خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / بحث دربارۀ صفات کاملان و ناقصان از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

بحث دربارۀ صفات کاملان و ناقصان از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

صفات کاملان و ناقصان

بعضی از صفات کاملان و ناقصان

یک : ناقصان به عکس کاملان از دیدن چهرة حقیقت محرومند و آنان مانند کورانی هستند که گرمی آفتاب را حس می کنند ولی از دیدنش محروم اند:

داستان به منبر نشستن عثمان، ابیات از 498 تا 502، 4

دو: کاملان دارای حشمت اند به عکس ناقصان که حد اکثر از راه خشونت برتری می جویند   ابیات از 498 تا 502، 4

سه: ناقصان کورانی هستند که اگر برای آن ها یک گشایشی معنوی شود طاقت ندارند و دچار توهم و خود بزرگ بینی و در نتیجه گستاخی و طغیان می شوند به عکس کاملان که دارای شرح صدر می باشند ابیات 503 تا 507، 4

****

چهار: کاملان مانند کرم درون سیب اند که سیب را می شکافند و به بیرون راه می یابند ولی ناقصان آنانند که به درون سیب قناعت می کنند( 1879)تا( 1870)

پنج: کاملان مانند اشتر از خطا مصون اند چون دور اندیشند ولی ناقصان مانند استر دائم دچار لغزش می شوند و دائم به رو در می افتند و راه جبران این نقص توبه و اشک و استغفار است ( 3377)تا( 3422)

شش: آنانی که کامل اند تاثیر نفس دارند و می توانند از ناقصان دستگیری کنند مولا نا در این رابطه مثل حسام الدین را می زند ( 3423)تا ( 3430)

هفت: فرق دیگر ناقصان و کاملان آن است که ناقصان در چرخة تکامل حد اکثر تا مرحلة حیوانیت به پیش می آیند ولی کاملان تا مرحلة عالی انسانیت به پیش می تازند( 3637)تا( 3653)

هشت: تفاوت دیگر آن که کاملان به خلوت خاص الهی راه دارند ولی ناقصان از این موهبت محروم اند ( 3755)تا ( 3785)

ابیات شاهد:

یک : ناقصان به عکس کاملان از دیدن چهرة حقیقت محرومند و آنان مانند کورانی هستند که گرمی آفتاب را حس می کنند ولی از دیدنش محروم اند:

داستان به منبر نشستن عثمان، ابیات از 498 تا 502، 4

مطلبی خلاف واقعیت تاریخی است و یک توصیف شاعرانه است و بهتر است که بنویسم :

هنگامی که رسول خدا ص ع و امیر المومنین علی ع به منبر نشستند

دو: کاملان دارای حشمت اند به عکس ناقصان که حد اکثر از راه خشونت برتری می جویند ابیات از 498 تا 502، 4

توضیح بیشتر آن که: آنانی که کامل اند در پی برتری جوئی بر دیگران نیستند ولی خداوند متعال رعب آن ها را در دل ها می اندازد به عکس ناقصان که در صدد کسب قدرت اند تا بر دیگران برتری جوئی کنند

(498)

هيبتى بنشسته بُد، بر خاص و عام

پر شد از، نورِ خدا، آن صحن و، بام‏

از این کار هيبتى بر تمام اهل مسجد از خاص و عام فرا گیر و مسجد از نور خداوندى پر شده بود

(499)

هر كه بينا، ناظرِ نورش بُدى

كور، ز آن خورشيد هم، گرم آمدى‏

هر کسی اهل بصیرت بود آن نور را مى‏ديد و حتی نابینا هم از نور آن خورشيد گرم مى‏شد

هر كه بينا…: آنان كه دلى روشن تر داشتند حقيقت كار او را در مى‏يافتند.

(500)

پس ز گرمى، فهم كردى، چشمِ كور

كه بر آمد آفتابى_ بى‏فتور

و چشم نابینا هم از گرمى آن در می یافت که بدون شک آفتابى طلوع كرده است

بى‏فتور: بى‏سستى، بى‏كم و كاست و خلل.

(501)

ليك اين گرمى، گشايد ديده را

تا ببيند، عينِ هر بشنيده را

ولى اين گرمى چشم نابینا را هم بر روی نور حقیقت می گشاید به طورى كه هر شنيده را آشکارا ببيند

عين بشنيده را ديدن: به مرتبه عين اليقين رسيدن.

وصف نور حقیقت:

(502)

گرميش را ضَجرتى_ و حالتى_

ز آن تَبِش، دل را گشادى_ فُسحتى‏_

در اثر آن دل سالک، مضطر می شود و شرح صدری همراه با سرور و شعف در او ایجاد می شود.

ضَجرَت: ضجرة: دل تنگى، اضطراب، ملالت. فُسحَت: گشادگى، فراخی.

سه: ناقصان کورانی هستند که اگر برای آن ها یک گشایشی معنوی شود طاقت ندارند و دچار توهم و خود بزرگ بینی و در نتیجه گستاخی می شوند به عکس کاملان که دارای شرح صدر می باشند ابیات 503 تا 512، 4

(503)

كور، چون شد گرم، از نورِ قِدَم

از فرح، گويد كه من بينا شدم‏

برای نابینا اثر آن نور ازلی حق آن است که گرم می شود و از شدّت خوشحالی فریاد بر می آورد که من بصیر شدم.

(504)

سخت، خوش مستى! ولى اى بو الحسن

پاره اى_ راه است، تا بينا شدن

ولی باید به او گفت تو در اثر گرمای حقیقت بسیار مست و مدهوش شده ای و گمان می کنی بینا شده ای در حالی که تا بینا شدن هنوز اندکی راه باقی مانده است.

بو الحسن: مجرد خطاب است با لحنى توأم با محبت.

« به قول سعدی: باش تا صبح دولتت بدمد / کاین هنوز از لطایف سحر است»

باش تا صبح دولتت بدمد

کاین هنوز از نتایج سحر است( سعدی)

(505)

اين نصيبِ كور باشد، ز آفتاب

صد چنين، و اللَّه اعلم بالصّواب‏

بهرۀ نابینا از آفتاب حقیقت تنها احساس گرمی آن است در حالی که صدها برابر آنچه نابینا از آفتاب حقیقت درک کرده است وجود دارد که خداوند به درستی آن واقف تر است.

