خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی برای بانوی کربلا حضرت زینب (س) – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی برای بانوی کربلا حضرت زینب (س) – دیوان عترت خورشید

طلوع بی غروب «در ولادت و مصیبت حضرت زینب h»

 

یثرب امشب سخت در تاب وتب است

سبــز از گل­بانگ یا رب یا رب است

 

یثرب امشب گشته مست از جام عرش

رفته با افلاکیان تا بام عرش

 

دست بر دست آسمان کف می­زند

زهره چنگ آویخته ، دف می­زند

 

خاک را آئینه­کاری کرده­اند

باغ را سبزینه­کاری کرده­اند

 

یثرب امشب نقره­پوش نورهاست

خشت­خشتش ، عطر­نوش نورهاست

 

شد زمینش ، نورپاش کهکشان

یا که خاکش ، رَدّ ِ پای آسمان

 

یثرب امشب کوله­بار های­ و هوست

هم­ردیف عرش رب­النّور هوست

 

مصطفیo را مژده ، زینبh آمده

یک سبد خورشید در شب آمده

 

دامن زهرا گلی آورده است

آن­که در پاکی قیامت کرده است

 

فضّه در قنداق کن نوزاد را

مژده بر حیدرg ده این میلاد را

 

شانه زن بر سنبل گیسوی او

تا شود افلاک مست از بوی او

 

قایقی دل زد به اقیانوس نور

داشت از اول به کف، فانوس نور

امشب این طفلی که نزد فاطمهh است

آب بر حـرّالحجیم­الحاطمه است

 

گیسوانش عطر جناتُ­النعیم

طرح بسم الله الرحمن الرحیم

 

خاک و گِل ، از نام او گُل می­کند

عشق دور او تسلسل می­کند

 

کیست زینبh ؟ یک طلوع بی­غروب

مثل زهراh ، مظهر غیب­الغیوب

 

خواهر خون خدا خاتون عشق

در رگ سرخ فضیلت خون عشق

 

صبر از صبرش ، چراغ افروخته

بینش از نورش ، فروغ اندوخته

 

پیش نامش هست، هیبت پا به گل

پایداری­هاست در پایــش خجل

 

پایداری از تــوانش پا گرفت

عشق از شوقش به دلها جا گرفت

 

استقامت پیش او پر ریخته

چون گدا بر دامنش آویخته

خواهرخون خدا خاتون عشق

در رگ سرخ فضیلت خون عشق

 

در جنون­آباد جاوید حسینg

چرخ می­زد گرد خورشید حسینg

 

زینبh ای روح قیام کربلا

بی تو سر در گم ، پیام کربلا

 

شیر­ زن ، مردآفرین بی­نظیر

کاروان­سالار طفلان اسیر

 

ای پیام پایداری در جهاد !

پیش پایت ، کوهِ رفعت سر نهاد

 

با برادر از وفا ساغر زدی

گه به مقتل ، گه به محمل ، سر زدی

 

عشق را در بی پر و بالی ، پری

کربلا را ، تو حسینg دیگری

 

بی برادر گـر چه غرق ماتمی

بر دل مجروح طفلان مرهمی

 

گر چه دیدی داغ روی داغ­ها

کودکان را کی دمی کردی رها ؟

در عبور لحظه­های بی­کسی

کاروان را راندی از دلواپسی

 

دید چشمـت ای پناه غافله

پای زین­العابدینg در سلسله

 

دید چشمت ، دست و بازوی کبود

خیمه می­زد غم تو را بر تار و پود

 

خواهر خون خدا خاتون عشق

در رگ سرخ فضیلت خون عشق

 

در فضیلت ، بس گهرها سفته­ای

«ما رَاَیــت اِلّاجَمیـلا» ،گفته­ای

 

ای خطیب خطبه­های آتشین !

دختر حیــدر ! امیر­المومنین g

 

کوفه را با خطبه کردی زیر و رو

از کلامت شد به حیرانی فرو

 

کاین زمان مولاست این­جا خطبه­خوان؟

نیست گـــر او، از کــه باشد این بیان؟

 

حبس شد در سینه­ها ، نبض نفس

خشک شد زنگوله در جوف جرس

دختر نطق علیg اعجاز کن

لب به افشای پلیدان باز کن

 

تا بداند کوفه مولا زنده است

رسم و راهش تا ابد پاینده است

 

ای که بی­تعلیم بودی عالمه !

شعر شد با این فضیلت خاتمه

بازدیدها: 18

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده + چهارده =