خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث اوصاف پیامبر ص و اوصیاء او علیهم السلام در مثنوی – بخش ششم

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث اوصاف پیامبر ص و اوصیاء او علیهم السلام در مثنوی – بخش ششم

اوصاف پیامبرص و اوصیاء او علیهم السلام

 بخشِ ششم

در پنج بخش پیشین، مقداری از فضائل پیامبر ص و اهل بیت ع او را نوشتم و به قول شاعر:

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست

که تر کنی سرِ انگشت و صفحه بشماری

یکی دیگر از ویژگی های ذاتی او را طبق روایت زیر  از نگاه مولانا می نویسم:

روایت

روزی جناب پیامبر ص از جناب جبرئیل علیه السلام درخواست  مشاهده چهرة ملکوتی او را فرمود و نخست او از این کار استنکاف ورزید ولی در نهایت خویش را به پیامبرص نمایاند و حضرت مدهوش درافتاد

مولانا در دفتر چهارم این داستان را نقل می کند و سپس نکته هائی بس درخور و نتایجی بس عارفانه در نگاه طالبان قرار می دهد [1]

در دفتر چهارم در بارة این دیدار می فرماید:

( 3755)

 مصطفى مى‏گفت پيشِ جبرئيل

كه چنان كه، صورت توست اى خليل‏

( 3756)

 مر مرا بنما، تو محسوس آشكار

تا ببينم مر تو را، نظّاره وار

نظّاره وار: مانند بیننده، تماشاگرانه.

جبرئيل ع عرض كرد:

( 3757)

 گفت نتوانىّ و، طاقت نَبودت

حس ضعيف است و تُنك، سخت آيدت

تَنُک: نازک، لطیف. تُنُک هم بدین معنی است.

( 3758)

 گفت، بنما تا ببيند اين جسد

تا چه حد حس نازك است و، بى‏مدد

مولانا سپس با سرودن ابیات بالا به این نتیجه دست می یازد که انسان ها دارای دونوح ادراک می باشند ، ادراکات حسی ظاهری و دریافت های باطنی ، نوع اول ضعیف است و نوع دوم قوی :

 ( 3759)

 آدمى را هست حسّ تن، سقيم

ليك در باطن، يكى_ خُلقى_ عظيم

سَقیم: بیمار.

«لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ فىِ أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ(4) (ص 597)(سوره التين)

كه ما انسان را به بهترين نظام خلقت خلق كرديم[2]

جسم در مثل مانند  سنگ و آهن است:

 ( 3760) بر مثالِ سنگ و، آهن اين تنه

ليك هست او در صفت، آتش زنه‏

« ظاهرِ او سرد و خاموش مانند سنگ و چخماق است و لی روح قدسی او ، توليد آتش می کند  و بمنزله آتش   است و پس از پدید آمدن ، آهن را می تواند مشتعل سازد»

آتش زنه: سنگ چخماق.

 ( 3761)

 سنگ و آهن، مولد ايجادِ نار

زادِ آتش، بر دو والد، قهر بار

معنی بیت:و شگفتا که همین سنگ و آهنی که  آتش توليد مى‏كنند آن آتش پدید آمده، بر پدر و مادر  خود چیره می شود 

قَهربار: بارندۀ قهر، چیره و غالب.

( 3762)

 باز، آتش، دستكارِ وصفِ تن

هست قاهر بر تن او و، شعله زن‏

معنی بیت:تن هم همین طور است که   آتشی که  از آن پدید می آید ، بر تن چیره می گردد

دَستکار: مصنوع، ساخته شده،كار دست. پديد آمده.

 ( 3763)

 باز در تن، شعله ابراهيم وار

كه از او مقهور گردد، برج نار

باز ابراهیم شعله تنش بر آتش مسلط است

سپس گامی فراتر می نهد :  که در  تن شعله ديگرى هست كه چون ابراهيم خليل دریاهائی از  آتش مقهور او مى‏گردد

برج نار: آتشى كه براى سوزاندن ابراهيم افروختند.