«مى‏كشد دانش به بينش اى عليم / گر يقين گشتى ببينندى جحيم‏/ ديد زايد از يقين بى‏امتهال / آن چنانك از ظنّ مى‏زايد خيال‏4122- 4121، 3»

به گفتة مرحوم استاد شهیدی:اشاره به داستان بوعلی سینا ابو على سينا (370- 428 ه. ق). و ابوسعید ابوالخیر و ملاقات این دو باهم دارد که بعد از سه روز مجالست شیخ گفت آنچه ما می بینیم او می داند و بوعلی گفت آنچه من می دانم شیخ می بیند اسرارالتوحید ج 1 ص 194

(506)

و آن كه او، آن نور را، بينا بُود

شرح او، كى كارِ بو سينا بود؟

شرح احوال آن کسی که بینای نور حقیقت می شود حتی در توان ابوعلی سینا هم نیست

بو سينا: ابو على سينا (370- 428 ه. ق).

عجز زبان از وصف حقایق:

(507)

ور شود صد تو، كه باشد اين زبان؟

كه بجنباند به كف، پردة عيان‏؟

اگر این زبان صد برابر آنچه که هست قدرت تکلم و فصاحت بیابد باز هم نمی تواند حجاب اوهام را کنار بزند و آدمی را به مرتبة شهود حقیقت برساند.

صد تو: كنايت از گشاده و فصيح.

****

چهار: کاملان مانند کرم درون سیب اند که سیب را می شکافند و به بیرون راه می یابند ولی ناقصان آنانند که به درون سیب قناعت می کنند( 1879)تا( 1870)

( 1870)

تو چو كرمى در ميان سيب در

وز درخت و باغبانى بى‏خبر

تو مانند کرمی هستی درون آن سیب که از درخت و باغبان بی خبر است.

( 1871)

آن يكى كرمى دگر در سيب هم

ليك جانش از برون صاحب علم‏

کرم دیگری هم چون تو در سیب زندگی می کند امّا روح او در بیرون صاحب پرچم آگاهی است و دارای قدرتی بالاتر از قدرت دیگران است.

صاحب علم: داراى قدرت و مرتبت والاى روحى.

« او مرد خداست که به فرمودة قرآن ابراهیم در سورة آیة 24 : …. أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي اَلسَّماءِ است»

( 1872)

جنبش او وا شكافد سيب را

بر نتابد سيب آن آسيب را

حرکت کردن کرم درون سیب آن را می شکافد و سیب نمی تواند جلوی این صدمه را بگیرد.

شكافتن سيب: استعارت از ويران كردن صفت‏هاى جسمانى.

«عارف صفت‏هاى جسمانى را ويران می کند».

( 1873)

بر دريده جنبش او پرده‏ها

صورتش كرم است و معنى اژدها

و در اثر تکاپوی عارف ، لایه های سیب پاره می شود و او اگر چه به ظاهر کرمی کوچک است اما در باطن به بزرگی اژدهاست.

( 1874)

آتشى كَاوَّل ز آهن مى‏جَهَد

او قدم بس سست بيرون مى‏نهد

به عنوان مثال ،آتش و شعله ای که در ابتدا از آهن می جهد بسیار ضعیف و اندک است.

قدم سست نهادن: نيروى اندك داشتن.

( 1875)

دايه‏اش پنبه است أوّل ليك اخير

مى‏رساند شعله‏ها او تا أثير

سپس آن آتش ضعیف به واسطۀ پنبه که در حکم دایة اوست پرورده می شود و آرام آرام شعله های بلند آن تا آسمان ها می رود.

پنبه دايه بودن: سنگ را بر آهن مى‏زدند تا جرقه از آن پديد آيد و پنبه را بدان جرقه نزديك مى‏كردند تا آتش گيرد. پنبه و كبريت: استعارت از نيروهايى كه آدمى اندك اندك از تعليم‏ها به دست مى‏آورد. اثیر: در اینجا صرفاً به معنی آسمان و فلک است.

( 1876)

مَرد اوّل بسته خواب و خور است

آخر الامر از ملايك برتر است‏

سالک هم در ابتدای راه اسیر خواب و خور و نفسانیّات است، اما در پایان کار از فرشتگان بالاتر می رود.

( 1877)

در پناه پنبه و كبريت‏ها

شعله و نورش بر آيد بر سُها

و (سالک در ابتدای راه) مانند شعلۀ ضعیفی است که وقتی در کنار پنبه که همان یاران طریقت هستند قرار بگیرد شعله های آن به آسمان ها می رود و به کمال معنوی می رسد.

( 1878)

عالم تاريك روشن مى‏كُند

كُنده آهن به سوزن مى‏كَند

و جهانی که در ظلمات جهل است را با نور عقل روشن می کند و با یک سوزن ضعیف، محال ترین و دشوارترین کارها را که به سختی کنده آهن است از جای می کند و انجام می دهد.

( 1879)

گر چه آتش نيز هم جسمانى است

نه ز روح است و نه از روحانى است‏

البته باید دانست که مثال آتش برای روح سالک مناسب نیست چون آتش هم جنبۀ جسمانی دارد و از جنس روح نیست.

«چون بنوشيدم جهادِ آذرى / پس پذيرا گشتم و اندر خورى‏

مدّتى جوشيده‏ام اندر زَمن / مدّتى ديگر درون ديگِ تن‏

زين دو جوشش قوّت حس‏ها شدم   / روح گشتم پس تو را اُستا شدم‏4204- 4202 / 3 »

***

پنج: کاملان مانند اشتر از خطا مصون اند چون دور اندیشند ولی ناقصان مانند استر دائم دچار لغزش می شوند و دائم به رو در می افتند و راه جبران این نقص توبه و اشک و استغفار است ( 3377)تا( 3422)

( 3377) اشترى_ را ديد روزى_ استرى_

چون كه با او، جمع شد در آخُرى_

داستان شتر به عنوان نماد انسان طالب کمال :

روزی یک شتر با یک استر در آخُری باهم جمع شدند

اَستَر: قاطر.

( 3378) گفت، من بسيار مى‏افتم به رو

در گريوه و، راه و، در بازار و، كو

اَستر به شتر گفت که من بسیار در راه و تل و تپه و بازار و کوی و برزن به رو در می افتم

گریوه: گردنه، زمین سراشیب، پشتۀ بلند.

( 3379) خاصه از بالاى كُه، تا زيرِ كوه

در سر آيم هر زمانى_ از شِكوه‏

به ویژه وقتی از بالای کوه به زیر می آیم از هیبت کوه می ترسم و به سر می افتم

شِکوه: ترس، بیم.

