خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی برای پیامبر مهر و رحمت حضرت محمد (ص) – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی برای پیامبر مهر و رحمت حضرت محمد (ص) – دیوان عترت خورشید

شب مبعث

 

آنجا شرار كفر و ظلمت شعله­ور بود

تزوير و زور و زر ، هم­آغوش بشر بود

 

تيغ جهالت از نيام ظلم بيرون

در گور دلها حق­گرائی بود مدفون

 

شمع خداجويي به كنجي سرد و خاموش

اما ، مِیِ شهوت­پرستی بود پرجوش

 

پير و جوان ، سرمست جام جاهليت

در كس نبود آزادگي را قابليت

 

 

خرد و كلان از بادة تلبيس سرشار

پیر و جوان کالای باطل را خریدار

 

ميناي مكه ، مهبط وحي و ولايت

پرگشته بود از بادة جرم و جنايت

 

در خانه­اي كان زادگاه مرتضيg بود

اهریمن لات و هبل ، جاي خدا بود

 

در پاي بتها سجده مي­كردند كفار

زان رو که می­بردند از آنها سود بسيار

 

بتها شرافت­خانة اشراف مكه

اشراف اما غافل از اوصاف مكه

 

گر، مي­زدند از بت پرستي كافران لاف

در اين تجارت بود سود از بهر اشراف

 

تا آنكه يك­­شب لطف ايزد يار گرديد

از خواب جهل ، ام القري بيدار گرديد

 

برخاست آنجا يك­نفر از نسل هابيل

شوريد بر طاغوتيان ايل قابيل

 

برخاست آنجا يك­نفر، نورٌ علی نور

اندوهناكِ دختران زنده در گور

آزاده­اي از دودة ایمان و باور

چون تندر آشوبيد بر كسري و قيصر

 

از دودة حق­باوري گفتم خطا بود

او خود هدايت بود و محبوب خدا بود

 

در آن­شب رحمت ، دعاي اهل حاجت

با سوز دل همراه گشت و شد اجابت

 

آن­شب چراغان سپهر از اختران بود

از موج اختر آسمان پولك­نشان بود

 

آویِزِ سقف آسمان قنديل كوكب

ناهيد بر دشت فلق مي­راند مركب

 

بر خاك، غربال فلك آيینه مي­بيخت

از گيسوان حور ، عطر نور مي­ريخت

 

در آن فضا بوي خدا آن­شب رها بود

عطر دل­آويز دعا ، رونق­فزا بود

 

اُمُ­ القري غرق سكوت اما چو دريا

بيتاب­تر از موج و در دل داشت غوغا

 

در حجلة شب بود بيت­الله در خواب

اما حرا چشم­انتظار بعثتي ناب

آن­شب چو شب­هاي دگر تنهاي تنها

در گوشه­اي گرم نيايش بود طهo

 

دور از كسان بنشسته بر سجادة راز

آن شاهد اعجاز با حق بود دمساز

 

خورجين شب از التهاب شوق پر بود

دل مي­طپيد از عشق جبرائيل موعود

 

رعدي خروشيد و حرا بر خويش لرزيد

موجي سكوت غار را درهم نَوَرديد

 

جبريل بر بام حرا بگشود شهپر

گوئي فرود آمد ز بالا ، عرش اكبر

 

نرم و ملايم چون نسيمي روح­پرور

احمد شه لولاك را آورد در بر

 

گفتا كه اِقرَا يا محّمد يا محّمدo

بر خوان كلام دوست، اي مير مؤيد

 

گفتا چه بر­خوانم ؟ كه من خواندن ندانم

بر من بياموز آنچه را بايد بخوانم

 

آمد ندا او را از آن پيك خداوند

بر­خوان به نام خالق بي­مثل و مانند

پروردگار حي و قيوم توانا

يكتاي بي­همتاي بينا ، فردِ دانا

 

بنهاده شد آنجا سريري از زبر جد

بنشست بر آن مسند والا محّمدo

 

فوج ملك آمد فرود از عرش اعلا

در محضر آن بهترين سلطان دلها

 

در چهرة هر يك فروغ صد ستاره

گوئي كه از افلاك مي­بارد ستاره

 

هر يك به لب دارد ز شادي گل­تبسم

آن­سان كه در لبخند­شان , غم می­شود گم

 

تاج رسالت، بر سر طاها نهادند

تبريك را بر دست­هايش بوسه دادند

 

بر خاتم پيغمبريش اقرار كردند

ختم رسالت را به او اظهار كردند

 

آن­گاه سوي آسمان پرواز كردند

در عرش گل­بانگ مسرت ساز كردند

برخاست از جاي خود آن خورشيد اسلام

آمد به سوي خانه ، آن تنهای آرام

 

اعجاز پيدا گشت و سحر از رونق افتاد

درهم شكست آئين كفر و ظلم و بيداد

 

آشفت از تكبير ناب حق­شعاران

خواب خوش تزوير و زور زرمداران

بازدیدها: 9

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده − هشت =