خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / بحث دربارۀ عالم اکبر بودن انسان از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

بحث دربارۀ عالم اکبر بودن انسان از مثنوی شریف توسط استاد محمد قدسی

انسان عالم اکبر است

(سوره غافر) (57) (ص 473) لَخَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ 

به یقین آفرینش آسمان ها و زمین از آفرینش انسان باعظمت تر [و مهم تر] است، [پس دوباره حیات بخشیدن به انسان پس از مرگش برای خداوند دشوار و سخت نیست،] ولی بیشتر مردم [حقایق را] نمی دانند

این موضوع که خلقت انسان بزرگ تر است یا خلقت آسمان و زمین

آیه ای که در بالا نوشتم حکایت از آن دارد که خلقت آسمان و زمین از خلقت انسان بزرگ تر است

یک پرسش : شعری که منسوب به امیر عشق امیر مومنان است چه می شود؟

این شعر منسوب به امیر مومنان على (ع) که

أ تزعم أنك جرم صغير/ و فيك انطوى العالم الأكبر

وَ اَنتَ الكِتَابُ المُبِينُ الَّذِي بِاَحرُفِهِ يُظَهُر المُضمَرُ

دَوَائُكَ فِيكَ وَ لاَتَعلَمُ وَ دَائُكَ مِنكَ وَ لاَ تَشعُرُ

3537 – 3534، 3»

پاسخ : همان گونه که در بحث انسان مقید یامجرد نوشتم انسان دارای دو جنبه است جسمی و روحی و آیة فوق به دلیل سوره الصافات) (11) (ص 446) فَاسْتَفْتِهِمْ أَهُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَم مَّنْ خَلَقْنَا إِنَّا خَلَقْنَاهُم مِّن طِينٍ لَّازِبٍ

از مشرکانِ [منکر معاد] بپرس آیا آفرینش آنان سخت تر است یا آنچه را [مانند فرشتگان و آسمان ها و زمین و موجودات دیگر] آفریده ایم؟ ما آنان را از گِلی چسبنده آفریدیم، [و به آسانی پس از مردنشان به حیات دوباره بازشان می گردانیم

مربوط به جسم انسان است

روح او به دلیل آیات زیر از خلق آسمان و زمین بزرگتر است

یک: انسان خلیفة خداست : (سوره البقره) (30) (ص 6)وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً

دو: انسان امانت الهی را بر دوش دارد چیزی که آسمان و زمین از قبول آن سرباز زدند (سورة الأحزاب)(72)(ص 427) إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً 

سه: انسان تشریف یافته از روح خداوند است(سوره الحجر) (28) (ص 263) وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَراً مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ 

چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من از گِل خشک برگرفته از لجنی بدبو و تیره رنگ بشری می آفرینم

 فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ (29)

 زمانی که [اندام] او را [متناسب و] موزون ساختم، و از روح خود در آن دمیدم در برابرش به سجده افتید

مثنوی دفتر چهارم:

من چو آدم بودم اوّل حبس كرب /

پر شد اكنون نسل جانم شرق و غرب‏/

من گدا بودم در اين خانه چو چاه ،

شاه گشتم قصر بايد بهر شاه‏/

قصرها خود مر شهان را مأنس است /

مرده را خانه و مكان گورى بس است‏ ،

انبيا را تنگ آمد اين جهان /

چون شهان رفتند اندر لا مكان ‏

انسان تنش از ستارگان بهره می گیرد ولی روحش به آسمان و آسمانیان بهره می بخشد،

علاء الدین سمنانی در مصنفات خویش ص 96 و جامی در نقد النصوص، ص 91، سخنی می فرماید که عکس سخن حکما است حکما عالم را عالم اکبر و انسان را عالم اصغر می دانند (رجوع شود به: رسائل اخوان الصفا، ج 3، ص 212 به بعد و خلاصة) و باتوجه به این مطلب كه آنچه در عالم كون يا به گفته حكما در عالم كبير است در انسان موجود است و با توجه بدان كه انسان اصل است و عالم فرع،

