خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی-کاربرد اصطلاحات موسیقی در مثنوی – بخش دوم

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی-کاربرد اصطلاحات موسیقی در مثنوی – بخش دوم

 

کاربرد اصطلاحات موسیقی در مثنوی بخش دوم

طبل

طبل : از آلات موسیقی شبیه دایره و دارای دیوارة

بلند چوبی یا فلزی که در یک طرف یا هر دو طرف آن پوست نازکی کشیده شده و با دو تکه چوب نواخته می شود ( دهل)

مولانا در دفتر اول در داستان

پرسيدن پيغامبر (ص) مر زيد را امروز چونى و چون برخاستى و جواب گفتن او كه أصْبَحْتُ مُؤمِناً يا رَسُولَ اللَّه

( 3500) گفت پيغمبر صباحى زيد را

كَيْفَ أصْبَحْت اى صحابى با صفا

( 3501) گفت عَبْداً مُؤمِناً باز اوش گفت

كو نشان از باغ ايمان گر شگفت‏

عبداً مؤمناً: (تركيب وصفى است) بنده با ايمان، بنده گرويده.

اوش: (شين ضمير مفعولى) او را.

این داستان را تا بیت 3544 ادامه می دهد [1]

بقيه جواب گفتن زيد رسول خدا (ص) را كه احوال خلق بر من پوشيده نيست و همه را مى‏شناسم

( 3526) جمله را چون روز رستاخيز من

فاش مى‏بينم چو خلقان مرد و زن‏

( 3527) هين بگويم يا فرو بندم نفس

لب گَزيدش مصطفى يعنى كه بس‏

لب فرو بستن: خاموش ماندن.

لب گزيدش: «ش» علامت مفعول لاجله است (براى او، برابر او)، لب خود را گزيد.

( 3528) يا رسول اللَّه بگويم سرِّ حشر

در جهان پيدا كنم امروز نشر

حشر: گرد آوردن و در اينجا رستاخيز مقصود است.

نشر: پراكندن.

( 3529) هل مرا تا پرده‏ها را بر درم

تا چو خورشيدى بتابد گوهرم‏

( 3530) تا كسوف آيد ز من خورشيد را

تا نمايم نخل را و بيد را

كسوف: گرفتن خورشيد.

نخل و بيد: استعارت از سعيد و شقى است.

( 3531) وا نمايم راز رستاخيز را

نقد را و نقد قلب آميز را

راز روز رستاخيز را آشكار نموده نقد و قلب را از هم جدا كنم‏

نقد: زر يا سيم خالص و مقصود مومن است. نقد قلب آميز: زر يا سيم مغشوش و مقصود منافق است.

( 3532) دستها ببريده اصحاب شمال

وا نمايم رنگ كفر و رنگ آل‏

دستها ببريده: مفسّران ذيل آيه: «… فَتَأْتُونَ أَفْواجاً» 78: 18 (نبأ، 18) از رسول خدا آورده‏اند كه «روز رستاخيز گروهى از جهنميان را آورند دست و پا بريده» (تفسير ابو الفتوح، كشف الاسرار، تفسير بيضاوى، مجمع البيان).

اصحاب شمال: دوزخيان. مأخوذ است از قرآن كريم: «وَ أَصْحابُ اَلشِّمالِ ما أَصْحابُ اَلشِّمالِ، فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ- » 56: 41-  43 و اصحاب دست چپ چيستند، اصحاب دست چپ در باد گرم و آب جوشان» (واقعه، 41-  43).

رنگ كفر: سياه و تاريك.

رنگ آل: آل را بعض شارحان آل محمّد معنى كرده‏اند، ليكن بعيد است اين معنى مقصود باشد بلكه به قرينه رنگ كفر كه به معنى سياهى و تيرگى است از رنگ آل، سرخ، سرخ رويى مقصود است.

