خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / بحث پیرامون مقولةزبان در مثنوی و حافظ توسط استاد محمد قدسی – قسمت اول

بحث پیرامون مقولةزبان در مثنوی و حافظ توسط استاد محمد قدسی – قسمت اول

بحث پیرامون مقولةزبان در مثنوی و حافظ

قسمت اول:

در فرهنگ فارسی معین، زبان را اینگونه معنا می کند:

یک: عضوی عضلانی ماهیچه ای و متحرک در دهان که از آن برای چشیدن مزه ها، بلع غذا و حرف زدن استفاده می شود. دو: مجموعة نشانه های آوایی و خطی که برای بیان اندیشه و برقراری ارتباط به کار می رود. سه: مجموعة رمزها و نشانه هایی که برای یک معنی خاص به کار می رود.

اگر قرار است به مخاطب معنای خاصی را تفهیم کنیم ، زبان ظاهری یکی از ابزاری است که در این راه به کار گرفته می شود و حال آن که برای انتقال یک مفهوم می شود از ابزارِ زیر بهره گرفت که هرکدام در جای خود به کار می رود و هر مخاطبی یک یا چند زبان خاصی را می پسندد و در او تاثیر گذار است و همگی این زبان ها زیر مجموعه معنی سوم قرار می گیرد:

یک : زبان خط ، دو: زبان تصویر ،سه: زبان حرکات قراردادی( به وسیلة دیگر اعضاء ، مانند چشم و دست و غیره )، چهار:زبان هنر های تجسمی و نمایشی ، پنج: زبان شعر، شش: زبان تصویر (نقاشی) ، هفت: زبان هنر مجسمه سازی ،

در میان انواع زبان ، زبان های دیگری نیز هست که جنبه استعاری و کنایی دارد و مجازا به آن ها زبان گفته می شود نظیر : یک : زبان راز و کنایه و استعاره:دو : زبان حال :سه : زبان تمثیلی چهار : زبان طنز : پنج : زبان موسیقی : شش: زبان وحی:هفت: زبان کودکی:هشت : زبان رمز نه : زبان عشق:

ده : زبان آفرینش ( زبان تکوین)یازده: زبان بی زبانی

دوارده: ارشاد با زبان حال سیزده : زبان همزبانی و اهمیت آن:

در میان زبان های ابزاری ، ابزار زبان ظاهری قوی ترین و کاربردی ترین و در دسترس ترین ابزاری است که می توان مقصود را به مخاطب منتقل نمود:

به قول خواجة شیراز:

1-64 اگر چه عـرض هنـر پیش یار بی‌ادبیست

زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست

5-39 یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

کـز هـر زبان که می‌شـنوم نامـکرر اسـت

به خاطر همین است که بسیار به خطر نزدیک است چون یک تمایل بسیار شدید به نام شهوت گفتار ، پشت آن پنهان است به گونه ای که اگر فرصت یابد ، فرصت هرگونه صبر برای تفکر و مناسب گوئی و مناسب اندیشی را از گوینده می گیرد و اگر گوینده ، دیوانه ای کم عقل باشد ، بی خردی او با داشتن این آلت سرخ چند گِرَمی ، شتاب زده ، سر ِ سبز او را به باد می دهد

« زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد»

به عکس اگر در اختیار حکیمان خردمند و دانش پژوهان ارجمند که از فصاحت و بلاغت لازم برخوردار باشند قرار گیرد ، بهترین وسیلة هدایت می گردد

در عالم کم نبوده و نیستند دانشمندانی که با کلید زبان ظاهری ، حلِّ مشکلات جوامع بزرگ انسانی را کرده اند و نا آگاهان را از بن بست ها و پرتگاه های سقوط ، نجات داده اند

7-139 کلک زبـان بـریـده حافظ در انجمن

با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد( حافظ)

و در برابر کم نیستند بی خردانی که با همین آلت زبان ، آتش در خرمن بشریت انداخته اند

8-126 گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان

کـان شوخ سربـریده بند زبـان نـدارد(حافظ)

امیر مومنان در نهج البلاغه حکمت 60

می فرمایند: اللِّسَانُ سَبُعٌ، إِنْ خُلِّيَ عَنْهُ عَقَرَ.

زبان درنده‏اى است كه اگر رهايش كنى به تو آسيب مى‏رساند و مى‏دَرَد.

