خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / بحث پیرامون موضوع فقر و غنا توسط استاد محمد قدسی

بحث پیرامون موضوع فقر و غنا توسط استاد محمد قدسی

غنا چیست و فقر کدام است؟

غنا به معنی بی نیازی و آن دوگونه است و به عبارت دیگر دوجلوه دارد یک جلوة ظاهری دارد و یک جلوة باطنی و فقر به معنی نیاز است و آن نیز دو جلوه دارد به عکس غنا یعنی نیاز ظاهری و نیاز باطنی

شرح : غنای ظاهری و آن عبارت است از این که کسی در ظاهر دارای امکانات معیشتی فراوان باشد به گونه ای که هرچه اراده کند برای او فراهم باشد بر عکس غنای ظاهری فقر ظاهری است و آن این است که از حد اقل امکانات معیشتی بر خوردار باشد و با حد اقلی ها روزگار بگذراند

اسلام برای ثروتمندان تکالیفی را واجب کرده است نظیر پرداخت خمس و زکات و اضافه بر این دو پرداخت صدقات جاریه ( طبق دستور در سورة معارج آیات 24 و 25 ) نیز وظیفه است با هدف ریشه کن کردن فقر

غنای باطنی عبارت است از مزین بودن به کمالات معنوی نظیر قناعت و دیگر خصلت های مثبت خدائی که در روایت جنود عقل و جهل ، تحت پوشش جنود عقل نام برده شده است

از آنطرف فقر نیز بردوگونه است فقر ظاهری که عبارت است از نداشتن حداقلی امکانات مالی و فقر باطنی  

و دیگر فقر باطنی که عبارت از نداشتن کمالات معنوی می باشد

نتیجه آن که :

یک : بعضی هم دارای غنای ظاهری هستند و هم غنای باطنی

دو: بعضی ها دارای فقر ظاهری و فقر باطنی هستند

سه: بعضی دارای غنای ظاهری هستند ولی فاقد غنای معنوی

اینان فقر معنوی دارند و فقر ظاهری ندارند

چهار : بعضی دارای غنای باطنی هستند و فاقد غنای ظاهری

اینان فقر ظاهری دارند و فاقد فقر باطنی نیز می باشند

امیر مومنان علی عليه السلام در حکمت 56 می فرماید:

الْغِنَى‏ فِي الْغُرْبَةِ وَطَنٌ؛

بى‏نيازى در غربت وطن است

وَالْفَقْرُ فِي الْوَطَنِ غُرْبَةٌ.

و نيازمندى در وطن غربت!

و این جملة حضرت شامل هر دو گونه فقر و غنا ی ظاهری و باطنی می شود

مثنوی در دفتر دوم در

قصه‏ى اعرابى و ريگ در جوال كردن

و ملامت كردن آن فيلسوف به فقر ظاهری که در چشم عوام عزت آور است و اکثر مردم اگر فکرفیلسوفان موشکاف در علوم را داشته باشی ولی ظاهری فقیرانه تو را نمی پذیرند ، می فرماید:

(3176) يك عرابى بار كرده اشترى

دو جوال زفت از دانه پُرى‏

(3177) او نشسته بر سرِ هر دو جَوال

يك حديث انداز كرد او را سؤال‏

(3178) از وطن پرسيد و آوردش به گفت

و اندر آن پرسش بسى دُرها بسُفت‏

(3179) بعد از آن گفتش كه اين هر دو جوال

چيست آگنده، بگو مصدوقِ حال

(3180) گفت اندر يك جوالم گندم است

در دگر ريگى، نه قوت مردم است‏

(3181) گفت تو چون بار كردى اين رِمال؟

(ریگ ها)

