خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث اوصاف پیامبر ص و اوصیاء او علیهم السلام در مثنوی – بخش سوم

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث اوصاف پیامبر ص و اوصیاء او علیهم السلام در مثنوی – بخش سوم

اوصاف پیامبر ص و اوصیاء او

علیهم السلام در مثنوی – بخش سوم

قسمت پنج و شش

پنج: رنج دیدن پیامبر ص و اوصیاء او

پیامبر و اوصیاء او در راه اعتلای دین خداوندی و رواج شریعت محمدی ٌ بسیار رنج دیدند

خود آن حضرت می فرماید : «ما اوذی نبی مثل ما اوذیت» (المناقب، ج۳، ص۲۸۶ کنزالعمال، ج۳، ص۱۳۰ بحارالانوار، ج۳۹، ص۵۶) که قرآن در آیه ۵۷ احزاب «اِنَّ الَّذینَ یُؤذونَ اللّهَ و رَسولَهُ لَعَنَهُمُ اللّهُ فِی الدُّنیا والأخِرَةِ و اَعَدَّ لَهُم عَذابـًا مُهینـا»

آزار دهندگان به آن حضرت را دورباش از رحمت خداوندی می داند

   آنان لحظه ای در راه کوشش از پای ننشستند تا آن که به تعبیر مولانا پایشان در این راه شکست و خداوند در عوض آن همه زحمات آنان پاداش شفاعت و مقام محمود به آن ها عطا فرمود

مولانا در دفتر اول از بیت 1073 تا1081می فرماید:

و آن كه پايش در ره كوشش شكست

در رسيد او را براق و بر نشست

که اشاره به معراج آن حضرت دارد و در آیات نخستین سورة نجم اوصاف آن آمده است

         حامل دين بود او محمول شد          

قابل فرمان بد او مقبول شد

او در اثر فرمان بری از امر وحی همه کارة دستگاه سلطنت خداوندی شد:

         تا كنون فرمان پذيرفتى ز شاه          

بعد از اين فرمان رساند بر سپاه‏

         تا كنون اختر اثر كردى در او            

بعد از اين باشد امير اختر او

معنی بیت: تا كنون ستارگان و گردش چرخ در او تأثير مى‏كرد اكنون بستاره و فلك فرمان مى‏دهد

براق: مركبى كه مطابق روايات اسلامى، جبرئيل در شب معراج از آسمان براى حضرت رسول اكرم (ص) آورد تا بر آن سوار شد و از مكه به مسجد اقصى و از آن جا به آسمانها عروج فرمود

أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ الإسراء، آية 1

او نرفت بلكه او را خدا برد زيرا بمقام فناء عبوديت تحقق يافته بود.

         ( 1077) گر ترا اشكال آيد در نظر            

پس تو شك دارى در انشق القمر

(القمر، آية 1): اِقْتَرَبَتِ اَلسَّاعَةُ وَ اِنْشَقَّ اَلْقَمَرُ 54: 1 كه به عقيده‏ى اكثر مفسرين ناظر است به معجزه‏ى شكافتن قمر بر دست حضرت رسول (ص) و بگفته‏ى برخى شق قمر از علائم قيامت است

نصیحت مولانا:

         تازه كن ايمان نه از گفت زبان          

اى هوا را تازه كرده در نهان‏

         تا هوا تازه ست ايمان تازه نيست            

كاين هوا جز قفل آن دروازه نيست‏

ايمان: در لغت بمعنى تصديق و باور داشتن است و هر گاه در زبان عربى به (لام) متعدى شود معنى آن تصديق مخبر است و هر گاه به (با) تعديه پذيرد معنى آن تصديق خبر است

         ( 1080) مرتبه‏اى تاويل حرف بكر را             خويش را تاويل كن نى ذكر را[1]

حرف بكر: سخن تازه و نو آيين، بكنايت، قرآن كريم.

ذكر: يكى از نامهاى قرآن است.