پس اگر چه شهوت زبان و سخنوری ، که بزرگترین عامل شهرت است ، یکی از قوی ترین انگیزه های گفتاری است که وقتی به قلیان می آید هیچ عاملی حریف آن نیست

برق شهرت خانمان می سوزد از اهل هنر

دور دار از خرمنت این آتش بیداد را(مولف)

ولی زیان برآمده از این کار،   متوجه زبان نیست بلکه مسئولیت نابسامانی ها و بسامانی ها و اینهمه ناهنجاری ها و به هنجاری ها ، متوجه آن کسی است که از این ابزار ، استفادة نامطلوب و یا مطلوب می کند

اگر چه در خطبة 83 داشتن زبان سخنور را فضل انسان به شمار می آورد :

ثُمَّ مَنَحَهُ قَلْباً حَافِظاً، وَلِساناً لْافِظاً،

( از خواجة شیراز)

11-367 حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش

چه به از دولـــت لطـــف سخن و طبع سلیم

10-125 مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش

کلک مـا نـیـز زبـانـی و بیـانـی دارد

5-324 منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

از نـی کلک همــه قند و شکر می‌بارم

ولی این فضل، به شمشیر دوسویه ای می ماند که بیشتر از این که به سود صاحبش باشد او را هلاک می کند

همین قاعده در مورد خط و دیگر ابزار انتقال افکار نیز درست و به جا می باشد، گاهی شعر و نمایش و یا فیلم هائی که جنبة سیاسی دارند پیامد های ناگواری به دنبال دارند و تا پای اعدام انسان را می کشانند

در حکمت 381 نهج البلاغه می خوانیم :

وقال عليه السلام: الْکَلاَمُ فِي وَثَاقِکَ مَا لَمْ تَتَکَلَّمْ بِهِ، فَإذَا تَکَلَّمْتَ بِهِ صِرْتَ فِي وَثَاقِهِ، فَاخْزُنْ لِسَانَکَ کَمَا تَخْزُنُ ذَهَبَکَ وَوَرِقَکَ فَرُبَّ کَلِمَةٍ سَلَبَتْ نِعْمَةً وَجَلَبَتْ نِقْمَةً.

و در حکمت 411 فرمود :

وقال عليه السلام: لاَ تَجْعَلَنَّ ذَرَبَ لِسَانِکَ عَلَي مَنْ أَنْطَقَکَ، وَبَلاَغَةَ قَوْلِکَ عَلَي مَنْ سَدَّدَکَ.

خطبه 167،در ابتداي حکومتش فرمود: فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَيَدِهِ إِلاَّ بِالْحَقِّ،

در خطبه 176، در پند و اندرز ، در توصیه به حفظ زبان و احوال منافقان فرمود:

ثُمَّ إيَّاکُمْ وَتَهْزِيعَ الْأَخْلاَقِ وَتَصْرِيفَهَا، وَاجْعَلُوا اللِّسَانَ وَاحِداً، وَلْيَخْتَزِنَ الرَّجُلُ لِسَانَهُ، فَإنَّ هذَا اللِّسَانَ جَمُوحٌ بِصَاحِبِهِ. وَاللهِ مَا أَرَي عَبْداً يَتَّقِي تَقْوَي تَنْفَعُهُ حَتَّي يَخْتَزِنَ لِسَانَهُ، وَإنَّ لِسَانَ الْمُؤْمِنِ مِنْ وَرَاءِ قَلْبِهِ، وَإنَّ قَلْبَ الْمُنَافِقِ مِنْ وَرَاءِ لِسَانِهِ: لِأَنَّ الْمُؤْمِنَ إذَا أَرَادَ أَنْ يَتَکَلَّمَ بَکَلاَمٍ تَدَبَّرَهُ فِي نَفْسِهِ، فَإنْ کَانَ خَيْراً أَبْدَاهُ، وَإنْ کَانَ شَرّاً وَارَاهُ، وَإنَّ الْمُنَافِقَ يَتَکَلَّمُ بِمَا أَتَي عَلَي لِسَانِهِ لاَ يَدْرِي مَاذَا لَهُ، وَمَاذَا عَلَيْهِ. وَلَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللهِ-صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ-: «لاَ يَسْتَقِيمُ إيمَانُ عَبْدٍ حَتَّي يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ. وَلاَ يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّي يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ».

