خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی-شیوۀ آموختاری مثنوی

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی-شیوۀ آموختاری مثنوی

شیوۀ آموختاری مثنوی

در نشست اول نوشتم که مولانا ابتدا می کند مثنوی را با نی، از آن جهت که نی از خود چیزی ندارد، توخالی است و در اختیارِ دمِ نی نواز است و به هر کجا که او خواهد می رود[1]

پرسش : دم ِ دمنده چیست؟

روح کلی عالم که سهم من و شما و مولانا از آن جدا شده و در کالبد ما دمیده شده( و نفختُ فیهِ مِن روحی)

بنابراین هرچه در مثنوی میخوانید، آن دانشِ القائی و علم لدنی است که نصیب همة پیامبران شد و گفتند آنچه را که خداوند میخواهد و میداند و  وحی  می کند

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آن چه استاد ازل گفت بگو می گویم( حافظ)

بنا براین تکلیف خود را با خوانندة خود از همان اول معین می کند که این مثنوی مانند کتاب های معمول و دیوان های شعری متعارف نیست بلکه با همة آن ها فرق دارد

آن ، قرآن منظوم پارسی است که تنها برای هدایت سالکان راه پوی حقیقت نازل شده است،

راه کمال را می نماید

اگر چه در مذاق بعضی این عسل مصفی خوش نمی نشیند

مثنوی ماست قرآن مدل

هادی بعضی و بعضی را مذل

شیوة آموختاری  مولانا در مثنوی:

شیوة آموزش او مانند قرآن است که:

یک: با مثال های فراوان که در نوع خود بکر و بی نظیر است

دو: داستان ، که گاه قرآنی و روائی است و گاه هم فقط عرفانی است و به نقل از عرفای پیش از خویش است

تذکر: مولانا به فراوانی در داستان های واقعی ، خود یک تصرف عارفانه و شاعرانه می کند تا منظور ویژة خود را  به خوانندة جویای حقیقت بفهماند

گاه هم داستانی را خود می آفریند تا طالبان کمال را راه بنماید

سه: مثنوی او در فراوانی آیات قرآنی و روایات پیامبر ص نمونه ای بی نظیر  است و درهیچ کتاب شعری ، این فراوانی دیده نمی شود

چهار: استفادة عقلانی و حکمت بنیان از قواعد علمی و فقهی و فلسفی و منطقی و نجومی و موسیقائی

پنج : به کار گیری ضرب المثل های رایج برای تفهیم مطالب بلند معرفتی

شش : استفاده از نام آلات موسیقی و به تاویل بردن مفاهیم موسیقائی برای مخاطبان ویژة خود  تا تلقین نکته های ناب به آن ها نماید

تذکر : مخاطب مولانا در تمام مثنوی ، انسانِ دانا است و هرچه می گوید برای تکامل اوست تا او را از خامی به پختگی ، از نقص به کمال، و از بیهودگی و آلودگی به پالودگی  برساند و این همان هدف پیامبرانه است و قرآن نام آن را هدایت می نهد« هُدًی لِلمُتَّقین»

او به جاهلان احمق کاری ندارد اگر چه بسیار رودر رو به آنان می تازد ولی  هدف او از این تازش، غیر زدائی از آشنایان معرفتی است

نتیجه: در مثنوی، غیر زدائی و بیگانه گریزی در سطح گسترده آموزش داده می شود تا برای روندگان راه ، هیچگونه ابهامی برجای نماند و حجت بر آن ها تمام شود

این غیر زدائی، گاهی با عنوان داستان و گاهی با عنوان ضرب المثل و گاهی هم بدون هیچ پیش زمینة ،در اشعار او دیده می شود

هشت: او همیشه در پی آن است که یک نگاه بالائی و مخصوص  را به خوانندة بیاموزد و نوع بینش او را عوض کند

«یک تکرار در کلیة آثار مولانا دیده می شود و آن یعنی تو در اندازه ها و معیارهای گوناگون و قد و قواره های متفاوت داری دیده  می شوی»

و تو از او می آموزی که:

«هرگاه با خواندن یک اثر ادبی دیدی یک برداشت تازه داری آن کتاب را از پیش نگاه خود به کناری بگذار  و خوب فکر کن تا تغییر کنی و نگاهت عوض شود

و بعد که تغییر کردی ،ادامة آن کتاب را بردار و  بخوان و همیشه همینطور باش تا هیچوقت احساس نکنی که چیزی تکرار می شود»[2]

تخلص شعری مولانا:

در این باره با توجه به برخی از اشعارش، تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته اند و این ، برآمده از تذکره نویسان زمان قاچار است و درستی آن مورد تردید است چون اگر این نظر درست باشد نباید در یک غزل چند بار لفظ خاموش را بیآوَرد

به علاوه ، شعر او شفاهی و سورئال است، نه اینکه همانند شاعران دیگر گوشه‌ای نشسته باشد و شعر سراییده باشد.

خاموشی در غزل او دعوت به سکوت و به معنای «خاموش باش» است[3]

موسیقی در مثنوی

یکی از ابزارهائی که مولانا برای رسیدن و رساندن  شیفتگان  به آن می پردازد موسیقی و آلات نوازندگی است

او گاهی یک آلت موسیقی را ابزاری برای فهماندن معانی بلند و ماورائی معرفتی قرار می دهد مانند نی که در آغاز دفتر اول وسیله ای برای شناخت انسان به حق رسیده است

گاهی هم از جائی آغاز می کند و در نهایت می رسد به یکی از آلات موسیقی تا یک معنا و مقصود خاص را به خواننده القاء کند مانند ارغنون در ابیات زیر:

دفتر سوم :

( 3901) از جمادى مردم و نامى شدم

وَ ز نما مُردم به حيوان بر زدم‏

( 3902) مردم از حيوانى و آدم شدم

پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم‏؟

( 3903) حمله ديگر بميرم از بشر

تا بر آرم از ملايك پرّ و سر

( 3904) وز ملك هم بايدم جَستن ز جو

كُلُّ شَى‏ءٍ هالِك إلاَّ وَجهَهُ‏

( 3905) بار ديگر از ملك قربان شوم

آن چه اندر وهم نايد آن شوم‏

( 3906) پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گويدم إنَّا إلَيهِ راجِعون‏

مولانا در ابیات بالا برای بیان موت( مرگ) که برای انسان  بالاترین رتبة تکامل است، می فرماید :

از عوالم جمادی و نباتی و حیوانی و انسانی عبور کردم و در هرمرحله یک موت تازه ای را تجربه کردم و سپس از عالم ملائکه  هم گذشتم و به عالم عدم راه یافتم  و این بالاترین مرحلة تکامل من بود

بعد از آن مانند ارغنون ندای انا الیه راجعون در من پیچید

با این توضیح معنای نی را، در اول دفتر اول( بشنو از نی چون حکایت می کند) به خوبی بهتر از پیش می توان فهمید

یعنی  ارغنون و نی در کاری که از آن ها برمی آید مترادف اند و هردو به ندای (ارجعی الی ربک) پاسخ می دهند

« از این نمونه در دفتر اول ابیات 598 تا 606  هست که در بخش نمونة« اشعار نی در مثنوی »ضبط شده است و خواهید دید»

در عین حال انتخاب ابزار موسیقائی مانند نی و ارغنون و دیگر ساز ها، آن گیرائی و جذبة خاص خودش را دارا هست

یعنی او با نی شروع می کند تا با این قلاب ، ذهن تمام هنرمندانی که دستی در هنر دارند را به سمت و سوی آفرینش ادبی عرفانی خود بکشاند و با این واژه بفهماند که خوانندگان عزیزِ این کتاب ، با یک پدیدة متفاوت روبرو هستند

ابیاتی که در آن  نی به کار رفته در مثنوی :

یک :دفتر اول  (598)

ما چو چنگيم و تو زخمه مى‏زنى

زارى از ما نى تو زارى مى‏كنى‏

(599)

ما چوناییم و نوا در ما زتوست

ما چو کوهیم و صدا در ما زتوست

 

