خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- شرح حال مولانا و سرّ نی

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- شرح حال مولانا و سرّ نی

شرح حال مولانا و سرّ نی

 (1) بشنو از نى چون حكايت مى‏كند

از جدايى‏ها شكايت مى‏كند

(2) كز نيستان تا مرا ببريده‏اند

در نفيرم مرد و زن ناليده‏اند

(3) سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگويم شرح درد اشتياق‏

(4) هر كسى كاو دور ماند از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش‏

(5) من به هر جمعيتى نالان شدم

جفت بد حالان و خوش حالان شدم‏

(6) هر كسى از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من‏

(7) سر من از ناله‏ى من دور نيست

ليك چشم و گوش را آن نور نيست‏

(8) تن ز جان و جان ز تن مستور نيست

ليك كس را ديد جان دستور نيست‏

(9) آتش است اين بانگ ناى و نيست باد

هر كه اين آتش ندارد نيست باد

(10) آتش عشق است كاندر نى فتاد

جوشش عشق است كاندر مى‏فتاد

(11) نى حريف هر كه از يارى بريد

پرده‏هايش پرده‏هاى ما دريد

(12) همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد

همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد

(13) نى حديث راه پر خون مى‏كند

قصه‏هاى عشق مجنون مى‏كند

(14) محرم اين هوش جز بى‏هوش نيست

مر زبان را مشترى جز گوش نيست‏

(15) در غم ما روزها بى‏گاه شد

روزها با سوزها همراه شد

(16) روزها گر رفت گو رو باك نيست

تو بمان اى آن كه چون تو پاك نيست‏

(17) هر كه جز ماهى ز آبش سير شد

هر كه بى‏روزى است روزش دير شد

(18) درنيابد حال پخته هيچ خام

پس سخن كوتاه بايد و السلام‏

شرح حال مختصر از مولاناجلال الدين محمد بلخي(رومي) :

به نظر اکثريت قريب به اتفاق تذکره نويسان (نام او محمد و لقب او جلال الدين)

محل تولد مولانا، شهر بلخ است

ولادتش در هشتم ربيع الاول سنه ي 604 هجري قمري اتفاق افتاد.

علت شهرت مولانا به رومي:

طول اقامت وي در شهر قونيه است

که اقامتگاه اکثر عمر او و مدفن اوست بوده خود او خويش را از مردم خراسان شمرده و اهل شهر خود را دوست مي داشته.

پدر مولانا،  بهاء الدين ولد   بود و او را سلطان العلماء لقب داده بودند.

به روايت تذکره نويسان

بهاء ولد بواسطه ي رنجش خاطر خوارزمشاه از بلخ به ناچار هجرت اختيار کرد

در طی این سفر در شهر نیشابور همراه پدرش با شیخ فریدالدین عطار عارف و شاعر دیدار کرد.

ظاهرا شیخ فریدالدین سفارش مولوی را در همان کودکیش 6 سالکی یا 13 سالگی به پدر نمود.

و شیخ ،کتاب اسرارنامه ي خود را هديه به او داد

و به پدرش گفت:

«زود باشد که اين پسر تو آتش در سوختگان عالم زند».

چون پدرش بدرود حيات گفت ، مولانا بنا به وصيت پدر و به خواهش مريدانش بر جاي پدر نشست

او تا هنگامي که شمس الدين تبريزي را ملاقات نمود

به کار تدریس مانند  پدر مشغول بود

ولي ديدار شمس تبریزی تأثيري شگرف بر زندگاني وي گذارد

بطوري که از مريدان وي گرديد

و سر در قدومش نهاد

سرانجام مولانا در روز يکشنبه پنجم ماه جمادي الاخر سال 672 هجري قمري در 68 سالگی  ديده از جهان فرو بست

در قونيه در کنار پدرش مدفون گشت.

ازدواج او

جلال الدین محمد در هجده سالگی با گوهر خاتون دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج نمود که حاصل این ازدواج سه پسر و یک دختر بود..

