خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / موضوع زبان در مثنوی و حافظ – استاد محمد قدسی – قسمت دوم

موضوع زبان در مثنوی و حافظ – استاد محمد قدسی – قسمت دوم

موضوع زبان در مثنوی و حافظ :

قسمت دوم

حکمت 41 : و هو قوله:قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِي فَيهِ، وَ لَسَانُ الْعَاقِلِ فِي قَلْبِهِ. و معناهما واحد.

در خطبة 193: هنگامی که هَماّم از عشق خداوند جان سپرد و آن شخص اعتراض کرد که چرا یاعلی خود جان ندادی فرمود: فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَي لِسَانِکَ!

حکمت 123 : طُوبَي لِمَنْ …وَأَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ،

در نامه 27 به محمدبن ابی بکر:

وَلَقَدْ قَالَ لِي رَسُولُ اللهِ صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ: (إِنِّي لاَ أَخَافُ عَلَي أُمَّتِي مُؤْمِناً وَلاَ مُشْرِکاً، أَمَّا الْمُؤمِنُ فَيَمْنَعُهُ اللهُ بِإِيمَانِهِ، وَأَمَّا الْمُشْرِکُ فَيَقْمَعُهُ اللهُ بِشِرْکِهِ. لکِنِّي أَخَافُ عَلَيْکُمْ کُلَّ مَنَافِقِ الْجَنَانِ، عَالِمِ اللِّسَانِ، يَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ،وَيَفْعَلُ مَا تُنْکِرُونَ).

در نامة 67 ، به قثم بن عباس : …وَعَلِّمِ الْجَاهِلَ، وَذَاکِرِ الْعَالِمَ. وَلاَ يَکُنْ لَکَ إِلَي النَّاسِ سَفِيرٌ إِلاَّ لِسَانُکَ،

*** ***

شواهدی از نهج البلاغه و مثنوی و حافظ بر این مطلب که انسان در زیر زبان مخفی است:

سعدی ،گلستان ، باب اول در سیرت پادشاهان

تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه گمان مبر نهالی

باشد که پلنگ خفته باشد

در حکمت 26 :

وقال عليه السلام: مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلاَّ ظَهَرَ فِي فَلَتَاتِ لِسَانِهِ، وَصَفَحَاتِ وَجْهِهِ.کسي چيزي را در دل پنهان نکند جز آنکه در لغزشهاي زبان، و رنگ رخسار، آشکار خواهد شد.

احوال درون در ظاهر شخص ظهور پیدا می کند

(دفترپنجم2085-2081)

ور نهان كرديد دينار و تسو

فر شادى در رخ و رخسار كو؟

گر چه پنهان بيخ هر بيخ آور است

برگ سيماهم وجوهم اخضر است‏

آن چه خورد آن بيخ از زهر و ز قند

نك منادى مى‏كند شاخ بلند

بيخ اگر بى‏برگ و از مايه تهى است

برگهاى سبز اندر شاخ چيست‏؟

بر زبان بيخ گل مهرى نهد

شاخ دست و پا گواهى مى‏دهد

درحکمت 148 :

وقال عليه السلام: الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ.

مثنوی دفتر دوم :

( 845) آدمى مخفى است در زير زبان

اين زبان پَرده است بر درگاه جان‏

( 846) چون كه بادى پرده را درهم كشيد

سِرِّ صحنِ خانه شد بر ما پديد

( 847) كاندر آن خانه گهر يا گندم است

گنج زر يا جمله مار و كژدم است‏

( 848) يا در او گنج است و مارى بر كَران

ز آن كه نبود گنج زر بى‏پاسبان‏

(دفترسوم170-169)

