خانه / چندرسانه ای / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / بحث دربارۀ حسد در حق انبیا و اولیا از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

بحث دربارۀ حسد در حق انبیا و اولیا از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

 

حسد در حق انبیا و اولیای الهی

انسان های برین از آن جهت که محبوبان الهی هستند و خداوند آن ها را به صفات خود آراسته و فضیلت داده است همواره مورد حسد کافران و منافقان قرار می گیرند

( سورۀ نساء، 54، ص87: أَمْ يحْسُدُونَ النَّاسَ عَلىَ‏ مَا ءَاتَئهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ ءَاتَيْنَا ءَالَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَ الحِكْمَةَ وَ ءَاتَيْنَاهُم مُّلْكا عَظِيمًا

و يا اين سخنان به انگيزه حسد مى‏گويند، حسد از اينكه خدا از فضل خود به او داده و به ايشان نداده با اينكه اين تازگى ندارد، بلكه ما از فضل خود به آل ابراهيم كتاب و حكمت و ملكى عظيم داديم )

در كافي 1: 143، 6. ..عن أبي الصباح، قال: قال أبو عبد الله (عليه السلام): «نحن قوم فرض الله عز و جل طاعتنا، لنا الأنفال، و لنا صفو المال، و نحن الراسخون في العلم، و نحن المحسودون الذين قال الله: أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ».

پس مقصود از ناس، اولیای الهی، ائمۀ اطهار هستند و طبق روایت در كافي 1: 113، 11. و باز در كافي 1: 360، 91در ذیل سورۀ بقره، 57، ص8: ….وَ مَا ظَلَمُونَا وَ لَاكِن كاَنُواْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ، . …. و اين نياكان شما بما ستم نكردند بلكه بخودشان ستم مى‏كردند و نحل، 118، ص280: . ..وَ مَا ظَلَمْنَاهُمْ وَ لَاكِن كاَنُواْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ… ما ستمشان نكرديم بلكه خودشان به خودشان ستم مى‏كردند

عن زرارة، عن أبي جعفر (عليه السلام)، قال: سألته عن قول الله عز و جل: وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ. قال: «إن الله أعظم و أعز و أجل و أمنع من أن يظلم، و لكنه خلطنا بنفسه، فجعل ظلمنا ظلمه، و ولايتنا ولايته، حيث يقول: إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا يعني الأئمة منا». ثم قال في موضع آخر: وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ ثم ذكر مثله.

وبازروایت دیگر از. …محمد بن الفضيل، عن أبي الحسن الماضي (عليه السلام)، في قوله: وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ

قال: «إن الله أعز و أمنع من أن يظلم، أو ينسب نفسه إلى الظلم، و لكن الله خلطنا بنفسه، فجعل ظلمنا ظلمه، و ولايتنا ولايته،(خداوند مارا با نفس خود مخلوط کرده پس در نتیجه ظلم ظلم به ما را ظلم به خود و ولایت مارا ولایت خود برمی شمرد) ثم أنزل بذلك قرآنا على نبيه (صلى الله عليه و آله) فقال: وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ». قلت: هذا تنزيل؟ قال: «نعم».

     خداوند نفس خود را با امامان ما مخلوط کرد و به قول راغب در مفردات گاهی ناس در قرآن به معنای عالمان در بین مردمند و نه همة مردم و دقیقا مولانا در ابیات زیر همین معنی را اراده کرده است و ابیات بعدی نیز همین را تایید می کند و می فرماید: خداوند ی که خالق و ربِّ ناس است را، با جان آن ها اتصالی هست خارج از کیفیت و قیاس های ظاهری و مقیاس عقل ها به آن راه ندارد

(در سورة ق، 16، ص519: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِيدِ. و در اصول كافى ج: 3 ص: 242 روايت: 4 مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى وَ عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ. .. إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالًا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا امام صادق(ع) فرمود: . … همانا روح مؤمن پيوستگيش به روح خدا از پيوستگى پرتو خورشيد به خورشيد بيشتر است.»

 

(759)

پيشِ من، آوازت آوازِ خداست

عاشق از معشوق، حاشا كه جداست‏

‏ آرى آواز تو در گوش من آواز خداست و حاشا كه بگویم تو که عاشقی از معشوق خود یعنی خداوند جدا هستی

(760)

اتّصالى_ بى‏تكيُّف، بى‏قياس

هست ربّ النّاس را، با جانِ ناس

تكيّف: چگونگى گرفتن، کیفیّت پذیری، کیفیّت داشتن.