مسافرتهای او

در شهر نیشابور «همراه پدرش به دیدار شیخ فریدالدین عطار»

سفر حج

سفر به بغداد

او به همراه پدرش بهاء الدین ولد در آسیای صغیر ساکن شد.

اما پس از مدتی براساس دعوت علاء الدین کیقباد به شهر قونیه بازگشت

سفر تحصیلی

موفق به دیدار محقق ترمذی گردید

به تشویق همین استادش برای تکمیل معلوماتش سفر به حلب

درشهر حلب علم فقه را از کمال الدین عدیم فرا گرفت

پس از مدتی که به شهر دمشق رفت

بنا به نقل، با محی الدین عربی، عارف و متفکر زمانش دیدار داشته

از آنجا عازم شهر قونیه گردیده

و بنابه درخواست سید برهان الدین طریق ریاضت را در پیش گرفت.

چهارصد شاگرد تربیت کردکه هرکدام در علوم و فنون، سرآمد عصر خود بودند نظیر صدرالدین قونوی

او اگرچه در طول زندگی شصت و هشت ساله خود با بزرگانی همچون

 محقق ترمذی،

شیخ عطار،

کمال الدین عدیم

و با محی الدین عربی

حشر و نشرهایی داشته و از هر کدام توشه‌ای براندوخته[1]

ولی هیچکدام از آنها مثل شمس تبریزی که در آستانة 42 سالگی به او برخورد کرده  در زندگیش تاثیر گذار نبوده

بنا به نقل این رباعی را در این باب فرموده است:

زاهد بودم ترانه گویم کردی

سر حلقۀ بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم

بازیچۀ کودکان کویم کردی

« شمس تبریزی، روز شنبه 26 جمادی الآخر سنه 642 هجری قمری به قونیه آمد»

مولانا در حدود یک سال و شش ماه خدمت شمس  کرد

شمس در روز پنجشنبه 21 شوّال سال 643 قونیه را به مقصد دمشق ترک گفت.

با آنکه به اصرار مولانا سلطان ولد به دمشق رفت و او را باز گرداند ولی بعد از مدتی به سبب آزار مریدان مولانا ، او برای همیشه ناپدید شد

مولانا در پی او حتی خود به دمشق رفت ولی او را نیافت
پس از غیبت شمس

با صلاح الدین زرکوب دمخور گردید،[2]

پس از مرگ صلاح الدین،

حسام الدین چلبی را به عنوان یار صمیمی خود برگزید.

که نتیجه همنشینی مولوی با حسام الدین، مثنوی معنوی گردیده

مثنوی را در طی 14 سال سروده است که هر دو سال یک دفتر و از این میان مابین دفتر اول و دوم دوسال فاصله شد

در اول دفتر دوم می فرماید:

مدتی این مثنوی تاخیر شد

مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا می رسد به این بیت که:

مطلع تاریخ این سودا و سود

سال اندر ششصد و شصت و دو بود

بر این مبنا

از ششصد و شصت و دو که در سن 58 سالگی مولانا است

تا ششصد و هفتاد و دو که سال وفات اوست 10 سال بوده

و 5 دفتر در این سال ها سروده

و میانگین هر دفتری دوسال

پس با احتساب دوسال فترت

آغاز سرودن مثنوی در سال 658 یعنی در سن 54 سالگیِ مولانا می باشد،[3]

تخلص او را خاموش گفته اند

یک پرسش : چرا مثنوی این شش دفتر بزرگ شعری که مفاهیم آن تمام اندیشمندان جهان را به اعجاب واداشته است با کلمۀ «نی» که نوعی ساز است آغاز می شود؟

در حالی که :

شاعران بزرگ ما دیوان اشعار خود را با ستایش پروردگار و مدح پیامبر(ص) و آل او شروع می کردند [4]

ولی مولانا به طرزی و شیوه ای دیگر مثنوی خود را آغاز می کند و از همان ابتدا خواننده را  با نگاهی متفاوت رو به رو می کند که با رسم متدوال در کتاب های شعری دیگر فرق کلی دارد

