خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی – طواف عشق – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی – طواف عشق – دیوان عترت خورشید

طواف عشق

 

آمدی از راه آرام و صبور

مثل یک رویا در امواج بلور

 

چون نشستی در کنارم بی­صدا

زُل زدی در چشم من بی­ادعا

 

سینة تو آه راز­آلود داشت

آنچه در عمق نگاهت بود ، داشت

 

گریه گل می­کرد در چشمان تو

اشک می­رقصید بر مژگان تو

 

قاب قلبم از تو پر تصویر شد

تاب گیسویت ، مرا زنجیر شد

چون مرا لبخند تو تسخیر کرد

با دلم کار دمِ شمشیر کرد

 

چون لبم ، نام تو را آواز داد

کفتر رقص تو را پرواز داد

 

غمزه­ات در دل­بری ، اعجاز داشت

از شکوه ناز ، چشم­انداز داشت

 

خامه­ام رقصید و نامت را سرود

دزدکی از من لبت ، دل می­ربود

 

رو به من ، با نغمه وا­ کردی لبت

گرم شد ، حس من از تاب و تبت

 

زآن­چه آوردی تو آن­شب برسرم

این­که تو مال منی ، شد باورم

 

باورت کردم ز روی سادگی

داشت مهرت را دلم ، آمادگی

 

اولین دیدارمان ، یادش بخیر

آبشار اشکمان ، یادش بخیر

 

یاد باد آن دل طپیدن­های­مان

های­های گریه در هیهای­مان

هرکدام از پشت باران نگاه

چشم در چشم از سر شب ، تا پگاه

 

لب به لب ، تبخاله بر لب ریختیم

عاشقی در خلوت شب ریختیم

 

چون نفس با یکدگر قاطی شدیم

کنج یک تن­پوش ، خیاطی شدیم

 

چشم­ مان در چشم هم ، آواز ریخت

راز چندین ساله را در ناز ریخت

 

روح مان ، در هم شد و یک رود شد

مثل یک آوای راز­آلود شد

 

یاد آر آن بزم گل­جوش سحر

دور هم گشتن ، در آغوش سحر

 

پای­کوبی در خرابات وصال

سجده رفتن ، در مناجات وصال

 

خلوت نصف­النهار چشم تو

شب­نشینی در جوار چشم تو

در کنار برکة شب ، زیر ماه

از تو آن لبخند­های گاه گاه

 

سرمه می­لرزید در چشمان تو

عشوه می­رقصید در چشمان تو

 

بود در عمق نگاهت جای من

می­نهادی پای ، جای پای من

 

دل که چون آئینه حیرت­ناک بود

دائم از شوقت ، گریبان­چاک بود

 

ای که ! چشمت درس مهرم می­دهد

بال پرواز سپهرم می­دهد

 

گیسوانت ، رشتة زنار من

خوابگاهت ، دیدة بیدار من

 

با تو بودن مایة آرامش­­ست

رنگ صبح اول پیدایش­ست

 

با لبانت خالکوبم کرده­ای

این­همه ناز از کجا آورده­ای ؟

 

در مجاز من حقیقت ریختی

در درونم ، عطر نیت ریختی

 

حیرتی دارم چرا در پیش تو

می­شود بی­خود ز خود ، درویش تو ؟

از چه رو حالی به حالی می­شود ؟

درکنارت ، لا­ابالی می­شود ؟

 

می­گذارد سر به روی شانه­ات؟

می­شود در گیسوانت شانه­ات؟

 

می­روی ، چشم مرا تر می­کنی

بازگردی ، خون­جگرتر می­­کنی

 

گیرم از چشمت مرا انداختی

رفتی و با دیگری پرداختی

 

گیرم از من دل بریدی ، بی­وفا

یا که در بستی به رویم ، از جفا

 

آخرش چه ، عشق رامت می­کند

دل شکستن را حرامت می­کند

 

تا به­­کی ساز مخالف در سه­گاه ؟

می­نوازی نغمه در این دستگاه ؟

 

تا به­کی حال فراری داشتن؟

یا سر نا سازگاری داشتن ؟

 

روی بنما و دلم را آب کن

رو به هر سو خواستی پرتاب کن

چون عتابت ، حسّ من را قاب کرد

هوش من را با نگاهی خواب کرد

 

عکس رویت گشته حک در قاب دل

بشکن و بنگر به پیچ و تاب دل

 

تیر مژگانت دلم را شد حریف

خوش مراعات­النظیری شد ردیف

 

خواستی از من ، که نقاشی کنم

نقش سیمای تو را کاشی کنم

 

پاسخت را دادم از شرمندگی

ای سراپایت همه بالندگی !

