خانه / مقالات / اشعار / سرودۀ استاد محمد قدسی – بالاتر از آسمان – دیوان عترت خورشید

سرودۀ استاد محمد قدسی – بالاتر از آسمان – دیوان عترت خورشید

بالاتر از آسمان

 

نيمه­شب بود و شورانگيز بود

آسمان خانه ، اختربيز بود

 

در كنار تنگ شفّاف بلور

در ميانش رقص ماهي ، رقص نور

 

روبه­روي يك سبد پر اطلسي

بادلي آرام ، بي­دلواپسي

 

در تفكر سر به زانو داشتم

دفتري مضمون به پهلو داشتم

 

خلوتي آرام آن­شب بود و دل

بر لبم آواي يارب بود و دل

 

زير چتر عطر باران نسيم

يادم آمد ، روزگاران قديم

 

ياد فصل برق جولان شباب

موسمِ عشق و بلوغ و التهاب

 

 

ياد ايّام جواني بود و من

خاطرات زندگاني بود و من

 

يادي از آن سال­هاي پر نشاط

كز صفا دل بود غرق انبساط

 

من ميان باد و بوران بلوغ

آتشي سوزنده بودم ، با فروغ

 

سينه­ام آئينة خورشيد بود

آسمانش روشن از اميد بود

 

رسم و راهم بود در آن روزگار

عاشقي ، دلدادگي ، قول و قرار

 

هركجا بودم قناري­خوان باغ

بسته بودم با دلم ، پيمان باغ

 

مي­نشستم با ادب پهلوي گل

مي­شنيدم نغمة ياهوي گل

 

مي­گرفتم اوج با تكبير ياس

مي­نوشتم بر چمن ، تفسير ياس

 

شوق من با شاپرك پر مي­كشيد

ارغوان را يك نفس سر­مي­كشيد

سايبان من گل بابونه بود

همدم من بوته­هاي پونه بود

 

بال مي­شستم چو اردكها به رود

غوطه مي­خوردم به ژرفاي شهود

 

بر دلم ، بوي عبير عشق بود

داغ درمان­ناپذير عشق بود

 

پرسه در هر كوه و صحرا مي­زدم

كشتي خود را به دريا مي­زدم

 

رسته بودم من ز نام و ننگ­ها

بسته بودم دل به عشق آهنگ­ها

 

روزها سر شد به كنجي با رطب

بر گليم چله در دهليز شب

 

دل به سر مي­برد با آئينه­ها

اقتدا مي­كرد بر سبزينه­ها

 

داشتم خوش خلوتي با مولوي

مي­شدم مست از شراب مثنوي

 

شعله­اي در خرمنم افتاده بود

هستي­ام آتش­به­جان چون باده بود

 

شعله­اي از جنس نار موسوي

آتشي از نخل طور معنوي

 

تشنه­لب ، بودم روان دنبال آب

روبه سوي چشمه­سار آفتاب

v                 

در دلم بود آرزو ، آن­روزها

مهر اندوزم ز مهر­افروزها

 

خويش را اين سو و آن سو مي­زدم

هركجا مستانه ياهو مي­زدم

 

تاكه روزي يافتم دريا دلي

در دل امواج ، جستم ساحلي

 

در سلوك عشق ، پيري يافتم

عارف روشن­ضميري يافتم

 

يافتم مشگل­گشاي خويش را

در طريقت ، رهنماي خويش را

 

يافتم مردي ز ايل اوليا

از تبار تابناك اتقيا

 

او ، رِداپوش سرافراز من است

انتخاب روز آغاز من است

 

از زبانش چون سخن گل مي­كند

هم­نوازي با تغزّل مي­كند

در كلامش ، خودشناسي محور است

در مَرامش ، حق شناسي جوهر است

 

مي­نشيند حرف او بر هر دلي

مي­گشايد عقده از هر مشگلي

 

گفته هايش نغز و بي پيرايه است

ساده اما چون گهر پرمايه است

 

پيكرش پيچيده در نور رداست

چون پري ، آئينه­زاد جلوه­هاست

 

چشم او شرقي­ترين اشراق عشق

مي­دهد پرواز ، در آفاق عشق

 

سينة او ،گنج اسرار مگوست

رازدانِ سر وحدت ، مو­به­موست

 

رگ­رگش سرمست عشق كبرياست

عارف وارسته از چون و چراست

 

جانش از سر الستي مُلهم است

فارغ از قيل و مقال عالم است

 

سنبلستان دلش ، آئينه­پوش

كهكشان سينه­اش خورشيد­جوش

 

مي­زند جوش از دلش آب بقا

هست جانش ، چشمة فيض خدا

 

سينه­اش گنجينه­اي سربسته است

از پل كشف و كرامت رسته است

 

از لبش ، لبريز آيات نماز

از قنوتش ، مي­چكد باران راز

 

رشتة آزادگي در مشت او

بر توكل ، تكيه دارد پشت او

 

محفل­آراي خرابات شهود

لاابالي از غم بود و نبود

 

عالم علم لدن ، فرهيخته

شهد حكمت ، با كلام آميخته

 

از تعلّق­ها ، مجرّد گشته است

در پناه حق ، مؤيّد گشته است

اوج پروازي ، هم آغوش ملك

ردّ­پايش مانده بر بام فلك

 

دستگير رهرو گم كرده راه

خوش­ضمير و دلپذير و دلبخواه

 

سالكان را مي­دهد درس جنون

مي­شود بر كعبة دل رهنمون

 

مي­نوازد روح را ، آواي او

صحبت شيرين و روح­افزاي او

 

هركجا او شمع محفل مي­شود

نقل مجلس ، صحبت دل مي­شود

v                 

رازگو اي شمس مولاناي من !

با يزيد خانقاه­آراي من !

 

اي رباعيات خيّام خيال!

اي تغزّل­هاي حافظ را غزال !

 

اي خراباتي­ترين مخمورها !

بهترين آئينه­پوش نورها

 

 

در نگاهت ، باده معنا مي­شود

سالكان را جذبه پيدا مي­شود

 

خانه خمّار ، يعني چشم تو

من فداي خنده بي­خشم تو

 

غمزه­ات بر دل شبيخون مي­زند

آب آتشگون ، به مضمون مي­زند

 

نام تو ، عنوان اشعار من است

در بناي شعر ، معمار من است

 

من ز ديدار تو ساغر مي­زنم

باده از ميناي باور مي­زنم

 

در سبوي خويشتن ، مِي، مي­كنم

هفت شهر عشق را طي مي­كنم

 

اي لبت گلدستة تكبير من !

سازكن ، ساز سخن ، اي پير من !

 

اي عبا­پوش عبادتهاي ناب !

بر سر دوشت ، رداي آفتاب

 

اي در اين طوفان حيرت ، نوح من !

مرهمي بر نالة مجروح من

نسترن­پوش بهار آبيم

با تو من سرشار، از شادابي­ام

 

با تو من چون گل ، شكوفا مي­شوم

غنچه­ام ، با ديدنت وا مي­شوم

 

مي­گشايم بال ، سوي كبريا

مي­برم ره بر ملاقات خدا

 

با تو سرشار از تبسم مي­شوم

بي تو در طوفان غم ، گم مي­شوم

 

بي تو من ، يك زورق سرگشته­ام

در شط ظلمت ، شناور گشته­ام

 

اي مجرّد ! ره به تجريدم بده

باده از ميناي توحيدم بده

 

 

بازدیدها: 29

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

15 − 9 =