(761)

ليك گفتم «ناس»، من، نسناس، نى

ناس، غيرِ جانِ {جان اشناس}، نى‏

ولى به طورى كه گفتم اين پيوستگى مخصوص ناس است كه او جانى است جان شناس و اين اتصال راجع به نسناس که صورت انسانی دارد ولی سیرت او حیوان است نخواهد بود

« در باره «ناس» و «نسناس»: در كتاب‏هاى جانور شناسى قديم از آن توصيف‏ها كرده‏اند كه به نظر مرحوم شهیدی بيشتر افسانه است.

نظامى عروضى در چهار مقاله «نسناس» را حد فاصل ميان جانور و انسان می داند و می نويسد: «پس بعد انسان از حيوان او شريف تر است.» (چهار مقاله، ص 14 به بعد) ، روايتى از طريق ابو هريره از رسول (ص) آمده است كه: «ذَهَبَ النَّاسُ وَ بَقِىَ النَّسناسُ.» (نهايه ابن اثير) در حديثى از امام على بن الحسين (ع) است كه مردى نزد امير مؤمنان آمد و از ایشان پرسید: اگر عالمى، مرا از ناس و اشباه ناس و نسناس خبر ده. على (ع) پاسخ او را به حسين (ع) واگذار کرد و او فرمود: ناس ماييم چرا كه خدا در سورۀ بقره، 199، ص31 فرمايد: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ اَلنَّاسُ. و رسول اللَّه با مردم كوچ كرد و اشباه ناس شيعيان ما و دوستان مايند و آنان از مايند چنان كه ابراهيم (ع) در سورۀ ابراهيم، 36، ص260 گفت: فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي. و امّا نسناس بيشترين‏اند كه در سورۀ فرقان، 44، ص364: إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً. (روضه كافى، ص 244- 247، بحارالانوار، الانوار، ج 24، ص 96) و در نهج البلاغه، خطبه 87 بند 12 در وصف جاهلان عالم نما: …فَالصّورَهُ صُورَهُ انسانٍ وَالقَلبُ قَلبُ حَیَوانٍ«…پس به صورت انسان است و به سیرت حیوان… »»

(762)

ناس مردم باشد و، كو مردمی؟

تو، سَرِ مردم نديدستى، دُمى!‏

خطاب به کسانی که هنوز انسان نشده اند: ناس یعنی انسان های والا مقام که نایابند و تو که هنوز سرآن بزرگواران را ندیده ای و جان شناس نشده­ای به منزلة دم هستی و در حال پستی به سر می­بری(تو باطن اولیاء را ندیده ای و تنها جسم ظاهری آن ها را می بینی)

مردم: آن كه از خوى و خصلت انسانى بهره دارد، و در پى آزار ديگران بر نيايد. سر مردم: استعارت از كسى كه جان شناس باشد.

(763)

«مَا رَميتَ إِذ رَمَيتَ» خوانده اى

ليك جسمى_ در تجزّى، مانده اى‏

تو اگرچه ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ را خوانده ای ولی به وحدت روحی اولیاء پی نبرده ای بلکه در کثرت جسم آن ها به سر می بری

تجزّى: در لغت جزء جزء شدن و پذيرفتن تجزيه است و «در تجزى ماندن» در اين بيت به مرحله تحقيق كامل نرسيدن است.

«هنوز جزئی نگر هستی و بینای محقق به کلیات نشده ای»« «درسورۀ انفال، 17، ص179: ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ :ای پیامبر ص در وقتی که تیر می افکنی تو نیستی بلکه این خداوند است که تیر می افکند»

در پایان زیارت جامعه می خوانیم حَسبُنَا الله وَ نِعمَ الوَکیل این به خاطر آن است که 460 وصف برای اهل بیت (ع) در این زیارت آمده است و برای همین مورد حسد می باشند و همان گونه که گذشت در سورة نساء، 54، ص87: أَمْ يَحْسُدُونَ…

به آن اشاره شده بنابر این اهل بیت (ع) با توکل بر خداوند از شر حاسدان در امان می مانند

در جای جای مثنوی از فضائل پیامبران و اولیای الهی سخن رفته است از آن جمله در دفتر چهارم:

اعتراض كردن معترضى بر رسول عليه السّلام بر امير كردن آن هُذَيلى

( 2030)

چون پيمبر سرورى، كرد از هُذَيل

از براى لشكر ِ{منصور خيل‏}

وقتی پیامبر (ص) برای لشگر پیروز، از هذیل جوانی را فرمانده کرد.

