خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی برای امام محمدباقر(ع) – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی برای امام محمدباقر(ع) – دیوان عترت خورشید

امام محمد باقرg

 

زمِهر، سينه سپردم ولاي حيدر را

بر آستانة عشقش ، نهاده­ام سر را

 

همان كه درگه او ، كعبۀ مراد من است

و من به صبح ازل ، برگزيدم آن در را

 

خوشا هزار خوش آوازه­ای كه مي­سازد

به ساز طبع گهربار، مدح حيدر را

 

چه حاصل از هنر شاعري اگر شاعر

شعار خود نكند وصف آن خدافر را

 

به حشر مُهر كتاب مرا چو بگشايند

بس است مدحت مولا ، ثواب ، دفتر را

 

زجوش فكر ، به گل­بانگ مدح احمد و آلb

شكوفه­زار نگر طبع نكته­پرور را

 

ز بغض دشمنشان روي بر­نمي­تابم

كه انفكاك ، نباشد ز تيغ جوهر را

 

به سينه­ام ز ازل ، دست باغبان وجود

نشانده بوته­اي از مِهرِ ميرِصفدر را

 

به آب ديده ، به شادابيش بيافزايم

به جان خويش ، دهم پاس اين صنوبر را

 

كنون كه در دلم افتاده شور و شوق نیاز

كنم مديحة پنجم وليّ داور را

 

امام عالم ايجاد ، حضرت باقرg

قوام شرع پيمبر ، شفيع محشر را

 

نبي­نژاد و علي طينت و بتول تبارb

گل بهشت ولا، طاهر مُطَهَّر را

 

بر آستان فلك فَرَّ­ت ای امام همام !

جبين­نهاده نگر آفتاب خاور را

 

سرور سينة زهراh ، كه صيقل كرمت

صفاي آينه بخشد دل مكدّر را

 

كرامتي كه بجوشد ز بحر احسانت

گرفته سطح زمين ، تا سپهر اخضر را

 

توئی كه از پدر خويش ، حضرت سجّادg

به ارث برده صفات خداي اكبر را

 

به پيش تو عرض است اين جهان و تو جوهر

عرض كجا كند ادراك ذات جوهر را ؟

دلا ! كبوتر انديشه اوج کی گيرد؟

به رتبه­اي كه بود مرغ عرش­شهپر را

 

مشيّت است و به فرمان نافذالامرش

بگسترانده قضا ، سفرة مقدّر را

 

ز فعل او که عيان گشته جمله خوبي­ها

بکن مقايسه ، بشناس اوج مصدر را

 

معلمّي كه به گل­زار علم و حكمت خويش

بپرورانده هزاران گل معّطر را

 

جز آن ولي ، كه شكافد علوم قرآنی؟

كه آشكار كند ، رمز و راز مُضمر را؟

 

سپهر فضل و فضيلت ز هم فرو پاشد

اگر ز دست دهد ، آن مدار و محور را

 

شرف نگر كه سليمان حشمت­الّلهي

از آن سلالة زهراh گرفته افسر را

 

ز كوثر كرم او خليل شد سرمست

كه يافت باغ و گلستان لهيب آذر را

 

مسيح اگر كه ز چارم فلك فرود آيد

ز زهد او بكشد سرمه ، چشم باور را

 

شب از شميم مناجات او معطّر گشت

سحر به كوثر او غوطه داده پيكر را

 

تمام عمر ، چنان گرم كار و كوشش بود

كه روز از اثرش جلوه داده منظر را

 

چو در سجود ، شب خويش را سحر مي­كرد

گرفته است از او سجده ، زيب و زيور را

 

به پاي داشت به عمرش ، چو جد خويش حسينg

لواي امر به­ معروف و نهي منكر را

 

به چارسالگي آمد به ني­نواي بَلا

نظاره كرد همه لاله­هاي پرپر را

 

اسير گشت به همراه عمه­اش زينبh

چشيد ظلم و ستيز يزيد كافر را

به ياد قبر غريبش ، بريز اشك اي چشم !

