خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / بحث پیرامون موضوع زبان در مثنوی و حافظ توسط استاد قدسی – قسمت سوم

بحث پیرامون موضوع زبان در مثنوی و حافظ توسط استاد قدسی – قسمت سوم

بحث پیرامون موضوع زبان در مثنوی و حافظ

قسمت سوم

***

ادامة قسمت دوم:

چهار : زبان طنز :

این زبان ، هم در محاورات معمولی و هم در محافل هنری و شعری و مانند آن رایج است

قرآن در بارة عذاب کافران در قیامت می فرماید:

(سوره الدخان) (49) (ص 498) ذُقْ إِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ (49)

و او را به شدت تحقیر کرده، بگویید:] بچِش! که تو [به خیال خود] همان قدرتمند و بزرگواری !«49»

مولانا ضمن حکایتی یکی از امرای سلجوقی آسیای صغیر را با زبان طنز نقد می کند و از او چهره ای نابخرد و زورگو می نگارد که به جای دریافتن نکته های لطیف اهل دل، دست به چماق می برد و ناسزا می گوید! «مطرب» در این حکایت نماد صاحبدلانی است که نغمه های اسرار ساز می کنند.

(دفترششم643)

اعجمی ترکی سحر آگاه شد

وز خمار خمر، مطرب خواه شد                                                                                               (دفترششم716-703)

ادامة حکایت بعد از ایراد نکات و انتقالات مختلف:

مطرب آغازيد پيش ترك مست

در حجاب نغمه اسرار أَ لست‏

من ندانم كه تو ماهى يا وثن؟

من ندانم تا چه مى‏خواهى ز من‏؟

مى‏ندانم كه چه خدمت آرمت؟

تن زنم يا در عبارت آرمت؟‏

اين عجب كه نيستى از من جدا

مى‏ندانم من كجايم تو كجا؟

مى‏ندانم كه مرا چون مى‏كشى؟

گاه در بر گاه در خون مى‏كشى‏

همچنين لب در ندانم باز كرد

مى‏ندانم مى‏ندانم ساز كرد

چون ز حد شد مى‏ندانم از شگفت

ترك ما را زين حراره دل گرفت‏

بر جهيد آن ترك و دبوسى كشيد

تا عليها بر سر مطرب رسيد

گرز را بگرفت سرهنگى به دست

گفت نه مطرب كشى اين دم بد است‏

گفت اين تكرار بى‏حد و مرش

كوفت طبعم را بكوبم من سرش‏

قلتبانا مى‏ندانى گه مخور

ور همى‏دانى بزن مقصود بر

آن بگو اى گيج كه مى‏دانى‏اش

مى‏ندانم مى‏ندانم در مكش‏

من بپرسم كز كجايى هى مرى

تو بگويى نه ز بلخ و نه از هرى‏

نه ز بغداد و نه موصل نه طراز

در كشى در نى و نى راه دراز

(دفترششم720)

بالاخره امیر می گوید:

این سخن خایی دراز از بهر چیست؟!

گفت مطرب: زانکه مقصودم خفی است

در حکایتی دیگر به نقد یکی از شاهان «ترمذ» واقع در ماوراءالنهر دست یازیده است. او چهرة آن شاه را خشم آور و متکبّر و انتقاد ستیز تصویر کرده است.

(دفترپنجم3515-3507)

شاه با دلقك همى شطرنج باخت

مات كردش زود خشم شه بتاخت‏

گفت شه شه و آن شه كبرآورش

يك يك از شطرنج مى‏زد بر سرش‏

كه بگير اينك شهت اى قلتبان

صبر كرد آن دلقك و گفت الامان‏

دست ديگر باختن فرمود مير

او چنان لرزان كه عور از زمهرير

باخت دست ديگر و شه مات شد

وقت شه شه گفتن و ميقات شد

بر جهيد آن دلقك و در كنج رفت

شش نمد بر خود فگند از بيم تفت‏

زير بالشها و زير شش نمد

خفت پنهان تا ز زخم شه رهد

گفت شه هى هى چه كردى؟ چيست اين؟!           گفت شه شه شه شه اى شاه گزين‏

كى توان حق گفت جز زير لحاف

با تو اى خشم آور آتش سجاف‏؟!