( 3380) كم همى‏افتى تو در رو، بهر چيست؟

يا مگر خود جانِ پاكت، دولتى_ است‏

در حالی که تو نمی افتی ، سبب چیست ؟ نکند علت آن داشتن جان پاک و کمال یافته تو است که تو را از لغزش باز می دارد؟

دولتى: منسوب به دولت. اقبالمند. كنايت از دانا و به كمال از عنايت حق.

( 3381) در سر آيم هر دم و، زانو زنم

پوز و، زانو ،ز آن خطا، پر خون كنم‏

و چون از سر به زمین می آیم و زانو به زمین می زنم پوز من و زانویم پرخون می شود  

( 3382) كژ شود پالان و رختم، بر سرم

وز مُكارى، هر زمان، زخمى_ خورم‏

و علاوه برآن پالان کج شده ام با بار بر سرم می افتد و از استر بان زخم بر می دارم

مُکاری: کسی که اسب و خر و شتر و نظایر آن ها را کرایه دهد، چاروادار.

( 3383) همچو كم عقلى_ كه از عقلِ تباه

بشكند توبه، به هر دم، در گناه‏

و مانند بی خردانی که از بی عقلی هردم توبه از گناه می کنند و باز دم به دم می شکنند

( 3384) مسخرة ابليس گردد، در زمن

از ضعيفى، راى آن {توبه شكن‏}

اندیشة توبه شکنان هر زمان از ضعف ایمان اسباب دست شیطان است

( 3385) در سر آيد هر زمان، چون اسبِ لنگ

كه بُود بارش، گِران و، راه، سنگ‏

و مثل آنان چون اسب لنگ است که بار سنگین بر دوش دارد و هر زمان در سنگلاخ به رو در می افتد

( 3386) مى‏خورد از غَيب، بر سر، زخمِ او

از شكستِ توبه، آن {اِدبار خو}

این شخص بد بخت چون توبة ناقص می کند و می شکند از عالم غیب بر سر او زخم و ضربه می خورد

ادبار خو: بخت بر گشته.

( 3387) باز، توبه مى‏كند، با راىِ سُست

ديو ،يك تُف كرد و، توبه‏اش را، سُكُست‏

و هر گاه از نو با رای سست توبه می کند باز شیطان به او افسون می دمد و او توبه خود را به راحتی می شکند

سُکُست: شکست، گسست. تف كردن ديو: كنايت از دميدن در آدمى. فريفتن او.

( 3388) ضعف اندر ضعف و، كِبرش آن چنان

كه به خوارى، بنگرد در واصلان‏

او با وجود ضعف ایمان آن چنان متکبر است که در به حق رسیدگان به چشم حقارت می نگرد

واصلان: رسيدگان به حق.

( 3389) اى شتر كه تو مثال مؤمنى!

كم فُتى در رُو و، كم ،{بينى زنى}!

‏ مدح مومن از زبان استر: ای شتر تو مانند مومن هستی که لغزش نداری و در رو نمی افتی و اهل تکبر نیستی

بینی زدن: تکبر کردن، ناز و فخر نمودن.

«رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : اتَّقُوا فِراسَةَ المؤمنِ ؛ فإنّهُ يَنظُرُ بنورِ اللّه ِ عَزَّ و جلَّ . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : بترسيد از فراست مؤمن! زيرا او با نور خداوند عزّ و جلّ مى بيند. كنز العمّال : ۳۰۷۳۰.

قال رسول الله(صلى الله علیه وآله): المؤمن هیّن لیّن سَمِحٌ له خُلقٌ حَسَنٌ و الکافرُ فَظّ غلیظٌ و لَه خُلقٌ سَىِّءٌ و فیهِ جَبرّیَةٌ. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: مؤمن داراى چهار صفت است: آسان گیر، نرم، سخاوتمند و داراى اخلاق نیکو است و در مقابل کافر سخت گیر، خشن، بد عنق و متکّبر است.( وسائل، ج 8، ح 4، باب 106 از ابواب آداب العشرة).

( 3390) تو چه دارى كه چنين بى‏آفتى؟

بى‏عِثارىّ و، كم اندر رو فُتى‏؟

تو را چه در جان است که از آفات مصونی و لغزشی نداری و در رو نمی افتی ؟

( 3391) گفت، گر چه هر سعادت از خداست

در ميان ما و تو، بس فرق‏هاست‏

شتر در پاسخ استر گفت: اگر چه به هر نیکبختی   خداوند عنایت می کند ولی در میان من و تو فرق بسیار است

( 3392) سر بلندم من، دو چشمِ من، بلند

بينشِ عالى، امان است از گزند

سر من بلند است و چشم من به بلندی ها می نگرد و این بینش عالی من مرا از گزند حوادت حفظ می کند

سر بلند: شتر را گردن دراز است و دور را تواند ديد و استر را نه. بينش عالى: دور را ديدن.

( 3393) از سَرِ كُه، من ببينم پاىِ كوه

هر گَو و، هموار را، من، توه توه‏

و از بالای کوه پای کوه را می بینم و پستی و بلندیِ تو در تو، و همواری را از یکدیگر تمیز می دهم

گَو: گودال، ژرفی. تُوه تُوه: لایه لایه، تو به تو.

( 3394) همچنان كه ديد، آن صدرِ اجل

پيشِ كارِ خويش، تا روزِ اجل‏

دیدن من مانند دیدن آن مومن با بصیرت زیدبن حارثه است که نتیجه کار خود را تا روز مرگ پیشاپیش می بینند

صَدرِ اَجَل: صدر اعظم، بزرگترین وزیر.( جناب زیدابن حارثه)

( 3395) آن چه خواهد بود، بعدِ بيست سال

داند اندر حال، آن {نيكو خصال‏}

آن نیک مرد هم اکنون در پیش خود چیزهائی را می بیند که بیست سال بعد رخ می دهد

( 3396) حالِ خود تنها نديد آن متّقى

بلكه حالِ مغربى و، مشرقى

آن بزرگوار متقى نه تنها حال خود را ديد بلكه حال ساكنين مغرب و مشرق را هم مى‏ديد ‏

مغربى و مشرقى: همه مردم جهان.

( 3397) نور، در چشم و دلش، سازد سَكَن

بهرِ چه، سازد؟ پِىِ «حُبُّ الوطن»‏

چشم او مانند کسی است که با وطن خود خو گرفته است . و جایگاه نور خدا است و آن روشنی در آن چشم، جای گرفته است

سَكن: مسكن. جا. حبّ الوطن: ديده او وطن نور الهى است كه با آن نور خو گرفته است، چنان كه آدمى با وطن خود.

