خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی برای امام زمان (عج) – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی برای امام زمان (عج) – دیوان عترت خورشید

نور ناب

 

كيستم من ؟ قطره اي از نور ناب

ذره­اي افتاده دور از آفتاب

 

شهروند رانده­اي از شهر نور

تشنه­كامي ، بي­نصيب از نهر نور

 

آه !كز آن شهر همزادان پاک

اوفتادم در مُغاكي هولناك

 

مردمانش ، اهل تلبيس و دو­رنگ

از سَرِ حرص وهوس ، باهم به جنگ

 

 

چون عروسك ، بستة پيرايه­ها

مات و سرگردان ، به­سان سايه­ها

 

مثل جلبك­هاي وحشي ، هرزه­گرد

گوش بر سُرناي سبز و سرخ و زرد

 

دلقكاني ، رَهْرُوِ بيهودِگي

كوچه­گرد شهوت و آلودِگي

 

آدمك­هايي ، عَلَفزار آشيان

روز و شب با چار­پايان ، همزبان

 

كُنْج زندان هوس ، محبوس­ها

چشمشان ، دلبستة محسوس­ها

 

سدّ راه يكدگر ، چون سنگ­ها

صخره­سان ، درپيش پاي هم رها

 

چون بروجك ، در ميان گردباد

باد بادك­وار ، رقصان شادشاد

v                 

چون خروسان مي­پرند از جاي خويش

مي­زنند ازكين به هم چون مار، نيش

 

 

مي­شود ، بي­هيچ و پوچي ، جنگشان

بوي خون ، مي­خيزد از آهنگشان

 

چون پلنگ از كوه بالا مي­روند

بر شكار ماه ، از جا مي­پرند

 

بي­خبر ، از تابش خورشيدها

ساكن بتخانة ترديدها

 

گرچه با گلزار و گل ، همسايه­اند

با خس و خاشاك ، از يك مايه­اند

 

مثل تار عنكبوتي ، فصل فصل

چون كَپَرهاي گياهي ، سست اصل

 

با تمدن ، سربه­سر ، بيگانه­اند

از حقيقت دور و در افسانه­اند

 

مثل عصر بربريت ، عصر غار

بگذرانند اين پلنگان ، روزگار

 

دور از آداب عفاف و عصمتند

عاري از اخلاص و معصوميتند

 

 

هر كُجا با مردماني اينچنين

دم­به­دم دارد ، جفا در آستين

 

جلگه­هايش ، مرتع مار است و مور

در هوايش ، مي­پرد خُفاش كور

 

از صداي زوزة سگ­ها ، پر است

دلخوش آنجا ، ماديان بر آخور است

 

از نگاه گرگ ، آفت مي­چكد

از لب روباه ، نفرت مي­چكد

 

ببر وحشي ، برده آسايش زقوج

آهوان را مي­دهد از دشت كوچ

 

در دماغ باغ ، بوي بهمن است

زاغ ، سرگرم نفير و شيون است

 

خيز تا از اين ديار پر­غرور

گام برداريم ، سوي شهر نور

 

بايد از اين سرزمين دشنه­خيز

با چنين جنبندگان جان­ستيز

 

بايد از اين روستاي هولناك

كز در و ديوار آن بارد هلاك

بايد از اين قرية ننگِ و فريب

رفت تا شهر خدا ، شهرِ حبيب

 

بايد از اين شهر بي­انّاب و عشق

رفت تا سرچشمة پر­آب و عشق

 

بايد از اين قطب سرد يخمدار

رفت تا نصف­الّنهار چشم يار

 

رفت تا شهر بهار آباد دوست

كز نسيمش ، زنده گردد ياد دوست

 

شهر گل ، بلبل ، چمن ، سوسن ، سمن

شهر نسرين ، لاله ، لادن ، نسترن

v                 

در حوالي­هاي آن شهر قشنگ

جلوه­ها دارد ، گلستان رنگ­رنگ

باغ از بوي اقاقي­ها پر است

سنبلستان ، از تلاقي­ها پر است

 

كُنج شاليزارها ، شب خيزها

عشق مي­كارند ، در جاليزها

 

 

سبز باشد ، دامن خشك كوير

معتدل باشد ، هواي گرمسير

 

ديگر آنجا ، شير آدمخوار نيست

هيچ حيوان را به انسان كار نيست

 

كينه جويي نيست ، در كفتارها

نوش باشد ، جاي نيش مارها

 

با كبوتر ، زاغها ، هم­لانه­اند

باغ ها ، پرگل ، پراز پروانه­اند

 

ببر ديگر ناي آهو ، نَفْشُرَدْ

گرگ ، بي سر­پنجه ، روزي مي­خورد

 

هيچ گنجشكي ، دگرگون حال نيست

لك­لكان را ، تير در دنبال نيست

 

گربه­هاي وحشي آنجا اهلي­اند

در كنار مرغ و ماهي مي­زيند

 

قريه­ها ، خالي­ست از بانك شغال

زيستن باشد ميسر ، بي­ملال

 

دشت ، از خرناس ببران عاري است

گرگ ، دور از شهوت خونخواري­ست

ديگر آنجا ، آفت آشوب نيست

بهر نان ، حاجت به خرمن­كوب نيست

خاك آنجا گنج مرواريدهاست

جوش رستاخيزي از خورشيدهاست

 

دارد آنجا ، شهرونداني نكو

نيك و نيك انديشه وآيينه خو

 

جملگي طاهايي و بَطحايي­اند

مصطفايي ، حيدري ، زهرايي­اندb

 

آسماني طينت از نسل رسول9

پيرو مولا و زهراي بتولb

 

زينبي عفت، ابوالفضلي خصالb

مهدوي آيين ، رضايي در كمالb

 

مردماني ، در فضيلت آدمي

با زناني ، در طهارت مريميh

نيست آنجا ، خانه­ها از چوب و خشت

هست از جنس گل و نور و بهشت

 

 

هست ايوان­ها ، پر از نقش امام

غرفه هايش ، روضه دارُ­السلام

 

مومنان را ، استراحتگاه دل

كعبة آمالشان ، در گاه دل

 

حوض­ها ، چون چشمة كوثر زلال

مي­برد ، يك ساغرش از دل ملال

 

آب چون مي­خيزد از فوّاره­ها

مي­­نويسد ، عشق بر ديواره­ها

بر سر دروازه ، حَك نام علي­ستj

حاكم آن شهر ، اسلام علي­ستj

 

جبرئيلj از عشق ، درباني كند

در محبت ، خويش را فاني كند

 

مي­فرستي ، بر محمد9چون درود

مي­كني ، رخسار مولا را شهود

 

هست بر حصن حصين آن ديار

سايه­افكن ، آفتاب ذوالفقار

 

دادگاه و داديار و دادخواست

هست عدل حيدري ، بي كمّ­و­كاست

 

اسكناس رائج آنجا . يا علي­ستj

نان و آب و برق و مسكن ، با علي­ستj

 

هست فرماندار شهر آنجا حُسينj

وا شود ، دروازه با يك يا حسينj

 

در كلاس اول آمادگي

بايد آموزي ره افتادگي

 

از ابوالفضلj آن سپهسالار عشق

خوش بود ، آموختن اسرار عشق

 

بر زنانش ، زينبh آن قدّيس صبر

با عطوفت ، مي­كند ، تدريس صبر

 

چارده خورشيد عصمت ، هر كدام

خاك را جان مي­دهند از فيض عام

 

مي­توان آنجا چو شبنم زيستن

مثل گل ، شاداب و خرم زيستن

 

بازدیدها: 12

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست + هفت =