خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث اوصاف پیامبر ص و اوصیاء او علیهم السلام در مثنوی – بخش پنجم

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث اوصاف پیامبر ص و اوصیاء او علیهم السلام در مثنوی – بخش پنجم

Rows of burning candles surrounded by melted candle wax

 

اوصاف پیامبر ص و اوصیاء او

علیهم السلام در مثنوی – بخش پنجم

قسمت ده و یازده

ده : پیامبر و وصایت علی ع

در دفتر ششم : از بیت 4538 تا4551 در بارة خلافت علی ع:

در تفسير اين خبر كه مصطفى صَلواتُ الله عَلَيه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ تا منافقان طعنه زدند كه بس نبودش كه ما مطيعى و چاكرى نموديم او را؟ چاكرى كودكى خِلم آلودمان[1] هم مى‏فرمايد اِلى آخِرِه‏

زين سبب پيغمبرِ با اجتهاد

نامِ خود و آنِ على، مولا نهاد[2]

گفت: هر كاو را منم مولا و دوست

ابنِ عمِّ من على مولاىِ اوست‏

كيست مولا؟ آن كه آزادت كند

بندِ رِقيّت ز پايت بركَنَد

در سورة اعراف آیة 157: …والاغلال التی کانت علیهم …پیامبرص و وصی او زنجیر ها را از پای مردمان می گشایند

چون به آزادى نبوّت هادى است

مؤمنان را ز انبيا آزادى است‏

معنی بیت:از آنرو که مقام نبوّت، مردم را به سوی آزادی و حُرّیّت هدایت می کند، آزادی و حریّتِ اهل ایمان مرهون پیامبران است.

اى گروهِ مؤمنان شادى كنيد

همچو سرو و سوسن آزادى كنيد

(اگر این بیت را مقول قول انبیا و اولیای عظام بدانیم بهتر است.)

ليك مى‏گوييد هر دَم شُكرِ آب

بى‏زبان، چون گلستانِ خوش خِضاب‏

خوش خضاب: در اینجا به معنی «خوش رنگ» است. «خِضاب» هر آن چیزی است که موی سر و صورت را با آن رنگ می کنند.

مومنان به خلاف منافقان که یَقُولونَ بِاَلسِنَتِهِم ما لَیسَ فی قُلُوبِهِم.هستند می باشند

بى‏زبان گويند سرو و سبزه‏زار

شَكرِ آب و شُكرِ عدلِ نوبهار

حُلّه‏ها پوشيده و دامن كَشان

مست و رقّاص و خوش و عنبر فشان‏

حُلّه: لباس نو. جمع: حُلَل.

دامن كَشان: خرامان

جزو جزو، آبستن از شاهِ بهار

جسمشان چون دُرجِ پُر دُرِّ ثِمار

دُرج: صندوقچه جواهرات.

ثِمار: میوه ها. جمعِ ثَمَر. «دُرِّ ثِمار» اضافة تشبیهی از نوع اضافة مُشَبَّهٌ به به مُشَبَّه است.

مريمان، بى‏شُوى آبِست از مسيح

خامُشان، بى‏لاف و گفتارى فصيح‏[3]

آبِست: آبستن.

ماه ما بى‏نطق، خوش بر تافته‏ست

هر زبان، نطق از فَرِ ما يافته‏ست‏

فَرّ: فروغِ ایزدی.

معنی بیت: انبیا و اولیا می گویند: ماهِ تابانِ وجود معنوی ما بی نطق و گفتار به خوبی می تابد. و هر زبانی از فروغ وجود ما سخنوری آموخته است.

به عنوان مثال :

نطقِ عيسى از فَرِ مريم بود

نطقِ آدم پرتوِ آن دَم بود

معنی بیت:گفتار عیسی (ع) از فروغ ایزدی مریم (ع) حاصل شده است. وگفتار آدم (ع) نیز از فروغ نفخة الهی به ظهور آمده است.(طبق آیة 30 سورة مریم حضرت عیسی (ع) درگهواره به نطق آمد..)