« حبّ الوطن:

مسكن يار است و شهر شاه من

       پيش عاشق اين بود حبّ الوطن‏3806/3 »

( 3398) همچو يوسف، كو بديد اول، به خواب

كه سجودش كرد، ماه و آفتاب‏

اشاره به خواب یوسف ع در زمان طفلی : دید ماه و آفتاب به او سجده کردند

«(سوره يوسف) (4)(ص235) : إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَأَبَتِ إِنىّ‏ رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لىِ سَاجِدِينَ

چون يوسف به پدرش گفت اى پدر! من در خواب يازده ستاره با خورشيد و ماه ديدم كه براى من در حال سجده‏اند »

( 3399) از پسِ ده سال، بلكه بيشتر

آن چه يوسف ديده بُد، بر كَرد، سَر

و خواب او پس از چندین سال تعبیر شد و آشکار گردید ، او عزیز مصر شد و برادران به همراه پدر و مادرش به او سجده بردند و او گفت پدرم ! اين تاويل خواب من است كه در پيش ديدم.

سر بر كردن: آشكار شدن. به حقيقت پيوستن.

« (يوسف، 100) (ص247) :وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلىَ الْعَرْشِ وَ خَرُّواْ لَهُ سُجَّدًا وَ قَالَ يَأَبَتِ هَاذَا تَأْوِيلُ رُءْيَاىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبىّ‏ حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بىِ إِذْ أَخْرَجَنىِ مِنَ السِّجْنِ وَ جَاءَ بِكُم مِّنَ الْبَدْوِ مِن بَعْدِ أَن نَّزَغَ الشَّيْطَانُ بَيْنىِ وَ بَينَ إِخْوَتىِ إِنَّ رَبىّ‏ لَطِيفٌ لِّمَا يَشَاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الحَكِيمُ و پدر و مادر خويش را بر تخت نشاند، و همگى سجده‏كنان به رو درافتادند، گفت پدر جان! اين تعبير رؤياى پيشين من است كه پروردگارم آن را محقق كرد و به من نيكى نمود كه از زندان بيرونم آورد، و شما را پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم را بهم زد از آن بيابان (بدينجا) آورد كه پروردگارم در باره آنچه اراده كند دقيق است، آرى او داناى حكيم است.»

( 3400) نيست آن «يَنظُر بِنُورِ اللَّه» گزاف

نور ربّانى، بُود {گردون شكاف}‏

نتیجه : روایت المُؤمِنُ يَنظُرُ بِنُورِ اللَّهِ. سخن بیهوده ای نیست و مومن با نور خداوندی گردون را می شکافد و غیب را می بیند

« مؤمن ار يَنظُر بنور اللَّه نبود

     غيب مؤمن را برهنه چون نمود1331/1»

( 3401) نيست اندر چشمِ تو آن نور، رُو!

هستى! اندر حسِّ حيوانى، گِرو

خطاب شتر به استر و تمام هم سنخان او: چون تو در حس حیوانی اسیر ی در چشم تو آن نور نیست

( 3402) تو ز ضعفِ چشم، بينى پيشِ پا

تو ضعيف و، هم ضعيفت، پيشوا

و تو از ضعف بینائی تنها پیش چشم خویش را می بینی پس با این ناتوانی ، راهنمای تو هم یک شخص ناتوان مانند تو است

« کوری ببین عصا کش کور دگر شود»

( 3403) پيشوا چشم است، دست و پاى را

كو ببيند جاى را، ناجاى را

به عنوان مثال: پیشوا و راهنما و چراغِ راهِ دست و پا و اعضای بدن، چشم است که پیشاپیش انسان راه را از چاه باز می شناسد

( 3404) ديگر آن كه، چشمِ من روشن تر است

ديگر آن كه خلقتِ من، اَطهَر است‏

از زبان شتر : علاوه بر چشم روشن خلقت من از تو پاک تر است ،«من از نر و ماده ولی تو از خر و مادیان به وجود آمده ای»

اَطهر:پاکیزه تر. خلقت اطهر: شتر از شتر نر و ماده زاده است حالى كه استر از خر و ماديان پديد آمده.

( 3405) ز آن كه هستم من، ز اولادِ حلال

نه ز اولاد زنا، وَ اهلِ ضلال‏

من از اولاد حلالم ولی تو از اولاد زنائی و اهل ضلالت هستی

( 3406) تو ز اولادِ زنايى، بى‏گمان

تير، كژ پرّد ،چو بَد باشد، كمان

‏ تشبیه منحرفان به تیر کج که کج می پرد : بی گمان چون تو از فرزندان زنا هستی در کجی به سر می بری

« در مرآة العقول   ج‏4   277   الحديث الثالث ….. ص : 273

عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ

……..وَ خَلَقَ عَدُوَّنَا مِنْ سِجِّينٍ وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِيعَتِهِمْ مِمَّا خَلَقَهُمْ مِنْه‏ و تن دشمنان ما را از سجین و قلب پیروان آنها را از آنجا (از سجین) خلق کرد و باز در مرآة العقول   ج‏4   278   الحديث الرابع ….. ص : 277 در بارة دشمنان اهل بیت علیهم السلام :وَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِكَ و بدنهای پیروان دشمنان ما را از پایین تر از عالم سجین خلق کرد فَقُلُوبُهُمْ تَهْوِي إِلَيْهِمْ لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِمَّا خُلِقُوا مِنْهُ پس قلب پیروان دشمنان ما هوای عشق دشمنان ما را دارد برای اینکه از انجایی خلق شدند که تن دشمنان ما خلق شدند ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ-( مطففین آیات 7 و 8 و 9)كَلَّا إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ. وَ ما أَدْراكَ ما سِجِّينٌ. كِتابٌ مَرْقُوم‏ سپس این ایه را تلاوت فرمودند :همانا کتاب فاجران(دشمنان اهل بیت)در دوزخ است و چه دانی که سجین چیست ؟ سرنوشتی نوشته شده

معنای سجین :اسم جهنم است که در مقابل (علیین)به کار رفته است و زیادت حروف در آن دلالت بر زیادت معنا می کند »

***

( 3407) گفت اَستر، راست گفتى اى شتر!