گفت تا تنها نماند آن جَوال‏

(3182) گفت نيمِ گندمِ آن تَنگ را

در دگر ريز از پى فرهنگ را

(3183) تا سبك گردد جوال و هم شتر

گفت شاباش اى حكيمِ اهل و حُرّ

(3184) اين چنين فكر دقيق و راى خوب

تو چنين عريان پياده در لُغُوب‏

(3185) رحمش آمد بر حكيم و عزم كرد

كِش بر اشتر بر نشاند نيك مرد

(3186) باز گفتش اى حكيم خوش سَخُن

شمّه‏اى از حالِ خود هم شرح كن‏

(3187) اين چنين عقل و كفايت كه تو راست

تو وزيرى يا شهى؟ بر گوى راست

(3188) گفت اين هر دو نيم از عامه‏ام

بنگر اندر حال و اندر جامه‏ام‏

(3189) گفت اشتر چند دارى چند گاو؟

گفت نه اين و نه آن، ما را مَكاو

(3190) گفت رختت چيست ؟بارى در دكان

گفت ما را كو ،دكان و كو مكان؟

(3191) گفت پس از نقد پرسم نقد چند

كه توى تنها رو و محبوب پند

(3192) كيمياى مسّ عالم با تو است

عقل و دانش را گهر، تو بر تو است

(3193) گفت وَ اللّه نيست يا وَجهَ العَرب

در همه مُلكم وجوه قوتِ شب

(3194) پا برهنه تن برهنه مى‏دوم

هر كه نانى مى‏دهد آن جا روم‏

(3195) مر مرا زين حكمت و فضل و هنر

نيست حاصل جز خيال و درد سر

(3196) پس عرب گفتش كه رُو دور از برم

تا نبارد شومى تو بر سرم‏

(3197) دور بَر آن حكمت شومت زِ من

نطق تو شوم است بر اهل زَمَن

(3198) يا تو آن سو رو من اين سو مى‏دوم

ور تو را ره پيش من واپس روم‏

(3199) يك جوالم گندم و ديگر ز ريگ

به بود زين حيله‏هاى مُرده ريگ

(3200) احمقى‏ام بس مبارك احمقى است

كه دلم با برگ و جانم متّقى است

****

در کلام مولا سخن از وطن و غربت رفته است

وطن کجاست و غربت کدام است؟

اول :وطن درظاهر جايى است كه انسان در آنجا متولد شده و چشم به روى خويشاوندان و بستگان و نزديكان گشوده و مورد علاقه آنها قرار گرفته و در هر گوشه و كنار، آشنايى دارد

و :غربت نیز در ظاهر جايى است كه انسان نه آشنايى دارد و نه دوست مهربانى و نه يار و مددكارى.

برای این حکمت شریف دو معنی می شود در نظر گرفت:

معنای اول از آیه الله مکارم که معنائی همه کس فهم و عمومی است:

شخص غنى هر جا برود به موجب غنايش پيوندهاى محبت را با اين و آن برقرار مى‏سازد و به سبب بذل و بخشش ياران و مددكارانى پيدا مى‏كند؛

ولى شخص فقير حتى در وطن خويش دوستان و بستگان را از دست مى‏دهد و گاه به صورت موجودى فراموش شده در مى‏آيد.

این معنای غنای ظاهری است

در این دیدگاه غنا به معنی ثروت دنیائی گرفته شده است و

اشکالی که به این معنای اول وارد است این است که فقر و غنا ی ظاهری را هیچگاه مولا نمی ستایند

مگر گناه کسانی که فقیرند چیست که نتوانسته اند برای خود ثروتی کسب کنند؟

معنای دوم:

غنای باطنی است و آن عزت نفس است که دارندگان این غنا در برابر دوعالم سر فرود نیاورند

به قول خواجه حافظ:

من که سر درنیاورم به دو کون

گردنم زیر بار منت اوست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

غلام همت سروم که این هنر دارد

فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند

که التجا به در دولت شما آورد

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گدا صفتی کیمیا گری داند

و با توجه به حکمت 54 و حکمت 57 و 58 ،که قبل و بعد و چسبیده به این حکمت نقل شده است ، بیشتر منظور مولای متقیان غنای باطنی است

که این غنای باطنی خود فقر حقیقی است که در آیات و روایات و کلام بزرگان بسیار مدح شده است

یعنی مومنان متقی فقیر الی الله و غنی عندالناس اند و کس را تاب مقابله با عزت آن ها نیست