سپس بر حذر باشيد از درهم شكستن فضايل اخلاقى و دگرگون ساختن آن. يك زبان باشيد (و هميشه حق بگوييد) انسان بايد زبان خود را نگه دارد؛ زيرا اين زبان، سركش است و صاحبش را به هلاكت مى‏افكند. به خدا سوگند! باور نمى‏كنم بنده‏اى كه زبانش را حفظ نكند، به درجه‏اى از تقوا برسد كه به حالش سودمند گردد، (بدانيد،) زبان مؤمن، پشت قلب او قرار دارد و قلب منافق، پشت زبان اوست؛ چون مؤمن هرگاه بخواهد سخنى بگويد نخست مى‏انديشد؛ اگر خير بود اظهار مى‏كند و اگر شرّ بود آن را پنهان مى‏سازد؛ ولى منافق آن چه بر زبانش جارى مى‏شود مى‏گويد؛ در حالى كه نمى‏داند كدام به سود

اوست و كدام به زيان او. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ايمان هيچ بنده‏اى صاف و استوار نخواهد شد تا قلبش صاف شود و هيچ گاه قلبش صاف و استوار نخواهد شد تا زبانش چنين گردد.

حکمت 2 :

…وَهَانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَيْهَا لِسَانَهُ.

حکمت :40

وقال عليه السلام: لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ، وَقَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ.

(دفتراول1660-1658)

نكته اى كان جست ناگه از زبان

همچو تيرى دان كه جست آن از كمان‏

وانگردد از ره آن تير اى پسر

بند بايد كرد سيلى را ز سر

چون گذشت از سر جهانى را گرفت

گر جهان ويران كند نبود شگفت

(دفتراول1597-1593)

اين زبان چون سنگ و هم آهن‏وش است

و آن چه بجهد از زبان چون آتش است‏

سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف

گه ز روى نقل و گاه از روى لاف‏

ز آن كه تاريك است و هر سو پنبه زار

در ميان پنبه چون باشد شرار؟

ظالم آن قومى كه چشمان دوختند

ز آن سخنها عالمى را سوختند

عالمى را يك سخن ويران كند

روبهان مرده را شيران كند

(دفتراول1701-1699)

اى زبان! تو بس زيانى بر ورى

چون تويى گويا چه گويم من ترا؟

اى زبان! هم آتش و هم خرمنى

چند اين آتش در اين خرمن زنى‏؟

در نهان جان از تو افغان مى‏كند

گر چه هر چه گويى‏اش آن مى‏كند

بنابراین نطق و بيانی که برای انسان ، افتخار آفرین است و به واسطه آن بر تمام جانداران ترجيح دارد و قرآن در سورة «الرحمن» در تمجید آن می فرماید :

«الرَّحْمَنُ* عَلَّمَ الْقُرْآنَ* خَلَقَ الْإِنسَانَ* عَلَّمَهُ الْبَيَانَ»

عبارت است از تفکری که در پشت زبان ظاهری قرار دارد

امام امير المؤمنين عليه السّلام روزى به خواهر زاده خويش جعدة ابن هبيرة مخزومىّ فرمود براى مردم خطبه بخواند، جعدة چون به منبر رفت نتوانست سخن بگويد، پس حضرت برخاسته به منبر تشریف برد و خطبه اى بيان فرمود ( در نهج البلاغه در خطبة 233 می فرمایند) : أَلَا وَ إِنَّ اللِّسَانَ بَضْعَةٌ مِنَ الْإِنْسَانِ- فَلَا يُسْعِدُهُ الْقَوْلُ إِذَا امْتَنَعَ- وَ لَا يُمْهِلُهُ النُّطْقُ إِذَا اتَّسَعَ:

آگاه باشيد زبان پاره اى از انسان است كه گفتار با آن همراهى نكند هرگاه شخص ناتوان باشد و گفتار زبان را مهلت ندهد هرگاه شخص توانا باشد،

و اگر حسن و قبح ها تنها از زبان ظاهری است ، پس چرا گروهی با داشتن زبان سخنور

« اولئک کالانعام بل هم اضل» می باشند و در بسیاری آیات، آن ها « صم بکم عمی فهم لا یعقلون» نامیده می شوند؟

در کلام بزرگان اهل معنا ،توصیه به کم گوئی و گزیده گوئی ، بسیار می شود :

( ازخواجه حافظ)

7-160 به سان سوسـن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

6-175 ز مــرغ صبــح ندانــم که سوســن آزاد

چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد

7-81 سـخـن عشـق نـه آن اسـت که آید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن ایـن گفت و شنفت

