خانه / مقالات / اشعار / مناجات – سرودۀ استاد محمد قدسی – دیوان عترت خورشید

مناجات – سرودۀ استاد محمد قدسی – دیوان عترت خورشید

دلی دیوانه و دردآشنا ده

اِلهي سينه­اي آتش نوا ده

دلي ديوانه و درد­آشنا ده

 

دلي شوريده و عاشق عطا كن

به درد عاشقانت مبتلا كن

 

بيارا از صفا چون جادة گل

طراوت بخش، چون سجادة گل

 

مرا يك صبح از گلبرگ مريم

ببر تا آسمان همراه شبنم

 

بده چشمي، ترا بي­پرده بينم

گل از گلزار ديدار تو چينم

 

بده چشمي كه گردد محو رويت

كه در دل نيست غير از آرزويت

 

توئي مطلوب من در آرزوها

ترا جويم به دل، در جستجوها

 

به اول بامداد آفرينش

به اول چلچراغ نور بينش

 

به اول جلوه در طور حقيقت

به اول سالك كوي طريقت

 

به سويت آمدم، از خود مرانم

كه من بخشنده­اي جز تو ندانم

 

اگر سر تا­به پا غرق گناهم

نباشد جز به درگاهت پناهم

 

مرا چشم از پشيماني پر­آب است

به راه توبه پايم در­ ركاب است

 

مرا از خوان بخشش بهره­ور كن

به من با چشم آمرزش نظر كن

 

بشوي آئينه­ام از خودنمائي

به ياد روي خود دِه آشنايي

v       

به آن رازي كه در عشق آفريدي

به اعجازي كه در عشق آفريدي

 

 

مرا بگشا دري بر خلوت راز

بده بال مرا پرواي پرواز

 

مرا از من فراموشي بياموز

بده اسرار و خاموشي بياموز

 

نواي سينه­ام را همنوا بخش

هم­آوايي به كنج انزوا بخش

 

به آن صبحي كه دل را آفريدي

به آن صبحي كه بزم عشق چيدي

 

كرامت كن به عاشق رخصت وصل

به مشتاقان عطا كن فرصت وصل

 

دلم را با صفا كن چون بهاران

زلالم كن به طرز چشمه­ساران

 

دلم را غرق تسليم و رضا كن

جدا از رنگ سالوس و ريا كن

 

تو آرام دل هر بينوايي

تو كار بسته را مشگل­گشايي

 

به اول عاشق هجران كشيده

به اول كشتة در خون تپيده

 

به اول عاشق قالوا بلي گو

به اول حق­پرست رَبَّنا گو

 

دلم را با مناجات آشنا كن

به آداب ملاقات آشنا كن

 

كرامت كن مرا از من برانگيز

بسازم از مِيِ اشراق لبريز

 

به اول عاشق دلدادة عشق

به اول ميگسار بادة عشق

 

كرامت كن دلي از عشق سرشار

كه عمري سوختم در شوق ديدار

 

دل افسرده­ام را كن عطا جان

به وصل روي خود واصل بگردان

 

دل آن باشد كه دلدارش تو باشي

در اين قحط وفا، يارش تو باشي

به آواي خوش مرغان همراز

به سوز بلبلان نغمه­پرداز

 

 

مرا در شعلة شوقت بیفروز

بسوز و راه و رسم مستی آموز

 

مرا پروانة شمع طرب كن

مرا آوارة دشت طلب كن

به آن سوزي كه آتش در نِي افكند

به آن شوري كه مستي در مِي افكند

 

به اوّل طرز ناز نازداران

به اوّل راز عشق رازداران

 

به اوّل چشم مست فتنه­انگيز

به اوّل تير مژگان بلاخيز

 

به اوّل گل كه رنگ و آب دادي

به اول زلف، كان را تاب دادي

 

مرا مجنون صحراي جنون كن

پي ليلي مثالي رهنمون كُن

خداوندا ! به پيران دل آگاه

به دانايان راز لي مع الله

 

 

به منصوران مست عشق مطلق

كه سر دادند بر دارِ اناالحق

 

به مجنون و به عشق بادوامش

به فرهادي كه شيرين بود كامش

 

به محمود و اَياز پاكبازي

به مولانا و شمس سرفرازي

 

به جان كهنه­رندان خرابات

به پيران خطاپوش مناجات

 

به ره­پويان راه حق­پرستي

كه وارستند از تشويش هستي

 

به اخلاص خدامردان طاعات

كه بگذشتند از كشف و كرامات

 

به صافي صوفيان خانقاهي

به مستان سبوي صبحگاهي

 

خداوندا ! به اول دلبر مست

به اول مطرب رامشگر مست

 

به اول مست جام لايزالي

به اول سينه چاك لاابالي

به اول ساغر صهباي مستي

به اول مِي، به بزم مي­پرستي

 

به اول شاهد، اول ساقي عشق

به اول نشئة اشراقي عشق

 

به مخموران چشم مست ساقي

كه باشد چمشان بر دست ساقي

 

به اول مست در ميخانة عشق

كه زد ته جرعة پيمانة عشق

 

مرا آموز رسم مي­پرستي

خرابم كن زصهباي الستي

 

حسابم كن زجمع مي­پرستان

بيفكن مست در آغوش مستان

 

كه تا چون بادة از نشئه سرشار

لبالب گردم از صهباي ديدار

 

عنايت كن به (قدسي) نيت پاك

كه از خاك اوج گيرد تا به افلاك

 

بازدیدها: 21

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − 15 =