 

بر­نیاید این­چنین کاری ز من

من که حیرانم به کار خویشتن

 

من ز نقاشی چه سر در آورم ؟

لیک یک­ دم ، آی و بنشین در برم

 

تا شوم از راه بوی موی تو

محو آن میناگری در روی تو

 

مرحبا ای یار از جان بهترم !

سایه­ات چون بید ، بادا برسرم

او که در چشمان مستت خواب ریخت

در دلت عرفان ناب ناب ریخت

 

او که رخسار تو را چون گل کشید

حنجرت را حنجر بلبل کشید

 

خوش تراشیده­­ست تندیس تو را

کرده خوش ترسیم ، پردیس تو را

 

طرح اندام تو را خوش ریخته

شیر و شکر را به هم آمیخته

 

ساخت چون محراب ، ابروی تو را

تا سجود آرم در آن روی تو را

 

دوست داری ، تا بگویم رازمان

داستان لحظة آغازمان

 

تا کنی پرواز ، این را کم مگیر

خویش را دست کم از شبنم مگیر

 

تور ما در ابتدا شش روزه بود

دور این نه گنبد فیروزه بود

 

بعد از آن چرخی به دور دل زدیم

ساغر می ، پیش ­از آب و گل زدیم

خیز تا زین سو ، بدان سو رو کنیم

بار دیگر رو سوی بی­سو کنیم

 

دست افشان ، بر دو کون آن­جا رویم

لا به پشت سر ، سوی الا رویم

 

بگذریم از این جهان ، خوش­عالمی­ست

این جهان در پیش آن دریا ، نمی­ست

 

یاد می­آری که با هم مست مست

طوف می­کردیم ، در کوی الست ؟

 

در طوافش مثل نی ، می­سوختیم

رسم و راه عشق ، می­آموختیم

 

گلشن سبز نیایش ، جایمان

غرق مستی ، بلبل آوایمان

 

از هُوَالهو ، گوش پر هنگامه بود

گریه­های ما ، زیارت­نامه بود

 

پیش هم بودیم ، در بزم شهود

غوطه­ور در خلسة ذکر سجود

 

چون زبان ، دم می­زد از اَمَّن یُجیب

می­رسید آن لحظه ، لبیک از حبیب

صبح بود و ظهر بود و شب نبود

روی لب­هامان ، بجز یا­­رب نبود

 

هر دو مست از بوی یک خم بوده­ایم

هر دو محو یک تکلم بوده­ایم

 

کار عشق ما هیاهوئی نداشت

قلبمان ، جز ذکرِ یا­هوئی نداشت

 

غوطه می­خوردیم در یک شط نور

مشق می­کردیم با یک خط نور

 

زان مقیم خلوت لا­ئیم ما

بهره­ور از خوان الا­ئیم ما

 

هر دو در یک رشته­ایم از تار و پود

رنگ و بوی ما یکی چون عطر و عود

 

بود من در بود تو ادغام بود

ما دو را در عاشقی یک نام بود

 

زیر سقف شوق ، نجوا داشتیم

بوسه­ها بر روی هم می­کاشتیم

 

لعل خاموش تو ، یک فریاد داشت

کام شیرین تو ، یک فرهاد داشت

قصة شیرین و فرهادی نبود

هر دو یک بودیم و اضدادی نبود

 

کوچه­­های شوق ، بن­بستی نداشت

قلّه­هامان ، درّة پستی نداشت

 

قلب­مان از بهر هم بی­تاب بود

رسته از هر رسم و هر آداب بود

 