5-315 اگــر ز مــردم هشیـاری ای نصیحتگـو

سخن به خاک میفکن چرا که من مستم

خواجة شیراز تنها از پیر مغان سخن نیوش است:

8-340 من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم

چه کنم گـــر سخــن پیر مغان ننیوشم

و مولانا در (دفترششم1816-1815):

هين خمش كن تا بگويد شاه قل

بلبلى مفروش با اين جنس گل‏

اين گل گوياست پر جوش و خروش

بلبلا ترك زبان كن باش گوش

انسان ها اکثر، خردمند نیستند و با سخن گفتن ، جهانی را به هم می ریزند

3-21 شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد

پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست( حافظ)

و تنها پیامبران الهی و اولیاء طاهرین و پیروان خاص آن هایند که از این ابزار سخن گفتن ، حسن استفاده را می کنند

در ادامة خطبة 233 می فرمایند :…وَ إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ- وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ

و ما (خاندان رسالت) اميران سخن هستيم (سخن در فرمان ما است) و ريشه هاى آن در ما فرو رفته و شاخه هايش بر ما گسترده شده

در خطبه 234 ،در مذمت احوال بیشتر مردمان مطالب بسیار دقیقی می فرمایند که خواندنی است و مربوط به بحث طینت می شود و در آخر می فرمایند : … وَطَلِيقُ اللِّسَانِ حدِيدُ الْجَنَانِ.

سخنوران (زبردست) قوت قلب دارند.

و در خطبة 125 خود راترجمان القرآن می نامد:

لاَ يَنْطِقُ بِلِسَانٍ، وَلاَ بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَانٍ، وَإِنَّمَا يَنْطِقُ عَنْهُ الرِّجَالُ.

و در خطبه 144 در فضيلت خاندان پيامبر ص : فَدَعَاهُمْ بِلِسَانِ الصِّدْقِ إِلَي سَبِيلِ الْحَقِّ

در خطبة 83 : در مدح مومنان متقی که ذکر زبانی دارند: وَأَوْجَفَ الذِّکْرُ بِلِسَانِهِ،

در خطبة 96 در وصف رسول الله ص می فرمایند: کَلاَمُهُ بَيَانٌ، وَصَمْتُهُ لِسَانٌ.

4-111 غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید

کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد( حافظ)

و باز در خطبة 132 در وصف رسول خدا ص: وَأَنَّ مُحَمَّداً نَجِيبُهُ وَبَعِيثُهُ، شَهَادَةً يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الْأَعْلاَنَ، وَالْقَلْبُ اللِّسَانَ.

3-207 دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد

عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود(حافظ)

ولی :

3-174 عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد( از خواجة شیراز)

در كافى، ج 2، ص 115، ح 16 ،

از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل می کند كه خداوند زبان را عذابى مى‏كند كه هيچ يك از اعضاى بدن را با آن عذاب نمى‏كند. زبان عرضه مى‏دارد

اى پروردگار تو مرا مجازاتى كردى كه هيچ چيز را با آن مجازات نكردى؟ خداوند به او مى‏فرمايد:

«خَرَجَتْ مِنْكَ كَلِمَةٌ فَبَلَغَتْ مَشارِقَ الْأرْضِ وَمَغارِبَها، فَسَفَكَ بِها الدَّمُ الْحَرامُ وَانْتَهَبَ بِهَا الْمالُ الْحَرامُ وَانْتَهَكَ بِهَا الْفَرجُ الْحَرامُ، وَعِزَّتى وَجَلالى لَأُعَذَّبَنَّكَ بِعَذابٍ لا أُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنْ جَوارِحِكَ؛

سخنى از تو خارج شد و به شرق و غرب زمين رسيد و به سبب آن خون بيگناهان ريخته شد و اموال مردم غارت گرديد و نواميس مردم بر باد رفت به عزت و جلالم سوگند تو را مجازاتى مى‏كنم كه هيچ‏يك از اعضا را با آن مجازات نخواهم كرد».

حدود سى گناه، با زبان انجام مى‏شود.

