خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی برای پیامبر مهر و رحمت حضرت محمد (ص) – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی برای پیامبر مهر و رحمت حضرت محمد (ص) – دیوان عترت خورشید

مولود پيامبر o

 

مژده اي­دل ، صبح شادي حلقه بر در مي­زند

مهر جان­پرور، علم بر دشت خاور مي­زند

 

ابر گوهر­بار، مي­بارد به دشت و كوهسار

لاله­ها را بر سر از ياقوت، افسر مي­زند

 

تا خُرامي شاد و خندان در خيابان بهار

بيد مجنون سايه­افشان پا به معبر مي­­زند

 

در گلستان سنبل آشفته را، دست صبا

از نوازش شانه بر زلف معطر مي­زند

 

فصل گلباران دشت و فصل جوش لاله­هاست

در نظرها، لاله رنگ دُرّ احمر مي­زند

 

نوبهاران بر بسيط خاك ، نقشي دل­پذير

از نگارين طرحِ ماني خوب و خوش­تر مي­زند

 

بس كه خرمن پشت خرمن گل به صحرا رُسته است

بر مشام جان، شميم روح­پرور مي­زند

 

نغمه­پرداز گلستان ، بلبل شوريده­ دل

دم به دم گل­بانگ، بر شاخ صنوبر مي­زند

دست افشان ، ساقي اشراق، از اكرام عشق

باده­نوشان صفا را ، مي به ساغر مي­زند

 

حَبَّذا، زين ارغوان­منظر كه از ديدار آن

جوش ذوق شعر ، از طبع سخنور مي­زند

 

مي­گشايد لب ، به وصف حضرت ختمي­مآب

آن­كه مَدحش ، مُهر نوراني به باور مي­زند

 

آن­كه باشد شاهد خلوت­گه بزم الست

آن­كه امشب مِهر او از بي­كران سر مي­زند

 

آن­كه نبض آفرينش از سر شب تا سحر

در هواي ديدن مهر رخش پر مي­زند

 

پرده بر­مي­دارد از رخسار، آن مِهر مُنير

پاي بر مهد زمین ، زَ الطاف داور مي­زند

 

امشب از ميلاد خود ، آن مير مُلك اِصطِفا

تيشه بر اركان كسري ، قصر قيصر مي­زند

 

ريشة كفر هزاران­ساله را امشب ز لطف

از دم شمشير عدل آن دادگستر مي­زند

 

آنكه امشب آتش زرتشت را در ملك فارس

مهر خاموشي ز ميلاد مطهر مي­زند

با طلوع خويش در بند افكند ابليس را

بند بر اعضاي آن گستاخ کافر مي­زند

 

مرحم راحت به قلب دردمندان مي­نهد

زخم كافر­­کُُش به قلب هر ستمگر مي­زند

 

خواجة بطحا و دست روزگاران تا ابد

سكة دولت به نام آن مظفر مي­زند

 

خسرو خوبان كه در دست كرامت­جوش او

سنگ­ريزه نعرة الله­اكبر مي­زند

 

نَيِّّرِِ برج نبوت در شب اِسراي وصل

پاي خود بر تارك چرخ مدور مي­زند

 

بارگاه قابَ­قُوسَينِ كمالش را فلك

چون گدا بر پاي‌بوسی ، دم­ به دم در مي­زند

 

نيست او را سايه­اي اما به هر­سو مي­رود

موكبي از ابر ، او را چتر بر سر مي­زند

 

نقطة آغاز ايجاد است و عالم ذره­وار

دور ، او را روز و شب بر حول محور مي­زند

 

ديده چون بگشود آدم در ميان آب و گل

ديد آن دل­بر دم از آئين داور مي­زند

هستيش دُري­ست بي­همتا كه درياي وجود

موج رحمت جوش از آن يك­دانه گوهر مي­زند

 

اُستن حنانه از تأثير هجرانش هنوز

آه و زاري مي­كند شيون مكرر مي­زند

 

(قدسي) امشب زآستانش گرچه دور افتاده است

درگهش را با خلوص از راه دل سر مي­زند

 

بازدیدها: 15

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × 4 =