پس عالم كبير انسان است :

و این ویژگی انسان کامل است که مصداق بارز آن پیامبر ص و مقام اهل بیت عصمت می باشند

در بيان آن كه حكما گويند آدمى عالم صغرى است و حكماى الهى گويند آدمى عالم كبرى است زيرا آن علم حكما بر صورت آدمى مقصور بود و علم اين حكما در حقيقتِ حقيقتِ آدمى موصول بود

انسان تنش از ستارگان بهره می گیرد ولی روحش به آسمان و آسمانیان بهره می بخشد،

علاء الدین سمنانی در مصنفات خویش ص 96 و جامی در نقد النصوص، ص 91، سخنی می فرماید که عکس سخن حکما است حکما عالم را عالم اکبر و انسان را عالم اصغر می دانند (رجوع شود به: رسائل اخوان الصفا، ج 3، ص 212 به بعد و خلاصة) و باتوجه به این مطلب كه آنچه در عالم كون يا به گفته حكما در عالم كبير است در انسان موجود است و با توجه بدان كه انسان اصل است و عالم فرع،و این شعر منسوب به امیر مومنان على (ع) که

أ تزعم أنك جرم صغير/ و فيك انطوى العالم الأكبر

پس عالم كبير انسان است :

(پاورقی : برای اطلاع بیشتر به شرح مثنوی استاد شهیدی ذیل این بیت و شرح استاد کریم زمانی دفتر چهارم، ص 171 مراجعه کنید)

(521)

پس به صورت، عالمِ اصغر، توى!

پس به معنى، عالمِ اكبر توى‏!

پس در عالم صورت تو عالم اصغر هستی ولی در عالم معنى تو عالم اكبری

به گفتة استاد مرحوم شهیدی: آدمى عالم صغرى است: حكما گويند عالم، انسان كبير است و انسان عالم صغير و معنى آن اين است كه عالم را جسمى است و نفسى و از عالم مقصودشان فلك محيط است و آن چه در اوست از ديگر موجودات و جواهر و اعراض و آن جمله ماننده جسم انسان واحد است يا حيوان واحد، و انسان را از آن جهت عالم صغير گويند كه هر چه در عالم كبير است در آن مى‏توان يافت. (نگاه كنيد به: رسائل اخوان الصفا، ج 3، ص 212 به بعد) به صورت عالم اصغر: أ تزعم أنك جرم صغير/ و فيك انطوى العالم الأكبر (منسوب به على (ع)) پس با توجه بدين كه آن چه در عالم كون يا به گفته حكما در عالم كبير است در انسان موجود است و با توجه بدان كه انسان اصل است و عالم فرع، عالم كبير انسان است)

(522)

ظاهر ِآن شاخ، اصلِ ميوه است

باطناً، بهرِ ثمر، شد شاخ، هست‏

به عنوان مثال، به صورت ظاهر ميوه برای پیدایش به شاخ وابسته است و بی شاخ، ميوه پدید نیاید امّا در واقع شاخه براى به وجودآمدن ميوه پديد آمده است

هست شدن: پديد آمدن.

«چون عمل كردى شجر بنشاندى

اندر آخر حرف اوّل خواندى‏

گر چه شاخ و برگ و بيخش اوّل است

آن همه از بهر ميوه مرسل است

‏969- 968/2 »

(523)

گر نبودى ميل و، اوميدِ ثمر

كى نشاندى ،باغبان بيخِ شجر؟

و اگر باغبان اميد به ميوه نداشت هرگز درخت نمی نشاند

(524)

پس به معنى، آن شجر از ميوه زاد

گر به صورت، از شجر بودش وِلاد

پس در پیش عقل در حقیقت درخت از ميوه بوجود آمده است اگر چه در صورت پیدایش ميوه از درخت است

ولاد: زادن، كنايت از پديد آمدن.