با آن که تذکره نویسان می نویسند که این اعجوبة قرن ششم درتمام علوم زمان خود کرسی تدریس داشته است  و سرتاسر مثنوی او پوشیده از مطالب ارزندة علمی و پراز نکته های عرفانی و دریافت های کشفی و ذوقی است و اشعار او آب و رنگ دینی دارد انتظار می رفت که به طرز دیگری شعر خود را بیاغازد

او از 25 سالگي در همة علوم و معارف متداول زمان خود مانند فقه، كلام، تفسير قرآن، قصص، تاريخ اسلامي، اصول عقايد، فلسفه، حديث، ادبيات، طب، و علم نجوم و در بسياري از علوم و فنون عقلي ديگر، تبحر داشت و سرماية كافي اندوخته بود و در فقاهت و اجتهاد دست بالا و توانايي داشت [5]

و اولین استاد او در تعلیم علوم زمانه پدرش بهاء ولد بود

بنابر این آیا «نِی» در اول دفتر مثنوی چه پیامی در بر دارد؟

آن چه به نظر می رسد آن است که نِی بدون دمیدن  نَفَسِ انسان  از آن نغمه بر نمی آید و این نکته کلید گشایش فهم این پرسش اساسی است

وقتی نَفَس سخن می گوید حکایت از وحی و الهام  است  و از دانش لَدنی و القایی خداوندی روایت می کند[6]

همان گونه که تا نَفَس در نِی دمیده نشود از آن نغمه ای بر نمی خیزد پس این همه شعر که در حدود بیست و شش هزار بیت است تمام پیام مولانا به خوانندگان شعر اوست که در قالب مثنوی از عالم ملکوت در او ریخته می شود و او به زبان می آورد تا شیفتگان از آن بهره برند

و این مطلب شواهد بسیاری در مثنوی دارد که به آن خواهیم پرداخت

یک نکته:

با کمی تأمل در آثار شاعران قدیم تا امروز در می یابیم که  شاعران قدیم، عالِمانی بوده اند  که در قالب شعر ، مباحث علمی را ارائه می کرده اند و آن را می آموخته اند و مقولة شعر برای شعر (هنر برای هنر) برای آن ها نامفهوم بوده است و به تعبیری، آن ها پیرو هنر متعهد بوده اند در حالی که اکثر شاعران امروز اینگونه نمی اندیشند

 در روزگار ما شعر ، بعضاً به سمت و سوی یک تصویر سازی بسیار هنرمندانه که تنها برخاسته از  قوة تخیل  است می رود و اکثراً خالی از هرگونه محتوای علمی و معرفتی است و حتی با این اندیشه در ستیز است

تفاوتی که مثنوی حتی با آثار شاعران گذشته دارد این است که

 مولانا، علوم را ابزاری برای درک مفاهیم بلند معرفتی و شیفتگی و شیدائی قرار می دهد

مولانا می گوید  اگرچه تمام علوم را  می دانم ولی نیت من از سرودن مثنوی آن است که از زبان خدا، انسان ها را از طبیعت حیوانی  عبور دهم به سوی فضائل انسانی  ، و این همان سیر و سلوک عرفانی است

همانطور که در آثار سینماگران،  موسیقی دانان و نقاشان و… تمام حوادث، خاطرات، علوم،

دیدارها و شنیدارها

و هر آنچه از کودکی تا بزرگسالی بر آنان گذشته است تأثیر گذار بوده است و آنچه ارائه می دهند عصارۀ گذشتۀ آن هاست ،

در جای جای مثنویِ مولانا نیز می توان دانش او از علوم زمانۀ خود را شاهد بود

تنها با این فرق که  مولانا  این علوم را ابزاری قرار می دهد برای بیان مفهومی والاتر ، و آن عشق است

اگر مولانا به زبان شعر مثنوی را سروده است هدف او شاعری نبوده است

او اثر خود را برتر از شاعری متداول میداند

دفتر اول :

قافیه اندیشم و دلدارمن

گویدم مندیش جز دیدار من

و اگرمثنوی را داستان گونه روایت کرده است قصدِ داستانسرایی نداشته است

نگاه مولانا به همۀ موارد ِیاد شده، متفاوت و از دریچه ای دیگر است.