بس دعاها رد شود از بوى آن

آن دل كژ مى‏نمايد در زبان‏

اخْسَؤُا آيد جواب آن دعا

چوب رد باشد جزاى هر دغا

دفتر سوم

( 1538) زين قبل فرمود احمد در مَقال

در زبان پنهان بُود حُسنِ رجال‏

در دفتر ششم

(2649)نام هر چيزى چنان كه هست آن

از صحيفه‏ى دل، رَوى گشتش زبان‏

(4890)بى‏گمان كه هر زبان پرده‏ى دل است

چون بجنبد پرده، سرها واصل است‏

(4891)پرده‏ى كوچك چو يك شرحه‏ى كباب

مى‏بپوشد صورت صد آفتاب‏

(4892) گر بيان نطقِ كاذب نيز هست

ليك بوى از صدق و كذبش مُخبر است‏

(4893)آن نسيمى كه بيايد از چمن

هست پيدا از سموم گولخن‏

(4894)بوى صدق و بوى كذبِ گول گير

هست پيدا در نفس، چون مشك و سير

( ازسعدی علیه الرحمه)

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر

به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر

در آفاق گشادست ولیکن بستست

از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر

من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر

از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر

گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد

ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر

در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی

باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر

این حدیث از سر دردیست که من می‌گویم

تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر

گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست

رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر ضمیر

عشق پیرانه سر از من عجبت می‌آید

چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر

من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم

برنگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر

عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند

برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر

سعدیا پیکر مطبوع برای نظرست

گر نبینی چه بود فایده چشم بصیر

( دفتر سوم)

*** گواهى دادن دست و پا و زبان

بر سرّ ظالم همه در دنيا

( 2455) پس همين جا دست و پايت در گزند

بر ضمير تو گواهى مى‏دهند

( 2456) چون مُوكَّل مى‏شود بر تو ضمير

كه بگو تو اعتقادَات وامگير

( 2457) خاصه در هنگام خشم و گفت و گو

مى‏كند ظاهر سِرت را مو بمو

( 2458) چون موكّل مى‏شود ظلم و جفا

كه هويدا كن مرا اى دست و پا

( 2459) چون همى‏گيرد گواه سِرّ، لگام

خاصه وقت جوش و خشم و انتقام‏

( 2460) پس همان كس كين موكَّل مى‏كند

تا لواى راز، بر صحرا زند

( 2461) پس موكّل‏هاى ديگر روز حشر

هم تواند آفريد از بهر نشر

( 2462) اى به ده دست آمده در ظلم و كين

گوهرت پيداست حاجت نيست اين‏

( 2463) نيست حاجت شهره گشتن در گزند

بر ضمير آتشينت واقف‏اند

**************

تا این جا هرچه نوشتم در بارة درون افراد از خوب و بد بود که به وسیلة زبان آن ها این صفات آشکار می گردد و جنبه های خود سازی داشت و اندرزهائی بود مشفقانه و از این جا به بعد مطالب دیگری است که به راحتی   دست یافتنی نمی باشد :

لفظ در مقایسه با معنی بسیار پایین می ایستد و گاهی معانی آنقدر بزرگ اند که نه تنها الفاظ از پس تفسیر آن بر نمی آیند که خود حجاب فهم آن معانی می شوند :

الفاظ مانند مشک آب و معانی برین عرفانی،دریای بیکرانه است، آن هم دریایی از شهد و شیرینی.

(دفترسوم1156)

چون لب جو نیست، مشکا! لب ببند

بی لب و ساحل بده ست این بحر قند                                                                                         الفاظ مانند کالبد و معانی مانند روح است :

(دفتراول1097)

این سخن، چون پوست و، معنی مغز دان

این سخن، چون نقش و، معنی همچو جان

(دفتراول2596)

آب حیوان خوان، مخوان این را سخن

روح نو بین در تن حرف کهن

هیچ لفظی نمی تواند احوال عارفان را نشان دهد

(دفترچهارم2969-2968)

ز آن نيامد يك عبارت در جهان

كه نهان است و نهان است و نهان‏

ز انكه اين اسما و الفاظ حميد

از گلابه‏ى آدمى آمد پديد

(دفتر چهارم 507-506)

و انكه او آن نور را بينا بود

شرح او كى كار بو سينا بود

ور شود صد تو كه باشد اين زبان

كه بجنباند به كف پرده‏ى عيان

(دفتر دوم 193-190)