نکته:

در معنای اخیر آخرت که دارالقرار است وطن اصلی معنا می شود

به قول مرحوم نراقی در طاقدیس در بارة حب الوطن من الایمان می فرماید:

این وطن مصر و عراق و شام نیست

این وطن جائی است کو را نام نیست

و در واقع معنای وطن هم همین است یعنی جائی که جاویدان در اختیار انسان است

منتهی با یک فرق

که مومن آن جا به خاطر پیش فرستاده ها در خوشی به سر می برد ولی کافر چون دست خالی است و بدون اندوختة ایمانی بدانجا وارد می شود در رنج و عذاب غوطه می زند

شواهد روائی و قرآنی:

زمخشرى در ربيع الابرار و آمدى در غررالحكم و نويسنده الدرجات الرفيعة( سيد على خان متوفاى 1120)

می نویسند:

مَنْ أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَلْيَسْتَعِدَّ

لِلْفَقْرِ جِلْبَاباً.

در سورة بقره، آيه 273 :

«لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيمَاهُمْ لَايَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا»؛

(انفاق شما مخصوصاً بايد) براى نيازمندانى باشد كه در راه خدا در تنگنا قرار گرفتند (از وطن خود براى شركت در ميدان جهاد آواره شده و در تأمين زندگى وامانده‏اند) آنها نمى‏توانند (براى تأمين روزى) مسافرتى كنند و از شدت خويشتن‏دارى افراد ناآگاه آنها را بى‏نياز مى‏پندارند؛ اما آنها را از چهره‏هايشان مى‏توانى بشناسى.

آنان هرگز با اصرار چيزى از كسى نمى‏خواهند».

در حکمت 452

می فرماید :

الْغِنَى وَالْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَى اللَّهِ.

غنا وفقر آن‏گاه آشكار مى‏شود كه اعمال (انسان‏ها) به پيشگاه خدا عرضه شود.

براساس این روایات و روایات دیگر معلوم می شود که غناء ،غناء باطنی است و وطن وطن اصلی است که آن جهان آخرت است که در آنجا

به قول سعدی درقصیدة شمارة ۲3

تو را ز دست اجل کی فرار خواهد بود

فرارگاه تو دارالقرار خواهد بود

اگر تو ملک جهان را به دست آوردی

مباش غره که ناپایدار خواهد بود

به مال غره چه باشی که یک دو روزی بعد

همه نصیبة میراث خوار خواهد بود

تو را به تخته و تابوت درکشند از تخت

گرت خزانه و لشکر هزار خواهد بود

تو را به کنج لحد سالها بباید خفت

تن تو طعمة هر مور و مار خواهد بود

اگر تو در چمن روزگار همچو گلی

دمیده بر سر خاک تو خار خواهد بود

نیازمندی یاران نداردت سودی

مگر عمل که تو را باز یار خواهد بود

بسا سوار که آنجا پیاده خواهد شد

بسا پیاده که آنجا سوار خواهد بود

بسا امیر که آنجا اسیر خواهد شد

بسا اسیر که فرمانگذار خواهد بود

بسا امام ریایی و پیشوای بزرگ

که روز حشر و جزا شرمسار خواهد بود

چرا ز حال قیامت دمی نیندیشی

که حال بیخبران سخت زار خواهد بود

بهشت می‌طلبی، از گنه نپرهیزی؟

بهشت منزل پرهیزگار خواهد بود

گذر ز باطل و مردانه حق‌پرستی کن

ز حق‌پرستی بهتر چه کار خواهد بود؟

بساز چارة رفتن که رهروان رفتند

که سعدی از تو سخن یادگار خواهد بود

****************

در حکمت 54 می فرماید:

لَا غِنى‏ كَالْعَقْلِ؛ وَلَا فَقْرَ كَالْجَهْلِ؛

هيچ ثروت و بى‏نيازى همچون عقل، و هيچ فقرى همچون جهل نیست

***

و باز درحکمت 58 می خوانیم:

الْمَالُ مَادَّةُ الشَّهَوَاتِ.