         بر هوا تاويل قرآن مى‏كنى          

پست و كژ شد از تو معنى سنى‏

سنى: روشن و بلند. اشاره است به حديث: من فسر القرآن برأيه و اصحاب الحق فقد أخطأ.

شش: اشاره به کرامات آن حضرت

در ابیات 353و354/2 :

احمدا خود كيست اسپاه زمين

ماه بين بر چرخ و بشكافش جبين

اشاره به شق القمر دارد

تا بداند سعد و نحس بى‏خبر

دور تست اين دور نه دور قمر

سعد و نحس: خوب و بد، مباركى و شومى، كه منجمان براى برخى ستارگان مى‏پنداشتند.[2]

«كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ…» (آل عمران، 110)

در دفتر ششم از بیت 3443 تا 3448

اشاره به بحث معراج پیامبر دارد که از کرامات آن حضرت است و این گونه معراج مخصوص او و اوصیاء اوست:

ماه، عرصه‏ى آسمان را در شبى

مى‏بُرَد اندر مسير و مذهبى‏

چون به يك شب مَه بُريد اَبراج را      

              از چه مُنكِر مى‏شوى معراج را؟[3]

اَبراج: برج ها.

فرق کار انبیا و اولیای الهی با کاری که دیگران می کنند:

كار و بارِ انبيا و مُرسَلون

هست از افلاك و اخترها برون‏

برای درک آنان باید مانند آنان شد:

تو برون رو هم ز افلاك و دَوار        

و آن گهان نَظّاره كن آن كار و بار

دَوار: چرخش، دَوَران.

پس قیامت شو قیامت را ببین

دیدنِ هرچیز را شرط است این

در دفتر چهارم نیز در بارة معراج (3808تا 3801/4) آمده است:

چون گذشت احمد ز سدره و مِرصدش

وز مقام جبرئيل و از حَدش‏

گفت او را هين بپر اندر پيم

گفت رو رو من حريف تو نيم

(بحار :ج 79، ص 243 وج 18، ص 320)

باز گفت او را بيا اى پرده سوز  

من به اوج خود نرفتستم هنوز

«وَ ما مِنَّا اِلاّ لَهُ مَقَامٌ مَعلُومٌ.»( لو دنوت انمله لاحترقت )

گفت بيرون زين حَد اى خوش فرّ من

گر زنم پرّى بسوزد پرّ من‏

(‏«لِى مَعَ اللَّهِ وَقتٌ لاَ يَسَعُهُ ملكٌ مُقَرَّبٌ وَ لاَ نَبِىٌ مُرسَلٌ،ولا عَبدٌ مُؤمِنٌ امتَحَنَ الله قَلبَهُ للایمان.»)

لِى مَعَ اللَّهِ وَقتٌ لاَ يَسَعُهُ ملكٌ مُقَرَّبٌ وَ لاَ نَبِىٌ مُرسَلٌ،ولا عَبدٌ مُؤمِنٌ امتَحَنَ الله قَلبَهُ للایمان(بحارالانوار،ج18،ص360،بیان روایت66)

برای من با خدا وقتی است که هیچ فرشتة مقرّب، و پیامبر مرسل، و بندة مؤمنی که خداوند دلش را برای پذیرش ایمان گشوده، گنجایش آن ندارد.

(شاهد دیگر 1067/ 1 است)

حيرت اندر حيرت آمد اين قصص

بى‏هشى خاصگان اندر اَخص‏

معنی بیت:و در برابر بیهوشی آن حضرت همه بى‏هوشى‏ها ی عالم ،بازيچه ای بیش نیست ، دیگر اينجا مقام جان پردازى و رسيدن به وصال است‏ اگر جانی برای باختن داری بسم الله

بى‏هشى‏ها جمله اينجا بازى است

چند جان دارى كه جان پردازى است‏

سپس مولانا روی سخن با جبرئيل می دارد که : اگر چه شريف و عزيز هستى ولى پروانه آن شمع محمدی ص ع نيستى :‏