او هیچ آداب و ترتیبی نمی جوید و عشقِ بی زبان را ارائه می کند (لیک عشق بی زبان گویاتر است)

و آن را در قفس کلام محصور نمی کند اگر چه توان آن را دارد که چون فیلسوفان و اهل کلام  و اخباریان و…به بحث بپردازد

     او اهل قیل و قالِ علم نیست چنانچه در دفتر سوم فرمود:

( 3831) سخت‏تر شد بند من از پندِ تو

عشق را نشناخت دانشمندِ تو

( 3832) آن طرف كه عشق مى‏افزوخت، درد

بو حنيفه و شافعى درسى نكرد

او این  علوم را علم نمی داند :

دفتر چهارم:

( 1516) خُرده‌كاری‌هایِ علمِ هندسه

يا نجوم و علمِ طبّ و فلسفه‏

( 1517) كه تعلّق با همين دنياستش

رَه به هفتم آسمان بر نيستش

( 1518) اين همه، علمِ بنایِ آخُرست

که عماد بودِ گاو و اشتر است

«او پیامبر نیست ولی پیام آور خوبی ها ست  که با کتاب خود، برای تمام عصر ها و نسل ها  پیام های  نوین دارد»

به قول سعدی :

سرو ایستاده به، چو تو رفتار می کنی

طوطی، خموش به، چو تو گفتار می کنی

کس دل به اختیار، به مهرت نمی دهد

دامی نهاده ای و، گرفتار می کنی

او طرز نیایش و طرز سیر و سلوک و شیوة بندگی را همراه با ضرب المثل های نایاب و داستان هائی که خود و دیگران از گذشتگان  در طول تاریخ تجربه کرده اند می آموزد

مولانا

تمام دانش های خود را یک جا کنار می گذارد و 18 بیت اول مثنوی خود را که چکیدۀ شش دفتر است با ساز «نی» آغاز می کند.

سازی درون تهی و بی آلایش که نغمه های سحر انگیز او همه را جادو می کند،

و السلام

 

 

 

 

[1]بعضی گفته اند که او محی الدین عربی را ندیده ولی به واسطة معاشرت با صدرالدین قونوی که از شاگردان او بوده و نیز به نزد محی الدین نیز می رفته از افکار او آگاهی یافته است

 

[2]روزی مولانا از حوالی زرکوبان می گذشت از آواز ضرب ایشان حالی در وی ظاهر شد و به چرخ در آمد شیخ صلاح الدین به الهام از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد و از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر با مولانا در سماع بود.
بدین ترتیب بود که مولانا شیفتۀ صلاح الدین شد و شیخ صلاح الدین زرکوب توانست این لیاقت و شایستگی را در خود حاصل کند و جای خالی شمس را تا حدودی پر سازد

[3]تعداد ابیات مثنوی : دفتر یکم:4003 دفتردوم:3763 دفتر سوم:4810 دفترچهارم:3855 دفترپنجم:4237 دفتر ششم:4916 ، جمع 25584

[4]نمونه هایی از آن که برای ما آشناست به شرح زیر است:

حکیم ابوالقاسم فردوسی:

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه بر نگذرد

شیخ شبستری:

به نام آنکه جان را فکرت آموخت

چراغ دل به نور جان برافروخت

نظامی(مخرن الاسرار):

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

نظامی(هفت اورنگ):

بسم الله الرحمن الرحیم

مطلع دیباچّۀ نظم قدیم

سنایی غزنوی:

ای در دل مشتاقان از عشق تو بستان ها

وز حجت بی چونی در صنع تو برهان ها

شیخ اجل سعدی شیرازی:

به نام خدایی که جان آفرید

سخن گفتن اندر زبان آفرید

مولانا شمس مغربی:

خورشید رخت چو گشت پیدا

ذرّات دو کون شد هویدا

صائب تبریزی:

اگر نه مد بسم الله بودی تاج عنوان ها

نگشتی تا قیامت نو خط شیرازه دیوان ها،

[5]اشاره به علوم مختلف در مثنوی:

فقه :

در داستان بلال: دفتر سوم:

( 172)

آن بِلال صدق در بانگ نماز

حىَّ را هَىَّ همى‏خواند از نياز

در داستان دقوقی:

 دفتر سوم:

در کیفیت نماز

( 2048) بعد از آن ديدم درختان در نماز

صف كشيده چون جماعت كرده ساز

( 2049) يك درخت از پيش مانند امام

ديگران اندر پس او در قيام‏

( 2050) آن قيام و آن ركوع و آن سجود

از درختان بس شگفتم مى‏نمود

( 2051) ياد كردم قول حق را آن زمان

گفت النَّجمُ و شَجَر را يَسجُدان‏

( 2052) اين درختان را نه زانو نه ميان

اين چه ترتيب نماز است آن چنان؟‏

( 2053) آمد الهامِ خدا كاى با فروز            

مى عجب دارى ز كار ما هنوز؟

( 2084) اين سخن پايان ندارد تيز دو

هين نماز آمد، دقوقى پيش رو

( 2085) اى يگانه هين دوگانه بر گزار

تا مزيَّن گردد از تو روزگار

( 2086) اى امام چشم روشن ، در صَلا

چشمِ روشن بايد اندر پيشوا

( 2087) در شريعت هست مكروه اى كيا

در امامت پيش كردن كور را

( 2088) گر چه حافظ باشد و چست و فقيه

چشم روشن به و گر باشد سفيه‏

( 2089) كور را پرهيز نبود از قَذَر

چشم باشد اصل پرهيز و حذر

و پس از آن به حکمت نماز می پردازد ،

علم طب:

دفتر اول:

(53)از قضا سركنگبين صفرا فزود

روغن بادام ،خشكى مى‏نمود

(54)از هليله، قبض شد، اطلاق رفت

آب، آتش را مدد شد ،همچو نفت

(103)رنگ رو و، نبض و، قاروره ،بديد

هم علاماتش، هم اسبابش، شنيد

دفتر سوم:

( 3572) روى سرخ از غلبة خون‏ها بود

روى زرد از جنبشِ صفرا بود

( 3573) رو سپيد از قوّت بلغم بود

باشد از سودا كه رو أدهم بود

فلسفه:

دفتر اول:

( 2128) پاى استدلاليان چوبين بود

پاى چوبين سخت بى‏تمكين بود

( 3278) فلسفى منكر شود در فكر و ظن

گو برو سر را بر اين ديوار زن‏

( 3285) هر كه را در دل، شك و پيچانى است

در جهان، او فلسفى پنهانى است‏

( 3286) مى‏نمايد اعتقاد و گاهگاه

آن رگ فلسف، كند رويش سياه‏

در داستان انكار فلسفى بر قرائت إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً (ملک/30) در دفتر دوم از بیت 1633

و همچنین داستان جواب دهرى كه منكر الوهيت است و عالم را قديم مى‏گويد از بیت 2833 دفتر چهارم که بحث ما بین  فلسفی و دهری را ارائه می کند

تفسیر قران:

تفسیر وَ هُوَ مَعَکُم اَینَما کُنتُم (دفتر اول از بیت 1509)

تفسير اين آيت كه ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِ ‏نيافريدمشان بهرهمين كه شما مى‏بينيد بلكه بهر معنى و حكمت باقيه كه شما نمى‏بينيد آن را ( دفتر چهارم از بیت 2881)

حدیث:

دفتر چهارم

(7)

