خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / بحث انذار و تحذیر و تبشیر توسط استاد محمد قدسی

بحث انذار و تحذیر و تبشیر توسط استاد محمد قدسی

انذار و تحذیر و تبشیر

انذار در مثنوی و دیوان خواجه

انذار: از ریشة نَذر. نُذر. نُذُر. نذیر. (منتهی الارب )

در لغت به معانی زیر آمده است:

آگاه ساختن و ترسانیدن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). و آگاه ساختن و ترسانیدن از عواقب امری پیش از فرارسیدن آن (از اقرب الموارد) بیم کردن . (ترجمان القرآن جرجانی ). ترسانیدن و پند دادن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) بیم کردن در ابلاغ . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ترسانیدن در ابلاغ . (از اقرب الموارد). ابلاغ . (تاج المصادر بیهقی )

در نبی انذار اهل غفلت است  کانهمه انفاقهاشان حسرت است  (مثنوی )

*** تحذیر

تَحذیر=  ترسانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ) (اقرب الموارد) (قطر المحیط)،تحریز و تنبیه . (قطر المحیط) (اقرب الموارد)،تحذیر آنست که مخاطب را به امری که احتراز از آن واجب است متوجه کنند.

احکام تحذیر: تحذیر یا با «ایّاک َ» و فروع آنست و یا بدون آن . هر گاه با « اِیّاکَ » باشد محذرمنه پس از آن ، به حال عطف یا غیر عطف آید و منصوب باشد و یا آنکه بوسیلة «مِن » مجرور گردد و در هر سه حالت ، فعل ناصب وجوباً مقدر میشود، مانند: « اِیّاکَ » والشرَّ، « اِیّاکَ » الشرَّ، « اِیّاکَ » مِنَ الشرَّ، و تقدیر در نخستین و دوم اینست : اُحَذِّرُکَ وَ احذَرِ الَّشرّ، و در سوم : اُحَذِّرُک مِنَ الَّشر. و اگر بی « اِیّاکَ » باشد یا محذرمنه ، مکرر میشود به حال غیر عطف یا آنکه بصورت مفرد می ماند و در هر حال مُحَذَّرٌمِنه منصوب است ، مانند: اَلشَّرَّ ، اَلشَّرَّ ، اَلشَّرَّ و اَلشَّرَّ الکذب َ. و تقدیر در آنها چنین است : اِحذَرِ الشَّرَّیا اِحذَرِ الکِذب َ. و در صورت تکرار و عطف ، فعل ناصب وجوباً حذف میشود ودر باقی حذف بطور جواز است . هر گاه « اِیّاکَ » بر فعل درآید واجب است که پس از آن «مِن » (حرف جر) مقدر گرددو فعل با «اَن » مصدری مقرون باشد، مانند: ایاک اَن تفعل هذا؛ یعنی : « اِیّاکَ » مِن فعلِ هذا. (از القواعد الجلیة ج 3 ص 193)(کشاف اصطلاحات الفنون )

تبشیر

تبشیر: خبری دادن که در آن شادمانی بود. (تعریفات جرجانی ). مژدگان دادن . (تاج المصادر بیهقی ). مژدگانی دادن . (زوزنی ). مژده دادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء)

***

از معانی لغوی انذار و تحذیر دریافتیم که این دو واژه در معنی مترادف و نزدیک به هم می باشند و در برابر آن ها تبشیر است

در قرآن مورد استعمال این دو واژه نیز یکی است

در آیة 165 سورة نساء ، واژة بشیر در برابر نذیر است « رُسُلاً مُبَشِّرینَ وَ مُنذِرینَ » و مانند این آیه ، در قرآن فراوان است

چند نمونة قرآنی دیگر در بارة تحذیر:

( سورة آل‏عمران) (28) (ص 53) لاَّ يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاء مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللّهِ فِي شَيْءٍ إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللّهِ الْمَصِيرُ (28)

مؤمنان نبايد كافران را به جاى اهل ايمان ، سرپرست و دوست بگيرند ; و هر كس چنين كند در هيچ پيوند و رابطه اى با خدا نيست ، مگر آنكه بخواهيد به سبب دفع خطرى كه متوجه شماست از آنان تقيّه كنيد ; خدا شما را از [ عذاب ] خود بر حذر مي  دارد ، و بازگشت [ همه ] به سوى خداست .

يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُّحْضَراً

وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوَءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً وَيُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَاللّهُ رَؤُوفُ بِالْعِبَادِ (30)

روزى كه هر كس آنچه را از كار نيك انجام داده و آنچه را از كار زشت مرتكب شده حاضر شده مي  يابد ، و آرزو مي  كند كه اى كاش ميان او و كارهاى زشتش زمان دور و درازى فاصله بود . و خدا شما را از [ عذاب ] خود برحذر مي  دارد ; و خدا به بندگان مهربان است

(سورة الزمر) (9).(ص 459)

أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاء اللَّيْلِ سَاجِداً وَقَائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ (9)

آیا چنین کفران کنندۀ ناسپاسی بهتر است] یا کسی که در ساعت های شب، در حال سجده و قیام به عبادت [خالصانه] مشغول است، و از آخرت بیمناک است، و به رحمت پروردگارش امید دارد؟ بگو: آیا کسانی که معرفت [به حقایق] دارند با کسانی که تهی از معرفتند یکسانند؟ فقط خردمندانِ [حق جو] پند پذیرند

تحذير در قرآن شناساندن چيزى به انسان است كه مصلحت او در آن است

و زيان و خطر را از او دفع مى‏كند

درحکمت 59 نهج البلاغه نیز تحذیر در برابر تبشیر به کار رفته است :

و قال عليه‏السلام :مَنْ حَذَّرَكَ كَمَنْ بَشَّرَكَ.

كسى كه تو را (از چيز خطرناكى) بترساند مانند كسى است كه تو را(به امر خيرى) بشارت دهد.

بايد از هشدارها همان‏گونه خوشحال شد كه از خبرهاى مسرت‏ بخش خوشحال مى‏شویم

و بايد از هشدار دهندگان همان‏گونه تشكر کرد كه از بشارت‏دهنده تشكر مى‏كنیم، زيرا هشدار او مارا از افتادن در گرداب هلاکت برحذر داشت.

و از آن جا که تحذير به معناى ترساندن و هشدار دادن در برابر خطرات قطعى يا احتمالى است و تبشير به معناى بشارت دادن در برابر پيروزى‏هاست پس اثر بخشی تحذیر و انذار به مراتب سازنده تر از تبشیر است

در حديثى در كتاب شريف‏ ‏ كافى،ج 2، ص 638، ح 2.

از امام باقر عليه السلام مى‏خوانيم كه به يكى از ياران خود فرمود:

«اتَّبِعْ مَنْ يُبْكيكَ وهُو لَكَ ناصِحٌ

وَلا تَتَّبِع مَن يُضحِكَكَ وَهُو لَكَ غاشٍّ؛

از كسى پيروى كن كه تو را مى‏گرياند ولى خيرخواه توست از كسى كه تو را مى‏خنداند اما به تو دروغ مى‏گويد و حقايق را وارونه نشان مى‏دهد، پيروى مكن».

به سراغ مثنوی دفتر دوم داستان آن که مار خورد می روم :

