خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی – معراج – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی – معراج – دیوان عترت خورشید

معراج

 

صحن کوچک خانه را ، که به بزرگی تمام وسعت هستی ست

و سنگ­فرش آسمانی حیاط را ، که خشت­خشتش ، از بهشت بود

و در نبض نیایش ، می­تپید

دیوار گِلین را ، که از جنس لاهوت

و اطاق ساده بی­رنگ را ، که بستر ملکوت

و یکی دو کوزه سفالین سادهِ پر از جبروت

و یکی دو بوریا ،که بند بندآن ، صفحة نیایش فرشتگان است

و تمام ساده زیستن را ، نگاه ملتمس او ، جرعه جرعه

نه یک بار ، نه دو بار ، که صدها بار ، در می­نوردید

زمان در نگاهش ، پل بود ، و بُراق ِ برق سِیر

تا او را برساند ، به آن لحظة موعود

که تمام جغرافیای تاریخ را ، در جیب دارد

هم آن که بر رَف آسمان ، شکوه می­فشاند

و می­سراید ، تمام عرش را

و نرده می­سازد ، کُرسی را برای عروج

ونه چرخ را ، در فروزش ناب ، مُشبک می­کند

تا همایش بعثت را ، به نمایش گذارد

و مناسک عشق را ، احرام بندد

و لات و هُبل و عُزی را ، چون سطل زباله

به بیرون درِخانه بگذارد

آن لحظه را ، نسبتی است شگرف

تنها با آن سوئی­ها که نه ، با تمام آفرینش

و به ناگاه ، خلق می­شود آن لحظه

با طنینِ گام­های استوار و با قدم­های بهنگام

و خرامیدن پر ترنمِ مردی ، از سلاله غیب­الغیوب

ازتبار تابناک کُنتُ­کَنزاً­مخفیا ، و ازنسل نامدار فَاحبَبتُ اَن­اُعرَف

که قابَ­قَوسَینِ­اَو­اَدنی را ، یک کاسه نوشیده­است

و او پیچیده در گلیم نبوت ، آرمیده در ردای رسالت

پوشیده در قبایِ سبزِ قیام ، که از گونه­های عرقناکش

می­چکد تبِ تمام کوره­های خورشید­فروز

تا تمام آسمانیان ، آن را به تَبَرّ ُکِ عِفاف ، بنوشند

و تمام زمینیان ، چون سبدی گل ، آن را به توسلِ تعظیم

دست به دست ببرند

و بانوی مدینه ، می­تپد ، بی­تاب ، تا آن حبیب همیشة خدا

سوار بر دوش لحظه­ها ، از در، درآید

و دعوتش را، تمام تمنّا ، شود

و تا اولین زنی باشد ، که آن پیک پی خجسته را

و پیام پیمبریش را ، لبیک گفته باشد

نزدیک ترین سحر پر ستاره

 

دست در جیب آسمان ببری

سیصدو سیزده ستاره ، دست تو را لمس می­کنند

و حس تو را می­نوازند

همه را یکی یکی بیرون بیاور ، لیس بزن

طعم طوبی دارند ، تراویده از بطن خورشید

هر یک را پیش رو بگذار ، سیصدو سیزده رکعت ، فریضه بگزار

تا در قنوت هم آوائی ، بدون قافیه و ردیف

هر چه میخواهد دل تنگت ، بگوئی

تنهائی انسان را ، زمزمه کنی

و بخوانی ، انسان در حصار جغدان است

و طعمة کرکسان بی­یاخته

که همة چهل و شش کروموزون آدمیت را ، با موشک­های دُم­دار

در بطن تجدد تاریخ ، به شلیک تفرقه می­گیرند

و به تاراج تندرِ گل و بول­های اهریمن می­دهند

تا تمام مرا ، تمام تو را ، در کوره تبی ترسناک ، ذوب کنند

و در اسید به اصطلاح جهانی سازی

ملکوت آئین من و تو را ، حل کنند

و نمی­دانند

در آستین خشم خدا ، سیصد و سیزده شهاب­سنگ ، آماده­اند

تا با سلام به طالوت و داوود ، و احترام به اصحاب بدر

از ایستگاه ظهور ، قطار رهائی را ، به حرکت درآورند

و از توپ­خانه توحید ، به آماج­گاه شیطان شوم ، شلیک شوند

با اهریمن فرتوت فتنة غربی ، در­آویزند

و دگر بار ، معصومیت از یادرفته را ، به ذهن زمین ، بنشانند

بازدیدها: 18

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شش + هشت =