تا زيادت گردد از شُكر اى ثِقات

پس نباتِ ديگر است اندر نبات‏

ثِقات: افراد مورد اعتماد. جمعِ ثِقَه.[4]

عكسِ آن اينجاست، ذَلَّ مَن قَنَع

اندر اين طَور است عَزَّ مَن طَمَع‏

طَور: نوع، صنف، هیئت، مرتبه. جمع: اَطوار.[5]

یازده : امامت امام زمان عج

در دفتر دوم (815تا 826 ) در بارة وصایت و قطبیت و امامت امام زمان عج آمده است:

پس به هر دورى وليّى قائم است

تا قيامت آزمايش دائم است‏

چنان كه پيمبران وسيلة آزمايش بودند كه «لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اَللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ اَلرُّسُلِ.» (نساء، 165)

هر كه را خوى نكو باشد برست

هر كسى كو شيشه دل باشد شكست‏

پس امامِ حَىِّ قائم آن ولى است

خواه از نسل عمر خواه از على است‏

مهدى و هادى وى است اى راه جو

هم نهان و هم نشسته پيش رو

او چو نور است و خرد جبريل اوست

و آن ولىِّ كم از او قنديل اوست‏

معنی بیت :او مثل نور است كه عقل جبرئيل او محسوب مى‏شود ولى ديگرى كه مرتبه‏اى پائين‏تر از اوست بمنزله قنديل و جار اوست كه خود باو روشن شده و فضاى وسيعى را روشن مى‏كند

نور/35/ص354: اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَوةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ …خدا نور آسمانها و زمين است نو را و همچون محفظه‏اى است كه در آن چراغى باشد،…

و آن كه زين قنديل كم مشكات ماست

نور را در مرتبه، ترتيبهاست‏[6]

ز آن كه هفصد پرده دارد نور حق

پرده‏هاى نور دان چندين طبق‏

از پس هر پرده قومى را مقام[7]

صف صف‏اند اين پرده‏هاشان تا امام‏[8]

اهل صفِّ آخرين از ضعف خويش

چشمشان طاقت ندارد نور پيش‏

و آن صف پيش از ضعيفى بصر

تاب نارد روشنايى پيشتر

بَصَر: گاه به چشم گفته شود و گاه به بينايى.

روشنيى كو حيات اوّل است

رنج جان و فتنه اين احول است‏

اول: مقصود فرد كامل يا قطب يا ولى اعظم است.

اَحول: دو بين.

احوليها اندك اندك كم شود

چون ز هفصد بگذرد او يَم شود[9]

والسلام

[1] «خلم آلود» : خِلم (با کسرة خ) به معنی خشم و غضب است. و خُلم (با ضمّة خ) به معنی آب بینی است که بدان «مُخاط» هم گویند. به هر حال «خِلم آلود» و «خُلم آلود» هر دو تعبیری تحقیرآمیز و اهانت بار است. «خِلم آلود» یعنی خشمگین و «خُلم آلود» یعنی کسی که آب دماغش آویزان شده است. تلفّظ اخیر در اینجا مناسب تر است و وصف کودک تواند بود. به هر حال بددلان وقتی حدیث غدیر را شنیدند در طعنة به امام علی (ع) تعبیر «کودکی خُلم آلود» را بکار بُردند. لفظ «مولی» به احصای علامة امینی در الغدیر دارای 27 معنی است.

 

[2] کاملانِ مُکمِّل می توانند اسیران نفس و هوی را از امور نفسانی برهانند و بند رقیّت طاغوت نفس را از دست و پای آنان بردارند. چنین کسی را اهل الله «مولی» گویند. پس مولی کسی تواند بود که اُناس را از بندگی شهوات و طواغیت آزاد کند. و نمونة اعلای چنین مولائی حضرت مولی الموحدین علی (ع) است. مولانا در بیان مولویّت آن حضرت به حدیث غدیر استناد جُسته است. حدیث غدیر، حدیثی است بس معروف که در کتب روائی شیعه و سنّی به طریق مختلف روایت شده است. علّامة امینی در کتاب وزین الغدیر با ذکر اسنادی چند نشان داده است که این حدیث را صد و ده تن از صحابه و هشتاد و چهارتن از تابعان نقل کرده اند.(ر.ک. الغدیر، ج1،ص 72-61.)

طبق گفتة محدّثان و مفسّران و مورّخان رسول خدا در آخرین سال حیات خود به حجّ رفت که بعدها آن حجّ را حَجَّهُ الوِداع خواندند. او پس از انجام مناسک به سوی مدینه حرکت کرد و در روز هیجدهم ذی الحجّه به سرزمین خُم رسید و در مقابل جمعی حدود 120 هزار نفر بر پشته ای از باربندهای اُشتران ایستاد و فرمود: مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلیٌّ مَولاهُ اَللّهُمَّ و الِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.«هرکه را که من مولای او باشم علی مولای اوست. خداوندا دوستان علی را دوست بدار و دشمنانش را دشمن دار.» اهل سنّت هر چند این حدیث را به طریق مختلف روایت کرده اند امّا از «مولی» تفسیری دیگر دارند.