رنجانيدن اميرى خفته‏اى را كه

مار در دهانش رفته بود

( 1878) عاقلى بر اسب مى‏آمد سوار

در دهان خفته‏اى مى‏رفت مار

( 1879) آن سوار آن را بديد و مى‏شتافت

تا رماند مار را فرصت نيافت

( 1880) چون كه از عقلش فراوان بُد مدد

چند دبّوسى قوى بر خفته زد

( 1881) بُرد او را زخم آن دبّوس سخت

زو گريزان تا به زير يك درخت

( 1882) سيب پوسيده بسى بُد ريخته

گفت از اين خور اى به دَرد آويخته‏

( 1883) سيب چندان مر و را در خورد داد

كز دهانش باز بيرون مى‏فتاد

( 1884) بانگ مى‏زد كاى امير آخر چرا

قصد من كردى تو ناديده جفا

( 1885) گر تو را ز اصل است با جانم ستيز

تيغ زن يك بارگى خونم بريز

( 1886) شوم ساعت كه شدم بر تو پديد

اى خنك آن را كه روى تو نديد

( 1887) بى‏جنايت بى‏گُنه بى‏بيش و كم

ملحدان جايز ندارند اين ستم‏

( 1888) مى‏جهد خون از دهانم با سخُن

اى خدا آخر مكافاتش تو كن

( 1889) هر زمان مى‏گفت او نفرين نو

اوش مى‏زد كاندرين صحرا بدو

( 1890) زخم دبّوس و سوار همچو باد

مى‏دويد و باز در رو مى‏فتاد

( 1891) مُمتلى و خوابناك و سست بُد

پا و رويش صد هزاران زخم شد

( 1892) تا شبانگه مى‏كشيد و مى‏گشاد

تا ز صفرا قى شدن بر وى فتاد

( 1893) زو بر آمد خوردها زشت و نكو

مار با آن خورده بيرون جَست از او

( 1894) چون بديد از خود برون آن مار را

سجده آورد آن نكو كردار را

( 1895) سَهمِ آن مار سياه زشت زفت

چون بديد آن دردها از وى برفت

( 1896) گفت خود تو جبرئيل رحمتى

يا خدايى كه ولىِّ نعمتى

( 1897) اى مبارك ساعتى كه ديديم

مرده بودم جان نو بخشيديم

( 1898) تو مرا جويان مثال مادران

من گريزان از تو مانند خران

نتیجه:

( 1899) خر گريزد از خداوند از خرى

صاحبش در پى ز نيكو گوهرى‏

( 1900) نه از پى سود و زيان مى‏جويدش

ليك تا گرگش ندرّد يا ددش

دفتر دوم( 1901) اى خنك آن را كه بيند روى تو

يا در افتد ناگهان در كوى تو

( 1902) اى روان پاك بستوده تو را

چند گفتم ژاژ و بى‏هوده تو را

( 1903) اى خداوند و شهنشاه و امير

من نگفتم جهل من گفت آن مگير

( 1904) شمّه‏اى زين حال اگر دانستمى

گفتن بى‏هوده كى تانستمى

( 1905) بس ثنايت گفتمى اى خوش خصال

گر مرا يك رمز مى‏گفتى ز حال‏

( 1906) ليك خامش كرده مى‏آشوفتى

خامشانه بر سرم مى‏كوفتى‏

( 1907) شد سرم كاليوه، عقل از سر بجست

«پریشان حال»

خاصه اين سر را كه مغزش كمتر است

( 1908) عفو كن اى خوب روى خوب كار

آن چه گفتم از جنون اندر گذار

( 1909) گفت اگر من گفتمى رمزى از آن

زهره تو آب گشتى آن زمان‏

( 1910) گر تو را من گفتمى اوصافِ مار

ترس از جانت بر آوردى دمار

تا برسد به:

( 1923) مر تو را نه قُوَّتِ خوردن بُدى

نه ره و پرواى قَى كردن بدى

( 1924) مى‏شنيدم فحش و خر مى‏راندم

رَبِّ يَسِّر زير لب مى‏خواندم‏

( 1925) از سبب گفتن مرا دستور نى

ترك تو گفتن مرا مقدور نى‏

( 1926) هر زمان مى‏گفتم از درد درون

اهدِ قَومِى إنَّهُم لا يَعلَمُون

( 1927) سجده‏ها مى‏كرد آن رَسته ز رنج

كاى سعادت اى مرا اقبال و گنج‏

( 1928) از خدا يابى جزاها اى شريف

قوّتِ شكرت ندارد اين ضعيف‏

( 1929) شُكر حق گويد تو را اى پيشوا

آن لب و چانه ندارم و آن نوا

( 1930) دشمنىّ عاقلان زين سان بود

زهر ايشان ابتهاج جان بود

( 1931) دوستى ابله بود رنج و ضَلال

اين حكايت بشنو از بهر مثال

دفتر دوم

اعتماد كردن بر تملّق و وفاى خرس

( 1932) اژدهايى خرس را در مى‏كشيد

شير مردى رفت و فريادش رسيد

( 1933) شير مردان‏اند در عالم مدد

آن زمان كافغان مظلومان رسد

( 1934) بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند

آن طرف چون رحمت حق مى‏دوند

( 1935) آن ستونهاى خللهاى جهان

آن طبيبان مرضهاى نهان‏

( 1936) مَحض مهر و داورى و رحمت‏اند

همچو حق بى‏علّت و بى‏رشوت‏اند

( 1937) اين چه يارى مى‏كنى يك بارگيش

گويد از بهر غم و بى‏چارگيش

( 1938) مهربانى شد شكار شير مرد

در جهان دارو نجويد غير درد

در دفتر سوم:

داستان آن اژدها:

( 2970) افعيى بر پشت تو بر مى‏رود

او ز بامى بيندش، آگه كند

( 2971) گوئِیَش خاموش، غمگينم مكن

گويد او خوش باش خود رفت آن سُخُن‏

( 2972) چون زند افعى ،دهان بر گردنت

تلخ گردد ،جمله شادى جُستنت

( 2973) پس بدو گويى ،همين بود اى فلان

چون بِنَدريدى گريبان در فغان‏؟

( 2974) يا ز بالايم ،تو سنگى مى‏زدى

تا مرا آن جِد نمودى و، بدى‏

( 2975) او بگويد ز آن كه ، مى‏آزرده‏اى

تو بگويى، نيك شادم كرده‏اى‏

( 2976) گفت من كردم ،جوانمردى به پند

تا رهانم ، من تو را ، زين خشك بند

( 2977) از لئيمى، حقِّ آن نشناختى

ماية ايذا و طغيان ،ساختى‏

( 2978) اين بود خوى لئيمانِ دنى

بد كند با تو ، چو نيكويى كنى‏

***

از اشعار خواجة شیراز نیز شواهدی در پند و اندرز و تحذیر و تشویق سالکان می نویسم:

9-421 وصال دولــــت بیـــدار تـرسمت ندهند

که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب زده

5-482 ترسم کز این چمن نبری آستین گل

کــز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی

6-488 قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است بتـــرس از خطر گمراهی

5-100 حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است

کوتـه کنـیم قصـه که عمـرت دراز باد

4-102 امـروز قـدر پنـد عزیزان شناختم

یا رب روان ناصح ما از تو شاد باد

5-126 چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت

بـشنو که پنـد پیـران هیچـت زیان ندارد

11-243 پند حکیم محض صواب است و عین خیر

فرخنده آن کسی که به سمـع رضا شنید

4-267 من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب

گوشمالـی دیدم از هجران که اینم پند بس

6-267 عشقبازی کار بازی نیــست ای دل سـر بباز

زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

1-286 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

و از شما پنهـان نشاید کرد سر می فروش

2-286 گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش

3-286 وان گهــم درداد جامــی کز فروغش بر فلک

زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

4-286 با دل خونیــن لب خنــدان بیاور همچــو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

5-286 تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

6-286 گــوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخور

گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

7-286 در حــریم عشــق نتوان زد دم از گفت و شنید

زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

8-286 بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

یا سخن دانسته گـو ای مرد عاقل یا خموش

حافظ نگشتی شیدای گیتی

گــر می‌شنیدی پند ادیبان

1-398 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

2-398 در راه عشق وسـوسه اهـــرمن بسیست

پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن

4-398 تسبیح و خــرقه لــذت مستی نبخشدت

همت در این عمل طلب از می فروش کن

5-398 پیــران سخن ز تجـــربه گویند گفتمت

هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن

6-398 بــر هوشمند سلسلــه ننهاد دست عشق

خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن

7-398 با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست

صـد جان فدای یار نصیحت نیـوش کن

1-456 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمـــد باز و تو در گل باشی

2-456 من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگـــــر زیرک و عاقل باشی

3-456 چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی

وعظت آن گاه کنـد سود که قابل باشی

4-456 در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافـــل باشی

5-456 نقد عمــــرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

6-456 گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتــــن آسان بود ار واقــف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

9-473 پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت

با طبیب نامحـــــرم حــــال درد پنهانی

1-244 معاشــران گــره از زلــف یــار بــاز کنید

شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

2-244 حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یــکاد بـخوانیــد و در فــراز کنــید

3-244 رباب و چنگ به بانگ بلــند می‌گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

4-244 به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گــر اعتماد بــر الــطاف کارسـاز کنید

5-244 میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چــو یـار نـاز نـماید شــما نیاز کنید

6-244 نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

که از مصاحــب ناجنــس احــتراز کـنید

1-88 شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فـراق یار نه آن مـی‌کند کـه بـتـوان گفت

