شهود
شبی با خویشتن درگیر بودم
کمی از دست خود دلگیر بودم
پی یک پرسشی کز دل شنیدم
برای پاسخش در خود تنیدم
«که چون احوال من برق جهان است ؟»
«گهی پیدا و دیگر گه نهان است ؟»
«گهی بر طارم اعلا نشینم ؟»
«گهی تا زیر پای خود نبینم؟»
گهی پر میکشم تا معبد ماه؟
گهی در غار تن ، افتاده در چاه؟
گهی صبحآشنائی سر به راهم ؟
گهی شام غریبی سوز و آهم ؟
گهی هشیار و گاهی مست ، چون می ؟
گهی خرداد و مردادم ، گهی دی ؟
به صحرای غریبی ، رنگرنگم ؟
گهی دشت وسیعم ، گاه تنگم ؟
گهی عنقای قافِ قربِ درگاه ؟
گهی پابند ، از پا تا گلوگاه؟
گهی خرمن به خرمن ، خوشه نور؟
گهی در گور ظلمت ، خفته چون مور ؟
گهی تلخم ،گهی شیرین ،گهی شور ؟
گهی صبحآفرین ، گه شام دیجور ؟
گهی چون کعبه از هر عیب پاکم ؟
گهی بتخانهای همسنگ خاکم ؟
گهی در کسوت معشوق ، چون گل؟
گهی در کسوت عاشق ، چو بلبل ؟
به دل پاسخ چنین آمد که ای دل !
چنین حالات باشد شرط منزل
مبارک باشدت ، تلوین حالات
که داری می روی سوی مقامات
تو اکنون برزخ ذات و صفاتی
که گه در کعبه ، گه در سومناتی
ولی داری جمال یار در پیش
مترس و ره مده در خویش ، تشویش
خیالش چون تو را باشد مقابل
تو کی گم کرده ای رسم و ره دل ؟
دو چشمش چون چراغ راه داری
طواف حجّ کویش میگذاری
چو داری دست در زنجیر مویش
فراموشت نگردیدهاست رویش
در این شوریدگی بودم که ناگاه
شنیدم اُدخلی ، از سمت درگاه
ز خود بیخود شدم ، بیهوش گشتم
میان گفت و گو خاموش گشتم
خودم را در شط می ، غرق دیدم
شناور گشته ، بر ساحل رسیدم
چو در چشم ترم ، آئینه رقصید
مرا پیر خراباتی ، پسندید
نظر افکند سوی جمع مستان
که هان ! او را ! که باشد تازه مهمان
مرا چون جام می ، بر رف نشاندند
گلاب رازقی ، بر رخ فشاندند
به جوبار تجلی ، توبه دادند
به دستم جامی از وحدت نهادند
چو نوشیدم ، دلم مست جنون شد
درونم شد برون ، بیرون درون شد
تنم رندان ، به روی دست بردند
به دور از خرقه ، مست مست بردند
به روی دستشان گشتم غزلخوان
چو بلبل مست و چون قمری خوشالحان
سخن مخلوط شد با شطح و طامات
درآوردم سر از کشف مهمات
نمیدانم چه گفتم یا نگفتم
هماین دانم که آن شب را نخفتم
هوالحق گفتنم را نیست یادم
ولی این نکتهها را مژده دادم
که با حق از ازل مولا علی بود g
پیمبر در شب اسرا ، علی بود b
پیمبر چون که جبرائیل میدید b
علیg را در زلال وحی فهمید
علیg در هودج نور است در اوج
ولایت میفشاند موج در موج
علیg مولای کون و لامکان است
حقیقت را نشانی بینشان است
علیg روح پرستش در سجود است
علیg سِرّ قیاماست و قعود است
علیg در جسم هستی ، جان جاریست
به محشر ، آفتاب رستگاریست
بدون او ، عروج شبنمی نیست
فروغ عالمی و آدمی نیست
علیg آئینة ذات خدائیست
در اسماء و صفات کبریائیست
علیg را لمس در عطر چمن کن
علیg را جستجو در نسترن کن
علیg مرآت اسماء و صفاتست
تجل نسخة خورشید ذاتست
درون حنجر بلبل ، به آواست
درون لفظ عالم ، جان معناست
علیجان ! g قطرهام دریا تویی تو
منم پائینترین ، بالا توئی تو
اگر خواندم ، تو گرداندی زبانم
تو پُر کردی ز وصف خود دهانم
خدائی گشتم از لطف تو مولا
که گفتم ازتو این اوصاف والا
مدد کن تا سخن ، پایان پذیرد
الهی در دلم ، مهرت نمیرد
الهی یک نظر رویت ببینم
دلم آواره در کویت ببینم
سپس نجوا کنم ، با خود چو طاهر
برانم بر لب این ابیات نادر
به دریا بنگرم دریا تو بینم
به صحرا بنگرم صحرا تو بینم
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا تو بینم
اگر دل دلبره ، دلبر کدومه ؟
وگر دلبر دله ، دل را چه نومه ؟
دل و دلبر به هم آمیته بینم
ندونم دل که و دلبر کدومه ؟
امیر المومنینg ، ای روح هستی
مگیر از (قدسی) این آوای مستی
بازدیدها: 19