( 3533) وا گشايم هفت سوراخ نفاق

در ضياى ماه بى‏خسف و محاق‏

هفت سوراخ نفاق: بعض شارحان آن را هفت در دوزخ معنى كرده‏اند. مفسران گويند دوزخ هفت درك است و هر دركى از آنِ گروهى. درك نخست كه جهنّم نام دارد از آن گنهكاران است. درك دوم لَظَى است، جاى جهودان. درك سوم حطمه است، جاى ترسايان. درك چهارم سعير است، جاى صابيان. درك پنجم سَقَر است، جاى مجوسان. درك ششم جحيم است، جاى مشركان عرب. و درك هفتم هاويه است كه درك اسفل بود، جاى منافقان (كشف الاسرار، ج 5، ص 317-  318) و رجوع شود به تفسير بيضاوى و ديگر تفسيرها. اما چنين تفسير با هفت سوراخ نفاق سازگار نيست. نيكلسون آن را غرور، آز، شهوت، حسد، خشم، طمع، و كينه معنى كرده است. اما هيچ يك از اين هفت صفت زشت را نمى‏توان به نفاق نسبت داد. بعضى نيز هفت صفت مهلك گرفته‏اند (رك: شرح كبير انقروى، ج 3، ص 1283). با توجه بدان كه معنى نفاق دو رويى است، يعنى خلاف آن چه را در دل است گفتن، توان هفت سوراخ نفاق را به دو چشم، دو گوش، دو سوراخ بينى، و دهان تعبير كرد كه منافقان آن چه را ببينند، يا شنوند يا گويند، يا بويند بر خلاف واقع بيان دارند.

–  و اللَّه العالم.

ضياى ماه: استعارت است از نور يقين كه در دل او تافته است.

 

خسف: گرفتن ماه.

محاق: (به كسر يا به فتح اوّل) سه شب آخر ماه كه ديده نمى‏شود. پایان)

و چون می رسد به این جا:

( 3534) وا نمايم من پلاس اشقيا

بشنوانم طبل و كوس انبيا

پلاس: استعارت از فقر و بد بختى.

طبل و كوس: استعارت از دولت و بزرگى قدر.

و نکته ای بسیار در خور در این جا است  : مولانا در اینجا صدای انبیا را به طبل و کوس تشبیه می کند نه از آن جهت که آن ها صدای بلند داشتند بلکه منظور آن است که صدای آن ها اگر چه خیلی نرم و ملایم است ولی در تاثیر گذاری به عمق دل های مستعد راه می یابد و این تاثیر همان تاثیر موسیقی اصیل عرفانی است که جان عاشقان را تحت تاثیر قرار می دهد

این نوای تاثیر گذار از اسم یا لطیف الهی الهام می گیرد[2]

والسلام

[1]بقیة داستان:

( 3502) گفت تشنه بوده‏ام من روزها

شب نَخُفْتستم ز عشق و سوزها

( 3503) تا ز روز و شب گذر كردم چنان

كه از اسپر بگذرد نوك سنان‏

( 3504) كه از آن سو مَوْلِد و مادّت يكى است

صد هزاران سال و يك ساعت يكى است‏

مَوْلِد: زادگاه و در اينجا آغاز و نشأت مقصود است.

مادّت: مايه و در بعض نسخه‏ها به جاى مولد و مادت، «جمله ملّت».

( 3505) هست ابد را و ازل را اتّحاد

عقل را ره نيست آن سوز افتقاد

ابد: هميشگى در طرف آينده. زمان غير متناهى از سوى آينده.

ازل: بدون آغاز از طرف گذشته.

افتقاد: جستجوى گمشده كردن.

( 3506) گفت از اين ره كوره آوردى؟ بيار

كو نشان يك رَهى ز آن خوش ديار

يك رهى: نيكلسون اين صورت را پذيرفته و آن را به معنى خلوص، يكدلى گرفته،

( 3507) گفت خلقان چون ببينند آسمان

من ببينم عرش را با عرشيان‏

( 3508) هشت جنّت هفت دوزخ پيش من

هشت پيدا همچو بت پيش شمن‏

هفت دوزخ: مأخوذ است از قرآن كريم «لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ» 15: 44

(حجر، 44). هر در از آن طبقه‏اى است، و هفت طبقه دوزخ، سقر، سعير، لَظى‏، حُطَمَه، جحيم، جهنّم، و هاوِيَه است:

شمن: بت پرست.

( 3509) يك به يك وا مى‏شناسم خلق را

همچو گندم من ز جو در آسيا

وا مى‏شناسم: مى‏شناسانم.