( 3764)

 لاجرم گفت آن رسولِ ذو فنون

رمزِ «نَحنُ الآخرُونَ السّابِقون»

پیامبر ص ع فرمود: نَحنُ الآخرُونَ السّابِقون‏ ( ما آن آخرین انسانهائی هستیم که بر دیگران سبقت داریم اگرچه بعد از آنان آمدیم)

( 3765)

ظاهرِ اين دو، به سندانى_ زبون

در صفت، از كان آهن‏ها، فزون

 ( 3766)

پس به صورت، آدمى، فرعِ جهان

وز صفت، اصل جهان، اين را بدان!

صورت او فرع و صفت او اصل است

 ( 3767)

 ظاهرش را، پشّه اى_ آرد به چَرخ

باطنش باشد محيطِ هفت چرخ‏

ظاهرش مقهور و باطنش غالب

«كُنتُمْ خَيرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ  وَ لَوْ ءَامَنَ أَهْلُ الْكِتَابِ لَكاَنَ خَيرًا لَّهُم  مِّنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثرُهُمُ الْفَاسِقُونَ(110) (ص 64) (سورة آل‏عمران)

شما از ازل بهترين امتى بوديد كه براى مردم پديد آمديد. چون امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنيد و به خدا ايمان داريد. و اگر اهل كتاب هم ايمان مى‏آوردند، برايشان بهتر بود، ليكن بعضى از آنان مؤمن و بيشترشان فاسقند »

         « آخرون السّابقون باش اى ظريف

                    بر شجر سابق بود ميوه طريف‏1128/3»

مولانا سپس به ادامة آن دیدار در داستان رویت جبرئیل ع می پردازد:

( 3768)

چون كه كرد الحاح، بنمود اندكى_

هيبتى_ كه، كُه شود زو مُندكى_

مُندَک: متلاشی، فروپاشیده از هم.

 ( 3769)

 شهپرى_ بگرفته شرق و غرب را

از مهابت، گشت بى‏هُش مصطفى‏

 ( 3770)

 چون ز بيم و ترس، بى‏هوشش بديد

جبرئيل آمد، در آغوشش كشيد

به نکتة زیر دقت شود:

 ( 3771)

 آن مهابت، قسمتِ بيگانگان

وين تجمّ ش، دوستان را رايگان‏

فرق صفات جلال و جمال:  آن مهابت براى بيگانگان و اين دل ربائی ارزانی دوستان است‏

لطافت صفات جمال آشنا را است /مهابت صفات جلال بیگانه را است

مَهابت: شکوه، عظمت.تَجَمُّش: عشق ورزیدن، اظهار لطف کردن، دل ربايى.

مثال درصفات جلال :

 ( 3772)

 هست شاهان را، زمانِ بر نشست

هولِ سرهنگان و، صارم‏ها، به دست‏

صارِم: شمشیر، شمشیر برّان. بر نشست: سوار شدن.

 ( 3773)

 دور باش و، نيزه و، شَمشيرها

كه بلرزند از مهابت، شيرها

دُورباش: نیزۀ دو شاخه ای که در قدیم، پیشاپیش شاهان می بردند تا مردم بدانند که شاه می آید و کنار بروند.

( 3774)

بانگ چاووشان و، آن چوگان‏،ها

كه شود سست از نهيبش جان،‏ها

چاوُوش: پیشرو لشکر و کاروان، کسی که جلو قافله حرکت می کند و آواز می خواند.

( 3775)

 اين براىِ خاص و عامِ ره گذر

كه كندشان، از شهنشاهى، خبر

نکته ای در خور:

 ( 3776)

 از براى عام، باشد اين شكوه

تا كلاهِ كبر، ننهند آن گروه‏

معنی بیت: اين مهابت براى   مردم عام  از آن جهت است تا خود را بزرگ نشمرند

( 3777)

 تا من و، ماهاى ايشان، بشكند

نفسِ خود بين، فتنه و شر، كم كند

معنی بیت: و شیرازه منيت   آنها فرو ریزد و خود را در مقابل نیرو های  پادشاه  ناچيز بنگرند  و  نفس خود بین آن ها به فتنه و شرارت نپردازد

من و ما: خود نمايى. خود بينى.

 ( 3778)

 شهر از آن آمِن شود، كآن شهريار

دارد اندر قهر، زخم و، گير و، دار

 ( 3779)

 پس بميرد آن هوس‏ها، در نفوس

هيبتِ شه، مانع آيد ز آن نُحوس

نحوس: ضد سَعد و مبارکی، نافرخنده. كنايت از نابسامانى‏ها.