«كان لِلَّه» بوده‏اى، در ما مضى

تا كه «كان اللَّه»، پيش آمد جزا

«مَن كانَ لِلّه كانَ اللّهُ لَه» هرکه برای خدا باشد خدا هم برای اوست و تو اینچنین هستی (بحارالانوار، ج ‏۷۹، ص ۱۹۷و روضة المتقين، محمد تقی مجلسی، ج‏۱۳،ص195والوافی، فیض كاشانی، ج ‏۸، ص ۷۸۴ )

دفتر چهارم( 3062)

نَومِ ما چون شد «أخُ المَوت» اى فلان

زين برادر آن برادر را بدان‏

امام صادق(ع) : كه «النوم اخ الموت» که خواب   برادر مرگ است

دفتر چهارم ( 3116)

بهرِ اين فرمود آن شاهِ نَبيه

مصطفی كه اَلْوَلَد سِرُّ اَبِيه‏

قصص:

داستان پادشاه و کنیزک دفتر اول از بیت35

طوطی و بقال دفتر اول از بیت 247

طوطی و بازرگان دفتر اول از بیت 1547

تاریخ اسلام:

داستان اذان گفتن بلال دفتر سوم از بیت 172

خدو انداختن خصم

در روى امير المؤمنين على (ع) دفتر اول از بیت3721

و داستان معجز خواستن ابوجهل از پیامبر(ص)، نالیدن استن حنانه، در غار پنهان شدن پیامبر(ص)و…

نجوم:

دفتر چهارم(2823)

ابر و خورشيد و مه و نجمِ بلند

جمله بر ترتيب آيند و رَوند

در بارة موسیقی:

دفتر چهارم:

(733)

پس حكيمان، گفته‏اند اين لحن‏ها

از دَوارِ چرخ ،بگرفتيم ما

«فيثاغورس گفت من صداى اصطكاك فلك را شنيدم و از روى آن علم موسيقى را به وجود آوردم. در قرآن کریم موضوع تسبیح موجودات که طبق آیات زیادی از جمله سورۀ جمعه، 1، ص553:  يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فىِ السَّمَاوَاتِ وَ مَا فىِ الْأَرْضِ المَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الحَكِيمِ هر چه در زمين و آسمانهاست همه به تسبيح و ستايش خدا كه پادشاهى منزه و پاك و مقتدر و داناست مشغولند، بی ارتباط با این ابیات دربارۀ لحن کواکب نیست»

(734)

بانگِ گردش‏هاىِ چرخ است اين كه خَلق

مى‏سُرايندش، به طنبور و، به حلق‏

طُنبُور: معرّب تنبور از آلات زهی که اَوتار آن از روی دسته ای بلند و کاسه ای عبور نموده و با ضربۀ انگشتان دست نواخته می شود.

(735)

مؤمنان گويند، كآثارِ بهشت

نغز گردانيد، هر آوازِ زشت‏

از زبان اهل معرفت:

(736)

ما همه اجزاىِ آدم بوده‏ايم

در بهشت، آن لحن‏ها بشنوده‏ايم‏

لحن: آواز.

(737)

گر چه بر ما، ريخت آب و گِل شكى_

يادمان آمد از آنها چيزكى‏_

(738)

ليك چون آميخت با خاكِ كُرَب

كى دهند اين زير و، اين بم آن طرب؟‏

كُرَب: جمع كُربَة: اندوه و سختی.

 (739)

آب، چون آميخت، با بول و، كميز

گشت ز آميزش، مزاجش تلخ و، تيز

كُميز: بول، پیشاب، ادرار.

 (740)

چيزكى_ از آب، هستش در جسد

بول گيرش، آتشى_ را مى‏كَشَد

(741)

گر نجِس شد آب، اين طبعش بماند

كآتشِ غم را، به طبعِ خود نشاند

«در مقام مقایسۀ موسیقی های بهشتی و دنیایی مثال آب زلال و ادرار را می آورد تا بدانی که فرق آن ها تا به کجاست»

نشاند: به نشستن واداشت، خاموش کرد.