منصور خيل: پيروز، لشکر ظفر مند.

( 2031)

بُو الفضولى_ از حسد، طاقت نداشت

اعتراض و، لا نُسَلِّم، بر فراشت

‏ یک نفر از روی فضولی و از شدّت حسادت، تحمل نداشت وشروع کرد به اعتراض و گفت ما این کار را نمی پذیریم.

لا نُسَلِّم: نمى‏پذيريم، تسلیم نمی شویم.

معرفی امیر کلام آقا علی ع به عنوان سنبل و الگو و هدف از صراط مستقیم

( 2675)

صد هزاران خوى بد آموخته

ديده‏هاىِ عقل و دل بر دوخته‏

کافران صد هزار خلق و خوی ناپسند از شیاطین فرا گرفته اند و دیدۀ عقل و دل خود را به روی خوبی ها بسته اند

( 2676)

كمترين خوشان به زشتى آن حسد

آن حسد كه گردن ابليس زد

کمترین خوی زشت و بدی که دارند حسد است که همان باعث رانده شدن شیطان از درگاه الهی شد

( 2677)

ز آن سگان آموخته حقد و حسد

كه نخواهد خلق را ملكِ ابد

کافران از آن سگ صفتان، حقد و حسد آموخته اند زیرا نمی خواهند خلق، به ملک و سلطنت جاویدان برسند

سگان: كنايت از كافران.

( 2678)

هر كه را ديد او كمال از چپّ و راست

از حسد قولنجش آمد درد خاست‏

آن ها هر کسی را ببینند که از هر حیث در حال به کمال رسیدن است از شدت حسادت دچار درد و رنج جانکاه می شوند

قولنج: دل پيچه. دردى كه عارض شكم و روده مى‏شود، و در اين بيت مقصود مطلق درد و ناراحتى است.

( 2679)

ز آن كه هر بد بختِ خرمن سوخته

مى‏نخواهد شمعِ كس افروخته‏

و این پر واضح است که هر کسی که بدبخت و شقی است و خرمن هستی اش سوخته است دلش نمی خواهد شمع سعادت دیگران روشن باشد

انسان و تکامل

( 2680)

هين كمالى دست آور تا تو هم

از كمال ديگران نفتى به غم‏

تو هم در پی به دست آوردن کمالاتی باش تا از دیدن پیشرفت دیگران از روی حسادت به غم و غصه گرفتار نشوی

( 2681)

از خدا مى‏خواه دفع اين حسد

تا خدايت وارهاند از جسد

از خداوند رفع این حسد را طلب کن تا خداوند تو را از جسمانیات و خواهش های نفسانی نجات دهد

از جسد وارهاندن: از خواهش‏هاى نفسانى باز داشتن. از علاقه‏هاى جسمانى رهانيدن.

داستان دیگری در این باره:

منازعتِ اميران عرب با مصطفى صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه

كه ملك را مقاسمت كن با ما تا نزاعى نباشد

و جواب فرمودن مصطفى صلّی اللهُ عَلیهِ

و آلِه كه من مأمورم در اين امارت

و بحث ايشان از طرفين

( 2779)

آن اميران عرب گرد آمدند

نزد پيغمبر مُنازع مى‏شدند

امیران عرب دور هم جمع شدند و نزد پیامبر صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه

آمدند و دعوایی را طرح کردند

منازع شدن: ستيزه كردن.