در ادامه اشاره به روایت «درمسند احمد، ج 1، ص 281«آدَم فَمَن دُونَه تحت لوائى و لا فخر.» وبحارالانوار، الانوار، ج 6، ص 402، از مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب «آدَمُ فَمَن دونَهُ تَحتَ لِوائى يَومَ القيامَة.» می فرماید:

(525)

مصطفى، زين گفت كآدم، وَ انبيا

خَلفِ من باشند، در زيرِ لِوا

برای همين بود كه حضرت رسول (ص ع) فرمودند كه انبياء در روز قيامت پشت سر من و در زير پرچم من خواهند بود

خَلف: پشت سر، قرن بعد قرن، گروهی که بعد از گروهی آیند.

(526)

بهر اين فرموده است آن ذو فنون

رمزِ«نَحنُ الآخِرُونَ السّابِقُون‏»

و نيز برای همين منظور فرموده‏اند که نَحنُ الآخِرونَ السّابِقون ما بعد از همه آمده ایم ولی پيش از همه بوده‏ايم

ذوفنون: صاحب هنرها، کسی که هنرهای مختلف دارد. در اینجا منظور کسی است که کمالات بسیار دارد.

«آخرين قرن‏ها پيش از قرون / در حديث است آخرون السّابقون‏

3042، 2

احاديث مثنوى، ص 67، بحارالانوار، الانوار، ج 16، ص 118- 120) «نَحنُ الآخِرُونَ السَّابِقُونَ يَومَ القِيامَةِ بَيدَ أنَّهُم اُوتُوا الكِتابَ مِن قَبلِنا وَ اُوتِيناهُ مِن بَعدِهِم و هذا یَومَهُمُ الذی فُرِضَ عَلَیهم فَاختَلَفوافیهِ فَهَدانَا اللهُ لَه فَهم لَنا فیه تَبَعٌ فَالیهودُ غَداً وَ اّلنَصاری بَعدَ غَدٍ: ما پسينيانيم كه روز رستاخيز پيش مى‏افتيم، جز كه آنان را پيش از ما كتاب دادند و ما را پس از آنان.و این همان روزی است که بر انان فرض شده بود ولی انان دچار اختلاف شدند خداوند مارا هدایت کرد پس اینان تابعان ما هستند یهود را فرداست و نصاری را پس فردا »

(527)

گر به صورت، من زِ آدم زاده‏ام

من به معنى، جَدِّ جَدّ اُفتاده‏ام‏

پس من اگر چه به صورت زادۀ آدم هستم ولی در معنى و حقيقت جدِّ جدِّ آدم می باشم

«بنگرم سِر عالمى بينم نهان

آدم و حوّا نَرُسته از جهان

‏4540، 3»

(528)

كز براىِ من، بُدَش، سجدة مَلَك

وز پى من، رفت، بر هفتم فلك‏

و به خاطر من بود كه فرشتگان به آدم سجده بردند و براى خاطر من بود كه انبياء تا فلك هفتم بالا رفتند «سورۀ بقره، 33و34، ص6 سجده فرشتگان به آدم و دربحارالانوار، الانوار، ج 15، ص 27: حديث مفصلى از ابن عباس آورده كه پيش از خلقت آدم فرشتگان به فرمان خدا وند خاك رسول (ص ع) را از تربت او گرفتند و هر روز در نهرهاى بهشتی غوطه‏اش مى‏دادند فرشتگان مى‏گفتند پروردگارا اگر فرمايى او را سجده كنيم.»

یک نتیجه گیری کلی:

(529)

پس ز من زاييد، در معنى پدر

پس ز ميوه زاد، در معنى شجر

در معنى پدر از من زائيده شده است و همان طور که در بیت 524 اشاره شد، درخت از ميوه متولّد شده است

(530)

اوّل فكر، آخِر، آمد در عمل

خاصه فكرى_ كو بود وصفِ ازل‏

فكری که در آغاز پيدا مى‏شود در مرحلة آخر به اجرا در می آید بخصوص آن فكرى كه از صفات ازلى خداوند است و آن مقصود نور پیامبر (ص ع) است كه تجلّى خداوند است.