( 3510) كه بهشتى كيست و بيگانه كى است

پيش من پيدا چو مار و ماهى است‏

( 3511) روز زادن روم و زنگ و هر گروه

يَوْمَ تَبْيَضُّ وَ تَسْوَدُّ وجُوه‏

يوم تبيض…: مأخوذ است از قرآن كريم: «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا اَلَّذِينَ اِسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ فَذُوقُوا اَلْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ-  3: 106 روزى كه رويهايى سپيد گردد و رويهايى سياه، اما آنان كه رويهايشان سياه شد [بدانها گويند] پس از گرويدن كافر شديد؟ پس بچشيد عذاب را به سبب آن چه بدان كافر گشتيد» (آل عمران، 106).

( 3512) پيش از اين هر چند جان پر عيب بود

در رحم بود ز خلقان غيب بود

( 3513) الشَّقِىُّ مَن شَقِى فى بَطْنِ اْلاُم

مِنْ سِماتِ اللَّهِ يُعْرَفْ كُلُّهُم‏

غيب: نهان، غايب.

الشقى من شقى: مأخذ اين حديث را مرحوم فروزانفر از طرق عامه آورده است (احاديث مثنوى، ص 35) و از طريق خاصه نيز بدين مضمون روايت شده است از جمله در اصول كافى، از امام صادق (ع): «إنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّعادَةَ وَ الشَّقاوَةَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقُ خَلْقَهُ فَمَنْ خَلْقَهُ اللَّهُ سَعيداً لَمْ يُبْغِضْهُ أَبَداً وَ اِنْ عَمِلَ شَراً اَبْغَضَ عَمَلَه وَ لَمْ يُبْغِضْهُ وَ اِنْ كانَ شَقِيًّا لَمْ يُحِبُّه أَبَداً وَ اِن عَمِلَ صالِحاً اَحَبَّ عَمَلَهُ وَ اَبْغَضَهُ…» (اصول كافى، ج 1، ص 152).

 سمات: جمع سمة: نشانه.

سعادت و شقاوت هر كس براى حق تعالى آشكار است چه خود آنان را خلق فرموده است. زيد چون روشنى علم الهى بر دلش تافته بود مى‏گويد من بدان جا رسيده‏ام كه افق ديدارم فراتر از ديگر مردمان است آنان تنها مادون اين فلك را مى‏بينند اما من فراتر از عرش و كرسى را مى‏بينم. آنان خوشبخت بودن و بد بخت بودن طفلى را كه در رحم مادر است نمى‏دانند و تا كسى به دنيا نيايد و او را نيازمايند ندانند نيك است يا بد، اما نازاده من دانم خوشبخت است يا بد بخت.

( 3514) تن چو مادر طفل جان را حامله

مرگ درد زادن است و زلزله‏

زلزله: لرزش، ارتعاش و مقصود جان كندن است.

( 3515) جمله جانهاى گذشته منتظر

تا چگونه زايد آن جان بطر

بَطَر: سركش، ناسپاس.

( 3516) زنگيان گويند خود از ماست او

روميان گويند نى زيباست او

( 3517) چون بزايد در جهان جان وجود

پس نمانَد اختلاف بيض و سود

بيض و سود: جمع ابيض و اسود، سپيد و سياه.

( 3518) گر بود زنگى برندش زنگيان

ور بود رومى كَشندش روميان‏

( 3519) تا نزاد او مشكلات عالم است

آن كه نازاده شناسد او كم است‏

( 3520) او مگر يَنْظُر بِنُورِ اللَّه بود

كاندرون پوست او را ره بود

يَنْظُر بِنور اللَّه: مرحوم فروزانفر در احاديث مثنوى (ص 35)، روايت را از الجامع الصغير و احياء علوم الدين نقل كرده است. اين حديث در بحار الانوار نيز آمده است (سفينة البحار، ج 1، ص 36 و ج 2، ص 616).

( 3521) اصل آب نطفه اسپيد است و خوش

ليك عكس جان رومى و حبش‏

اصل آب نطفه: مقصود جان آدمى است كه در عالم بى‏رنگى است.

( 3522) مى‏دهد رنگ أَحْسَنُ التّقويم را

تا به اَسْفَل مى‏برد اين نيم را

احسن التقويم: مأخوذ است از قرآن كريم: «لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ-  95: 4

همانا آفريديم آدمى را در نيكوتر راست اندامى» (تين، 4).