مال و ثروت ماده اصلى همه شهوات است.

***

در دفتر چهارم مثنوی بیت( 3626)

چونكه مُستغنی شد او، طاغی شود

خر چو بار انداخت، اِسْكيزه زند

****

در داستان اختیار کردن پادشاه دختر بی چیزی را برای پسرش

از قول پادشاه:

دفتر چهارم بیت( 3131) به بعد پیرامون غنی باطنی و فقر ظاهری:

گفت: صالح را، گدا گفتن خطاست

كو، غَنِىُّ‌الْقَلب از دادِ خداست‏

( 3132) در قناعت می‌گريزد از تُقَی

نه از لئيمىّ و كَسَل همچون گدا

( 3133) قِلَّتی كآن از قناعت وز تُقاست

آن ز فقر و قِلّتِ دُونان جداست‏

( 3134) حبّه‌ای آن گر بيابد، سَر نهد

وين ز گنجِ زر به همّت می‏جهد

****

باز هم در دفتر چهارم از بیت( 238) پیرامون فقر باطنی که از آنِ متقیان و غنای ظاهری که از آن اهل دنیاست می فرماید:

مثال دنيا چون گلخن و تقوى چون حمام‏

( 238) شهوتِ دنيا مثالِ گُلخَن است

كه ازو حَمّامِ تَقوى، روشن است‏

( 239) ليك قِسمِ مُتَّقى، زين تُون، صفاست

زآنكه در گرمابه­ست و، در نَقاست‏

( 240) اغنيا، مانندة سِرگين كَشان

بهرِ آتش كردنِ گرمابه‌بان‏

( 241) اندر ايشان، حرص بنهاده خدا

تا بُوَد گرمابه، گرم و با نوا

( 242) ترك اين تُون،گوى و در گرمابه، ران

تركِ تُون را، عين آن گرمابه، دان‏

( 243) هر كه در تُون‌ست، او چون خادم‌ست

مر وَرا،كه صابر‌ست و حازم‌ست‏

***

در دفتر ششم از بیت(3596) به بعد پیرامون غنای باطنی که سهم عارفان است می فرماید:

بيان استمداد عارف از سرچشمه‏ى

حيات ابدى و مستغنى شدن او از

استمداد و اجتذاب از چشمه‏هاى

آبهاى بى‏وفا كه علامه ذلك التَّجافى

عن دارِ الغُرور كه آدمى چون

بر مددهاى آن چشمه‏ها اعتماد كند

در طلب چشمه‏ى باقى دايم سست شود

كارى ز درون جان تو مى‏بايد

كز عاريه‏ها ترا درى نگشايد

يك چشمه‏ى آب از درون خانه

به ز آن جويى كه آن ز بيرون آيد

(3596)حبذا كاريز اصل چيزها

فارغت آرد از اين كاريزها

(3597)تو ز صد ينبوع شربت مى‏كشى

هر چه ز آن صد كم شود كاهد خوشى‏

(3598)چون بجوشد از درون چشمه‏ى سنى

ز استراق چشمه‏ها گردى غنى‏

(3599)قرة العينت چو ز آب و گل بود

راتبه‏ى اين قره درد دل بود

به عنوان مثال( در بیان این مثال که خوشا چاهی که آب از خود درآرد):

(3600)قلعه را چون آب آيد از برون

در زمان امن باشد بر فزون‏

(3601)چون كه دشمن گرد آن حلقه كند

تا كه اندر خونشان غرقه كند

(3602)آب بيرون را بِبُرند آن سپاه

تا نباشد قلعه را ز آنها پناه‏

(3603)آن زمان يك چاه شورى از درون

به ز صد جيحون شيرين از برون‏

سپس در اشاره به دارندگان غنای باطنی و فقیران باطنی می فرماید:

(3604)قاطع الاسباب و لشكرهاى مرگ

همچو دى آيد به قطع شاخ و برگ‏

(3605)در جهان نبود مددشان از بهار

جز مگر در جان بهار روى يار

(3606)ز آن لقب شد خاك را دار الغرور

كاو كشد پا را سپس يوم العبور

در حکمت 57 که در بارة غنای باطنی است می فرماید:

و قال عليه‏السلام الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَايَنْفَدُ.