اين بگفت و، چشم كرد از اشك، پُر

آن استر اقرار به درستی سخن شتر کرد و گریست « این تصدیق نقص ،گامی به سوی پیش رفتن است»

( 3408) ساعتى بگريست و، در پايش، فُتاد

گفت اى بگزيدة رَبُّ العباد

و گریه اش اثر بخش بود و در پای او افتاد و به او گفت ای برگزیدة خداوند! « سوره الغاشيه(17) (ص 592): أَ فَلَا يَنظُرُونَ إِلىَ الْابِلِ كَيْفَ خُلِقَتْراستى اين منكرين خدا و قيامت چرا در باره شترِ زير پاى خود نظر نمى‏كنند كه چسان خلق شده؟ »

( 3409) چه زيان دارد؟ گر از فرخندگى

در پذيرى تو مرا، در بندگى؟

آن استر از آن شتر تقاضای بندگی و پذیرفتن او را برای فرمان برداری دارد

( 3410) گفت چون اقرار كردى پيشِ من

رو كه رَستى تو، زِ آفاتِ زَمَن‏

پاسخ شتر: چون به پیش من اقرار به کوتاهی و نقص و نیستی خود کردی مانند خدای توبه پذیر از تو در گذشتم

( 3411) دادى انصاف و، رهيدى از بلا

تو عدو بودى، شدى ز اهلِ وَلاَ

این اقرار به خطا ی تو، راه آسمان را برایت باز کرد، از بلا وارهیدی و پیش از این دشمن من بودی و هم اکنون دوست شدی

وَلا: دوستی.

( 3412) خوىِ بد، در ذاتِ تو، اصلى، نبود

كز بدِ اصلى، نيايد، جز جُحود

یک موضوع دقیقِ اصلی : بدی ذاتی تغییر نمی کند و بدی تو در ذات تو اصلی نبود وگرنه ،کاستی های خود را انکار می کردی

جحود: انكار.

( 3413) آن، بَدِ عارِيَّتى، باشد كه او

آرد اقرار و، شود او {توبه جو}

فرق بد عاریتی و بد اصلی همین است که با اقرار و توبه، راه سعادت را باز می کند

( 3414) همچو آدم ،زَلَّتش عاريَّه بود

لاجرم اندر زمان، توبه نمود

اشاره به خطای آدم ع :آن عاریتی بود برای همین زود توبه کرد

( 3415) چون كه اصلى بود جرمِ آن بِليس

ره نبودش، جانبِ توبة نفيس‏

ولی شیطان چون طینت اصلی او بد است،گناه و نافرمانی او در سجده نکردن به آدم ع اصلی بود و از اول با توبه، بیگانه بود

نفیس: گرانبها، مرغوب.

( 3416) رُو كه رَستى از خود و، از خوىِ بَد

وز زُبانة نار و، از دندانِ دد

بحث تجسم اعمال و نتایج توبه: تو   از کردارهای بد و از آتش دوزخ و گزیدن درندگان در امانی

زُبانه نار: سوزش آتش. كنايت از آتش دوزخ. دندان دد: اشارت است بدان كه در آن جهان خصلت‏هاى بد آدمى به صورت درندگان در مى‏آيد.

«پیامبر ص فرمود: اَلّتائِبُ مِنَ الّذَنبِ كَمَن لا ذَنبَ لَهُ؛كسی كه از گناه توبه كند (خداوند همه گناهان او را می‌آمرزد و) همانند كسی می‌شود كه هیچ گناهی نكرده است».سفینة البحار، ج ۱، ص ۱۲۷، ماده توبه.»

دندان دد: خصلت‏هاى بد آدمى در قیامت

«گشته گرگان يك به يك خوهاى تو

مى‏درانند از غضب اعضاى تو3662 4»

( 3417) رُو! كه اكنون دست در دولت، زدى

در فكندى خود، به بختِ سَرمَدى‏

تو در اثر توبه به اقبال سرمدی راه یافتی

سَرمَدی: همیشگی، جاودانه.

( 3418) «اُدخُلى تو، فى عِبادى» يافتى

«اُدخُلى فِى جَنَّتِى» در يافتى‏

و داخل در بندگان خدا و داخل در بهشت قرب او شدی

«سوره الفجر(27) ( ص 594): يَأَيَّتُها النَّفْسُ الْمُطْمَئنَّةُتو اى جان با ايمان ارْجِعِى إِلىَ‏ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً(28)خشنود و پسنديده به سوى پروردگارت باز گرد فَادْخُلىِ فىِ عِبَادِى(29)و به صف بندگان من درآى وَ ادْخُلىِ جَنَّتىِ(30)و به بهشت من در آى»

( 3419) در عبادش، راه كردى خويش را

رفتى اندر خُلد، از راهِ خِفا

راهی به ورود در میان بندگان خداوند گشودی و از راه پنهانی به بهشت رفتی

راه خفا: راهى كه تنها خاصان خدا آن را مى‏دانند. سير الى اللَّه.

یک بحث مبسوط پیرامون این موضوع که مومنانی هستند که صحنة قیامت را نمی بینند در موضوع معاف شدگان از صحنة قیامت ، رجوع شود

« اشاره به فادخلی فی عبادی »

( 3420) «اِهدِنَا گفتى، صراطِ مستقيم»

دست تو بگرفت و، بُردت تا نعيم‏

تو از خدا هدایت به سوی صراط مستقیم طلبیدی و خداوند دست تو را گرفت و به سوی بهشت برد

اِهدِنا: ما را هدایت کن.

«( ص 1 سوره الفاتحه) اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ(6)ما را بسوى صراط مستقيم هدايت فرما.»

اِهدِنا: ما را هدایت کن.

( 3421) نار بودى، نور گشتى اى عزيز!

غوره بودى، گشتى انگور و، مويز!

و این تحول در اثر توبه و تبعیت در تو حاصل شد که آتش بودی و نور رحمت شدی و غوره نارس در ایمان بودی و انگور رسیده و مویز خوش طعم در پختگی راه سلوک شدی

( 3422) اخترى_ بودى، شدى تو آفتاب

شاد باش اللَّهُ اَعلَم بِالصَّواب‏

و مانند ستاره بودی و خورشید شدی پس به شکرانه این نعمت شاد باش

«سورة یونس(58) : قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ بگو: به فضل و رحمت خدا، بايد خوشحال شوند كه اين از آنچه مى‏اندوزند بهتر است»

***

شش: آنانی که کامل اند تاثیر نفس دارند و می توانند از ناقصان دستگیری کنند مولا نا در این رابطه مثل حسام الدین را می زند ( 3423)تا ( 3430)

توجه ویژه به حسام الدین:

( 3423) اى ضياء الحق، حُسامُ الدّين بگير!