و باز در کافی ص 114، ح 10. از امام باقر عليه السلام آمده است : كه ابوذر رحمه الله مى‏گفت:

«يا مُبْتَغِي الْعِلْمِ إنَّ هذا اللِّسانَ مِفْتاحُ خَيْرٍ وَمِفْتاحُ شَرٍ فَاخْتِمْ عَلى‏ لِسانِكَ كَما تَخْتِمُ عَلى‏ ذَهَبِكَ وَوَرَقِكَ؛

اى طالب علم اين زبان كليد خير و شر است، بنابراين بر زبانت قفل و بند نه همان‏گونه كه بر درهم و دينارت قفل و بند مى‏نهى».

(دفتراول1703-1702)

اى زبان هم گنج بى‏پايان تويى

اى زبان هم رنج بى‏درمان تويى‏

هم صفير و خدعه‏ى مرغان تويى

هم انيس وحشت هجران تويى‏

زبان، عضوی است با صفت دوگانة خیر و شر. هم جهان ساز است و هم جهان سوز، هم زخم است و هم مرهم، هم گلشن می سازد و هم گلخن. زبان، کشّاف ضمیر و نمایانگر درون است.

***

گروهی در سورة فتح : آیة 29 اینگونه اند:سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ

و در خطبة 23 می خوانیم : وَلِسَانُ الصِّدْقِ يَجْعَلُهُ اللهُ لِلْمَرْءِ في النَّاسِ خَيْرٌ لَهُ مِنَ المَالِ

در خطبة 78 در مقام دعا به درگاه خداوند عرضه می دارد :

اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْکَ بِلِسَاني، ثُمَّ خَالَفَهُ قَلْبِي.

در خطبة 101 می فرماید: وَأَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ شَهَادَةً يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الْإِعْلاَنَ، وَالْقَلْبُ اللِّسَانَ.

از خواجة شیراز: خلقی زبان به دعوی عشقش نهاده‌اند،

ای من فدای آن که دلش با زبان یکی است

و باز در مقام مناجات در خطبة 78 آمده است :اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي رَمَزَاتِ الْأَلْحَاظِ، وَسَقَطَاتِ الْأَلْفَاظِ، وَشَهَوَاتِ الْجَنَانِ، وَهَفَوَاتِ اللِّسَانِ.

خواجة شیراز:

2-87 افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع

شکر خدا که سّر دلش در زبان گرفت

و در خطبة 120: أَلاَ وَإِنَّ اللِّسَانَ الصَّالِحَ يَجْعَلُهُ اللهُ لِلْمَرْءِ فِي النَّاسِ، خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْمَالِ يُورِثُهُ مَنْ لاَ يَحْمَدُهُ.

و در برابر گروهی در سورة محمد اینچنین اند :اَم حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ (29)‏ وَلَوْ نَشَاء لَأَرَيْنَاكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُم بِسِيمَاهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ أَعْمَالَكُمْ (30)

و در خطبة 7 شیطان از زبان دوستان خود سخن می گوید: وَنَطَقَ بِالبَاطِلِ عَلي لِسَانِهِ!

در خطبة 109 در مذمت بنی امیه نیز در دوستی زبانی می فرماید : وَاسْتُعْمِلَتِ الْمَوَدَّةُ بِاللِّسَانِ، وَتَشَاجَرَ النَّاسُ بِالْقُلُوبِ،

و در خطبة 113 در وصف منافقان: ، وَصَارَ دِينُ أَحَدِکُمْ لُعْقَةً عَلَي لِسَانِهِ،

به قول مولانا در (دفتردوم271-268)

آن منافق مشك بر تن مى‏نهد

روح را در قعر گلخن مى‏نهد

بر زبان نام حق و در جان او

گندها از فكر بى‏ايمان او

ذكر با او همچو سبزه‏ى گلخن است

بر سر مبر ز گل است و سوسن است‏

آن نبات آن جا يقين عاريت است

جاى آن گل مجلس است و عشرت است

وَ یَقُولُونَ بِالسِنَتِهِم ما لیسَ فی قُلوبِهِم.

( از خواجة شیراز)

7-273 تو شمـع انجمنی یک زبان و یک دل شو

خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

(دفترچهارم1738-1736)

اى دل از كين و كراهت پاك شو

و آن گهان الحمد خوان چالاك شو

بر زبان الحمد و اكراه درون

از زبان تلبيس باشد يا فسون‏

و آنگهان گفته خدا كه ننگرم

من به ظاهر من به باطن ناظرم‏

( از خواجة شیراز)

1-207 یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

2-207 راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

پایان قسمت اول

 

بازدیدها: 16

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده + ده =