خانه / مقالات / اشعار / شعر «غنچۀ بی گلو» در وصف حضرت علی اصغر (ع) سرودۀ استاد محمد قدسی

شعر «غنچۀ بی گلو» در وصف حضرت علی اصغر (ع) سرودۀ استاد محمد قدسی

غنچة بی­گلو

 

وَ سر دست گرفتش که علی­اصغرم p است

دیگران اصغرمند p این به خدا اکبرم p است

¡

از سر دست پدر، پیش پیمبر $ می­روم

پَر درآرم از سه­پَر، زین­سر بدان­سر می­روم

 

حرمله دارد به تیر از شیر می­گیرد مرا

از سه­پهلو می­شوم سرمست و کوثر می­روم

 

غنچه­ام ای مادر امشب خواب نازم را ببین

صبح فردا رو به بالا بی­تو پرپر می­روم

 

این­قدر بابا برایم پیش دشمن رو مزن

بی­گلو فرقی ندارد خشک یا تر می­روم

 

هست مظلومیتم از هر شهیدی بیشتر

بی­سپر دارم به استقبال خنجر می­روم

 

کیستم؟! جنگ­آور میدان که بی­اسب و سلاح

طفلم و شش­ماهه از دامان مادر می­روم

 

در حقیقت شرط سربازی نباشد سن و سال

خاصه آنجایی که باشد در میان پای وصال

¡

بود در گهواره دیشب بالشی زیر سرم

غیر مادر داشتم بر سر رقیه O خواهرم

 

مثل دیشب می­روم در خواب امشب هم، ولی

سر جدا، بر تیزی یک نیزه باشد بسترم

 

با تکانی از سرِ سرنیزه می­افتم به خاک

می­خراشد صورت خود را به ناخن مادرم

 

خشم بر خصمان به میدان نیست کار کودکان

طفلم و با خنده روی شانه می­گیرم سرم

 

بر سر دوش پدر با گریه می­خوانم رجز

تا که بابایم نگوید من کنون بی­یاورم

 

تا شود معلوم من با دشمنان قهرم چقدر

آشتی دادند با تیر سه­پهلو حنجرم

 

دشمنان گهوارة من را به غارت می­برند

در عوض ناز مرا فوج ملایک می­خرند

¡

کیستم؟! کوچک­ترین سرباز دشت کربلا

ماجرای من جدا می­باشد از هر ماجرا

 

من که در سربازی­ام جانباز دست آخرم

چون برادر می­شوم ممسوس در ذات خدا

 

چشم می­دوزی پدر در چشم معصومانه­ام

باز می­داری مرا این­گونه از رفتن چرا؟

 

ای فلک داری؟! نداری شیرخواری مثل من

سر جدا، پیکر جدا، خواهر جدا، مادر جدا

 

یاد می­آرم که دیشب تا سحرگاهان به ناز

می­شدم بر دست­ها چون برگ قرآن جابه­جا

 

آن نوازش­های دیشب این ستم­های کنون

آسمانی­ها به حیرت کاین کجا و آن کجا؟

 

می­کنم حس از همین حالا ز داغ پشت داغ

عمه­ام با مادرم را هر دو با قدِّ دوتا

 

من در این شش­ماهگی در عشق پیر کاملم

بر مریدان مقتدایم، گمرهان را رهنما

 

من که دیشب گریه می­کردم ز سوز تشنگی

می­روم از صبح فردا بر سر نی بی­صدا

 

کودکم، با خنده غم می­بارم از چشم ترم

با تمام کوچکی یک کربلا جنگاورم

¡

عشق را سر می­زنند این دستة جلادها

سروها را خاک می­پوشند با شمشادها

 

پیش ابراهیم p اسماعیل p را سر می­بُرند

داد از این نمرودها فریاد از این شدادها

 

خیمه آتش می­زنند ای­کاش من جای همه

بودم و می­سوختم در آتش بیدادها

 

شیون اهل حرم در شعله را حس می­کنم

خویش را گم می­کنم در ناله و فریادها

 

با چنین کودک­کشی باور ندارم هیچ­کس

جان سالم در برد از تیغ این جلادها

 

عمه زینب O با عمو عباس p این دور و برند

تا نیفتد حرمله چشمش به ما نوزادها

 

خیمه­ها چون می­شود غارت، نباشم بهتر است

می­روم اصلاً نبینم روی این شیادها

 

من که تنها لالة شش­ماهة این گلشنم

تا همیشه هست داغم، روضه­خوان یادها

 

می­دهم خون گلویم می­گشایم راه را

کن برایم مادرم آماده اشک و آه را!

همچنین ببینید

موضوع «فرق ظن و گمان» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

    فرق یقین با ظن و گمان (سوره ملك) (22) (ص 563 )أَفَمَن يَمْشِي ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست − پانزده =