شهدِ خويش اندر فِكن، در حوضِ شير!

ای حسام الدین: شیرینی تعالیم نورانی و معرفتی خود را در حوض شیر وجود سالکان مبتدی در انداز

شهد: استعارت از تعليم‏هاى عرفانى. حوض شير: استعارت از طبيعت آدمى.

« سورة انعام :يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (200) اى اهل ايمان ! [ در برابر حوادث ]شكيبايى كنيد ، و ديگران را هم به شكيبايى واداريد ، و با يكديگر [ چه در حال آسايش چه در بلا و گرفتارى ] پيوند و ارتباط برقرار كنيد و از خدا پروا نماييد تا رستگار شويد »    

(پاورقی: شهد: استعارت از تعليم‏هاى عرفانى. حوض شير: استعارت از طبيعت آدمى.)

( 3424) تا رهد آن شير، از تغييرِ طعم

يابد از بَحرِ مَزه ،، تكثيرِ طَعم‏

تا آن حوض شیر ادراکات آنان از تغییر طعم وارهد و طعم های آن افزونی پذیرد و بی نهایت شود

تغيير طعم يافتن: شير چون با عسل آميخته شود طعم آن خوش شود و از دگرگونى مصون ماند.

( 3425) متّصل گردد، بِدآن، بحرِ اَلَست

چون كه شُد دريا، زِ هَر تغيير، رَست‏

و مانند کاملان واصل که از تغییر مصون اند ، سالکان خود به دریای الست متصل گردند و از تغییر و تغیر وارهند

( 3426) مَنفذى_ يابد در آن بَحرِ عسل

آفتى_ را نبود اندر وى، عمل‏

متصلان به بحر عسل الست دچار آفت نشوند و روزنه ای به دریای عسل معارف پیدا کنند و دچار آفت دگرگونی نشوند

( 3427) غُرّه اى_ كن شيروار اى شيرِ حق!

تا رَود آن غُرّه، بر هفتم طَبق

‏ ای شیر خداوندی غُرِّشی کن تا صدای تو به بالای هفتم آسمان رسد

«سورة نور :فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ (36)این نور] در خانه هایی [است] که خداوند اِذن داده [شأن و منزلت آن ها] رفعت یابد، و نامش در آن ها یاد شود، در آن [خانه ها] همواره صبح و شام او را [به پاک بودن از هر عیب و نقصی] می ستایند» 

خطاب به منکران مثنوی و اشاره به تاثیر نفس حسام الدین:

( 3428) چه،، خبر جانِ ملولِ سير را؟

كى شناسد موش، غُرِّة، شير را؟

موش صفتان کَر را که از طعام معرفت سیر اند با غره شیران و اولیا چه کار

« اسراء 82 وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إَلاَّ خَسَاراً  ما از قرآن آنچه را برای مؤمنان مایۀ درمان و رحمت است نازل می کنیم، ولی ستمکاران را جز خسارت نمی افزاید»

( 3429) بر نويس احوالِ خود، با آبِ زر

بهرِ هر، دريا دلى_ نيكو گُهر

ای حسام الدین به امید آن کور دلان مباش و خودت   شرح حال خویش را برای دریادلان نیک گوهر با آب زر بنویس

( 3430) آبِ نيل است اين حديثِ جان فزا

<يا رَبَش در چشمِ قِبطى، خون نُما!>

تشبیه قرآن به آب دریای نیل: این شرح حال تو   چون آب نیل است ای خداوند آن را در کام کافران فرعونی خون کن

«آیه(133) (ص 166) (سورة الأعراف):فَأَرْسَلْنَا عَلَيهْمُ الطُّوفَانَ وَ الجَرَادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفَادِعَ وَ الدَّمَ ءَايَاتٍ مُّفَصَّلَاتٍ فَاسْتَكْبَرُواْ وَ كاَنُواْ قَوْمًا مُّجرِمِينَپس طوفان و ملخ و شپش و وزغ‏ها و خون را (خون شدن درياى نيل) كه معجزه‏هايى از هم جدا بود به آنها فرستاديم و باز گردنكشى كردند كه گروهى بزهكار بودند

بیت بعدی مقدمه داستان سبطیان و قبطیان است

***

هفت: فرق دیگر ناقصان و کاملان آن است که ناقصان در چرخة تکامل حد اکثر تا مرحلة حیوانیت به پیش می آیند ولی کاملان تا مرحلة عالی انسانیت به پیش می تازند( 3637)تا( 3653)

اطوار و منازل خلقت آدمى از ابتدا

اطوار: جمع طور: حالت، حد.

( 3637) آمده اوّل، به اقليمِ جَماد

وز جمادى، در نباتى، اوفتاد

هبوط انسان به عالم طبیعت و سیر صعودی او : :آدمى ، اول به اقليم جماد آمد و از عالم جمادى به عالم نباتى در افتاد

«اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ اَلْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ. 32: 7 (سجده، 7)

از جمادى مردم و نامى شدم

وز نما مردم به حيوان بر زدم‏3899/ 3

شبسترى در گلشن راز:

بدان اول كه تا چون گشت موجود

كه تا انسان كامل گشت مولود

در اطوار جمادى بود پيدا

پس از روح اضافى گشت دانا

پس آن گه جنبشى كرد او ز قدرت

پس از وى شد ز حق صاحب ارادت‏

به طفلى كرد باز احساس عالم

در او بالفعل شد وسواس عالم‏

چو جزئيات شد در وى مرتب

به كليات ره برد از مركب‏(گلشن راز، ابيات 316- 320) »

( 3638) سال‏ها اندر نباتى، عمر كرد

وز جمادى، ياد نآورد از نبرد

و بعد از گذراندن هر مرحله، عالم قبلی را در یاد نمی آورد

و این سالها ئی که در عالم نباتى زندگى می كرد ،هيچ از عالم جمادى كه پیش از این بوده ياد نياورد

علت این به یاد نیاوردن: بین این دو عالم تضاد هست

نبرد: كنايت از تضادى كه بين عالم نباتى و جمادى است.