اسفل: فروترين، مأخوذ است از قرآن كريم «ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ-  95: 5 سپس باز-  گردانديم آن را به فروتر فروردين» (تين، 5).

( 3523) اين سخن پايان ندارد باز ران

تا نمانيم از قطار كاروان‏

قطار كاروان: استعارت از پى در پى بودن داستان زيد است.

( 3524) يَوْمَ تَبْيَضُّ و تَسْوَدُّ وُجُوه

ترك و هندو را زِ كى مانَد شكوه‏

ماندن: باز ماندن، بر جاى ماندن.

شكوه: حرمت، احترام.

( 3525) در رحم پيدا نباشد هند و ترك

چون كه زايد بيندش زار و سترگ‏

هندى و ترك در رحم تميز داده نمى‏شوند وقت زادن است كه هر بچه و بزرگ مى‏بينندش.]

زار: نحيف، لاغر، استعارت است از آن كه درك معنوى او اندك است.

سترگ: قوى، استعارت از حقيقت بين است.

[2]در ادامة داستان میفرماید:

( 3536) وا نمايم حوض كوثر را بجوش

كآب بر رُوشان زند بانگش بگوش‏

بجوش: موج زنان.

آب بر روى زدن: كنايت از جلوه كردن.

( 3537) و آن كه تشنه گِردِ كوثر مى‏دوند

يك به يك را نام واگويم كى‏اند

( 3538) مى‏بسايد دوششان بر دوشِ من

نعره‏هاشان مى‏رسد در گوشِ من‏

دوش بر دوش ساييدن: كنايت از لمس كردن.

( 3539) اهل جنت پيش چشمم ز اختيار

در كشيده يكدگر را در كنار

رسول خدا (ص) فرمود «أَنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ لَيَتَزاوَروُنَ فِيها» (مسند احمد حنبل، ج 2، ص 235).

( 3540) دست همديگر زيارت مى‏كنند

وز لبان هم بوسه غارت مى‏كنند

( 3541) كر شد اين گوشم ز بانگ واه واه

از خسان و نعره وا حسرتاه‏

( 3542) اين اشارتهاست گويم از نُغُول

ليك مى‏ترسم ز آزار رسول‏

نُغُول: فرهنگ جهان گيرى و به نقل از آن لغت‏نامه آن را تفكّر، ژرف انديشيدن معنى كرده و همين بيت را شاهد آورده‏اند.

( 3543) همچنين مى‏گفت سر مست و خراب

داد پيغمبر گريبانش به تاب‏

سر مست و خراب: از اين تركيب معنى لازم آن مقصود است، بى‏اراده و قصد، چنان كه مستان سخن گويند، چه زيد مست شوق حق بود.

بتاب: چنان كه پيداست «ب» به جاى «را» علامت مفعول صريح است «گريبانش را تاب داد».

گريبان تاب دادن: استعارت از توجه دادن، به خود آوردن، متوجه ساختن است.

( 3544) گفت هين در كش كه اسبت گرم شد

عكسِ حَق «لا يَسْتَحى» زد شرم شد

در كشيدن: خاموش شدن، ايستادن.

گرم شدن اسب: به جولان در آمدن آن:

لا يستحى: (لا يستحيى) مأخوذ است از قرآن كريم: «… إِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤْذِي اَلنَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنْكُمْ وَ اَللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ اَلْحَقِّ 33: 53…- …» [نشستن در خانه پيغمبر و با يكديگر سخن گفتن‏] پيمبر را آزار مى‏دهد و از شما شرم مى‏دارد [كه بگويد] و خدا شرم ندارد از [گفتن‏] حق…» (احزاب، 53).

( 3545) آينه تو جَست بيرون از غلاف

آينه و ميزان كجا گويد خلاف‏

آينه از غلاف بيرون جستن: غلاف، پوشش يا جلدى بود كه آينه را در آن مى‏نهادند (رك: ذيل بيت 3552) و معنى تركيب مصدرى اين است كه دل تو را پوششى نيست، دلت روشن است.

( 3546) آينه و ميزان كجا بندد نفس

بهر آزار و حياى هيچ كس‏

 

بازدیدها: 53

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × 3 =