( 2780)

كه تو ميرى هر يك از ما هم امير

بخش كن اين مُلك و بخش خود بگير

امیران عرب به پیامبر صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه

گفتند: تو امیر هستی و هریک از ما هم امیر هستیم پس این ملک را تقسیم کن سهم خودت را بردار

( 2781)

هر يكى در بخش خود انصاف جو

تو ز بخش ما دو دست خود بشو

هریک از ما باید به سهم خودش راضی باشد و جانب عدل را رعایت کند و تو هم از سهم ما چشم بپوش و دوری کن

( 2782)

گفت، ميرى مر مرا حق داده است

سرورىّ و امر مطلق داده است‏

پیامبر صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه به آن ها گفت: امیری مرا خداوند به من داده است و او بزرگی و ریاست مطلق را به من اعطا نموده است

( 2783)

كين قِران احمد است و دَور او

هين بگيريد امر او را اتَّقُوا

قران: عصر، زمان. گرفتن: پذيرفتن. انجام دادن.اتَّقُوا: بپرهيزيد (از مخالفت.

که این قرن و عصر و دور حضرت محمد صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه

است ، به دستورات او عمل کنید و از فرمان غیر او بپرهیزید

( 2784)

قوم گفتندش كه ما هم ز آن قَضا

حاكميم و داد اميرى‏مان خدا

آن قوم گفتند ما هم به تقدیر و حکم الهی حاکم هستیم و این امارت را خداوند به ما بخشیده است

قضا: حكم الهى، تقدير.

( 2785)

گفت ليكن مر مرا حق مُلك داد

مر شما را عاريه از بهر زاد

پیامبر صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه فرمودند: خداوند به من مُلک حقیقی بخشیده است ولی به شما ملکی عاریتی عطا کرده است بهر کسب توشه دنیایی

زاد: توشه. كنايت از بهره دنياوى. روزى چند روزه.

( 2786)

ميرىِ من تا قيامت باقى است

ميرى عاريَّتى خواهد شكست‏

امارتی که خداوند به من عطا کرده است تا روز رستخیز پا برجاست ولی امارت عاریتی شما از هم گسسته خواهد شد

( 2787)

قوم گفتند اى امير افزون مگو

چيست حُجَّت بر فزون جويىِّ تو

امیران عرب به پیامبر صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه گفتند: حرف زیاد نزن برای این دعوی خود دلیل و حجتی بیاور

( 2788)

در زمان، ابرى_ بر آمد ز امر مُر

سيل آمد، گشت آن اطراف پُر

در همان لحظه از قهر الهی ابری در آسمان ظاهر گشت و چنان بارید که سیلی عظیم به راه افتاد

مُرّ: تلخ، قهر. امر مُرّ: حکم تلخ و دشوار، حکم قطعی و لازم الاجراء.

( 2789)

رو به شهر آورد سيل بس مَهيب

اهل شهر افغان كنان جمله رَعيب‏

آن سیل هولناک روی به سوی شهر آورد و اهالی شهر از روی ترس، شروع به فریاد و شیون کردند

رَعيب: ترسان، در اینجا به معنی مرعوب است ترسیده به وحشت افتاده.

( 2790)

گفت پيغمبر كه وقت امتحان

آمد اكنون تا گُمان گردد عيان‏

پیامبر صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه فرمودند: الان زمان امتحان است تا حقیقت در ارتباط با سلطنت حقیقی و عاریتی آشکار گردد

گمان عيان گشتن: حقيقت آشكار شدن.

( 2791)

هر اميرى نيزه خود در فكند

تا شود در امتحان آن سيل بند

هر کدام از آن امیران نیزۀ خود را درون آب انداختند تا سیل را بند بیاورند

( 2792)

پس قَضيب انداخت در وى مصطفى

آن قَضيبِ مُعجزِ فرمانروا

پس پیامبر صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه چوب دستی خود را که دارای معجزه بود درون آب انداختند

قَضيب: در لغت شاخ درخت. شاخ درخت كه عصا سازند. عصا، شاخۀ بریده شده، شمشیر برا.

( 2793)

نيزه‏ها را همچو خاشاكى ربود

آبِ تيزِ سيلِ پُر جوشِ عنود

آن سیل پر جوش و خروش و شتاب و سر سخت نیزۀ آن امیران را مانند خس و خاشاکی با خود برد

( 2794)

نيزه‏ها گم گشت جمله و آن قضيب

بر سر آب ايستاده چون رقيب‏

نیزه ها همه با جریان آب رفتند و ناپدید شدند ولی آن چوب دستی که پیامبر صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه در آب انداختند همچنان مانند نگهبانی بر سر آب ایستاده بود

رقيب: مراقب، نگاهبان.