وصف یار انبساط درون می خواهد:

يك زمان بگذار اى همره ملال

تا بگويم وصف خالى ز آن جمال‏

زبان از وصف یار قاصر است:

در بيان نايد جمال حال او

هر دو عالم چيست عكس خال او

چون كه من از خال خوبش دم زنم

نطق مى‏خواهد كه بشكافد تنم‏

همچو مورى اندر اين خرمن خوشم

تا فزون از خويش بارى مى‏كشم

(دفتر اول 3409)

اصطلاحاتى است مر ابدال را

كه نباشد ز آن خبر اقوال را

*** حافظ:

8-327 خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

***

(دفتر ششم 4009-4007)

نباید با تمجید از یار، دیگران ِ حسود را حساس کرد: (دفتر اول 136-135)

(135)گفتمش پوشيده خوشتر سِرِّ يار

خود تو در ضمنِ حكايت، گوش دار

(136)خوشتر آن باشد كه سِرِّ دلبران

گفته آيد، در حديثِ ديگران‏

*********

در این بخش انواع زبان های استعاری و کنایی را که نام بردم می نویسم :

یک : زبان راز و کنایه و استعاره:

با كنايت رازها با همدگر

پست گفتندى به صد خوف و حذر

راز را غير خدا محرم نبود

آن را جز آسمان هم دم نبود

اصطلاحاتى ميان همدگر

داشتندى بهر ايراد خبر

*** از خواجه حافظ:

5-286 تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

4-200 گویند رمز عشــق مگـویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

8-121 صبا از عشق من رمـزی بگو با آن شه خوبان

که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد

10-415 جان پرور است قصه ارباب معرفت

رمــزی بـرو بپرس حدیثی بیا بگو

2-415 ما محرمان خلوت انسیم غم مخور

با یـار آشـــنا سخــــن آشنا بگو

8-490 سخن غیــر مگـــو با من معشوقه پرست

کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی

2-7 راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

6-8 محــرم راز دل شیــدای خود

کس نمی‌بینم ز خاص و عام را

4-40 رازی کـه بـر غیـر نگفتیـم و نگـوییم

با دوست بگوییم که او محرم راز است

5-194 ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند

ز رویــم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند

(دفتر ششم 4037-4021)

آن زليخا از سپندان تا به عود

نام جمله‏ى چيز يوسف كرده بود

نام او در نامها مكتوم كرد

محرمان را سر آن معلوم كرد

چون بگفتى موم ز آتش نرم شد

اين بدى كان يار با ما گرم شد

ور بگفتى مه بر آمد بنگريد

ور بگفتى سبز شد آن شاخ بيد

ور بگفتى برگها خوش مى‏طپند

ور بگفتى خوش همى‏سوزد سپند

ور بگفتى گل به بلبل راز گفت

ور بگفتى شه سر شهناز گفت‏

ور بگفتى چه همايون است بخت

ور بگفتى كه بر افشانيد رخت‏

ور بگفتى كه سقا آورد آب

ور بگفتى كه بر آمد آفتاب‏

ور بگفتى دوش ديگى پخته‏اند

يا حوائج از پزش يك لخته‏اند

ور بگفتى هست نانها بى‏نمك

ور بگفتى عكس مى‏گردد فلك‏

ور بگفتى كه به درد آمد سرم

ور بگفتى درد سر شد خوشترم‏

گر ستودى اعتناق او بدى

ور نكوهيدى فراق او بدى‏

صد هزاران نام گر بر هم زدى

قصد او و خواه او يوسف بدى‏

گرسنه بودى چو گفتى نام او

مى‏شدى او سير و مست جام او

تشنگيش از نام او ساكن شدى

نام يوسف شربت باطن شدى‏

ور بدى درديش ز آن نام بلند

درد او در حال گشتى سودمند

وقت سرما بودى او را پوستين

اين كند در عشق نام دوست اين

(دفترپنجم1829)