***

پنج : زبان موسیقی :

این زبان نیز در دیوان خواجة شیراز و مثنوی مولانا معمول است:

در دیوان خواجه:

3-244 رباب و چنگ به بانگ بلــند می‌گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

4-466 من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت

این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

3-2 چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سمـــاع وعــظ کجـــا نغمــه ربـــاب کجـا

8-29 در کنـج دماغـم مـطلـب جـای نصـیـحت

کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است

3-360

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک

به در صــــومعه با بــــربط و پیمـــــانه روم

زبان موسیقی در در مثنوی :

در مثنوی نام چهل اصطلاح موسیقی برده شده است که در بخشی جداگانه پیرامون آن سخن نوشتم و در این بخش تنها به یک مورد بسنده می کنم:

از زبان نی : (دفتراول13)

نی حدیث راه پرخون می کند

قصّه های عشق مجنون می کند

***

شش: زبان وحی:

آنچه پیامبران بر زبان می رانند،گویندة آن سخنان، خداوند است

فرهنگ آمارى کلمات قرآن کریم ، قرآن را داراى 6236 آیه اعلام می کند (البته اختلاف نظر هم در این زمینه وجود دارد. )

و همگی آن ها راپیامبر ص از زبان وحی بازگو می فرمایند و بنده نظریة اسلام شناسان غربی را (رویای نبوی )نمی پذیرم و آن را مغایر با متن آیات محکم قرآن می دانم و در جای خود به آن خواهم پرداخت

پیامبر ص مصداق شعر خواجه اند که فرمود:

1-380 بـارهـا گفتـــه‌ام و بـار دگـــر می‌گویم

که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم

2-380 در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند

آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم

4-277 بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

این همه قــول و غــزل تعبیه در منقارش

در مثنوی (دفترپنجم1432-1430) می خوانیم:

طوطيى در آينه مى‏بيند او

عكس خود را پيش او آورده رو

در پس آيينه آن استا نهان

حرف مى‏گويد اديب خوش زبان‏

طوطيك پنداشته كين گفت پست

گفتن طوطى است كاندر آينه است‏

***

و در این باره (دفتراول1937-1936)

مطلق آن آواز، خود از شه بود

گرچه از حلقوم عبداللّه بود

گفته او را من زبان و چشم تو

من حواس و من رضا و خشم تو

می توان گفت قرآن صد زبان دارد:

(دفترچهارم2875)

خود مگیر این معجز چون آفتاب

صد زبان بین، نام او امُّ الکتاب

***

به خاطر همین است که قرآن در این باره دعوت به تحدی می کند تا معجزه بودن خود را ثابت کند و تمام فصحا ی عرب جمع آیند از آوردن یک آیه از قرآن عاجز اند و این خود بحث مبسوطی را می طلبد

و نه تنها قران بلکه نهج البلاغه نیز از همین ویژگی برخورداراست

(در پایان این موضوع به عنوان بخش پایانی در بارة لسان در قرآن خواهم نوشت )

***

هفت: زبان کودکی:

قرآن چون کتاب هدایت برای همه است ( هدی للناس) بنابر این به گونه ای هست که همگان از آن برای هدایت به صراط مستقیم استفاده می کنند و به همین خاطر اگرچه در بیشتر موارد از دسترس فهم و درک عموم به دور است ولی در بسیاری از آیات کلام آن بلیغ و مورد استفادة همة اقشار و ملت ها برای راهیابی می باشند

این مقوله نیز خود بحث مبسوطی را می طلبد که در جای خود خواهم نوشت ولی در این جا یک آیه از قرآن را که هردو مورد یعنی جملاتی که در اوج است و حتی در دسترس خواص هم نیست و جملاتی را که در دسترس همگان است می نویسم:

( سورة الأنعام ) (59) (ص 134)وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَ يَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُهَا وَلاَ حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الأَرْضِ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ (59)