صفات جمال :

 ( 3780)

 باز چون آيد به سوىِ بزمِ خاص

كى بود آن جا ،مهابت يا قصاص؟

 ( 3781)

 حلم در حلم است و، رحمت‏ها به جوش

نشنوى از غيرِ چنگ و، ناخروش‏

هر دو جنبة جلال و جمال و سه مثال :

( 3782)

طبل و كوسِ هول باشد، وقتِ جنگ

وقت عشرت، با خواص آوازِ چنگ

کُوس: طبل بزرگ.

( 3783)

 هست ديوانِ مُحاسب عام را

و آن پرى رويان، حريفِ جام را

ديوان محاسب: ديوان حساب، دستگاهى كه در آن حساب ديوانيان را رسند و در آن جا عموم را راه نيست

( 3784)

 آن زره ،و آن خُود، مر چاليش، راست

وين حرير و، رود، مر تَعريش راست

معنی بیت: کلاه خود و زره براى ميدان جنگ است و جامه‏هاى زربفت و ساز ، براى اطاق عيش و عشرت تدارک می شود ‏

خود: کلاه خود.چالیش: چالش، جنگ، زد و خورد.رُود: تار، زه، سیم وتر در آلات زهی، مطلق ساز. در اینجا معنی اخیر مورد نظر است.تَعریش: بنا ساختن از چوب، سایبان ساختن از چوب، داربست زدن برای انگور، بر تخت يا بر كوشك بردن، در اینجا به معنی سایبان و بزم شاهانه است.

 ( 3785)

 اين سخن پايان ندارد اى جواد

ختم كن وَ اللَّهُ أعلَم بِالرَّشاد

مولانا سپس یک تفکیک میان روح و جسم مبارک پیامبر ص می نماید و می فرماید حس ظاهری او از دیدن جبرئیل ع بی تاب شد ولی روح او اگر خود را به جبرئیل نشان می داد او تا ابد مدهوش می ماند چنانکه در شب معراج آن حقیقت به ملا اعلا رفت و جبرئیل از رفتن به دنبال او باز ماند:

پیامبر ص ع  با قوای بشری جبرئیل را دید و نه قوای روحانی:

 ( 3786)

 اندر احمد آن حسى_ كو غارب است

خفته اين دم، زير خاكِ يَثرب است‏

  معنی بیت: تا کنون بیان ویژگی های حواس ظاهر او بود  در برابر روح او  :آن حسى كه در حضرت محمد (ص ع) بادیدن جبرئیل ع غروب کرد  همان است كه اكنون در زير خاكهاى مقدس مدينه آرميده است

غارِب: غروب کننده. پنهان. نهان از ديده‏ها. حس: كنايت از جسم و آثار جسمانى. يثرب: نام مدينه معظمه، پيش از هجرت رسول اكرم (ص) بدان شهر

 ( 3787)

 و آن عَظيمُ الخلقِ او، كآن صفدر است

بى‏تغيُّر ، «مَقعَدِ صِدق» اندر است‏

روح اعلای پیامبر در مقعد صدق است

عَظيمُ الخُلق: روح بزرگ. روح والاى آن حضرت.

 «فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ  (قمر، 55)»

 ( 3788)

 جاى تغييرات، اَوصافِ تن است

روح باقى، آفتابى_ روشن است‏

تغییرات در تن است و از بین می رود/روح , باقی است و تغییر ناپذیر:

 ( 3789)

بى‏ز تغييرى_ كه «لاَ شَرقيَّةٌ»

بى‏ز تبديلى_ كه «لاَ غَربِيَّةٌ»

روح  لاَ شَرقيَّةٌ و لاَ غَربِيَّةٌ است

تغییر نداشتن روح را به «لا شَرْقِيَّةٍ» ،و تبديل نداشتن   آن را به «لا غَرْبِيَّةٍ» نسبت می دهد(نور، 35)

به عنوان مثال :

 ( 3790)

 آفتاب از ذرّه، كى مدهوش شد؟

شمع از پروانه، كى بى‏هوش شد؟

 ( 3791)

 جسم احمد را، تعلّق بُد، بد آن

اين تغيّر، آنِ تن باشد، بدان‏!