( 2795)

ز اهتمامِ آن قضيب آن سيلِ زفت

رو بگردانيد و آن سيلاب رفت‏

از همت و برکت آن چوب دستی، سیل از شهر روی برگردانید و دور شد

( 2796)

چون بديدند از وى آن امرِ عظيم

پس مُقِر گشتند آن ميران، ز بيم‏

وقتی آن امیران عرب این کار بزرگ و حیرت انگیز را از پیامبرصلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه دیدند از روی ترس بر امیری و بزرگی پیامبر صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه اقرار کردند

( 2797)

جز سه كس كه حقد ايشان چيره بود

ساحرش گفتند و كاهن از جُحود

همه بر امیری حقیقی پیامبر صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه اقرار کردند به غیر از سه نفر که از شدت حسد و کینه و لجاجت پیامبر صلّی اللهُ عَلیهِ و آلِه را کاهن و ساحر نامیدند

در مثنوى (چاپ كانپور) پس از بيت:

جز سه كس كه حقد ايشان چيره بود

ساحرش گفتند و كاهن از جحود

آمده است:

بود بو جهل لعين و بو لهب

و آن سوم هم بود بو سفيانِ حرب‏

(2991)

هيچ نبود مُنكِرى_ گر بنگرى

منكرى‏اش بهر عين منكرى‏

مثال دیگر :هیچ شخص منکری چیزی را انکار نمی کند فقط برای اینکه انکار کرده باشد

( 2992)

بل براى قهرِ خصم اندر حَسد

يا فزونى جستنِ اظهار خَود

بلکه او یا از روی حسادت می خواهد دشمن خود را مقهور کند و یا می خواهد فضیلتی را برای خود اثبات کند

( 2993)

و آن فزونى هم، پىِ طمعِ دگر

بى‏معانى، چاشنى ندهد صور

و این افزون طلبی او هم برای طمع دیگری است که در نظر دارد و در کلّ ،صورتِ بی معنی، ذوق و لذتی ندارد و حتما مقصدی در کارها منظور است

به عنوان مثال:

( 3257) گرگ، مى‏ديدند يوسف را ،به چشم

چون كه اِخوان را، حسودى بود و، خَشم‏

برادران يوسف، از حسد و خشم ،يوسف را گرگ مى‏ديدند

( 3258) با پدر چون صلح كردى، خشم رفت

آن سگى شد، گشت بابا، يارِ تَفت‏

و تو هرگاه با پدر صلح كنى آن خشم و آن سگى مى‏رود و بابای تو يار بزرگ و پشتیبان تو خواهد بود

مثال دیگر:

(412)

گر خورد اين نان، نگردد سير، آن

ور كَشَد بار اين، نگردد او گَران‏

اگر یک انسان که دارای روح حیوانی است اگر غذایی بخورد آن دیگری سير نخواهد شد و اگر یکی باری بر دوش كشد آن دیگری خسته نمى‏شود

(413)

بلكه، اين شادى كند از مرگِ او

از حسد، ميرد چو بيند برگِ او

و رسوایی بی ایمانان تا بدان حدّ است که یکی از آنها از مرگ آن دیگری شاد مى شود و اگر رقیب خود را با برگ و نوا ببيند بر او حسد برد

نکته ای بسیار قابل دقت در بارة حضرت نوح :

( 1411)

چون رمى از منَّتش اى بى‏رشد؟

كه خدا هم منّتِ او مى‏كشد

چگونه ،تو ای هدایت نایافته از بار منّت نوح فرار می کنی در حالی که خداوند منّت او را می کشد.

رَشَد: هدایت.