نه ترا حفظ زبان ز آزار كس

نه نظر كردن به عبرت پيش و پس

(دفتر سوم4134-4131)

آن چه ابرو را چنان طرار ساخت

چهره را گلگونه و گلنار ساخت‏

مر زبان را داد صد افسون‏گرى

و انكه كان را داد زر جعفرى‏

چون در زرادخانه باز شد

غمزه‏هاى چشم تير انداز شد

***

دو : زبان حال :

(دفترپنجم 1050-1044)

مال نايد با تو بيرون از قصور

يار آيد ليك آيد تا به گور

چون ترا روز اجل آيد به پيش

يار گويد از زبان حال خويش‏

تا بدين جا بيش همره نيستم

بر سر گورت زمانى بيستم‏

فعل تو وافى است زو كن ملتحد

كه در آيد با تو در قعر لحد

(دفتردوم1349 -1348)

رنگ آهن محو رنگ آتش است

ز آتشى مى‏لافد و خامش‏وش است‏

چون به سرخى گشت همچون زر كان

پس انا النار است لافش بى‏زبان‏

از زبان آن اهل حال که از پس آن دهری بر نمی آمد ولی با زبان حال چنین می گفت:

(دفترچهارم2854-2851)

من يقين دارم نشانش آن بود

مر يقين دان را كه در آتش رود

در زبان مى‏نايد آن حجت بدان

همچو حال سر عشق عاشقان‏

نيست پيدا سر گفت‏وگوى من

جز كه زردى و نزارى روى من‏

اشك و خون بر رخ روانه مى‏دود

حجت حسن و جمالش مى‏شود

***

سه : زبان تمثیلی :

یکی دیگر از زبان هائی که اهل معنا برای فهماندن مطلبی که درک آن برای مخاطبان عام مشکل است از آن استفاده می کنند زبان تمثیل است که هم در قرآن و هم در نهج البلاغه و هم در دیوان خواحة شیراز و هم به فراوانی در مثنوی معنوی یافت می شود

امثال قرآن بسیار است و هرگاه با واژة مثل در آن روبرو می شویم حال منافقان و کافران را با مثل هائی برای درک عام بیان می کند

که در اینجا به یک نمونه بسنده می کنم در

(سوره الجمعه) (5) (ص553) مثل یهودیان را به خری می ماند که براو کتاب هائی را بار کنند:

مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (5)

به قول شیخ سعدی در گلستان  باب هشتم در آداب صحبت

علم چندان که بیشتر خوانی

چون عمل در تو نیست نادانی

نه محقق بود نه دانشمند

چارپایی برو کتابی چند

آن تهی مغز را چه علم و خبر

که بر او هیزم است یا دفتر

در نهج البلاغه خطبه 97

در وصف أصحاب رسول الله می فرماید:

…وَيَقِفُونَ عَلَي مِثْلِ الْجَمْرِ مِنْ ذِکْرِ مَعَادِهِمْ!

آن ها در نماز از یاد معاد مانند سنگ در سر جای خود خشک می شوند

در دیوان خواجه به دوبیت بسنده می کنم:

7-88 گـره به بـاد مـزن گـر چـه بـر مـراد رود

که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

8-88 بـه مـهلـتی که سـپهـرت دهـد ز راه مــرو

تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت

نوبت به مثنوی رسید ، آنقدر در مثنوی مثل هست که مثنوی به زبان تنمثیل شهرت دارد،

در بارة قهر و لطف می فرماید:

(دفترپنجم2128)

قهر و لطفی چون صبا و چون وبا

آن یکی آهن ربا وین کهربا

اگر بخواهم همة مثل های مثنوی را بنویسم خود کتابی جداگانه می شود و از میان همه ، به

(دفتردوم3624-3612) که یک بیت از آن را می نویسم مراجعه کنید:

تا همى‏گفت آن كليله بى‏زبان

چون سخن نوشد ز دمنه بى‏بيان‏؟

پایان قسمت دوم

 

بازدیدها: 61

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوزده + 19 =