( 3639) وز نباتى، چون به حيوانى، فتاد

نآمدش حال نباتى، هيچ ياد

و بعد از آن ، از عالم نباتى به عالم حيوانى در افتاد و دیگر بار، عالم نباتى را به كلى فراموش كرده و بياد نياورد

( 3640) جز همين ميلى_ كه دارد سوى آن

خاصه در وقت بهار و، ضيمران

و او از عالم نباتى ، چیزی که به یاد می آورد به ویژه ، درفصل بهار و موقع دميدن گلها ، تنها همين ميلى است كه به آن دارد

ضَيمُران: ريحان، ريحان دشتى، شاه اسپرغم.

( 3641) همچو ميلِ كودكان، با مادران

سِرِّ ميل خود، نداند در لبان‏

به عنوان مثال: كودك به سوی مادر میل می کند و بدون آن که بداند ،لب او به طرف پستان مى‏رود

«این مادر مثال عالم طبیعت است که در دامنة آن، انسان آرام می گیرد»

لِبان: شیرخوارگی، شیردادن. و مثل ميل فوق العاده هر مريد تازه نسبت به پير.

( 3642) همچو ميلِ مفرطِ هر نو مريد

سوى آن پيرِ {جوان بختِ} مجيد

مثال دیگر:مانند تبعیت مرید از مراد جوان بخت با عظمت

مُفرِط: از حد درگذرنده، فراوان. نومرید: مرید مبتدی و تازه راه افتاده.

( 3643) جزوِ عقلِ اين، از آن عقلِ كل است

جنبش اين سايه، ز آن شاخِ گُل است‏

حکمت غیبی آن:عقل جزئى اين كودك و مريد ، از آن عقل كلى است و اين چون سايه ای است از آن شاخه گل و جنبش آن هم از جنبش عقل کل است‏

( 3644) سايه‏اش فانى شود آخِر، در او

پس بداند سرِّ ميل و، جست و جو

فنای جزء در کل

و سرانجام روزی این سايه، در اصل خود فانى می شود و راز ميل و جستجوى خود را خواهد فهميد

( 3645) ساية شاخِ دگر، اى {نيك بخت}!

كى بجنبد گر نجنبد اين دِرخت‏؟

به عنوان مثال : جنبیدن سايه درخت كى ممكن است مگر با جنبش درخت

( 3646) باز از حيوان، سوىِ انسانيَش

مى‏كشيد آن خالقى_ كه دانيَش‏

تکامل در مرحله انسانی : انسان پس از آمدن در مرحله حیوانی، باز هم آن خالقى كه  قدرت او را مى‏دانى از عالم حيوانيت او را به سوى انسانيت مى‏كشد

( 3647) همچنين اقليم، تا اقليم، رفت

تا شد اكنون عاقل و، دانا و، زفت‏

مرحله تکامل تا ولی عاقل شدن: او همچنان از اقليم به اقليم آورده شد تا اكنون که عاقل و دانا و بزرگ است

اِقلیم: کشور، ولایت، مملکت. در اینجا منظور مرتبۀ استکمالی انسان است.زفت: بزرگ، ستبر. در اینجا به معنی رشید و نیرومند است.

( 3648) عقل‏هاىِ اوّلينش، ياد نيست

هم از اين عقلش، تَحوُّل كردنى_ است‏

در تمام این مراحل نسیان دست از انسان بر نمی دارد : عاقل از مراحل و پیشینه عقل ناقص خود یاد نمی آورد ولی آثار آنها در او هست و روزی نیز از این مرحله نقل مکان می کند و متحول می شود

( 3649) تا رَهد زين عقلِ پر حرص و، طلب

صد هزاران عقل بيند، بو العجب‏

تکامل عقل تا رهایی از تعلقها : با این تحول ،از اين عقل جزئی که با حرص و طلب کاذب است رهايى يافته و صد هزاران عقل بو العجب را می بيند

( 3650) گر چه خفته گشت و، شد ناسى، ز پيش

كى گذارندش در آن نسيان خويش‏؟

نتیجه نهایی :او اگر چه در خواب است و مراحل پيشين را به ياد نمى‏آورد ولى هیچگاه او را در اين فراموشى باقى نمى‏گذارند و روزی به بصیرت راه می یابد

ناسی: فراموش کننده.

( 3651) باز از آن خوابش، به بيدارى كشند

كه كند بر حالتِ خود، ريشخند

و او را از آن خواب ، بيدار مى‏كنند تا به یاد پیشینه اش   اندازند و بر گذشته خود بخندد

( 3652) كه چه غم بود آن كه مى‏خوردم به خواب؟            

                   چون فراموشم شد احوالِ صواب؟

و به خویش نهیب زند كه اين چه غمى بود كه من در خواب مى‏خوردم و چرا احوالى را كه صحيح و راست بود فراموش كرده بودم؟

( 3653) چون ندانستم؟ كه آن غم و اعتلال

فعلِ خواب است و، فريب است و، خيال؟

و من از چه رو نمی دانستم كه آن همه غم و اندوه، از خواب ناشى شده بود و اکنون فريب و خيالی بیش نیست

اعتلال: بيمارى.

***

هشت: تفاوت دیگر آن که کاملان به خلوت خاص الهی راه دارند ولی ناقصان از این موهبت محروم اند و در این رابطه داستان دیدن پیمبر ص جبرئیل را بی پرده می آورد ( 3755)تا ( 3785)

( 3755) مصطفى مى‏گفت، پيشِ جبرئيل

كه چنان كه، صورت توست اى خليل‏

در خواست دیدن جبرئیل ع توسط پیامبر ص ع: فرمود اى دوست آن طور كه صورت تو هست(ماخذ : بحار الانوار (ج 56، ص 259) تفسير درّ المنثور، (ج 1، ص 92) ذيل آيه: قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ 2: 97… (بقره، 97)

( 3756) مر مرا بنما، تو محسوس آشكار!

تا ببينم مر تو را، {نظّاره وار}

به من آشكارا نشان بده تا من تو را آن گونه كه هستى به طرز محسوس نگاه کنم

نظّاره وار: مانند بیننده، تماشاگرانه.

( 3757) گفت نتوانىّ و، طاقت نَبودت

حس ضعيف است و، تُنُك، سخت آيدت

‏ جبرئيل ع عرض كرد ،حس بشرى ضعيف است بنابراین با اين چشم ظاهر ، مرا نتوانى ديد و بر تو نظر کردن به من سخت است

تَنُک: نازک، لطیف. تُنُک هم بدین معنی است.