هر دو لیلی ، هر دو مجنون ازل

پرسه­زن در دشت و هامونِ ازل

 

دهرها بودیم آن­جا پیش هم

دست مان در دست هم ، بی­هیچ غم

 

گاه چون پروانه ، گاهی هم­ چو شمع

سوز مان می­کرد ، روشن بزم جمع

 

در نسیمی ، زلف ما گم می­شدند

بافه­های یک تراکم می­شدند

 

ما در آن­جا عاشقی­ها کرده­ایم

ما از آن­جا قصه­ها آورده­ایم

 

تا خدا بوده­ست ، با هم بوده­ایم

گاه حوا ، گاه آدم بوده­ایم

از گل هم ، بود پر آغوش مان

پر طنین از نغمة هم ، گوش مان

 

بر سر گیسوی هم ، گل می­زدیم

عشق را رنگ تغزّل می­زدیم

 

مرغ شادی­مان ، اگر پر می­کشید

شوق مان ، شکل کبوتر می­کشید

 

باز می­شد ، حنجر آواز مان

راز می­گفت از نیاز و ناز مان

 

چشم در چشم هم ، آن­جا محو هم

عشق بازی­های دور از درد و غم

 

روز و شب بی­هیچ اندوه و ملال

پیش هم بودیم سرمست از وصال

 

میل ما با دیگران ، بس فرق داشت

غرب دل­هامان ، فروغ شرق داشت

 

غوطه می­خوردیم ، در ژرفای هم

دُرد هم بودیم ، در مینای هم

 

دم به دم ، می­کرد گل ، آواز­مان

قصّه می­گفت از شب آغاز­مان

لاله می­چیدیم از صحرای هم

موج هم بودیم در دریای هم

 

ای که در باغ دلم گل کرده­ای !

گلشنم را پر ز سنبل کرده­ای !

 

من کرامت ها ز عشقت دیده­ام

میوه­ها از نخل وحدت چیده­ام

 

ما شقایق رنگ ، از آن­جا شدیم

غنچه بودیم و در این­جا وا شدیم

 

روح ما در یکدگر گم گشته اند

دانة انگور یک خم گشته اند

 

هرکدام آیینه آه همیم

جلوه نوش ماه هم چاه همیم

 

می پرست غمزة ساقی هم

گرم شطحیات اشراقی هم

 

ما از آن­جا بوی عرفان می­دهیم

زان به پای یک­دگر جان می­دهیم

 

آشنای بی­کسی­های همیم

در غم دلواپسی­های همیم

با غزل­های خراباتی ، خوشیم

با نماهنگ سماواتی ، خوشیم

 

آن­که در بستان ما شمشاد کاشت

در تو شیرین و مرا فرهاد کاشت

 

بوده­ایم آن­جا گل هم­رنگ هم

می­شویم این­جا از آن دل ­تنگ هم

 

در میان هم تراکم داشتیم

رو به هم چون گل تبسم داشتیم

 

ما که مست هم در آواز همیم

در شب پرواز دمساز همیم

 

هست آیات نیایش ، ایل ما

کس نباید بشنود ، ترتیل ما

 

قصة ما از کسان مستور باد

هر چه گوید هرکسی ، معذور باد

 

بس که پنهان است چون شب ، روزمان

کس نفهمد عشق طاقت سوزمان

 

ما به کار عشق­بازی ماهریم

در دو بیتی­های بابا طاهریم

ما به نام حافظ آوا سر دهیم

شعر را با واژه بال و پر دهیم

 

شعر مولانا ، ز ما دل می­برد

چون صبا، محفل به محفل می­برد

 

بزم ما با سعدی و جامی خوش­ست

با رباعیات خیامی خوش­ست

 

عشق من بوی تفاهم می­دهی

بوی خوب نان گندم می­دهی

 

من که با عشق تو عادت کرده ام

با تو احساس سعادت کرده ام

 

دیگر این­جا واژه­ها را راه نیست

بهر (قدسی) جز مجال آه نیست

 

یک صد و ده بیت شعر مثنوی

باد تقدیم تو ، دیگر یا علیg

 

بازدیدها: 41

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 2 =