(742)

پس غذاىِ عاشقان، آمد سَماع

كه در او، باشد خيالِ اجتماع‏

«در قصیدۀ تائیه ابن فارض آمده: فارِق ضَلالَ الفَرق«از گمراهی تفرقۀ خیال و پراکندگی خاطر دوری کن»»

(743)

قوّتى_ گيرد خيالاتِ ضمير

بلكه، صورت گردد از بانگ و، صفير

«مردمان بر دو گونه اند:  یا از مرحلۀ نفس گذشته اند که برای آن ها موسیقی حلال و روح آن ها را به عالم معنا توجه می دهد و یا اهل نفس امّاره هستند که با شنیدن موسیقی در خواب و خیال معشوق مجازی و تجسّم او فرو می روند که به گفتۀ بزرگان نظیرامام محمد غزالی برای این دسته شنیدن موسیقی جایز نیست «به کیمیای سعادت.  ج1. ص273مراجعه شود »

(744)

آتش عشق از نواها، گشت تيز

آن چنان كه ،آتش آن جَوز ريز

جوز ريز: كه جوز در آب مى‏افكند. ،

[6]همانطور که خود گفت:

دفتر چهارم

( 3459) يا تو پنداری كه حرفِ مثنوی

چون بخوانی رايگانش بشنوی؟‏

( 3460) يا كلامِ حكمت و سرِّ نهان

اندر آيد زُغبَه در گوش و دهان؟‏

( 3461) اندر آيد ليك چون افسانه‏ها

پوست بنمايد نه مغزِ دانه‏ها

( 3463) شاهنامه يا كليله پيشِ تو

همچنان باشد كه قرآن از عُتُو

( 3464) فرق آنگه باشد از حقّ و مَجاز

كه كند كُحلِ عنايت چشم، باز

( 3465) وَرنه پُشك و مُشك پيشِ اخشمی

هر دو يكسانست چون نبوْد شَمی

دفتر ششم

(655)پس ز نقشِ لفظهاى مثنوى

صورتى ضال است و هادى معنوى

(656)در نُبى فرمود كاين قرآن ز دل

هادىِ بعضى و بعضى را مُضِل‏

(657)الله الله چون كه عارف گفت: مَى

پيشِ عارف كى بود؟ معدوم شَى؟

(658)فهمِ تو چون باده‏ى شيطان بُوَد

كى ترا وهمِ مَىِ رحمان بُوَد؟

و چنانچه فرمود: ما کمتر از زنبور عسل نیستیم که به او برای ساخت لانه اش وحی می شود

دفتر اول

(1008)گفت اى ياران! حقم الهام داد

مر ضعيفى را قوى رأيى فتاد

(1009)آن چه حق آموخت مر زنبور را

آن نباشد شير را و گور را

(1010)خانه‏ها سازد پُر از حلواىِ تر

حق، بر او آن علم را بگشاد در

(1011)آن چه حق آموخت كرمِ پيله را

هيچ پيلى داند آن گون حيله را؟

(1012)آدمِ خاكى ز حق آموخت علم

تا به هفتم آسمان، افروخت علم‏

( 1812) باده از ما مست شد نى ما از او

قالب از ما هست شد نى ما از او

( 1813) ما چو زنبوريم و قالبها چو موم

خانه خانه كرده قالب را چو موم

‏دفتر پنجم

( 1228) گيرم اين وحى نبى گنجور نيست

هم كم از وحى دل زنبور نيست‏

( 1229) چون كه أوحَى الرَّبُّ اِلَى النَّحل آمده است

خانه وحيش پر از حلوا شده است‏

( 1230) او به نور وحى حق عزَّ و جل

كرد عالم را پر از شمع و عسل‏

( 1231) اين كه كَرَّمناست و بالا مى‏رود

وحيش از زنبور كمتر كى بود

( 1232) نه تو أعطَيناكَ كَوثَر خوانده‏اى

پس چرا خشكى و تشنه مانده‏اى‏،

 

  

بازدیدها: 459

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

14 − 13 =