خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی برای سالگرد عروج ملکوتی حاج اسماعیل دولابی (متوفی 1381) – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی برای سالگرد عروج ملکوتی حاج اسماعیل دولابی (متوفی 1381) – دیوان عترت خورشید

به مناسبت یکمین سالگرد عروج مرحوم دولابی

 

اي نديم سالهاي پيش من

بازتاب عقل دور­انديش من

 

امشبي را با دلم ، كُن محرمي

هم­زباني ، هم­صدايي ، هم­دمي

 

يك طپش ، قلب مرا هم­راه باش

هم­نواي سينة پر آه باش

 

پيش من ، امشب دلي شيدا بيار

طور احساس مرا ، موسي بيار

 

بس كه امشب موج­خيز مطلبم

تا نگويم ، نشكند تاب و تبم

 

از دل امشب سوختن را ياد گير

عاشقي آموختن را ياد گير

 

همچو نِي ، كن ناله از درد فراق

رود رودي كن ز درد اشتياق

 

غسل كن ، در چشمة تعميد عشق

شستشو كن در شط خورشيد عشق

 

رُو ، وضو در چشمه­سار اشگ ساز

چشم خود را ، جويبار اشك ساز

 

لحظه­اي سر در درون خويش كن

ريشه در صبر و سكون خويش كن

 

يك نفس ، گر سر بري در لاك خود

از دل خود ، بشنوي پژواك خود

 

در دل درياي خود ، پارو بزن

خويش را پيدا كن و هوهو بزن

 

از قساوت­ها ، دلت را پاك كن

رو به خلوت­خانة ادراك كُن

بايد اول از علايق بگذري

تا به اسرار حقيقت ، ره بري

 

در بقاء جسم خود ترديد كُن

روح را پيدا كُن و تاييد كن

 

از تن خاكي ، برويان روح را

دَر دِلِ كشتي نشان ، اين نوح را

 

باورت گردد ، كه روح افلاكي­است

بي­نشان از رنگ و بوي خاكي­ست

 

باورت گردد كه بايد ساده شد

تا عروج روح را آماده شد

 

باورت گردد كه نامت آدم­ست

عَلَّم­َ­الاِنْسانَ مالَمْ يَعْلَمْ ست

 

گر به سّر آفرينش ، ره بري

خلقت خود را نگيري ، سرسري

 

ربَّنا خوان ، با سحر هم­ناله­اي

صاف­دل ، چون قطره­هاي ژاله­اي

 

سينه­ات را مسجد­الاقصي كني

درك سُبحانِ الَّذي­اَسري كني

هر نفس ، آيد به گوشت از درون

اين ندا ، انّا اليه راجعون

 

لب به آهنگ نيايش ، باز كن

نغمة انّا فَتَحْنا ساز كُن

 

گر كه مي­خواهي ، شهودي تازه را

زير پا نِه ، شهوت آوازه را !

 

تا بداني ، عشق بي­جغرافياست

عشق ، يك بالاييِ بي­منتهاست

 

آشتي با ايل اشگ خويش كُن !

رو به دل ، دست گدايي پيش كن !

 

در درونت ، ره مَدِه تشويش را !

درك كن ، راز هبوط خويش را !

 

كز چه در اقليم دنيا آمدي؟

از كدامين سو ، به اين­جا آمدي؟

 

قصة امروز و فرداي تو چي­ست؟

آنكه مي­خواند برايت قصه ، كي­ست؟

 

دلبر از كي با دلت آميخته؟

رشته كي بر گردنت آويخته؟

كي تو را رنگين­زباني داده است ؟

بر لبت ، قالوا بَلي بنهاده است؟

 

بامدادان ازل را درك كُن

شامگاهان عدم را ترك كن

 

بي­شمال و مشرق و غرب و جنوب

رو به سمت مرزهاي بي­غروب

 

آية تنزيل را تفسير كن

خواب گندم­زار را تعبير كُن

 

خواب آدم ، خواب حوّا در بهشت

ميوه­چيني ، از درخت سرنوشت

 

داستان گرم و گيراي هُبوط

غربت انسان ، به صحراي هبوط

 

رفته ديروز تو ، فرداها كجاست ؟

سرزمين سبز روياها كجاست؟

 

گر كه اين سير و سفر ، كامل كني

خويشتن را سالك واصل كني

 

تازه دريابي ، كه دولابي كه بود؟

آن گل ، بستان شادابي كه بود؟

بود او از ايل پاكِ اوليا

از تبار تابناك اتقيا

 

در زمان بود و برون بود از زمان

در مكان ، مي­زد قدم در لامكان

 

كرده بود از پهنة طوفان عبور

بود جايش ، ساحل درياي نور

 

فارغ­البال از مقال و قال بود

شمع جمع ما ، به شور و حال بود

 

گام آن­سوي فنا ، برداشت او

پا بر اعصار و قرون بگذاشت او

 

پاي تا سر ، باده­نوش عشق بود

چون خم مِي ، جُنب و جوش عشق بود

 

چشم او سرشار بود از موج راز

عقده از دل­هاي ما ، مي­كرد باز

 

چون خليل از دل توكّل كرده بود

آتش نمرود را گل كرده بود

 

زاشتياقش ، غنچه از جا مي­پريد

صوفي گل ، خرقه برتن مي­دريد

از عروج او كنون يك­سال رفت

پيش ما ، هر لحظه چون يك­سال رفت

 

از ميان بزم ما ، آن شمع ما

رفت و پاشيده­ست از هم جمع ما

 

واي من ! آن خوش­زباني­ها چه شد ؟

آن­همه شيرين­بیانی­ها چه شد ؟

 

كو دگر ، آن مست ميناي ازل ؟

باده­نوش حافظ از جام غزل

 

كو دگر آن نخل پر ايثار فيض ؟

نكته­دان ، شعر پر اسرار فيض

 

رفت و از معني دگر آوازه نيست

درگل عرفان ، شميم تازه نيست

 

رفت و بي­او ، محفل ما رنگ باخت

سينه­ها را ، داغ تنهايي گداخت

 

رفت و بي­او ، روز را گم كرده ايم

جملگي با شب تفاهم كرده ايم

 

رفت و بي­او ، باغ شيون مي­كند

بافه­هاي اشک ، خرمن مي­كند

رفت آن سروِ ستبر روزگار

جوشش خون ، در رگ سرخ بهار

 

رفت و بي­او كولي آواره ام

طفل دور افتاده از گهواره ام

 

رفت و با خود برد آرام مرا

دور كرد از عافيت گام مرا

 

رفت و از كاشانه ام آواره كرد

رشتة صبر و سكونم پاره كرد

 

بي­حضورش ، غم عذابم مي­دهد

دوري از او ، اضطرابم مي­دهد

 

دشت خاطر را سياهي­ها گرفت

خانة دل را ، تباهي­ها گرفت

 

رفت و افكند از طرب ساز مرا

ريخت درهم ، رقص آواز مرا

 

رفت و شعرم ، تاك بي­انگور شد

مثنوي­هايم ، شب بي­نور شد

 

(قدسي) اكنون در رثاي اوستاد

نبض شعرش ، از تكلم ايستاد

بازدیدها: 15

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده − 8 =