(مصرع اول اشاره به علّت غایی خلقت دارد که هدف از آفرینش عالم است و آن وجود مبارک پیامبر ص ع می باشند)

«اوّل فكر آخر آمد در عمل / بنيت عالم چنان دان در ازل‏970، 2

أوَّلُ الفِكرِ آخِرُ العَمَلِ.» (امثال و حكم)و به قول حاجی سبزواری در منظومه

عِلَّه فاعِلٍ بِماهِیَّتِها مَعلولَهٌ لَه بِاِنّیَّتِها

(ماهیّت علّت غایی، فاعل علّت فاعلی است، ولی وجودش معلول علّت فاعلی است)

اَلعِلَّهُ الغایی قَبلَ الفِعلِ ذِهناً و بَعدَهُ عَیناً(علت غایی از نظر ذهنی قبل از فعل است و از لحاظ تحقق خارجی بعد از آن)»

شواهد دیگر:

(806)

اين تو كى باشى ؟كه تو، آن اوحدى!

كه خوش و، زيبا و، سر مست خَودى‏!

كجا اين صورت بى‏جان که هویّت کاذب توست با هویّت اصلی تو که همان هستى يگانة توست یکی است، هویّت یگانة تو خوش و زيبا است و سر مست خويش است

اوحد: يگانه، یکتا.

وحدت وجود:

(807)

مرغِ خويشى، صيدِ خويشى، دامِ خويش

صدرِ خويشى، فرشِ خويشى، بامِ خويش‏

ای هویّت باخته تو نمی­دانی که خود، مرغِ خود و صيد خود و دام خود و صدر خود و فرش خود و بام خود هستی

(808)

جوهر آن باشد، كه قائم با خود است

آن عرض باشد، كه فرعِ او شُده است‏

تو در حکم جوهری و جوهر به خود قائم است، آن عرض است كه فرع جوهر می باشد (مولانا با به کار بردن این دو اصطلاح منطقی برداشت خود را بیان می کند که اگر در پی صورت هستی راه عرض را می روی و جوهر خود را رها کرده ای)

در ادامه باز خطاب به هویّت باختگان:

(809)

گر تو آدم زاده اى؟ چون او نشين!

جمله ذُرّيّات را، در خود بِبين‏!

اگر تو اولاد آدم هستى که هستی پس مانند او بر مقام بندگی و جانشینی او بنشین و همان گونه که او تمام ذُرّيّات خود را در عالم ذَرّ دید تو نیز همۀ آثار معنوی خود را در خود ببين

ذرّيات: فرزندان.

(810)

چيست اندر خُم، كه اندر نهر نيست؟

چيست اندر خانه، كاندر شهر، نيست‏؟

سپس برای بیان موضوع قدر و قیمت مقام معنوی انسان مثال می آورد که آنچه در خم هست، در جوى هست و هرچه در خانه هست، در شهر یافت می شود

(811)

اين جهان خم است و، دل، چون جوىِ آب

اين جهان حجره است و، دل شهرِ عُجاب

پس بدان که این عالم مانند خم است و دل تو مانند شهری بزرگ است پس اصل همه چیز در تو است و در خود بیاب

حُجره: اتاق. عُجاب: شگفت انگیز.

ابیات زیر در داستان سلیمان ع و بلقیس

ظاهرا در نصیحت به بلقیس است ولی روی سخن با همگان است که مرگ سرنوشت محتوم انسان ها است بیا و کافر نمیر بلکه مومن شو و در همنشینی انبیا روزگار بگذران و از نابخردان دوری کن

قدر خود را بدان که تو قیمتی فزون تر از بهشت داری و تو خود عالم اکبر هستی

( 1095)

خيز بلقيسا كه بازارى_ است تيز

زين خسيسانِ كساد افكن گريز!

