسير

بحر وحدت: عالم جلال حق تعالى

سفير: پيام آور.

هَفت بحر: هفت دريا. دانشمندان قديم مى‏پنداشتند هفت دريا كره خاك را در بر گرفته است [6]

گر كف خاكى ،شود چالاك او

پيش خاكش، سر نهد افلاك او

كف خاك: استعارت از آدم.

چالاك: در اين بيت به معنى «مورد عنايت»، «گزيده»، و کوشا در اطاعت امر به كار رفته است

خاك آدم چون كه شد چالاك حق

پيش خاكش سر نهند املاك حق

خاك آدم: خاكى كه آدم از آن سرشته شد.

آدم خاكى ز حق آموخت علم

تا به هفتم آسمان افروخت علم‏

1012دفتر 1

چالاك شدن: در چند جاى از مثنوى آمده، که شتابان شدن، آماده گشتن، و نظير آن معنى مى‏دهد.

چالاك حق شدن: ظاهراً به سوى خدا رفتن مقصود است.

چنان كه در حديث(كشف الاسرار، ج 2، ص 164) آمده است «مَن تَقَرَّبَ إلَيَّ شِبراً تَقَرَّبتُ إلَيهِ ذِراعاً.»

السماء انشقت آخر از که بود؟

از يكى چشمى كه خاکیی گشود

السَّماءُ انشَقَّت: مأخوذ است از آيه «إِذَا اَلسَّماءُ اِنْشَقَّتْ وَ أَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ: یعنی، چون آسمان بشكافد و فرمان پروردگارش را برد و سزاوار بود.» (انشقاق، 1- 2) و اين در پايان جهان است.

مولانا از انشقاق آسمان، معراج رسول (ص) را در نظر دارد كه آسمانها براى پيمبر شكافته شد تا او به عرش حق رسيد.

و نيم بيت دوم بيت بعد مؤيد اين احتمال است

و محتمل است مقصود آدم (ع) باشد كه از خاك سرشته شد سپس به بهشت رفت.

 خاكى: (منسوب به خاك) كه از خاك آفريده شده.

به عنوان مثال:  

خاك از دُردى، نشيند زير آب

خاك بين، كز عرش بگذشت از شتاب

‏اشاره به معراج پیامبر ص

دُردى: سنگينى، ثقل.

نکتة لطیف و قابل توجه آن است که در آغاز می پنداریم که این خاک است که خود به عرش راه می یابد و حال آنکه این لطف و عنایت خداوندی است که شامل خاک می شود و قدرت او آن را به فراز عرش می برد:

آن لطافت پس بدان كز آب نيست

جز عطاى مبدع وهاب نيست

مُبدع: نو پديد آورنده.

وَهّاب: بسيار بخشنده.[7]

گر كند سفلى هوا و نار را

ور ز گل او بگذراند خار را.

سفلى: از طبقه فرودين، كه در طبقه پايين است. خاك و آب را سفلى، و آتش و هوا را علوى گويند.

حاكم است و يَفْعَلُ اللَّه ما يشاء

كاو ز عين دَرد، انگيزد دوا

حكم با او است و هر چه بخواهد مى‏كند و چون بخواهد از عين درد دوا مى‏انگيزد(آيه 27 ، سوره ابراهيم :يَفْعَلُ اَللَّهُ ما يَشاءُ يعنى خدا هر چه بخواهد مى‏كند )

[1]در آيه 285 از سوره بقره مى‏فرمايد: آمَنَ اَلرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ اَلْمَصِيرُ يعنى پيغمبر به آن چه از طرف پروردگارش بر او نازل شده ايمان آورده و مؤمنين نيز همگى بخدا و فرشتگانش و كتب و پيمبرانش ايمان آوردند- ما ميان هيچ يك از پيمبرانش فرق و جدايى قائل نيستيم- و (مؤمنين) گفتند (آن چه فرمودى) شنيديم و اطاعت كرديم بار الها باز گشت ما بسوى تو است

[2]معانى و حقائق غيبى كه ذات و اوصاف اوست يا مجردات بسيطانند و كليت آنها به اعتبار سعه و جمعيت كمالات است

و مانند مفاهيم كلىِ انتزاعى و منطقى نيستند

و بنا بر اين مانند جنس عالى بر اجناس متوسط

و يا جنس سافل بر انواع،

قسمت نمى‏شوند

و چون وحدت آنها ذاتى است و عددي نيست

بنا بر اصل: صرف الشي‏ء لا يتكرر.