جبرئيلا گر شريفى و عزيز

تو نه اى پروانه و نه شمع نيز

شمع چون دعوت كند وقت فروز

جان پروانه نپرهيزد ز سوز

در همین موضوع در دفتر اول ابیات 1066 و 1067 :

عقل چون جبريل گويد احمدا

گر يكى گامى نهم سوزد مرا

تو مرا بگذار زين پس پيش ران

حد من اين بود اى سلطان جان

به عنوان مثال برای بینائی آن حضرت در دفتر ششم از بیت 2862 تا 2871 می فرماید:

در شبِ دنيا كه محجوب است شيد

ناظرِ حق بود و زو بودش اميد

شید: بر وزنِ «شیر» به معنی خورشید.

از أَ لَمْ نَشْرَحْ دو چشمش سرمه يافت

ديد آن چه جبرئيل آن بر نتافت‏

معنی بیت:دو چشم حضرت محمّد (ص) از حقیقتِ آیة اَلَم نَشرَح بصیرت یافت. و حقایقی دید که جبرئیل تاب دیدن آن را نداشت.

در اینجا «سُرمه» کنایه از بینش و روشن بینی الهی است.

مر يتيمى را كه سُرمه‏ى حق كشد

گردد او دُرِّ يتيمِ با رَشَد

دُرِّ یتیم: مروارید تک، مروارید گرانبها.

رَشَد: هدایت. «با رَشَد» یعنی کسی که دارای هدایت است. مهتدی.

مراد از «یتیم» حضرت نبی اکرم(ص) است

نور او بر دُرّها غالب شود

آن چنان مطلوب را طالب شود

معنی بیت :نورِ باطنی آن حضرت بر درخشندگی همه دُرّها و جمیع مرواریدها چیره آید. و خداوند نیز طالب چنین مطلوبی گردد.

در نظر بودش مقاماتُ العِباد

لاجَرَم نامش خدا شاهد نهاد

از آنرو که حضرت ختمی مرتبت (ص)، جامع جمیع مراتب روحانی بندگان خاص بوده بدین سان خداوند نامش را ضرورتاً شاهد (=گواه) بنهاد. ( در چند آیة قرآنی حضرت محمد (ص) با عنوان شاهد یاد شده است. از جمله آیة 45 سورة احزاب، و آیة 8 سورة فتح. إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً يعنى اى محمد (ص ع) ما تو را فرستاديم تا گواه و شاهد بوده مژده دهنده و بيم دهنده باشى.

سپس به مثال شاهد روی می آورد که در دادگاه ها و نزد قاضیان حکم فرما این شاهدانند که باید برای شهادت زبان گویا و چشم تیز بین داشته باشند و پیامبر ص هردو را دارا هست:

آلتِ شاهد، زبان و چشمِ تيز

كه ز شب خيزش ندارد سِر گُريز

معنی بیت :هر شاهدی به دو وسیله نیاز دارد. یکی چشم تیزبین (و حواسّ سالم و دقیق) و دیگری زبان گویا که بتواند مشهودات خود را بخوبی بیان دارد.

به عنوان مثال:

گر هزاران مدّعى سَر بر زند

گوش قاضى جانبِ شاهد كند

معنی بیت:مثلاً اگر در محکمه هزاران مدّعی سر بردارند و جنجال به پا کنند، قاضیِ عادل فقط به گفتة شاهد (و ادلّة انکارناپذیر) گوش می سپارد و به قیل و قال طرفین دعوا وقعی نمی نهد.

قاضيان را در حكومت اين فن است

شاهِد ايشان را دو چشمِ روشن است

گفتِ شاهد ز آن به جاىِ ديده است

كاو به ديده‏ى بى‏غرض سِر ديده است‏

معنی بیت:از آنرو سخن شاهد به جای چشم محسوب می شود که شاهد با چشمی خالی از غرض و مرض امر پوشیده ای را دیده است.