«در تفسیر مصرع دوم در آيه‏هايى از قرآن كريم «فاطر: 30 و 34، شورى: 23، تغابن: 17» آمده است كه پروردگار شكور است. مولانا در تفسیر این دسته از آیات ابیات 1411 تا 1413 /4 را می آورد

انقروى در شرح اين بيت نوشته است از حسن بصرى از رسول خدا (ص) روايتى است كه: «يُؤتَى بِالعَبدِ يَومَ القيامَةِ فَيَعتَذِرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إلَيهِ كَما يَعتَذِرُ الرَّجُلُ فِى الدُّنيَا. فَيَقُولُ وَ عِزَّتِى وَ جَلالِى مَا زَوَيتُ عَنكَ الدُّنيَا لِهَوانِكَ عَلَىَّ وَ لَكِن لِمَا أعدَدتُ لَكَ مِنَ الكَرامَةِ وَ الفَضِيلَةِ.» نظير اين روايت را از امام صادق (ع) مى‏بينيم كه:

خدا از بنده‏اش كه در دنيا نيازمند بوده عذر مى‏خواهد چنان كه برادر از برادر عذر خواهد، و گويد به عِزّتم سوگند تو را مستمند كردم نه از آن جهت كه نزد من خوار بودى. اين پوشش را برگير و بدان چه تو را عوض دنيا داده‏اند بنگر. پوشش را بر مى‏دارد و بدان چه خدا عوض دنيا بدو داده مى‏نگرد و مى‏گويد با آن چه مرا عوض داده اى، آن چه از من باز داشتى زيانى به من نمى‏رسد. (بحار الانوار، ج 7، ص 181- 182، از التمحيص)»

( 1412)

چون نباشد منّتش، بر جان ما؟

چون كه شكر و منَّتش، گويد خدا

وچگونه بر جان ما منّت نداشته باشد، در حالی که خداوند منتّش می کشد و شکر او می گوید.

( 1413)

تو چه دانى اى غَرارة پر حسد!

منّت او را خدا هم مى‏كشد

تو ای انسان مغرور که جواله و کوله باری از حسد هستی، دربارۀ منّت کشیدن خدا از حضرت نوح چه می دانی ؟

غَراره: جوال، غفلت، در اینجا معنی وصفی دارد یعنی مغرور.

مثالی و نمونه ای دیگر:

زَجر مُدَّعِى از دعوى و امر كردن او را به متابعت

زَجر: باز داشتن، ممانعت.

( 1695)

بُو مُسَيلم گفت خود من احمدم

دين احمد را به فن بر هم زدم

بومسیلم به دروغ گفت من پیامبر هستم و نامم احمد است و با تدبیر دین احمدی را از میان برداشتم.

‏ ( 1696)

بو مُسيلم را بگو كم كن بَطَر

غرّه اوّل مشو آخر نگر

از من به او (بومسیلم) بگو سرکشی و سرمستی و شادمانی مکن و مغرور به ابتدای کار خود مباش و پایان آن را ببین.

بَطَر: سر كشى، طغيان، شادی مفرط، سرمستی، تکّبر.

( 1697)

اين قلاوزى مكن از حرص جمع

پس رَوى كن تا رود در پيش شمع‏

این ادعای رهبری را که به طمع افزایش مریدان پیش گرفته ای رها کن، و عقب برو تا شمع هدایتی پیشاپیش تو حرکت کند و کار کار پیامبر ص ع است نه تو.

قلاوزى: رهنمايى. كنايت از دعوى رهبرى، دلیل راه شدن، راهبر، پیشآهنگ. حرص جمع: گرد آوردن اشخاص به دور خود، حریص بودن برای افزودن به تعداد مریدان و مقلدان. شمع: كنايت از ولى و راهنما.

در اینجا در ارتباط با هدایت که کار پیامبر ص است موضوع

پیامبر و مقام او

و

هدایت

مورد توجه قرار می گیرد و آن را تشبیه به شمع کرده می فرماید:

( 1698)

شمع مقصد را نمايد همچو ماه

كين طرف دانه است يا خود دامگاه‏

ای طالب حقیقت بدان که شمع هدایت مانند ماه نورافشانی می­کند و مقصد را نشان می دهد تا بدانی راهی که می روی به سوی دانه است یا دام.

( 1699)

گر بخواهى ور نخواهى با چراغ

ديده گردد نقش باز و نقش زاغ

و هنگامی که با چراغ هدایت صاحبان ولایت حرکت کنی خواسته یا ناخواسته، صورت باز شکاری که راه یافتگانند را با صورت زاغان که مرشدان دروغین اند را از هم باز خواهی شناخت

در ادامه در موضوع فوق به

قلب و نقد

می پردازد که از آن جا که این حسد ورزان به ظاهر چون کاری از پیش نمی برند در برابر انبیا و اولیا دکان نفاق باز می کنند:

( 1700)

ور نه اين زاغان دغل افروختند

بانگ بازان سپيد آموختند

وگرنه این راهنمایان دروغین دور از چراغ هدایت ، با فریب، نوای بازان واصل الهی را برای گمراه کردن دیگران آموخته اند.