2-88 حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر

کنایتـیسـت که از روزگار هجران گفت

1-100 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد

گـفتا شـراب نـوش و غـم دل بـبر ز یاد

2-100 گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ

گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

3-100 سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست

از بهر این معاملـه غمـگین مـباش و شـاد

4-100 بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ

در معرضی که تخت سلیمان رود به باد

4-179 چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چــو بـر صحــیفه هسـتی رقــم نخواهد ماند

5-179 سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخـواهد ماند

6-179 غـنیمـتی شمــر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخـواهد ماند

7-179 توانگرا دل درویش خود به دست آور

که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

8-179 بدیــن رواق زبـرجد نوشته‌اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

9-179 ز مهــربانی جـانان طمــع مبــر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

3-196 معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد

هر کس حـکایتی به تصـور چرا کنند

4-196 چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست

آن بـه که کـار خـود به عنایــت رها کنند

5-196 بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهـل نظــر معــاملـه با آشــنا کــنند

7-200 صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در ایـن معامله تقصـیر می‌کنند

8-200 قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومـی دگــر حـواله به تقدیـر می‌کنند

9-200 فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

***

3-136 دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

بـه فسـوسی که کـند خصم رها نتوان کرد

4-136 عارضـش را بـه مـثل ماه فلک نتوان گفت

نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

6-136 نـظـر پاک تـوانـد رخ جـانـان دیـدن

که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد

7-136 مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

10-136 بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست

طاعت غیـر تو در مذهب ما نتوان کرد

6-88 غـم کـهن به مـی سـالخـورده دفـع کـنـید

که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت

4-265 از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن

می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز

1-348 دیده دریا کنــم و صبر به صحرا فکنم

و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

2-348 از دل تنگ گنهــکار برآرم آهی

کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

3-348 مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می‌کنم جهـــد که خـود را مگر آن جا فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا

من چــرا عشرت امــروز به فــردا فکنم

1-378 ما نگوییم بــد و میل به ناحـق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

2-378 عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بــد مصلحـت آن است که مطلق نکنیم

3-378 رقـــم مغلطه بــر دفتر دانش نزنیم

سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

4-378 شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

التفاتش به مـــی صاف مــروق نکنیم

5-378 خوش برانیم جهان در نظر راهروان

فکـر اسب سیه و زین مغرق نکنیم

6-378 آسمان کشتــی ارباب هنــر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

7-378 گر بـــدی گفت حسودی و رفیقـــی رنجیـد

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

8-378 حافظ ار خصــم خطا گفت نگیریــم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

1-440 سحــر با باد می‌گفتم حدیـــث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

2-440 دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

بدین راه و روش می‌رو که با دلــدار پیوندی

3-440 قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز

ورای حد تقــریر است شرح آرزومنـــدی

4-440 الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را بازپرس آخــر کجا شد مهـــر فرزندی

5-440 جهان پیـــر رعنا را ترحــــم در جبلت نیست

ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی

6-440 همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی

دریـــغ آن سایه همت که بــــر نااهل افکندی

7-440 در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است

خدایا منعمم گــــردان به درویشی و خرسنـدی

8-440 به شعـر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

1-22 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

4-25 از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل

رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

5-25 مـقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج

بلی به حکم بلا بسته‌اند عهد الست

6-25 به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش

کـه نـیستیست سـرانـجام هـر کـمال که هـست

7-25 شـکوه آصـفی و اسـب باد و مـنطـق طـیر

به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

8-25 بـه بال و پـر مـرو از ره که تیر پرتابی

هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

4-274 گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی

بیا و همـــدم جام جـــهان نمـــا می‌باش

5-274 چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان

تو همچــو باد بهاری گــره گشا می‌باش

6-274 وفا مجـوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می‌باش

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشــر رندان پارسا می‌باش

1-224 خوشا دلـی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

2-224 طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

ولـی چگونه مگـس از پی شکر نرود

3-224 سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

5-224 دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی

که هیچ کار ز پیشـت بدین هنر نرود

والسلام ، پایان بحث انذار و تحذیر و تبشیر

 

بازدیدها: 88

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 − دو =