خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی – روزگار کودکی – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی – روزگار کودکی – دیوان عترت خورشید

روزگار كودكي

 

نيمه شب بود و خانه غرق سكوت

دل و دلتنگي و من و مهتاب

ره اَفسانه مي زدم با دل

تا به افسون ، مگر رود در خواب

آنچه بود از گذشته ها در ياد

پيش چشمم عبور مي كردند

خاطرات تمام كودكيم

روي ذهنم مرور مي كردند

خاطراتي بهاري و شاداب

طعم شيرين مهربانيها

غصه ها ، رنجها ، مرارتها

خنده ها ، شور و شادمانيها

 

 

 

 

چهرة ، مادر عفيف و صبور

كه مرا مي نواخت در آغوش

بر سرم مي كشيد دست از مِهر

رام ميكرد ، طفل بازيگوش

ياد مادر بزرگ باد به خير

كه به دستان خود ، حنا مي بست

عينكي ذره بين به چشمش بود

چارقد بر سر و عصا در دست

مي نشستم كنار او آرام

تا بخواند ، ترانه هاي قشنگ

قصه مي گفت قصه هاي بلند

لحن او ساده بود و بي نيرنگ

خانه اي داشتيم خشتي و خوب

جاي در كوچه اي قديمي داشت

در و ديوار و سنگفرش حياط

با دلم حالتي صميمي داشت

 

عصر روز بهار ، مادر من

آب در صحن خانه مي پاشيد

پهن مي كرد فرش در ايوان

بعد اسباب چاي را مي چيد

مي شد از بوي كاهگل خوش بو

عصرها آسمان خانة ما

عطر مطبوع و دلنوازي داشت

عشق مي ريخت در ميانة ما

در اطاق مياني خانه

بود ، صندوقخانه اي تاريك

غير مادر بزرگ و مادر من

كس نمي شد به آن فضا نزديك

لابلاي لباسها مادر

شب به شب مي گذاشت نفتالين

مي كشيد انتظار تا كه شود

اولين روز ماه فروردين

 

اولين صبح عيد نوروزي

خانة ما ، پر از صفا مي شد

وقت هر ديد و بازديد از نو

دل تنگم چو غنچه وا مي شد

بامداد نخست هر نوروز

پيش من ، طعم و بوي ديگر داشت

غير از اين آرزو ، گمان نكنم

دل من آرزوي ديگر داشت

راستي كودكي چه شيرين بود

مثل رؤياي خوب و افسانه

كاش مي شد دوباره بر مي گشت

بازي كودكانه در خانه

خانه مي ساختيم از بالش

يك اطاقه ، بقدر يك دل شاد

بعد آن را خراب مي كرديم

تا به طرز دگر، كنيم آباد

 

كينه بيگانه بود با دلها

سينه ها از نشاط مالامال

دشمنيها ، رقيق و زودگذر

دوستيها ، عميق بود و زلال

كاش مادر بزرگ قصة من

داستان گوي كودكيهايم

امشبي را به خانه برمي گشت

تا ببيند چقدر تنهايم

تا به گويم به او كه آدمها

سرد رفتار و بي وفا شده اند

مثل گلهاي كاغذي خوشرنگ

ليك از عطر و بو ، جدا شده اند

هيچكس را چرا كنون (قدسي)!

با دلم ، طرح آشنايي نيست ؟

دوستيها تمام سطحي و سرد

عشقها ، عشق ماورائي نيست؟

بازدیدها: 15

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

11 + پانزده =