(600)

ما چو شطرنجيم، اندر بُرد و مات

برد و مات ما ز تست اى خوش صفات

(601)

ما كه باشيم اى تو ما را جانِ جان

تا كه ما باشيم با تو در ميان‏

(602)

ما عدمهاييم و، هستيهاى ما

تو وجود مطلقى، فانى نما

(603)

ما همه شيران ،ولى شيرِ عَلَم

حمله شان از باد باشد، دم به دم

(604)

حمله شان پيدا و ناپيداست باد

آن كه ناپيداست هرگز كم مباد

(605)

بادِ ما و بود ِما از داد تست

هستىِ ما جمله از ايجادِ تست‏

(606)

لذّت هستى نمودى ، نيست را

عاشق خود كرده بودى، نيست را

(607)

لذّت اِنعامِ خود را، وامگير

نُقل و باده و، جام خود را وامگير

دو :دفتر دوم: ( 1793)

دم که مرد نایی اندر نای کرد

در خور نای است نه در خورد مرد

سه :دفتر سوم( 3935)

چون نفخت بودم از لطف خدا

نفخ حق باشم ز نای تن جدا

چهار:دفتر ششم

(2002)

دو دهان داريم گويا همچو نى

يك دهان پنهانست در لبهاى وى‏

(2003)

يك دهان نالان شده سوى شما

هاى و هويى در فكنده در هوا

(2004)

ليك داند هر كه او را منظر است

كه فغان اين سرى هم ز آن سر است‏

(2005)

دمدمه این نای از دم های اوست

های و هوی روح از هی های اوست

(2006)

گر نبودى با لبش نى را سمر

نى جهان را پر نكردى از شكر

ابیات بالا همگی در فاض و فضای همان مطلبی است که نوشتم[4]

والسلام

[1]به قول حافظ:

مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد

نقش هر پرده که زد راه به جائی دارد

عالم از نالة عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح بخش هوائی دارد،

[2]به قول «اندره ژید» در کتاب «مائده های زمینی» : ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد نه در آن چه بدان می نگری»

«به قول سهراب : چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید» پایان)

[3]در غزل معروفی از او به شمار ة ۱۳۹۳می خوانیم:

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

غزل شمارة 6

اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما

تا نشکند کشتی تو در گنگ ما در گنگ ما

غزل 8

با عقل خود گر جفتمی من گفتنی ها گفتمی

خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا

غزل 1794:

من زاین قیامت حاملم، گفت زبان را می هلم

ناید از اندیشة دلم اندر زبان اندر زبان

خاموش و بشنو ای پدر  از باغ و مرغان نوخبر

پیکان پران آمده از لامکان از لامکان،

[4]نی و نای در دیوان شمس:

یک :بيت 699 ببعد

دلم را ناله‏ى سرناى بايد

كه از سر ناى بوى يار آيد

دو: ب 30836 ببعد

اى در آورده جهانى را ز پاى

بانگ ناى و بانگ ناى و بانگ ناى‏

سه: ب 31825 ببعد

اى ناى خوش نواى كه دل دار و دل خوشى             دم مى‏دهى تو گرم و دم سرد مى‏كشى‏

چهار: ب 31897 ببعد

اى ناى بس خوشست كز اسرار آگهى

كار او كند كه دارد از كار آگهى‏

پنج : ب 5664

عالم چو سر نايى و او در هر شكافش مى‏دمد             هر ناله‏ى دارد يقين ز ان دو لب چون قند، قند

شش :ب 6486

اندر دل آوازى پر شورش و غمازى

آن ناله چنين دانم كز ناى تو مى‏آيد

هفت :ب 2569

بحق آن لب شيرين كه مى‏دمد در من

كه اختيار ندارد بناله اين سرنا

هشت:3: 26

مقبل‏ترين و نيك پى در برج زهره كيست نى             زيرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا

نيها و خاصه نيشكر بر طمع اين بسته كمر             رقصان شده در نيستان يعنى تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ

نه :ب 93 94 95

بد بى‏تو چنگ و نى حزين برد آن كنار و بوسه اين             دف ‏گفت مى‏زن بر رخم تا روى من يابد بها

ده :ب 14685

بسيار گفتم اى پدر دانم كه دانى اين قدر

كه چون نيم بى‏پا و سر در پنجه‏ى آن ناييم‏

یازده:ب 16830

همه پر باد از آنم كه منم ناى و تو نايى

چو توى خويش من اى جان پى اين خويش پسندم‏

دوازده:ب 17184

مَثَلِ ناى جماديم و خمش بى‏لب تو

چه نواها زنم آن دم كه دمى در نايم‏

سیزده:ب 17234

من نخواهم كه سخن گويم الا ساقى

مى‏دمد در دم ما ز آنك چو ناى انبانيم‏

چهارده:ب 20374

عاشقان نالان چو ناى و عشق همچو ناى زن

تا چها در مى‏دمد اين عشق در سرناى من‏

پانزده:ب 21750

دف منى هين مخور سيلى هر ناكسى

ناى منى هين مكن از دم هر كس فغان‏

شانزده: ب 23512

تو چو سرناى منى بى‏لب من ناله مكن

تا چو چنگت ننوازم ز نوا هيچ مگو

هفده:ب 25491

مرا چو نى بنوازيد شمس تبريزى

بهانه بر نى و مطرب ز غم خروشيده‏

هجده:ب 26446

دهان عشق مى‏خندد كه نامش ترك گفتم من             خود اين او مى‏دمد در ما كه ما ناييم و او نايى‏

نوزده:ب 28562 28563

منم ناى تو معذورم درين بانگ

كه بر من هر دمى دم مى‏گمارى‏

همه دمهاى اين عالم شمرده ست

تو اى دم چه دمى كه بى‏شمارى‏

بیست:ب 30374

همچو نايم ز لبت مى‏چشم و مى‏نالم

كم زنم تا نكند كس طمع انبازى‏

بیست و یک:ب 30161

بدرون تست مطرب چه دهى كمر بمطرب

نه كمست تن ز نايى نه كمست جان ز نايى‏

بیست و دو :ب 32637

چگونه زار ننالم من از كسى كه گرفت

بهر دو دست و دهان او مرا چو سر نايى‏

بیست و سه:ب 34707 34708

بر ياد لب دل بر خشكست لب مهتر

خوش با شكم خالى مى‏نالد چون سرنا

خالى شو و خالى به لب بر لب نايى نه

چون نى ز دمش پر شو و آن گاه شكر مى‏خا

بیست و چهار: ب 7775

شاد با، چنگ تنى كز دست جان حق بستدش             بر كنار خود نهاد و ساز آن را هو كند

بیست و پنج : ب 12371 12372 12373

گر بد و نيكيم تو از ما مگير

ما همه چنگيم و دل ما چو تار

گاه يكى نغمه‏ى تر مى‏نواز

گاه ز تر بگذر و در خشك آر

گر ننوازى دل اين چنگ را

بس بود اينش كه نهى بر كنار

بیست و شش : ب 23591

من خمش كردم توم نگذاشتى

همچو چنگم سخره‏ى افغان تو

بیست و هفت :ب 14295 14296

جمله سؤال و جواب زوست منم چون رباب             مى‏زندم او شتاب زخمه كه يعنى بنال‏

يك دم بانگ نجات، يك دم آواز مات

مى‏زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال‏

بیست و هشت:ب 14325

همه چو كوس و چو طبليم دل تهى پيشت

بر آوريم فغان چون زنى تو زخم دوال‏

بیست و نه :ب 14352 14353 14354

بگفت دل كه سكستن ز تو چگونه بود

چگونه بى‏ز دهل زن كند غريو دهل‏

همه جهان دهلند و توى دهل زن و بس

كجا روند ز تو چونك بسته است سبل‏

جواب داد كه خود را دهل شناس و مباش             گهى دهل زن و گاهى دهل كه آرد ذل‏،

 

بازدیدها: 182

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

8 + 18 =