كه شاد مي­كني از آن دل پيمبر راo

 

شكوه بارگهش چون نهان ز چشم سر است

به چشم دل نگر آن مرقد منوّر را

 

 

به چلچراغ ، چه حاجت در آن مزار غريب ؟

چه جلوه در بر خورشيد باشد اختر را ؟

 

بقيع ! زين شرف و جاه ، سر به گردون ساي

كه گشته­اي صدف آن بي­بديل گوهر را

 

زهول روز قيامت چه غم به دل (قدسي)!

كه او شفيع شود ، عاصيان محشر را

 

امام جعفر صادقg

 

در اين مجال ، به توفيق ايــزد متعال

گشوده گشت به طبعم زِ نو ، در اقبال

 

قلم به دست گرفتم ، كنارِ خلوت دل

كه با مديحه­ سرايي زنم به نيكي ، فال

 

زمدحت ششمين پيشواي مذهب حق

زمدحت ششمين اختر سپهر کمال

 

ششم شريعة صاف و زلال شرع رسولo

ششم مُنادي توحيد ، آن حميده­خصال

 

 

ششم سُلالة زهراh ، ز نسل پيغمبرo

ششم شقايق عصمت به باغ احمد و آلb

 

امام عالم ايجاد ، حضرت صادقg

كه هست عرش برينش ، نشيمن اِجلال

 

زيمن مرحمتش ، فقه جعفري رايج

زفيض تربيتش ، دين احمدي به كمال

 

جز او كه مذهب بر حق جعفري آورد ؟

كِه بر مذاهب ديگر كِشد ، خطِ اِبطال ؟

 

فضائِلش چه شمارم ؟ كه آن سليل رسولo

ز حيث رتبه چو بدر است و ماسِوا چو هِلال

 

فلك نو­اله خورش ، بِالعَشِّيِ وَلابكار

ملك مقيم درش ، بِالْغُدُوِّ وَلاصال

 

به نور او متجلّي است ، كشور ايجاد

به طرز او مُتَكَوِّن ، شد آدمg از صلصال

 

ز جمع حلقه به گوشان او ، يمين و يسار

ز خيل سايه نشينان او ، جُنوب و شمال

 

قَدَر بر اوست موافِق ، قضا بر او تسلیم

عنان نپيچد از اَمرش ، به ذرّه­المِثقال

 

ز فكر او ثمر آرد ، حديقة فِكرت

ز رأي او رهد انسان ، ز بند كفر و ضلال

 

به محضر ادبش ، عقل و علم ، ابجد خوان

به مجلس سخنانش، زبان ناطقه ، لال

 

كلام اوست به اصحاب ، كُنْ لَنا زَيناً

وَلاتكونُ علینا شَين ، در افعال

 

هر آن­كسي كه ز دانشگهش علوم آموخت

به علم طبّ و شيمي ، گشت بي­عديل و مثال

 

بپروراند به مكتب ، هزارها شاگرد

تمام عالِمِ حُكم حق از حرام و حلال

 

به صد مجلّد اگر نامشان نمي­گنجد

در اين قصيده رقم گشت چند تن ز رجال

 

اَبان ، زراره ، مُفَضَّلْ ، هُشام و بوحمزه

بَريد و جابر و صفوانِ زادة جَمّال

 

به شيعه داد پيام ، اين­ چنين به وقت وفات

كه گر ، بِه كار نبندد ، فرو شود به ضلال

 

 

به روز حشر نيابد شفاعت ما را

سَبُكْ هر آن­كه شمارد ، نماز ، در هر حال

 

چو شصت و پنج ز سِنّ مُباركش طي شد

به يكصد و چهل و هشت ، در مَهِ شوال

 

به زهر كينة منصور ، در مدينه به جور

شهيد گشت و زغم گشت ، شهر مالامال

 

بقيع در بغل آورد ، جسم پاكش را

كز آن به شيعه شد آن خاك ، كعبة آمال

 

چو بر مزار غريبش نظر كني به بقيع

زِ غُربتش رود از ديدة تو ، اشگِ مَلال

 

به اوج رتبة او ، مرغ فهم را ره نيست

به هرزه طايرانديشه ! مي زني پر و بال

 

شد اين قصيده به الهام او رقم (قدسي)!

كه درك مرتبة او ، تَصَوُّري­ست مُحال

 

بازدیدها: 8

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده − 10 =