[3] گویی که درختان و گیاهان طبیعت همچون مریم هایی هستند که شوهر ناکرده از دمِ مسیحاییِ نوبهار آبستن شده اند. و با آنکه خاموش و ساکت اند ولی نطقی فصیح دارند. (مولانا تسبیح جمادات و نباتات را با نطق می داند. یعنی برای آنها زبانی خاص قائل است که اگر کسی مستعد شد آن زبان را می شنود. و چنانچه در اینجا آنان را خاموش گفته، این خاموشی نسبت به عموم است نه خصوص.

ابن عربی نیز در ذیل آیة اِن مِن شَیءٍ اِلّا یُسَبِّحُ بِحَمدِه…. گوید: تسبیح، مختصِّ حیِّ عاقل است، و من بارها از طریق کشف و شهود شنیده ام که سنگ ها با نطقی مخصوص ذکر خدا گویند. (فتوحات مکیه: ج2، ص 345.)

استاد همایی در شرح بیت فوق نوشته است. مراد از «مریم» بطور استعارة محقّقه، درختان گُل و میوه است که از دم باد بهار آبستنِ گُل ها و میوه های گوناگون شده باشند. و «مسیح» نیز بر سبیل استعارة تحقیقیه مراد باد نوبهار یا فصل بهار است که از دم حیات بخش او مردگانِ خاک، زنده می شوند و زندگانی نباتی را از سر می گیرند.(تفسیر مثنوی معنوی، ص 181.)

[4] معنی بیت :ای آدمیان مورد اعتماد، بر اثر شکر نعمت، نعمت های شما افزون گردد. چنانکه مثلاً از دل هر گیاهی گیاهان دیگر بروید. (صاحب منهج گوید: معرفت و حکمت و طاعتی که از بارگاه الهی و به وساطت انبیا به ما رسیده چنانکه آن نعمت های معنوی را شکر گوییم موجب مزید نعمت شود.(المنهج القوی، ج6، ص 611-610.)

مضمون آیة 7 سورة ابراهیم در بیت فوق مندرج است.

منظور بیت: اگر قدر ارزش های معنوی را بدانی، و این ارزش ها روز به روز و لحظه به لحظه در روح و ضمیر تو بالنده تر گردد. پس پاس انفاس دار.)

[5] در اینجا عکس آن سخن مصداق دارد. یعنی در امور دنیوی همیشه دستور این است که شخص قناعت کند و آزمندی نشان ندهد، ولی امور معنوی را هر چه تحصیل کنی باز کم است. از اینرو در کسب معالی اخلاقی و فضائل روحی باید گفت که هرکس قناعت ورزد خوار و ذلیل شود. در این مرتبه در مرحلة کسب فضائل دستور این است: هرکه آزمندی نشان دهد عزیز و ارجمند گردد.

[6] قِنديل: ظرفى مسين يا برنجين، كاسه مانند كه زنجيرها بدان افكنده و انتهاى زنجيرها را به حلقه‏اى مى‏كردند و ريسمانى بدان حلقه افكنده به سقف مى‏آويختند. درون قنديل روغن مى‏ريختند و با فتيله كه در آن مى‏نهادند روشن مى‏كردند و گاه به جاى روغن، در قنديل شمع مى‏نهادند.

مِشكات: چراغدان يا سوراخى در ديوار كه چراغ در آن مى‏نهادند. چنان كه جفرى نوشته است مِشكاة ريشه عربى ندارد واژه‏اى حبشى است. (لغات دخيل قرآن، ص 266)

[7] در حديث آمده است. «لِلَّهِ دُونَ العَرشِ سَبعُونَ حِجاباً لَو دَنَونا مِن أَحَدِهِما لَأَحرَقَتنا سُبُحاتُ وَجهِ رَبِّنا: خدا را فروتر از عرش هفتاد حجاب است كه اگر به يكى از آنها نزديك شويم سبحات وجه پروردگار ما را خواهد سوخت».

و در بعضى روايات به جاى هفتاد، هفتاد هزار آمده است (احاديث مثنوى، ص 50) مجلسى از خصال و توحيد صدوق آرد كه «امير مؤمنان (ع) را از حجابها پرسيدند فرمود نخستين حجاب هفت حجاب است ستبرى هر حجاب از آن، پانصد سال راه است و ميان دو حجاب پانصد سال راه و حجاب دوم هفتاد حجاب است بين هر دو حجاب پانصد سال راه…» (بحار الانوار، ج 55، ص 39) نجم الدين گويد: «پس چون سالك صادق به جذبه ارادت از اسفل سافلين طبيعت روى به اعلى علّيين شريعت آرد و به قدم صدق جاده طريقت بر قانون مجاهده و رياضت در پناه بدرقه متابعت سپردن گيرد از هر حجاب كه گذر كند از آن هفتاد هزار حجاب، او را ديده‏اى مناسب آن مقام گشاده شود.» (مرصاد العباد، ص 311- 312)

