خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی – شهود – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی – شهود – دیوان عترت خورشید

شهود

 

شبی با خویشتن درگیر بودم

کمی از دست خود دلگیر بودم

 

پی یک پرسشی کز دل شنیدم

برای پاسخش در خود تنیدم

 

«که چون احوال من برق جهان است ؟»

«گهی پیدا و دیگر گه نهان است ؟»

 

«گهی بر طارم اعلا نشینم ؟»

«گهی تا زیر پای خود نبینم؟»

 

گهی پر می­کشم تا معبد ماه؟

گهی در غار تن ، افتاده در چاه؟

 

گهی صبح­آشنائی سر به راهم ؟

گهی شام غریبی سوز و آهم ؟

گهی هشیار و گاهی مست ، چون می ؟

گهی خرداد و مردادم ، گهی دی ؟

 

به صحرای غریبی ، رنگ­رنگم ؟

گهی دشت وسیعم ، گاه تنگم ؟

 

گهی عنقای قافِ قربِ درگاه ؟

گهی پابند ، از پا تا گلوگاه؟

 

گهی خرمن به خرمن ، خوشه نور؟

گهی در گور ظلمت ، خفته چون مور ؟

 

گهی تلخم ،گهی شیرین ،گهی شور ؟

گهی صبح­آفرین ، گه شام دیجور ؟

 

گهی چون کعبه از هر عیب پاکم ؟

گهی بتخانه­ای هم­سنگ خاکم ؟

 

گهی در کسوت معشوق ، چون گل؟

گهی در کسوت عاشق ، چو بلبل ؟

 

به دل پاسخ چنین آمد که ای دل !

چنین حالات باشد شرط منزل

 

مبارک باشدت ، تلوین حالات

که داری می روی سوی مقامات

تو اکنون برزخ ذات و صفاتی

که گه در کعبه ، گه در سومناتی

 

ولی داری جمال یار در پیش

مترس و ره مده در خویش ، تشویش

 

خیالش چون تو را باشد مقابل

تو کی گم کرده ای رسم و ره دل ؟

 

دو چشمش چون چراغ راه داری

طواف حجّ کویش می­گذاری

 

چو داری دست در زنجیر مویش

فراموشت نگردیده­است رویش

 

در این شوریدگی بودم که ناگاه

شنیدم اُدخلی ، از سمت درگاه

 

ز خود بی­خود شدم ، بی­هوش گشتم

میان گفت و گو خاموش گشتم

 

خودم را در شط می ، غرق دیدم

شناور گشته ، بر ساحل رسیدم

 

چو در چشم ترم ، آئینه رقصید

مرا پیر خراباتی ، پسندید

نظر افکند سوی جمع مستان

که هان ! او را ! که باشد تازه مهمان

 

مرا چون جام می ، بر رف نشاندند

گلاب رازقی ، بر رخ فشاندند

 

به جوبار تجلی ، توبه دادند

به دستم جامی از وحدت نهادند

 

چو نوشیدم ، دلم مست جنون شد

درونم شد برون ، بیرون درون شد

 

تنم رندان ، به روی دست بردند

به دور از خرقه ، مست مست بردند

 

به روی دستشان گشتم غزل­خوان

چو بلبل مست و چون قمری خوش­الحان

 

سخن مخلوط شد با شطح و طامات

درآوردم سر از کشف مهمات

 

نمی­دانم چه گفتم یا نگفتم

هم­این دانم که آن شب را نخفتم

 

هوالحق گفتنم را نیست یادم

ولی این نکته­ها را مژده دادم

که با حق از ازل مولا علی بود g

پیمبر در شب اسرا ، علی بود b

 

پیمبر چون که جبرائیل می­دید b

علیg را در زلال وحی فهمید

 

علیg در هودج نور است در اوج

ولایت می­فشاند موج در موج

 

علیg مولای کون و لامکان است

حقیقت را نشانی بی­نشان است

 

علیg روح پرستش در سجود است

علیg سِرّ قیام­است و قعود است

 

علیg در جسم هستی ، جان جاری­ست

به محشر ، آفتاب رستگاری­ست

 

بدون او ، عروج شبنمی نیست

فروغ عالمی و آدمی نیست

 

علیg آئینة ذات خدائی­ست

در اسماء و صفات کبریائی­ست

 

 

علیg را لمس در عطر چمن کن

علیg را جستجو در نسترن کن

 

علیg مرآت اسماء و صفات­ست

تجل­ نسخة خورشید ذات­ست

 

درون حنجر بلبل ، به آواست

درون لفظ عالم ، جان معناست

 

علی­جان ! g قطره­ام دریا تویی تو

منم پائین­ترین ، بالا توئی تو

 

اگر خواندم ، تو گرداندی زبانم

تو پُر کردی ز وصف خود دهانم

 

خدائی گشتم از لطف تو مولا

که گفتم ازتو این اوصاف والا

 

مدد کن تا سخن ، پایان پذیرد

الهی در دلم ، مهرت نمیرد

 

الهی یک نظر رویت ببینم

دلم آواره در کویت ببینم

 

سپس نجوا کنم ، با خود چو طاهر

برانم بر لب این ابیات نادر

به دریا بنگرم دریا تو بینم

به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

 

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا تو بینم

 

اگر دل دلبره ، دلبر کدومه ؟

وگر دلبر دله ، دل را چه نومه ؟

 

دل و دلبر به هم آمیته بینم

ندونم دل که و دلبر کدومه ؟

 

امیر المومنینg ، ای روح هستی

مگیر از (قدسی) این آوای مستی

 

بازدیدها: 19

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × یک =