مدّعى ديده‏ست اما با غرض

پرده باشد ديده‏ى دل را غرض‏

غَرَض همچون حجابی است بر چشم. (چنانکه در بیت (334) دفتر اوّل فرماید:

چون غَرَض آمد، هنر پوشیده شد

صد حجاب از دل به سویِ دیده شد                 

در ادامه در بیت(2875) تا(2886) می فرماید :

در دلش خورشيد چون نورى نشاند

پيشش اختر را مقاديرى نماند

اشاره به دیدة بینای رسول ص:

پس بديد او بى‏حجاب اسرار را

سيرِ روحِ مؤمن و كُفّار را

در مسئله روح در قرآن می فرماید روح را خداوند برای دانستن مهر کرد تا کسی نداند ولی از این میانه پیامبر است که نه تنها رطب و یابس را می داند بلکه روح را نیر می داند:

در زمين، حق را و در چرخِ سَمى

نيست پنهان‏تر ز روحِ آدمى‏

سَمِیّ:بلندمرتبه، بالا بلند، صفت مشبهه از مصدرِ سُمُوّ.

باز كرد از رطب و يابس حق نورد

روح را مِنْ أَمْرِ رَبِّي مهر كرد

نورد: چین، لا، پیچ و تاب.

در آیة 85 سورة اِسراء (بنی اسرائیل) آمده است: وَ یَسأَلونَکَ عَنِ الرّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِن اَمرِ ربّی و ما اُوتیتُم مِنَ العِلمِ اِلّا قَلیلاً. « و از تو (ای پیامبر) دربارة روح سؤال می کنند که چیست؟ به آنان بگو که روح از امر پروردگار من است و تنها علم ناچیزی به شما داده شده است.

«رطب» صفت مشبهه به معنی تر و آبدار است و «یابِس» به معنی خشک. «رطب و یابس» تعبیری است متّخذ از آیة 59 سورة انعام و کنایه از جمیع موجودات. امّا در تعبیر فارسیان به معنی درست و نادرست، سره و ناسره و غثّ و سمین بکار آید.

پس چو ديد آن روح را چشمِ عزيز

پس بر او پنهان نمانَد هيچ چيز

«چشم عزیز» : حضرت محمّد مصطفی (ص)

شاهدِ مطلق بُوَد در هر نزاع

بشكند گفتش خُمارِ هر صُداع

نامِ حق، عدل است و شاهد، آنِ اوست      

شاهدِ عدل است زين رُو چشمِ دوست

معنی بیت:چشم او شاهدی است که از صراط مستقیم حقیقت اندکی به چپ و راست نمی گراید و نظرِ او عین عدل است. (حکیم سبزواری در شرح بیت فوق گوید: عدل و شاهد از اسماء الله است و اسماء خدا مظهر می خواهد و مظهر این دو اسم، چشم پیامبر است.(شرح اسرار، ص 476).

تکرار همان مثال قبلی در مورد شاهد بودن آن حضرت:

منظرِ حق، دل بُوَد در دو سرا

كه نظر در شاهد آيد شاه را

در بیت (1760-1759) دفتر دوم فرماید:

ما زبان را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

ناظر قلبیم اگر خاشع بود

گرچه گفتِ لفظ ناخاضع رود

در آیة 88 و 89 سورة شعراء نیز فقط روی اصالت قلب تکیه شده است.

عشقِ حقّ و سِرِّ شاهد بازى‏اش

بود مايه‏ى جمله پَرده سازى‏اش

پرده سازی: ساختن پرده، ساختن پرده نمایش. در اینجا منظور آفرینش جهان است. [4]

پس از آن لَولاك گفت اندر لقا

در شبِ معراج شاهدبازِ ما

«لولاك لما خلقت الأفلاك» اگر تو نبودى آسمانها را خلق نمى‏كردم.

اين قضا بر نيك و بد حاكم بُوَد

بر قضا شاهد نه حاكم مى‏شود؟

معنی بیت: قاضی بر عموم مردم اعمّ از مُدَّعی و مُدَّعی عَلَیه حکم می رانَد. ولی آیا شاهد بر قاضی حاکم نیست؟ مسلّماً حاکم است.