(از نوع اول :و كليدهاى غيب فقط نزد اوست ، و كسى آنها را جز او نمي  داند) .( از نوع دوم: و به آنچه در خشكى و درياست ، آگاه است ، و هيچ برگى نمي  افتد مگر آنكه آن را مي  داند ،) ( از نوع اول : و هيچ دانه اى در تاريكى هاى زمين ، و هيچ تر و خشكى نيست مگر آنكه در كتابى روشن [ ثبت ] است .(59)

به قول شاعری:

در کلام ایزد بی چون که وحی منزل است

کی بود «تبت یدا »مانند «یا ارض ابلعی»؟

در نهج البلاغه نیز بعضی جملات بسیار ساده و همه کس فهم است نظیر آن جملاتی که از هرگونه تشبیه و استعاره و کنایه و مانند آن به دور است مانند : اکثر نامه ها ی آن حضرت و بسیاری از خطبه ها نظیر خطبة اول و خطبة اشباح و مانند آن بسیار پیچیده است

در اشعار خواجه نیز گاهی سهولت و روانی موج می زند :

4-255 دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

8-255 گر چه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

9-255 حال ما در فرقت جانان و ابرام رقــیب

جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

10-255 حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

در مثنوی نیز ابیات و داستان هائی هست که در دسترس فهم همگان است مانند متن داستان ها بدون نتایج عرفانی و موضوعاتی نظیر جبر و اختیار ، قضا و قدر و مانند ان که خواص هم از فهم آن عاجز اند اگر چه مثنوی می کوشد که با تمثیل های فراوان آن ها را ساده ارائه دهد و سعر او بر این است که :

(دفترچهارم2578-2577)

چون كه با كودك سر و كارم فتاد

هم زبان كودكان بايد گشاد

كه برو كتاب تا مرغت خرم

يا مويز و جوز و فستق آورم‏

و در حقیقت دانستن این زبان یعنی زبان ساده گوئی و کودکانه از لوازم بلاغت است

***

هشت : زبان رمز

این مقوله نیز بحث مبسوطی را می طلبد که در این مجال تنها اشاراتی می نمایم شرح گسترده را به زمان دیگری وامی گذارم

در قرآن بهترین نمونةزبان رمز حروف مقطعة قرآن است که هنوز کنه آن برای هیچ مفسر و محقق قرآنی روشن نیست و علم آن را باید به آل الله علیهم صلوات الله واگذار کرد

میان عاشق و معشوق رمزی است

چه داند آن که اشتر می چراند؟

و باز در قرآن داستان شیطان و بهشت و هبوط آدم نیز زبان رمز است و به طور کلی آیات متشابه قرآن همین حکم را دارد که فهم آن به جز امامان معصوم به دور از دسترس دیگر کسان است

***

در نهج البلاغه نیز شواهد برای زبان رمز فراوان است نظیر کیفیت خلقت آسمان و زمین در خطبة اشباح و مانند آن

در دیوان حافظ نیز شواهدی بسیار برای این مقوله هست ولی به طور کلی می توان زبان او را زبان رمز دانست چون همه کس مقصود خود را از آن در می یابد ولی هیچ کس به نیت او پی نمی برد و زبان او زبان نماد پردازی و سخنش سمبلیک و کار او اسطوره پردازی می باشد

***

در این باره به سراغ مثنوی می روم

خود در دفتر اول مثنوی می فرماید:

(5) من به هر جمعيتى نالان شدم

جفت بد حالان و خوش حالان شدم‏

هرکسی از ظن خود شد یار من

وز درون من نجست اسرار من

(دفتراول1759-1757)

نه : زبان عشق:

زبان رمزی و تمثیلی عشاق

غرق عشقى‏ام كه غرق است اندر اين

عشقهاى اولين و آخرين‏

مجملش گفتم نكردم ز آن بيان

ور نه هم افهام سوزد هم زبان‏

من چو لب گويم لب دريا بود

من چو لا گويم مراد الا بود

(دفتراول1762-1760)

من ز شيرينى نشستم رو ترش

من ز بسيارى گفتارم خمش‏

تا كه شيرينى ما از دو جهان

در حجاب رو ترش باشد نهان

تا كه در هر گوش نايد اين سخن

يك همى‏گويم ز صد سر لدن

***

ده : زبان آفرینش ( زبان تکوین)

همه موجودات زبان دارند:

قرآن تمام موجودات عالم را دارای زبان تکوین می داند نظیر :

(سوره الجمعه) (1) (ص553)يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ (1)

و اگر بخواهم این مقوله را باز کنم و بنویسم خود کتابی مفصل می شود و به همین یک نمونه بسنده می کنم

در نهج البلاغه نیز در خطبه 185: فَتَبَارَکَ اللهُ الَّذِي (يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعاً وَکَرْهاً)، وَيُعَفِّرُ لَهُ خَدّاً وَوَجْهاً، وَيُعَفِّرُ لَهُ خَدّاً وَوَجْهاً، وَيُلْقِي بِالْطَّاعَةِ إلَيْهِ سِلْماً وَضَعْفاً، وَيُعْطِي الْقِيَادَ رَهْبَةً وَخَوْفاً! فَالطَّيْرُ مُسَخَّرَةٌ لِأَمْرِهِ،

بزرگ و جاويدان است خداوندى كه همه آنها كه در آسمانها و زمين‏اند از روى اختيار يا اجبار در برابرش سجده مى‏كنند و صورت و جبين را براى او بر خاك مى‏سايند و طوق عبادت او را در سلامت و ضعف به گردن مى‏نهند و زمام اختيار خويش را از روى ترس و بيم به او مى‏سپارند. پرندگان مسخّر فرمان اويند،

و در خطبة 143 : أَلاَ وَإِنَّ الْأَرْضَ الَّتِي تَحْمِلُکُم، وَالسَّماءَ الَّتِي تُظِلُّکُمْ، مُطِيعَتَانِ لِرَبِّکُمْ،

آگاه باشيد زمينى كه شما را بر دوش خود حمل كرده، و آسمانى كه بر سر شما سايه افكنده، هر دو مطيع فرمان پرودگار شما هستند

و در خطبة 133 : وَقَذَفَتْ إِلَيْهِ السَّماَوَاتُ وَالْأَرَضُونَ مَقَالِيدَهَا، وَسَجَدَتْ لَهُ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ الأشجار النّاضرة،

آسمانها و زمينها كليدهاى خود را به دست قدرت او افكنده، و درختان سرسبز هر صبحگاهان و شامگاهان در برابر او سجده مى‏كنند

و بسیاری نمونه های دیگر

و به قول خیالی شاعر:

هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

( خواجة شیراز)

8-454 ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

8-495 هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد

بلبل به نواسازی حافظ به غـزل گویی

1-486 بلبل ز شاخ سـرو به گلبانـگ پهلوی

می‌خواند دوش درس مقامات معنوی

4-454 به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

4-392 گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن

گه سر عشقبازی از بلبــلان شنیدن

6-195 نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس

که عندلــیب تو از هر طــرف هــزارانند

1-63 روی تو کـس ندید و هزارت رقیب هست

در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست

مولانا در (دفتراول2019-2012) می فرماید:

اين درختانند همچون خاكيان

دستها بر كرده‏اند از خاكدان‏

سوى خلقان صد اشارت مى‏كنند

و آن كه گوش استش عبارت مى‏كنند

با زبان سبز و با دست دراز

از ضمير خاك مى‏گويند راز

همچو بطان سر فرو برده به آب

گشته طاوسان و بوده چون غراب‏

در زمستانشان اگر محبوس كرد

آن غرابان را خدا طاوس كرد

در زمستانشان اگر چه داد مرگ

زنده‏شان كرد از بهار و داد برگ‏

مولانا با استناد به آیات قرآنی معتقد است که هر موجودات حتی نبات و جماد، خداوند را نیایش می کنند. و این نیایش، هم به زبان قال است وهم زبان حال و تکوین.و می گوید نباید نیایش موجودات را تأویل کرد و گفت مراد از نیایش حجر و شجر،تسبیح تکوینی آنهاست.بدین معنی که هر موجودی با هیأت خود، معرّف خداست، چنانکه اثر، نشان دهنده ی مؤثر است.

دردفتر ششم860 :

جمله اجزای جهان پیش عوام

مرده و پیش خدا دانا و رام

پایان قسمت سوم

 

بازدیدها: 48

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست + 6 =