خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی – رباعیات – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی – رباعیات – دیوان عترت خورشید

اكرام كنيد ، شعر موزون مرا

با سفسطه نشكنيد ، قانون مرا

 

عنقاي تخيلّم به قاف معناست

سنجيده كنيد نقد ، مضمون مرا

یک دسته بهشت جاودان می­خواهند

یک دسته ز دوزخش امان می­خواهند

 

بی­نام ونشانند ، گروهی که ز دوست

او را ز همه کون و مکان می­خواهند

ای دوست ! مگو از تو مرا یادی نیست

در شیشة من ، جز تو پری­زادی نیست

 

دل­شاد از آنم ، که به ویرانة دل

جز گنج غمت ، نقطة آبادی نیست

از زلف تو ، پیچ وتاب ، ما را کافی­ست

از چشم تو ، نیم­خواب ، ما را کافی­ست

 

در طاقت ما ، میکدة نوش تو نیست

یک بوسه بر آفتاب ، ما را کافی­ست

مجنون مرا ، لیلی دوران پر کرد

با نقش قدم ، بادیة جان پرکرد

 

هر جا به دل از حیرت خود خالی دید

چرخی زد و با سروِ خرامان پر کرد

آنان که ز دهر ، عافیت می­خواهند

محجوب ز آیات کلام الله­اند

 

خوانند بسی لَقَد خَلَقنَا الانسان

افسوس ز فی کَبَد چه نا­آگاهند

گر نیمه شبی ، قبله کنی ابرویش

هنگام سحر ، چنگ زنی بر مویش

 

زین کوچه اگر ، ره به سلامت ببری

چون صبح شود ، فاش ببینی رویش

امشب شب قدر است بیا زمزمه کن

دل از همگان برکن و ترک همه کن

 

چون درک شب قدر بود بس مشکل

آسانی آن را طلب از فاطمه کن h

با آن­که به باغ عشق ، پیمان بستم

کز شاخة گل ، پاس دهم تا هستم

 

بشکفت گلی ، که از برای چیدن

بی­تاب ز آستین ، بر­آمد دستم

یک بوسه اگر به قیمت جان باشد

جان دادنم از برایش آسان باشد

 

صد جان اگر از برای یک بوسه دهم

بر موت قسم ، که باز ارزان باشد

شب­های نیاز چون­که طولانی شد

دریای دلم ، ز راز ، طوفانی شد

 

تاریکی این خانه که یلدائی بود

از پرتو گریه­ام ، چراغانی شد

ای داغ ! دل مرا چراغانی کن

با سوز ، مرا به سفره مهمانی کن

 

غم نیست که با تو عمر من کوتاه ­است

در سینة من ، تو عمر طولانی کن

رفتم به نيستان ز پي ناله به پيش

حاصل نشد از كاوش من جز تشويش

 

حيران شده يك لحظه به خود برگشتم

ديدم همه ناله و نيستان در خويش

مي­خواستمش ترك تمنا كردم

چون يافتمش از همه حاشا كردم

 

بيهوده به هر سو ز پي­اش مي­گشتم

او را به درون خويش پيدا كردم

با روي گشاده ، بس پريش­احوالم

خون مي­خورم و كسي چه داند حالم ؟

 

چون ني ، كه به بزم عشق دل محزون است

مي­خندم و با خندة خود مي­نالم

بودم به جواني همه سر­مست غرور

كردم به هوس ، از پل پنجاه عبور

 

خون مي­خورم از آنكه نشد برمن باز

دروازة شهر نور­باران حضور

ای ماه ! سرا پای تو را می­بوسم

چون هاله ، همه جای تو را می­بوسم

 

پیراهن ساحل ، چو ز تن برداری

رود آیم و دریای تو را می­بوسم

از من به تو اي دور جواني ! بدرود

تو رفتي و اَندوه تو جانم فرسود

 

فرياد كه هر روز كه بگذشت زعمر

بر فاصلة من و تو و دل افزود

پيمانه­ام از عشق و جواني پر بود

از بادة شور و شادماني پر بود

 

افسوس نيامدي سراغم ، اي ­دوست !

آن­روز ، كه دل زمهرباني پر بود

از عمر عزيز ، رفت پنجاه بهار

بر چهره ز پيري بنشسته­ست غبار

 

بگذشت جواني و صد­افسوس ، چرا ؟

نشناختم از اين زر ناياب ، عيار

افسوس كه عمر ، ناگهاني طي شد

در بي­خبري، دور جواني طي شد

 

زد حلقه به در، پيري و آورد پيام

ايام غرور و سرگراني طي شد

ترسا­بچه­اي دل مرا مجنون كرد

دل خون شد و دم نزد كه با او چون كرد ؟

 

تا آنكه عنان­گسسته در آخر كار

زنار ز جيب خرقه ، سر بيرون كرد

از عمر عزيز، گرچه پنجاه گذشت

در صحبت پيران دل­آگاه گذشت

 

زين عمر كه بگذشت ندارم گله­اي

زيرا كه سراسر خوش و دلخواه گذشت

سهراب ! صداي پاي آب آوردي

مضمون بلند شعر ناب آوردي

 

كاشان چكامه بر تو مي­نازد و تو

از قمصر شعر نو ،گلاب­ آوردي

با عكس تو زينت شده كاشانة چشم

پر شد ز مي حسن تو پيمانة چشم

 

يك لحظه مباد از نظرم دور شوي

كز پايه خراب مي­شود خانة چشم

مستم ، زمن دلشده پيمانه مگير

پيمانه ز دست من ديوانه مگير

 

آبم اگر از سر گذرد باكي نيست

از چشم تَرَم گرية مستانه مگير

 

بازدیدها: 21

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفت + ده =