جسم پیامبر تعلق به روح او داشت

نتیجه:  جسم پیامبر (ص ع)دچار تغییر بود و اين تغييرات وابسته به تن  مبارک او ست

 ( 3792)

 همچو رنجورىّ و، همچون خواب و، درد

جان از اين اوصاف، باشد پاك و فرد

وصف جان پیامبر را نتوان کردن و عاجز بودن از گفتن   اوصاف جان پیامبر ص ع :

 

 ( 3793)

 خود نتانم، ور بگويم وصفِ جان

زلزله، افتد در اين كون و مكان‏[3]

 ( 3794)

روبهش، گر يك دمى_ آشفته بود

شير جان، مانا كه آن دم خفته بود

معنی بیت:آشفته گی در جسم او بود /وگرنه جان او چون شیر است  و به عنوان مثال :اگر جسم مبارکش از دیدن جبرئیل ع برآشفت   و بى‏قرار شد  از آن جهت بود كه شير جان او، در آن وقت   توجه به جسمش نداشت ومستغرق در وحدت کل بود[4]

 (3549)

 گفت پيغمبر كه عَيناىَ تَنام

لا يَنَامُ قَلبِى عَن رَبِّ الأنام‏

حديث :«تَنامُ عَينايَ وَ لا يَنامُ قَلبِى: دو چشم مى‏خوابد و دلم نمى‏خوابد.» (احاديث مثنوى، ص 70 و 102)[5]

( 3795)

 خفته بود آن شير ،كز خواب است پاك

اينت شيرِ نرمسارِ سهمناك‏

معنی بیت:پیامبر ص ع  شيرى است كه از خواب منزه است و اگر در خواب بود  مثال او مانند شير سهمناكى است که خود را ملايم و نرم نشان دهد ، او خواب نیست

اینت: مخفف «این تورا». در مورد تعجب نیز به کار می رود.نَرمسار: لطیف.

( 3796)

 خفته سازد شير، خود را آن چنان

كه تمامش، مُرده دانند اين سگان‏

 ( 3797)

 ور نه در عالم، كه را زَهره بدى_

كه ربودى_ از ضعيفى، تُربُدى_؟

تُربُد: ریشۀ گیاهی است صمغ دار و مانند نی، وزنی سبک دارد و در حوالی خراسان و هندوستان می روید. طبیعت گرم و خشک دارد و به عنوان مسهل بلغم از آن استفاده می شود. مولانا در اینجا آن را به عنوان مثالی از سبکی و ناچیزی آورده است، زیرا ریشۀ این گیاه تو خالی و مجوّف است.

 ( 3798)

 كفّ احمد، ز آن نظر مخدوش گشت

بحر او از مهرِ كف، پُر جوش گشت‏

معنی بیت ونتیجه: جسم پیامبر ص ع از رویت جبرئیل ع  مدهوش شد و در لحظه ، روح او به فریاد جسمش رسید و آن را حفظ کرد

كَفّ احمد: «كف» استعارت از جسم. نظر: نگريستن به جبرئيل. مخدوش گشتن: كنايت از در افتادن به بى‏هوشى. بحر: استعارت از روح.

 ( 3799)

 مه همه كف است، مُعطى نور پاش

ماه را، گر كف نباشد،گو مباش

‏ معنی بیت:مثال : روح پیامبر ص ع  مانند ماه است و ماه همواره نور پاشى می کند  و دست بخشش و عطا دارد و گر نه اگر ماه نور پاشى نكند نبودن آن بهتر است

مُعطی: عطا کننده، بخشنده. مه: استعارت از رسول (ص).

عظمت روح پیامبر ص ع:

 ( 3800)

 احمد ار بگشايد آن پَرِّ جليل

تا ابد ،بى‏هوش ماند جبرئيل‏

پرّ جليل گشودن: استعارت از نشان دادن عظمت و رتبتى كه خدا بدو عنايت كرده است

در ابیات زیر اشاره به   شب معراج دارد : 

 ( 3801)

چون گذشت احمد، ز «سِدره» و، مَرصدش

وز مَقامِ جبرئيل و، از حَدَش‏

از سدره و مقام جبرئيل گذشت

مَرصَد: جایگاه رصد ستارگان. در اینجا به معنی مرتبه و مقام.