تعدد نمى‏پذيرند و چون بسيطانند

قابل تحليل‏ به اجزاء نيستند

و از افراد تركيب نمى‏يابند تا تجزيه شوند و يا آن كه بساطت آنها ذهنى و خارجى است

[3]طريق رهايى از صورت مجاهده و ريشه كن ساختن هوى و آرزوست

نه ويرانى بدن بمعنى خود كشى و بى‏توجهى بحفظ بهداشت و صحت و استقامت اعضا

پس اگر كسى بتواند اغراض را در خود بكشد آن چه مايه‏ى غيريت و دوگانگى است از وجود او نفى و طرد مى‏شود و به وحدت دست مى‏يابد

4- در قرآن كريم (العلق، آيه‏ى 8)است:

إِنَّ إِلى‏ رَبِّكَ اَلرُّجْعى، و در(النجم، آيه‏ى 42) ‏ وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهى‏

مقصود از دوختن خرقه‏ى درويش آنست كه حق اين جدايى و تفرق را سرانجام به پيوستگى و اتصال بدل مى‏كند

5- «قالُوا ما أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما أَنْزَلَ اَلرَّحْمنُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ: گفتند (كافران) شما جز آدمى همچون ما نيستند. و رحمان چيزى فرو نفرستاده و شما جز دروغ نمى‏گوييد.» (يس، 15)

   و نيز «إِنْ هذا إِلاَّ قَوْلُ اَلْبَشَرِ.» 74: 25 (مدثر، 25)

در ابیات 265 و 266 دفتر اول – آمده

همسرى با انبيا برداشتند

اوليا را همچو خود پنداشتند

گفته اينك ما بشر ايشان بشر

ما و ايشان بسته خوابيم و خور

[6]آن هفت دريا: درياى اخضر، درياى عُمان، درياى قلزم، درياى بربر، درياى اقيانوس، درياى قسطنطنيه، و درياى اسود است ،لغت نامه دهخدا، ذيل «هفت دريا»

[7]اگر آب لطيف است و خاك سنگين و كثيف، اگر دردى آب ته مى‏نشيند و آب صافى بالا مى‏رود آن لطافت و كثافت نه از طبيعت آب و خاك است- چنان كه فلسفى پندارد- بلكه آن طبيعت را خالق آنها بدانها داده است و هر گاه اراده كند جسم كثيف را علوى و جسم لطيف را سفلى مى‏كند.در ابیات 851- 849 دفتر 1 می خوانیم:

اين رسنها و سببها در جهان

هان و هان زين چرخ سر گردان مدان‏

تا نمانى صفر و سر گردان چو چرخ

تا نسوزى تو ز بى‏مغزى چو مرخ‏

باد آتش مى‏خورد از امر حق

هر دو سر مست آمدند از خمر حق‏

باید دانست که =

           اولا = انسان و همه موجودات مسخّر امر حضرت حق‏اند و اگر نوعى را بر نوعى برترى بود آن مزيت را حق تعالى بدو بخشيده است.

           ثانیا = هر كه برابر حق تواضعش بيشتر، لطف پروردگار او را شامل‏تر و آن كه در اين درگاه گردن افرازد خشم خدايش از پا در اندازد.

           آدم از فروتنى مسجود فرشتگان شد و ابليس از برترى جويى از راندگان.

3217 – 3214 دفتر 1 می خوانیم:

علّتى بتّر ز پندار كمال

نيست اندر جان تو اى ذو دَلال‏

از دل و از ديده‏ات بس خون رود

تا ز تو اين معجبى بيرون شود

علّت ابليس أنَا خَیرى بُدست

وين مرض در نفس هر مخلوق هست‏

گر چه خود را بس شكسته بيند او

آب صافى دان و سرگين زيرِ جو ،

بازدیدها: 35

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده + هفده =