خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی – پرواز – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی – پرواز – دیوان عترت خورشید

پرواز

 

شبی در کنج دل بیتوته کردم

چو عاشق خویش را دل­سوته کردم

 

خودم را با طنابی بسته دیدم

میان بُهت خود ، بنشسته دیدم

 

به خود گفتم ، ترا دل آفریدند

گمانت پای در گل آفریدند؟

به شیدائی اسیر درد و داغی

چرا از دل نمی­گیری سراغی؟

 

چرا زندانی سلول خویشی ؟

اسیر دست­های غول خویشی ؟

 

تو گر مستی ز مینای توهم

بدان هستی درون نفس خود گم

 

 

نه­ای گر سالک کوی طریقت

در این قالب مزن دم از حقیقت

 

سخن­ها گر درست ، این­جا دروغ است

کلام راست ، موقوف بلوغ است

 

میان بطن حوت تن اسیری

چو یونسg ، ذکر ذَالنّون را نگیری؟

 

در این محبس ، میاور تاب ماندن

بیا بیدار شو ، زین خواب ماندن

 

برون زین دخمة تن ، خوش خبرهاست

سواد شب ، چو طی کردی سحرهاست

 

 

سرود گم شدن ، درخویش سر کن

برای یافتن ، ازخود سفر کن

 

برون زین تن ، فضائی آفتابی­ست

به دوش آسمان ، شولای آبی­ست

 

به خورشید از دل خود راه وا کن

رهی در ذرة خود ، دست و پا کن

 

خوشا ، خنیاگری در بزم لاهوت

رهائی از غم زندان ناسوت

 

پریدن در فضای بی­زمانی

گرفتن لانه در بی­آشیانی

 

خوشا در کوی تجرید­آرمیدن

به آرامش رسیدن ، دوست دیدن

 

به آزادی قسم ، پرواز زیباست

میان پر زدن ، آواز زیباست

 

چه آوازی ؟ رهائی را سرودن

رهائی از غم ، بی­دوست بودن

 

رهائی از حجاب هر چه جز اوست

قرار ما و دل ، محراب ابروست

خوشا پرواز در اوج سماوات

در آن اوج ، آشنائی با مقامات

 

رهائی را ز دل فریاد کردن

ز نو ، پرواز را بنیاد کردن

 

نمی­دانم کیم ؟ یا از کجایم ؟

همین دانم که با عشق آشنایم

 

نمی­دانم کدامین سوست رویم ؟

همین دانم ، چو عاشق شعله­خویم

 

به یک آهی که شام از دل برآرم

هزاران مرده را ، دل سوته دارم

 

میان آتش عشق است راهم

گواهم کاروان اشک و آهم

 

درون سینه­ام آئینه زار­ست

پُر از پرواز رنگین بهار­ست

 

قناری­خوان داغ لاله­زارم

سراپا ، چشم و دل ، چشم­انتظارم

 

من ازگل­های سوری ، سوره­خوانم

حدیث سرو و گل را خوب دانم

من از لمس خدا ، در برگ هرگل

شنیدم رازها ، از لحن بلبل

 

صدای عشق ، در باد بهاری

ندای هو ، در آواز قناری

 

عروج روح ، با معراج شبنم

دمی بیتوته در گلبرگ مریم

 

به رگ­های من این خونی که جاری­ست

درون لالة سرخ بهاری­­ست

 

کجا در من ، گل غیرت بمیرد ؟

نمی­خواهد دلم ماتم بگیرد

 

صدای زخمیم را گوش دارید

کمی بر غربت من اشک بارید

 

درون ، آئینه­ای از ذات دارم

که چشم­ دل به سویش مات دارم

 

ببین سوز دلم را در نگاهم

کدام آئینه دارد تاب آهم ؟

 

چه گل­گشتی است ، باغ آشنائی ؟

قناری در قناری ، هم­نوائی

دراین قالب ندارم ، تاب ماندن

شدم بیدار ازین در خواب ماندن

 

تمنای بلوغ روح دارم

درون موج دریا ، نوح دارم

 

اگرهمت کند شاه ولایت

رود (قدسی) به اوج بی­نهایت

بازدیدها: 19

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 + 16 =