«(سوره النجم) ‏(13) (ص526) وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى(13)  بی تردید [پیامبر] او را در یک نزولِ دیگر نیز دیده است «13» عِندَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى (14)در کنار «سدرة المنتهی»

( 3802)

 گفت او را ،هين بِپَر اندر پيم

گفت رَو رَو، من حريفِ تو نِيَم

هین: آگاه باش، بهوش باش.

( 3803)

 باز گفت او را، بيا اى پرده سوز!

من به اوجِ خود، نرفتستم هَنوز

معنی بیت:پیامبر  ص ع برای بار دوم   فرمود تو كه پرده سوزی و حجابها را برداشته ای ، این حجاب را هم پاره كن و بيا كه من هنوز به اوج خود نرسيده و به مقامى كه بايد برسم نرسیده ام و می توانم تو را هم ببرم

پرده سوز: بردارنده حجاب.

 ( 3804)

 گفت بيرون زين حَد اى خوش فرِّمن

گر زنم پرّى_ بسوزد پِرِّ من‏

«سوره الصافات) (164) (ص452) وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ  (164) هیچ کدام از ما [فرشتگان] نیست مگر این که برای او منزلتی مشخص است

 گفتة جبرئیل : (بحار :ج 79، ص 243 وج 18، ص 320)  لو دنوت انمله لاحترقت )»

 ( 3805)

 حيرت اندر حيرت آمد اين قَصص

بى‏هشى خاصگان اندر اَخَصّ‏

معنی بیت:و شگفتا که اين قصه‏ها درمقام پیامبر ص ع حيرت در حيرت می افزاید  ، به ویژه  بى‏هوشى خاصگان حيرت‏آورتر است

«لِى مَعَ اللَّهِ وَقتٌ لاَ يَسَعُهُ ملكٌ مُقَرَّبٌ وَ لاَ نَبِىٌ مُرسَلٌ،ولا عَبدٌ مُؤمِنٌ امتَحَنَ الله قَلبَهُ للایمان(بحارالانوار،ج18،ص360،بیان روایت66)

برای من با خدا وقتی است که هیچ فرشتة مقرّب، و پیامبر مرسل، و بندة مؤمنی که خداوند دلش را برای پذیرش ایمان گشوده، گنجایش آن ندارد.

(شاهد دیگر 1067/ 1)»

 ( 3806)

 بى‏هُشى‏ها، جمله اينجا بازى است

چند جان دارى! كه جان پردازى است‏

 ( 3807)

 جبرئيلا گر شريفى و عزيز

تو نِه اى پروانه و، نه شمع، نيز

 ( 3808)

 شمع چون دعوت كند وقتِ فروز

جان پروانه، نپرهيزد ز سوز

در پایان ، مولانا فهم اینگونه سخنان را از حد عوام و حتی خواص بالاتر برده و به خود خطاب می کند که سخن را ادامه نده:

 ( 3809)

 اين حديثِ منقلب را، گور كن

شير را، بر عكس، صيدِ گور كن‏

معنی بیت:سخن مگو  و اين حديث معكوس   را رها كن و بگذار عوام  گمان كنند كه پیامبر (ص ع) از ديدار جبرئيل بى‏هوش شد  و   بر عكس شیر صيد گورخر گرديد(معنای دیگر مصرع دوم: ای مولانا خود را صید سکوت ساز )   

منقلب: باژگونه.

 ( 3810)

 بند كن، مَشكِ سُخن شاشيت، را

وا مَكن انبانِ قُلماشيت، را

و دیگر ، مشگ سخن پراکنی خود را بر بند و هرآن چه به زبانت می­آید(«قُل مَا شِئت») مگو

سخن شاشی: پرگویی، پرحرفی،.قُلماشی: قَلماشی لفظی ترکی است به معنی بیهوده گویی. برخی نیز آن را مخفّف قُل ماشِئتَ (= هرچه می خواهی بگو) دانسته اند، کنایه از سخنان یاوه.

 ( 3811)

 آن كه بر نگذشت، اجزاش از زمين

پيش او معكوس و، قلماشى است اين‏

معنی بیت:و بدان که هر کس  كه اجزاء او از زمين  بالا نرفته و هنوز در عالم خاك است به عكس واقع بینانِ حقيقت است و اين گفته‏ها را «بى‏هوده گويى» مى‏نامد

والسلام

 

[1] در نگاه فیلسوفان و عارفان ِحقیقت یاب، جایگاه جبرئیل به لحاظ فلسفی و عرفانی بحث شده و حکیمان مسلمان با تعابیری چون «عقل فَعّال» از او یاد کرده‌اند. در متون دینی یهودیت و مسیحیت نیز از این فرشته یاد شده است.