به عنوان مثال :

( 1701)

بانگ هُدهُد گر بياموزد فَتَى

راز هدهد كو و پيغامِ سبا

اگر جوانی نوای هدهد واصل حقیقت را بیاموزد، ولی راز درون آن را ندارد چه می کند؟و از کجا می آورد؟

بانگ هُدهُد…: كنايت از ظاهر را چون مرد حق نمودن و درون از اخلاص تهى بودن.

« در قرآن سورة نمل آیة 27 به بعد داستان هدهد آمده است »

( 1702)

بانگ بر رُسته ز بر بَسته بدان

تاج شاهان را ز تاج هدهدان‏

پس بیا و صدای هدایت اولیای الهی را که از صفای درونی است و بانگ بر رُسته است ، از صدای مدعیان و مقلدان دروغین که بانگ بر بَسته است تشخیص بده و تاج هدهدان که حقیقی است و تاج پادشاهان که عاریتی است را برابر مدان.

بانگِ بر رُسته: استعارت از ارشادى كه بر خاسته از دل روشن و صفاى درون باشد. بانگِ بر بسته: دعوى ظاهرى و تقليد از اوليا.

( 1703)

حرف درويشان و نكته عارفان

بَسته‏اند اين بى‏حيايان بر زبان‏

و بدان که مدعیان هدایت سخنان و نکته های عارفان حقیقی را دزدیده اند و به زبان می رانند در حالی که از معنی آن بی خبرند.

( 1704)

هر هلاك اُمّت پيشين كه بود

ز آن كه چَندل را گمان بُردند عود

دلیل هلاکت و نابودی امّت های پیشین این بود که چوب بی ارزش صندل را عود خوشبو پنداشتند.

چَندَل: چَندَن. صندل. عُود: چوب معروف كه چون آن را سوزانند بوى خوش دهد.

«استاد کریم زمانی به عکس شارحان دیگر ، معتقد هستند صندل، مَثلِ انبیاء و اولیاء و عود کنایه از عارف نمایان فرومایه است

این حسودان چنان غرق حسد ورزی می شوند که حرص و کوری باطنی نمی گذارد حقایق را ببینند:

فرق کور ظاهری و کور معنوی

که چه بسا اهل بصیرت باشد می فرماید:

( 1705)

بودشان تمييز كآن مُظهَر كند

ليك حرص و آز كور و كر كند

آن ها (امّت های پیشین ) آنقدر قدرت تشخیص داشتند که برایشان خوب و بد آشکار باشد ولیکن حرص و طمع آن ها را کر و کور کرده بود.

مُظهَر: آشكارا.

( 1706)

كورىِ كوران ز رحمت دور نيست

كورى حرص است كآن معذور نيست‏

کسی که چشم ظاهری اش بینا نباشد از رحمت خداوند بی نصیب نیست ولی آن که از شدت حرص و طمع نابینا شده است عذر آن پذیرفتنی نیست.«نور/61/ص358: لَّيْسَ عَلىَ الْأَعْمَى‏ حَرَجٌ … نه براى كور مانعى هست»

( 1707)

چار ميخ شَه ز رحمت دور نى

چار ميخ حاسدى مغفور نى

آن کسی را که خداوند به رنج مبتلا کرده است و شکنجه می دهد مورد رحمت اوست ولیکن آنکه در رنج حسد گرفتار است راندة درگاه است و اگر خود را پاک نکند بخشیده نمی شود.

چار میخ: چهار میخ، و آن نوعی شکنجه است که چهار دست و پای کسی را با چهار میخ به تخته ای بکوبند. چار ميخ شه: آن كه خدايش او را به رنجى مبتلا كرده. چنين كس مورد رحمت خداست. حاسدی: حسادت کردن.

 

 

 

همچنین ببینید

بحث پیرامون واژۀ حجت از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

  بحث پیرامون واژة  حجت حجت از ریشه حج است و حج یعنی قصد کردن ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده − 2 =