خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی – حدیث می – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی – حدیث می – دیوان عترت خورشید

حدیث می

 

با توام ای همدم دیرینه­ام !

ای دل دور ازریا و کینه­ام !

 

امشبی سر بر کن از آفاق عشق

جلوه­ای کن بر من از اشراق عشق

 

جلوه را در جوش می ، تفسیر کن

خوابِ مِی دیدم ، مرا تعبیر کن

ای که دانی رمز و راز باده چیست !

ساقی مستان ، در این می خانه کیست !

 

خوب می­دانی پیام باده را

آگهی ، رنگینی سجاده را

 

من چه می­دانم ؟ تو با من راز گو

راز می را با من دمساز گو

 

باز گو با من که از عهد الست

باده ، گرمی­بخش مستان بوده است

 

باده مستی می­دهد پیمانه را

از حریفان پر کند میخانه را

 

باده و می ، هر دو از یک ریشه­اند

چون پریزادی ، که در یک شیشه­اند

 

می ز راز آفرینش آگهی­ست

از صراحی دست­شستن ، کوتهی­ست

 

جوش می ، سِیلی­ست از نسل شتاب

عقل را ، از بیخ و بن دارد خراب

 

می­دهد بر باد ، ننگ و نام را

می­کند از سر برون ، اوهام را

باده ما را خاکساری می­دهد

در خروج از خویش ، یاری می­دهد

 

نشئة مِی ، جسم را جان می­کند

ذرّه را ، خورشید تابان می­کند

 

می­کند روشن دل بی­نور را

روح می­بخشد ، تن در گور را

 

عشق داند ، حل مشکل­هاست می

روشنائی­بخش محفل­هاست می

 

مِی ، کلید قفل رمز و راز هاست

گنجِ شایانِ دلِ از خود رهاست

 

مقصدم از می ، می انگور نیست

بادة انگوریم ، منظور نیست

 

هست مقصودم ز مِی ، انوار ذات

جلوة یزدان ، در اسماء و صفات

 

کشف رمز و راز ، در اُمُ الکتاب

با سَقیهُم رَبُّهُم ، نوشِ شراب

 

باده یعنی ، درک سُبحات جلال

در نمایشگاه مرآتِ جمال

باده ، یعنی مست سبحانی شدن

غرقه در انوار ربانی شدن

 

پاک گشتن از همه پیرایه­ها

درک اسرار تمام آیه­ها

 

با اَبیتُ عِندَ رَبّی ، در حضور

جلوة اِنّی اَنَاالله ، در ظُهور

 

مثل ابراهیم ، سُبوّحی شدن

کشتی اشراق را نوحی شدن

 

شام یلدا ، عاشقی با نام هو

صبح روشن ، گوش بر پیغام هو

 

مست او گشتن ، به ژرفای شهود

ذوق رستن از غم بود و نبود

 

باده یعنی ، صوفی صافی شدن

چون فُضیل و بُشر ، چون حافی شدن

 

عشقبازی با اُویس و با صُهیب

سِیر ، در اطوار نه پرگار غیب

 

نوشداروی تجّلی در پگاه

رقص صوفی ، حلقه­سان در خانقاه

در سَماع وجد ، با عینُ­القُضات

گرم شطح فاعلاتٌ فاعلات

 

شمسِ شمسُ­المشرقینِ مولوی

هو زدن با سطر سطر مثنوی

 

تا نماند مطلب اینجا نا­تمام

باده یعنی محو حق ، در یک کلام

 

حضرت ساقی به محفل گام زد

باید از چشمش دمادم جام زد

 

ساقیا در گَردش آور جام را !

گرم کن ، دمسردی ایام را !

 

ای­که عالم یک فروغ روی توست !

ﻟﻳﻟﺔ ﺍﻟﻗﺩﺮ آن شب گیسوی توست

 

ای لبت ، کیفیت مِی در پگاه !

آفریدی باده را در یک نگاه

 

ای پرستش­گاه مستان ، چشم تو !

قبله­گاه می­پرستان ، چشم تو

 

لحظة آغازت آغاز مِی­است

چشم تو ، میخانة راز مِی­است

بی­خُمار چشمت ای مخمور مست !

می­دهد ، مِی ، اعتبار خود ز دست

 

باده با چشم تو معنا می­شود

می ز لعل تو مسیحا می­شود

 

بی­تو ساقی ! نشئه در پیمانه نیست

فاش می­گویم ، می و میخانه چیست ؟

 

بوسه بر لعل تو هستی می­دهد

لعل نوشت ، بوی مستی می­دهد

 

باتو مستی ، ره به جانان بردن­است

بی­تو امّا ، قعر گوری مردن­است

 

با­تو ساقی ! خندة مینا خوش­است

بی­تو سُکر باده ، نوشی ناخوش است

 

بی­تجلی­های چشم مست تو

نیست گردم ، جان فدای هست تو !

 

می ز دستت جلوه­نوشم می­کند

اهل رمزم ، راز­پوشم می­کند

 

در شب تار آفتابم می­شود

در عروج از خود رکابم می­شود

خاک من خشک­است چون جام سفال

تشنه­ام من ، تشنة نوش وصال

 

گر دو صد مینای مِی را درکشم

باز هم بی­تو در آب و آتشم

 

از می چشمت ، مرا بی­تاب کن

خاک خشکم را ، ز مِی سیراب کن

 

سوی من کج کن سَرِ پیمانه را

مست کن این ساکن میخانه را

 

یارب ! امشب قبله کردم باده را

فرش کردم با سبو سجاده را

 

مِی به محراب عبادت می­زنم

دست رد ، بر دلق عادت می­زنم

 

کرده­ام سجاده را رنگین ز مِی

می­کنم در می­پرستی ، عمر طی

 

شیشة می ، شمع بالین من­است

در دل شب ، ماه و پروین من­است

 

داده­ام دل غوطه در شط شراب

تا جهانی جمله آیم در حساب

رفته­ام آن سوی مرز لا ­اِله

هست اِلاالله بر گفتم گواه

 

سرخ­رویم ، چون رخ گل­گون یار

گشته خون من به رنگ خون یار

 

 

بازدیدها: 21

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 + بیست =