( 3758) گفت، بنما ! تا ببيند اين جسد

تا چه حد حس نازك است و، بى‏مدد

پیامبر ص ع فرمود خود را بنما تا معلوم شود كه حس تا چه اندازه ضعيف و نازك است‏

***

( 3768) چون كه كرد الحاح، بنمود اندكى_

هيبتى_ كه، كُه شود زو مُندكى_

داستان رویت جبرئیل ع: چون پیامبر ص ع اصرار ورزید ، جبرئيل ع اندكى از آن هيبت خویش نمايان ساخت كه كوه از ديدن آن فرو می پاشيد

مُندَک: متلاشی، فروپاشیده از هم.

( 3769) شهپرى_ بگرفته شرق و غرب را

از مهابت، گشت بى‏هُش، مصطفى‏

و شهپر او كه شرق و غرب را گرفته بود ، از مهابت آن ، پیامبر ص ع بى‏هوش گرديد

( 3770) چون ز بيم و ترس، بى‏هوشش بديد

جبرئيل آمد، در آغوشش كشيد

و جبرئيل ع چون اين حال بیهوشی از ترس و بیم را ديد باشتاب آن حضرت را در آغوش كشيد

( 3771) آن مهابت، قسمتِ بيگانگان

وين تجمُّش، دوستان را رايگان‏

لطافت صفات جمال آشنا را است /مهابت صفات جلال بیگانه را است

فرق صفات جلال و جمال: آن مهابت براى بيگانگان و اين دل ربائی ارزانی دوستان است‏

مَهابت: شکوه، عظمت.تَجَمُّش: عشق ورزیدن، اظهار لطف کردن، دل ربايى.

( 3772) هست شاهان را، زمانِ بر نشست

هولِ سرهنگان و، صارم‏ها، به دست‏

مثال درصفات جلال : پادشاهان وقتی بر اسب سوار می شوند افسران، شمشيرهاى عريان به دست گرفته پيشا پيش موکب در حركتند و هراس در دلها مى‏افكنند

صارِم: شمشیر، شمشیر برّان. بر نشست: سوار شدن.

( 3773) دور باش و، نيزه و، شَمشيرها

كه بلرزند از مهابت، شيرها

و جمعى نیز با شمشيرهاى برهنه و گروهى نيزه‏ به دست با صداى دور باش که از هر طرف بلند است به طورى كه از مهابت آن شيران مى‏لرزند

دُورباش: نیزۀ دو شاخه ای که در قدیم، پیشاپیش شاهان می بردند تا مردم بدانند که شاه می آید و کنار بروند.

( 3774) بانگ چاووشان و، آن چوگان‏،ها

كه شود سست از نهيبش، جان،‏ها

از سوئی بانگ چاووشان و از سمتى چوگانها كه عده زيادى به دست گرفته‏اند به قدرى مهيب است كه از نهيب آن هر جانی می لرزد و سست مى‏گردد

چاوُوش: پیشرو لشکر و کاروان، کسی که جلو قافله حرکت می کند و آواز می خواند.

( 3775) اين براىِ خاص و، عامِ {ره گذر}

كه كندشان، از شهنشاهى، خبر

و اين شكوه و جلال براى مردم خاص و عام در رهگذر است كه آنان را از عظمت شاهنشاهى با خبر كند

( 3776) از براى عام، باشد اين شكوه

تا كلاهِ كبر، ننهند آن گروه‏

نکته ای در خور:اين مهابت براى مردم عام از آن جهت است تا خود را بزرگ نشمرند

( 3777) تا من و، ماهاى ايشان، بشكند

نفسِ {خود بين}، فتنه و شر، كم كند

و شیرازه منيت آنها فرو ریزد و خود را در مقابل نیرو های پادشاه ناچيز بنگرند و نفس خود بین آن ها به فتنه و شرارت نپردازد

من و ما: خود نمايى. خود بينى.

( 3778) شهر از آن آمِن شود، كآن شهريار

دارد اندر قهر، زخم و، گير و، دار

و در نتیجة این کار پادشاه ،شهر امنيت پيدا كند و مردم با خود بگويند كه قهر شهریار، سخت و طاقت فرسا است‏

گیرودار: گرفتن، گرفتاری، اخذ و ضبط کردن.

( 3779) پس بميرد آن هوس‏ها، در نفوس

هيبتِ شه، مانع آيد ز آن نُحوس

و هوس اخلال گری در نفس مردم بميرد و به راستی که این هيبت شاه است که از كارهاى بد جلوگیری می کند

نحوس: ضد سَعد و مبارکی، نافرخنده. كنايت از نابسامانى‏ها.

( 3780) باز چون آيد به سوىِ بزمِ خاص

كى بود آن جا ،مهابت يا قصاص؟

صفات جمال : پادشاه وقتى به بزم خاص در می آید دیگر هیچ هيبت يا قصاصى در كار نیست

( 3781) حلم در حلم است و، رحمت‏ها به جوش

نشنوى از غيرِ چنگ و، ناخروش‏

و در آن بزم خاص سراسر رحمت و رأفت است و خروشى جز بانگ چنگ و بربط و نى به گوش نمی رسد

( 3782) طبل و كوسِ هول باشد، وقتِ جنگ

وقت عشرت، با خواص آوازِ چنگ

هر دو جنبة جلال و جمال و سه مثال

، یک :در میدان جنگ ،هول و هراس طبل و كوس است و در وقت عشرت ،فقط مصاحبت با اهل حرم است و آواز چنگ

کُوس: طبل بزرگ.

( 3783) هست ديوانِ مُحاسب عام را

و آن پرى رويان، حريفِ جام را

دو : ديوان محاسبات براى مردم عام است و پرى رويان زيبا براى حريفان جام باده در خلوت خاص است

( 3784) آن زره ،و آن خُود،، مَر چاليش، راست

وين حرير و، رود، مر تَعريش راست

سه: کلاه خود و زره براى ميدان جنگ است و جامه‏هاى زربفت و ساز ، براى اطاق عيش و عشرت تدارک می شود ‏

خود: کلاه خود.چالیش: چالش، جنگ، زد و خورد.رُود: تار، زه، سیم وتر در آلات زهی، مطلق ساز. در اینجا معنی اخیر مورد نظر است.تَعریش: بنا ساختن از چوب، سایبان ساختن از چوب، داربست زدن برای انگور، بر تخت يا بر كوشك بردن، در اینجا به معنی سایبان و بزم شاهانه است.

( 3785) اين سخن پايان ندارد اى جواد!

ختم كن وَ اللَّهُ أعلَم بِالرَّشاد

اين سخن طولانى را رها كن و به اصل مقصود بپرداز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازدیدها: 34

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده + 14 =