[8] در آيه 37 سوره انفال، و نيز در برخى ديگر از آيه‏هاى قرآن كريم آمده است:

غرض از فرستادن پيمبران آزمايش مردمان است. به عقيده شيعيان اين آزمايش پس از رسول (ص) نيز برقرار است. و آن كه مردم با اطاعت يا خلاف او آزموده مى‏شوند، امام و حُجَّتِ الهى است چنان كه در دعا آمده است «اللَّهُمَّ عَرِّفنِى حُجَّتَكَ فَإنَّكَ إن لَم تُعَرِّفنِى حُجَّتَك ضَلَلتُ عَن دِينى: خدايا، حجّت خود را به من بشناسان كه اگر حجّتت را به من نشناسانى در دينم گمراه خواهم شد.» و در حديث آمده است كه آن كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد در جاهليت مرده است. (سفينة البحار، ج 1، ص 32)

چنان كه مى‏دانيم در غيبت امام، فقها و عالمان دين‏اند كه احكام شرع را به طالبان و مكلفان مى‏آموزانند و اين راه شريعت است. عارفان را راه ديگرى نيز هست كه آن را طريقت گويند. و بُود كه در عصرى يك تن هم از شريعت و هم از طريقت برخوردار باشد، چنين كس را قطب يا قطب اعظم نامند. و قطب در هر دور و زمانى مورد عنايت حق تعالى است و مثل او در عالم وجود چون روح است در بدن.

قُطب شير و صيد كردن كارِ او      

باقيان اين خلق باقى خوارِ او

تا توانى در رضاى قطب كوش    

تا قوى گردد كند صيد وُحوش‏

چون برنجد بى‏نوا مانند خلق  

كز كف عقل است جمله رزقِ حلق‏

2341- 2339 5

ولى يا قطب وسيله آزمايش است هر كه نيكو طينت بود از آزمايش بر آيد و از بيم برهد و آن را كه تاب مقاومت نباشد مردود شود.

چنان كه مى‏دانيم شيعيان سند امامت را نَصّ مى‏دانند و اين نصّ خاص در فرزندان امير مؤمنان (ع) است از امام مجتبى تا امام دوازدهم. اما ولى يا قطب يا امام در اصطلاح عارفان به معنى امام يا حجّت كه در علم كلام شيعه شناسانده شده نيست. ولى يا قطب كسى است كه وظيفه‏اش دستگيرى سالكان است. چنين ولى نزد عارفان منصوب از جانب ولىِ پيشين است و نَسَب شرط آن نيست. عارفان ولى كامل را قطب اعظم دانند و او بر ديگر اوليا سمت بزرگى و رياست دارد و اوليا را مراتبى است چنان كه مولانا مرتبه خود را نسبت به آن كه پس از ولى كامل است به «مشكات» همانند كند.

در داستان پیر چنگی:

هر كجا تابم ز مِشكات دَمى  

حل شد آن جا مشكلات عالَمى‏

ظلمتى را كآفتابش بر نداشت    

از دَم ما گردد آن ظلمت چو چاشت‏

1942- 1941 1

اوليا را از جهت مراتب سير و سلوك و در جهت كشف حقايق مرتبت هاست تا به قطب اعظم يا ولى كامل رسد كه مولانا او را امام و مقتدا خوانده است. و مرتبت ولىِّ مقدّم حجاب وَلىِّ مؤَخر است. آنان كه در صف پسين‏اند از آن چه براى صف پيشين مكشوف است محجوب‏اند و همچنين. و اين مراتب و كشفى را كه براى خداوندان هر رتبه است به حجابها همانند كرده است (كه شرح آن در پاورقی بیت 821 دفتر دوم گذشت) و چون سالك در رياضت و مجاهدت پيش رود و از مرتبه فرودين بالاتر شود، پى در پى رتبت او افزوده گردد تا آن كه حجابهاى هفتصدگانه را بدرد و به درهاى جلال حضرت حق رسد. (براى تفصيل بيشتر نگاه كنيد به: مقالات شمس، ج 1، ص 99 و 118 و 344)

[9] اين بيتها بيان مراتب قرب سالك است به خدا و افاضتى كه از حق تعالى به وى مى‏شود. و مرتبتى را كه براى هر يك مسلّم است. كشف حقايق براى سالك نيز به نسبت اين رتبتهاست. آن نور كه بر دل ولى كامل افاضت مى‏شود در خور استعداد اوست و آن را كه رتبت وى پست‏تر است توان تحمل آن تجلّى نيست. چنان كه جبرئيل در شب معراج به رسول (ص) گفت تو برتر رو كه اگر من يك انگشت فراتر شوم پرتو جلال حق مرا بگدازد.

 

بازدیدها: 40

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شش − 5 =