اى بلقيس برخيز كه بازار عشق و معرفت رواج است به شرط آن که از اين دنیا طلبان پست كه بازار تو را به كسادى افكنند

تيز: پر رونق، كه در آن كالاى حق پسند عرضه مى‏كنند.كساد افكن: دنيا طلبان كه مردم را از راه خدا باز مى‏دارند و به دنيا مى‏خوانند.

بگريزی سورة « بقره آیه 16 : فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ. »

( 1096)

خيز بلقيسا كنون با اختيار!

پيش از آن كه مرگ، آرد گير و دار

اى بلقيس برخیز و پیش از آن که مرگ گریبانت را بگیرد و تو را بلند كند با اختيار از سر اين ملك و مال برخيز

گير و دار آوردن: نشانه‏ها را آشكار كردن.

« درنهج البلا غه، خطبه 83، على (ع) می فرماید: هم اكنون بندگان خدا كه طناب مرگ بر گلو سخت نيست… و وقت ارشاد باقى است… و پيش از در آمدن غايبى كه منتظر رسيدن آنيد… و گريختن از آن نتوانيد.»

( 1097)

بعد از آن، گوشت كشد مرگ آن چنان

كه چو دزد آيى، به شحنه، {جان كنان‏}

فرصت را غنیمت دان و بر خود مپسند که مرگ گوش تو را ‏گيرد و چون دزدي كه نزد شحنه اش ببرند تو را با جان كندن نزد خداوند ببرند

شِحنِه: داروغه، پاسبان شهر.

( 1098)

زين خران، تا چند باشى {نعل دزد}؟

گر همى‏دزدى بيا و، لعل دزد

تا كى از اين خدمت کاران و لشکریانت که مانند خران،کور کورانه به تو خدمت می کنند نعل دزدی و بهره کشی می کنی ؟ لا اقل اگر دزدی می کنی بیا و لعل ایمان و معرفت از اولیای الهی بگیر

نعل از خران دزديدن: كنايت از بهره گيرى اندك از دنيا و مردم آن جستن.

« ضرب المثل است که در دفتر اول بیت 2805 : …اذا سرقتَ فاسرق الدره، اگر می دزدی مروارید بدزد»« یک نکته ، ما دوگونه دزدی داریم ممدوح و مذموم و ، انسان تا از جنس اولیای الهی نشده هرچه از معارف برداشت می کند نوعی دزدی ممدوح به حساب می آید و آن را خداوند دوست دارد در سورة جمعه   آیة 9 :…فَاسْعَوْاْ إِلىَ‏ ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُواْ الْبَيْعَ و در داستان یوسف در سوره یوسف آیة 71 به بعد داستان سرقت جام ملک که به فرمان یوسف انجام شد و باعث شد بنیامین نزد برادرش یوسف ع بماند پس همیشه دزدی بد نیست»

( 1099)

خواهرانت، يافته مُلكِ خلود

تو، گرفته ملكتِ كور و كبود

دوستان تو به بهشت هم جواری انبیا رسیدند

خواهران تو مانند آسیه و حوا و مریم به ملك جاودانه راه يافته‏اند پس چرا تو اين سلطنت پست دنیایی را رها نمی کنی؟

کُور و کَبود: این ترکیب و تعبیر در مثنوی بسیار استعمال شده است و معانی متعددی دارد از قبیل رنج و اَلَم ، نقصان و حقارت، زشتی و ناروایی.

( 1100)

اى خنك آن را ،كزين ملكت، بجست

كه اجل، اين ملك را ويران گر است‏

و خوشا به حال از دنیا رسته گان که پیش از آن که مرگ گریبان آن ها را بگیرد از ویران گری او رهیدند

( 1101)

خيز بلقيسا بيا بارى ببين!

