خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی برای عروج ملکوتی حاج هادی شرکت (متوفی 1379) – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی برای عروج ملکوتی حاج هادی شرکت (متوفی 1379) – دیوان عترت خورشید

اولیای مستور

 

دریغا و دردا ! که از محفل ما

برون رفت آرام جان و دل ما

 

صد افسوس کز آفت دور گردون

شد آن گوهر پاک ، در خاک مدفون

 

رها کرد ما را و کوس سفر زد

سبک­روح ، سوی خدا ، بال و پر زد

 

گلی سرخ ، پژمرد از باغ ایمان

خزان شد درختی ز گلزار عرفان

 

دلی داشت در سینه ، جام جهان بین

که از روشنی ، هر نهان را عیان بین

 

دلش بود ، زاینده­ رود طراوت

دمش چون دم صبح ، لبریز رحمت

 

 

لبش چون نسیم صبا ، پر تبسم

زبانش شکر ریزِ موج تکلم

 

پر از مهر یاران ، ضمیر منیرش

نشاط­آفرین ، خندة دل­پذیرش

 

خراباتی رسته از خود پرستی

صراحی­کش بادة عشق و مستی

 

به وارستگی ، سبحه­گردان ساجد

به اخلاص ، تسبیح­گوی مساجد

 

به شایستگی پارسا مرد عارف

که در انزوای سحر بود عاکف

 

به بزم سحر ، باده­نوش تهجّد

دل­آسوده خلوت­نشین تعبّد

 

به کاشانه ، سجّاده­پیمای طاعت

هم­آغوش با جا­نماز عبادت

 

حسینیه­ها ، بود مست حضورش

تکایا ، پر از رَدِّ پای عبورش

 

چه خوش بود آن گریه­های شبانه

مناجات و بیتوته در چله­خانه

صفا داشت ، آوای سوز و گدازش

صدای قنوتش ، نوای نمازش

 

نگردد فراموشم ، اوقات الفت

که در محضرش می­نشستم به صحبت

 

چه شب­ها که تا بامدادن صمیمی

دلم بود و آن دل­ستان قدیمی

 

مرا تا خدا اوج می­داد چشمش

به یک غمزه می­کرد بیداد چشمش

 

در او یافتم ، عصمت عاشقی را

بیاموختم حکمت عاشقی را

 

از او شیوه عشق ، آموختم من

ز ابراز آن ، گر چه لب دوختم من

 

از او یاد دارم شقایق شدن را

به دیدار جانانه ، عاشق شدن را

 

فلک ! از من آن کیمیا را گرفتی

به راهم زدی ، رهنما را گرفتی

 

کجا بردی آن یار درد­آشنایم ؟

که بی او دگر سخت بی­هنوایم

کجا بردی آن را ؟ که با لحن شیرین

مرا سِرِّ سربسته می­داد تلقین

 

دلم بی­حضورش صفائی ندارد

در این بی­کسی آشنائی ندارد

 

ندانم که بی او سخن با که گویم ؟

غم غربت خویشتن ، با که گویم ؟

 

در این ظلمت شب ، چراغ از که گیرم؟

نشان از که پرسم ؟ سراغ از که گیرم؟

 

دلم بود خوش هادی راه دارم

چو شرکت مرادی دل­آگاه دارم

 

از این پس من و ضجّه­های دمادم

دل و ناله و آه شب­گیر و ماتم

 

از این پس تن من سیه­پوش ، بهتر

چراغ نفس ، سرد و خاموش ، بهتر

 

عبور از خیابان و آوارگی­ها

خطوط خیابان و بیچارگی­ها

 

از این پس نشینم کنار مزارش

چو (قدسی)کنم ، اشک غربت نثارش

بازدیدها: 23

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

15 − 7 =