اوج محبوبی پیامبر ص :

شد اسيرِ آن قضا ميرِ قضا

شاد باش اى چشم تيزِ مُرتَضى‏

معنی بیت:امیر قضا، اسیر آن قضا شد. یعنی حکم حضرت حق که بر همه نافذ است، تابع کسی شد که خودِ او مقهور حکم الهی است. ای چشم بینای راضی به رضایِ حق شادمان باش.

والسلام

[1]تاويل: در لغت رجوع دادن و در اصطلاح، بيان و توضيح قرآن است بدليلى ظنى مانند خبر واحد. مقابل: تفسير كه ايضاح قرآنست بدليلى قطعى و بعضى گفته‏اند كه تاويل تفسير باطن لفظ است. مقابل: تفسير كه بيان لفظ است بلفطى ديگر و بنا بر اين، تأويل را مى‏توان به توجيه و بيان مقصود تعريف نمود. بعقيده‏ى راغب اصفهانى تفسير، بيان مفردات، و تاويل ايضاح معانى و جمل است. صاحب مجمع البيان تاويل را بدين گونه تعريف مى‏كند: رد احد المحتملين الى ما يطابق الظاهر. نزد عارفان ارجاع ظاهر قرآن است به مصاديق روحانى آن از قبيل مراتب عقول و نفوس و احوال باطنى و قلبى. جع: مجمع البيان، طبع طهران، ج 1، ص 4، بيان السعادة، طبع ايران، ج 1، ص 9، كشاف اصطلاحات الفنون، در ذيل: تاويل، تفسير.

[2]سعد و نحس در اين بيت مقصود كسانى‏اند كه معتقد به سعد و نحس ستارگان و اثر آنها در زمين و زمينيان‏اند.

دَور قمر: آخرين دور هفت سياره است و دور هر سياره را هفت هزار سال دانند. هزار سال به خودى خود و شش هزار سال به مشاركت شش سياره ديگر، و دور آدم آغاز دور قمرى است. و گفته‏اند در پايان اين دور، قيامت آغاز شود و اين دور دور نحوست و بلاست

[3]اشاره به معراج در ابیات(1580) دفتر اوّل، و (552) و (2672) دفتر چهارم.) نیز آمده است

صد چو ماه است آن عجب دُرِّ يَتيم

كه به يك ايماءِ او شد مَه دو نيم‏

دُرِّ یتیم:مروارید درشتی که به تنهایی صدف را پُر کند، مروارید گرانبها.

ایماء: اشاره کردن.

آن عجب كاو در شِكاف مَه نمود    

هم به قدرِ ضعفِ حسِّ خلق بود

     شگفتا که محمد (ص) در معجزة شکافتن ماه، حقیقت را تمام و کمال نشان نداد بلکه حقیقت را در حدّ فهم و قدرت ضعیف ادراک مردم به آنان نمود. توضیح شقّ القمر در شرح بیت (2831) دفتر چهارم آمده است

[4]عرفا می گویند حضرت حق دوست داشت ظهور کند و همین عشق بر اظهار خود سبب شد که خلایق را بیافریند و از طرفی او بر بندگان خاصّ خود نیز عاشق است. پس توان گفت که اساس خلقت جهان عشق است. قال داود عليه السلام يا رب لما ذا خلقت الخلق قال كنت كنزا مخفيا فأحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف. (داود گفت اى پروردگار من چرا خلق را آفريدى گفت گنجى پنهان بودم دوست داشتم كه شناخته شوم پس خلق را آفريدم تا مرا بشناسند.) احاديث مثنوى، انتشارات دانشگاه طهران، ص 29. و در بیت (2863) دفتر اول :

گنج مخفى بد ز پرى جوش كرد

خاك را سلطان اطلس پوش كرد

 

 

بازدیدها: 99

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × 4 =