بنا بر روایات اهل سنّت و شیعه،،پیامبر(ص) دوبار جبرئیل را در صورت حقیقی‌اش رؤیت کرده است

یک بار در «افق اعلی» هنگامی که پیامبر از او درخواست کرد تا صورت واقعی‌اش را ببیند.

بار دیگر در معراج، نزد «سدرة المنتهی»

و نیز گفته‌اند که یک بار پیامبر(ص) او را در حالی که بین آسمان و زمین بر «کرسی» نشسته بوده، دیده و سپس آیات سورۀ مدثر بر او نازل شده است.

 در وصف صورت حقیقی جبرئیل برخی گفته‌اند که او ششصد بال آراسته به دُرّ و مروارید دارد و در عظمت، مشرق و مغرب عالم را پر می‌کند

(رجوع کنید به ابن حنبل، ج ۱، ص۳۹۵، ۳۹۸، ۴۰۷، ج ۶، ص۲۴۱؛ بخاری، ج ۴، ص۸۲ ۸۳، ج ۶، ص۵۰؛ طبری، جامع، ذیل نجم : ۸ ۱۱، ۱۲۱۶، ۱۷ ۱۸؛ ابن بابویه، ۱۳۸۷، ص۲۶۳؛ احمدبن علی طبرسی، ج ۱، ص۳۶۲.

و رجوع کنید به نجم : ۱ ۱۸.

و رجوع کنید به ابن حنبل، ج ۳، ص۳۷۷؛ بخاری، ج ۱، ص۴، ج ۶، ص۷۵۷۶؛ طبری، جامع ؛ طوسی، التبیان، ذیل مدثر

در بحار الانوار (ج 56، ص 259) تفسير درّ المنثور، (ج 1، ص 92) ذيل آيه: قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ 2: 97… (بقره، 97)

[2] سقيم بودن حس تن: حس ظاهر  تنها ظاهر و جزئى را در مى‏يابد و دريافت امور كلى و حقيقتِ اشياء برایش ممكن نيست.

 خَلق عظيم باطن: سجيت انسانى كه در باره آن آمده است: «لَقَد خَلَقنَا الإِنسَانَ فِى أحسَنِ تَقويم»

[3] – نتوانم: بايد «نتانم» خوانده شود

 

[4] در دفتر دوم (3547)

حالت من، خواب را ماند، گهى            

خواب پندارد مر آن را گُمرهى‏

حالت من خواب را ماند:

حالِ عارف اين بود بى‏خواب هم 

گفت ايزد هم رُقودٌ زين مَرَم‏

خفته از احوالِ دنيا روز و شب    

چون قلم در پنجه تقليبِ رب‏

393-  392دفتر 1

دفتر دوم(3548) چشم من خفته دلم بيدار دان  

شكل بى‏كارِ مرا بر كار دان

[5] مجلسى از قرب الاسناد از امام رضا (ع) آرد كه: «مَنامُنا وَ يَقظَتُنا واحِدَة.» (بحار الانوار، ج 27، ص 302)

و كلينى از امام صادق (ع) در علامتهاى امام عصر (عج) آرد كه: «تَنامُ عَينُهُ وَ لا يَنامُ قَلبُهُ.» (اصول كافى، ج 1، ص 388)

آن محمّد خفته و تكيه زده  

آمده سِر گِرد او گَردان شده‏

4531دفتر3  

خفته بودن شير جان: به معنی انسلاخ روح مبارک او از این عالم است یعنی چون روح او از این عالم جدا بود جسم او از دیدن جبرئیل ع لرزید

این نوعی غفلت از این عالم است که همه کس آن را ندارد

مانا: ادات تردید به معنی گویی، پنداری، مثل اینکه. روبه: استعارت از جسم. خفته بودن شير جان: استعارت از توجه آن حضرت به جسم.

به قول خواجة شیراز:

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هرکه به میخانه رفت بی خبر آید

این انسلاخ در مرحوم دولابی رضوان الله تعالی علیه نمایان بود

بازدیدها: 63

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × سه =