مُلكتِ شاهان و، سلطانان دين‏

اى بلقيس برخیز و بيا شکوه شاهان سرفراز عالم معنی را تماشا كن‏

بهشت وامدار آنهاست وهمنشینی با اولیا چقدر برکات دارد؟

( 1102)

شِسته در باطن، ميانِ گلستان

ظاهراً ، حادى ، ميانِ دوستان‏

بدان که انبیا و اولیا اگر چه درظاهر واحدند ولی در باطن میان بوستان کل انبیا و اولیا به سر می برند و هرکدام پادشاهی هستند

حادى : سراينده آواز براى شتران است تا تند روند.

( 1103)

بوستان با او روان، هر جا رود

ليك، آن از خلق، پنهان مى‏شود

او هر جا كه مى‏رود خود بهشتی مجسم است و بوستانی با او جابه جا می شود اگر چه از نظر ديگران این مقام او پنهان است

( 1104)

ميوه‏ها، لابه كنان كز من بِچَر

آبِ حيوان آمده، كز من بِخَور

بهشت و همة نعمت آن از اولیا خواهش و التماس دارند که از آن ها استفاده کنند و آب حيوان مى‏گويد بیایید از من بیاشامید« در بارة این بیت که مخاطب کیست استاد کریم زمانی افراد غفلت زده را می داند و حال آن که با در نظر گرفتن بیت قبلی و روایاتی که در بارة معصومین علیهم السلام و مادر معصومة آن ها حضرت زهرای مرضیة علیها سلام و صحابة رسول خدا ص ع از جمله سلمان فارسی آمده است حتی ابیات بعدی انتخاب قول ایشان به صواب نیست از جملة روایات ، «اشتاق الجنّة الی اربع من النساء: مریم بنت عمران و آسیة بنت مزاحم زوجة فرعون و خدیجة بنت خویلد و فاطمة بنت محمّد و در کتاب زندگی پر افتخار سلمان فارسی، ص 49: جابر از رسول خدا ص ع نقل می­کند که فرمود: إنّ الجنّة لاَشوَقُ إلی سلمان مِنْ سلمان إلی الجنّة، و أنّ الجنّة لاَعشقُ لِسلمان من سلمان إلی الجنة؛ همانا اشتیاق بهشت به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است، و بهشت به دیدار سلمان، عاشق­تر از دیدار سلمان به بهشت است »

خطاب به بلقیس :

( 1105)

طوف مى‏كن بر فلك، بى‏پرّ و بال!

همچو خورشيد و، چو بدر و، چون هِلال!‏

اگر به ملک پادشاهان حقیقی درآیی مانند ماه و خورشید بی بال و پر به آسمان پر می گشائی

( 1106)

چون روان باشى، روان و، پاى، نى

مى‏خورى صد لوت و، لقمه خاى، نى‏

برای راه رفتن پا در كار نيست و برای لقمه خواری دندان جونده نیاز نباشد

لوت: طعام. لُقمه خای: جوندۀ لقمه، خورندۀ لقمۀ غذا.

( 1107)

نى، نهنگِ غم زند، بر كشتيَت

نى پديد آيد، ز مردن، زشتيت‏

برای سیر در آن دریا ی معانی نه آزار از نهنگ غم بر كشتى خود می بینی و نه به خاطر اینکه جان مصفا از تمام آلودگیها داری با آمدن مرگ از تو زشتی پدیدار می آید

انسان خود عالم اکبر است

( 1108)

هم تو شاه و، هم تو لشكر، هم تو تخت

هم تو نيكو بخت باشى، هم تو بخت

تو نمی دانی که اگر قدر خویشتن بشناسی و بدانی که درون تو وحدت هست هم شاهى و هم لشكر و هم تخت هم خوشبختى و هم بخت پایدار پس از کثرات دست بکَش

« همچو آهن ز آهنى بى‏رنگ شو

در رياضت آينه بى‏زنگ شو

خويش را صافى كن از اوصاف خود

تا ببينى ذاتِ پاك صافِ خود3460- 3459/1»

 

بازدیدها: 122

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفت + چهار =