قناعت مالى است كه هرگز تمام نمى‏شود.

در گفتار حكيمانه 44 نیز:

«طُوبَى لِمَنْ ذَكَرَ الْمَعَادَ وَعَمِلَ لِلْحِسَابِ وَقَنِعَ بِالْكَفَافِ؛

خوشا به حال كسى كه (پيوسته) به ياد معاد باشد و براى روز حساب عمل كند. به مقدار كفايت قانع گردد و از خدا راضى باشد».

در خطبه 192

نيز امام در ميان اوصاف انبيا اين وصف برجسته را شمرده بود:

«مَعَ قَنَاعَةٍ تَمْلَأُ الْقُلُوبَ وَالْعُيُونَ غِنًى؛

آنها داراى قناعتى بودند كه دل‏ها و چشم‏ها را پر از بى‏نيازى مى‏كرد».

در بحارالانوار نيز از آن حضرت نقل شده كه شاهد خوبی است برای معنای دوم که غناء غناء باطنی است فرمود:

«طَلَبْتُ الْغِنَى فَمَا وَجَدْتُ إِلَّا بِالْقَنَاعَةِ عَلَيْكُمْ

بِالْقَنَاعَةِ تَسْتَغْنُوا؛

من در جستجوى توانگرى برآمدم ولى آن را جز در قناعت نيافتم (زيرا حرص، غالب توانگران را راحت نمى‏گذارد) بنابراين قناعت پيشه كنيد تا غنى شويد».

بحار الانوار، ج 66، ص 399، ح 91.

*****

دفتر اول در باره قناعت

(21)كوزه‏ى چشم حريصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

(22)هر كه را جامه ز عشقى چاك شد

او ز حرص و عيب كلى پاك شد

****

در داستان پیل و پیل بچگان و خورندة پیل بچه ها

در دفتر سوم در بیان غنای باطنی و فقر باطنی اشاره به آن مرد عارفی که از گوشت پیل بچه نخورد از آزار مادر پیل در امان ماند ولی دیگران همه هلاک شدند می فرماید:

( 138) گفت ناصح بشنويد اين پند من

تا دل و جانتان نگردد ممتحَن

( 139) با گياه و برگ‏ها قانع شويد

در شكار پيل بچگان كم رويد

( 140) من برون كردم ز گردن وام نُصح

جز سعادت كى بود أنجام نُصح‏

به قول شیخ سعدی:

چشم تنگ مرد دنیا دار را

یا قناعت پر کند یا خاک گور

***

آن را که میسر نشود صبر و قناعت

باید که ببندد کمر خدمت و طاعت

چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خون خوار

گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت

گر خود همه بیداد کند هیچ مگویید

تعذیب دلارام به از ذل شفاعت

از هر چه تو گویی به قناعت بشکیبم

امکان شکیب از تو محالست و قناعت

گر نسخه روی تو به بازار برآرند

نقاش ببندد در دکان صناعت

جان بر کف دست آمده تا روی تو بیند

خود شرم نمی‌آیدش از ننگ بضاعت

دریاب دمی صحبت یاری که دگربار

چون رفت نیاید به کمند آن دم و ساعت

انصاف نباشد که من خسته رنجور

پروانه او باشم و او شمع جماعت

لیکن چه توان کرد که قوت نتوان کرد

با گردش ایام به بازوی شجاعت

دل در هوست خون شد و جان در طلبت سوخت

با این همه سعدی خجل از ننگ بضاعت

***

گویند سعدیا به چه بطال مانده‌ای

سختی مبر که وجه کفافت معینست

این دست سلطنت که تو داری به ملک شعر

پای ریاضتت به چه در قید دامنست؟

یکچند اگر مدیح کنی کامران شوی

صاحب هنر که مال ندارد تغابنست

بی‌زر میسرت نشود کام دوستان

چون کام دوستان ندهی کام دشمنست

آری مثل به کرکس مردارخور زدند

سیمرغ را که قاف قناعت نشیمنست

از من نیاید آنکه به دهقان و کدخدای

حاجت برم که فعل گدایان خرمنست

گر گوییم که سوزنی از سفله‌ای بخواه

چون خارپشت بر بدنم موی، سوزنست

گفتی رضای دوست میسر شود به سیم

این هم خلاف معرفت و رای روشنست

صد گنج شایگان به بهای جوی هنر

منت بر آنکه می‌دهد و حیف بر منست

کز جور شاهدان بر منعم برند عجز

من فارغم که شاهد من منعم منست

***

درمثنوی  دفتر ششم در بیان ولایت امیر مومنان که بهترین غنای باطنی است :

زین سبب پیغمبر با اجتهاد

نام خود وان علی مولا نهاد

گفت هر کو را منم مولا و دوست

ابن عم من علی مولای اوست

کیست مولا آنک آزادت کند

بند رقیت ز پایت بر کند

چون به آزادی نبوت هادیست

مؤمنان را ز انبیا آزادیست

ای گروه مؤمنان شادی کنید

هم‌چو سرو و سوسن آزادی کنید

لیک می‌گویید هر دم شکر آب

بی‌زبان چون گلستان خوش‌خضاب

بی‌زبان گویند سرو و سبزه‌زار

شکر آب و شکر عدل نوبهار

حله‌ها پوشیده و دامن‌کشان

مست و رقاص و خوش و عنبرفشان

جزو جزو آبستن از شاه بهار

جسمشان چون درج پر در ثمار

مریمان بی شوی آبست از مسیح

خامشان بی لاف و گفتاری فصیح

ماه ما بی‌نطق خوش بر تافتست

هر زبان نطق از فر ما یافتست

نطق عیسی از فر مریم بود

نطق آدم پرتو آن دم بود

تا زیادت گردد از شکر ای ثقات

پس نبات دیگرست اندر نبات

عکس آن اینجاست ذل من قنع

اندرین طورست عز من طمع

در جوال نفس خود چندین مرو

از خریداران خود غافل مشو

***

و باز در مثنوی در دفتر سوم از بیت( 2202) می فرماید: راه رهایی از مخمصۀ فقر فرار به سوی خداست

تصوّرات مرد حازم

( 2202) آن چنان كه ناگهان شيرى رسيد

مرد را بربود و در بيشه كشيد

( 2203) او چه انديشد در آن بردن ببين

تو همان انديش اى استاد دين‏

( 2204) مى‏كشد شير قضا در بيشه‏ها

جان ما مشغول كار و پيشه‏ها

( 2205) آن چنان كز فقر مى‏ترسند خلق

زير آب شور رفته تا به حلق‏

( 2206) گر بترسندى از آن فقر آفرين

گنج‏هاشان كشف گشتى در زمين

( 2207) جمله‏شان از خوف غم در عين غم

در پى هستى فتاده در عدم‏

***

سپس می فرماید اگر در جوار شیر حقیقت باشی دارای غنای باطنی می شود و غذای تو تامین است

( 2242) در پناه شير،كم نآيد كباب

روبها تو سوى جيفه كم شتاب

***

در دفتر پنجم نیزدر تفسیر آیة(سوره البقره) (268) (ص 45) الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاء وَاللّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلاً وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ

( سوره النساء) (120) (ص97)يَعِدُهُمْ وَيُمَنِّيهِمْ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُورًا می فرماید:

( 60) ز آن كه شيطانش بترساند ز فقر

بارگير صبر را بكشد به عَقر

( 61) از نُبى بشنو كه شيطان در وعيد

مى‏كند تهديدت از فقرِ شديد

( 62) تا خورى زشت و بَرى زشت و شتاب

نى مروّت نى تأَنِّى نى ثواب‏

( 63) لا جرم كافر خورد در هفت بطن

دين و دل باريك و لاغر، زفت بطن‏

والسلام

 

بازدیدها: 164

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 + 18 =