خانه / اخبار / بحث عاقل جاهل از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

بحث عاقل جاهل از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عاقل جاهل

در عالم هستی دو جریان در طول تاریخ همیشه روبروی هم قرار داشته اند و خود را به چالش کشیده اند ،جریان راستی که مصادیق آن انبیا و اولیا و خوبان الهی می باشند و مومنان عاقل و دانایان دانشمند و امثال آن ها در این جرگه اند و در برابر کافران و ملحدان و مشرکان و منافقان اند و دیگر ، احمقان گول و احولان و مانند آن هایند که در این راستا قرار می گیرند

این دو جریان همیشه باهم در تضاد به سر می برند و تقسیم بندی هابیلیان و قابیلیان براساس همین است

و هر دو گروه اهل دعوت اند تنها فرقشان این است که ابراهیمیان به خدا و نمرودیان به شیطان درونی خود همه را می خوانند و اکثر مردمان در انتخاب راه حیران و سر گردانند که سخن کدام دسته را بپذیرند و نام آن ها به فرمایش امیرمومنان علی علیه السلام همج رعاع است که به هر بادی این سو و آن سو می شوند و به قول مولانا اینان به سبکی پر هستند که طوفان های صحرائی اینان را به دنبال خود می برد و نام اینان احمق است

اینان دارای رئیس و سردمدار اند و با نفاق و ریا کاری برای خود طرفدار درست می کنند

از آن طرف گروه راستین نیز به دو دستة عالم ربانی و متعلم علی سبیل نجات تقسیم می شوند و هر دو گروه در پیروی از آئین خود دارای مراتب اند که در جای خود قابل بحث است

درنهج البلاغه، كلمات قصار: 147

النَّاسُ ثَلاَثَةٌ: فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَمُتَعَلِّمٌ عَلَي سَبِيلِ نَجَاةٍ، وَهَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ کُلِّ رِيحٍ، لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ، وَلَمْ يَلْجَؤُوا إِلَي رُکْنٍ وَثِيقٍ.

مردم سه دسته‏اند، دانشمند الهي و آموزنده‏اي بر راه رستگاري و پشه‏هاي دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، که به دنبال هر سر و صدايي مي‏روند، و با وزش هر بادي حرکت مي‏کنند، نه از روشنايي دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استواري شتافتند

 

تمام مثنوی به این دو گروه می پردازد و آسیب شناسی می کند و راه راست و درست را فراروی سالکان قرار می دهد و آنانی که در انتخاب راه از تعقل کافی بر خور دار نیستند را مدد برای انتخاب می دهد

دفتر چهارم

( 2174) ما كه {باطن بينِ} جمله كشوريم

دل، ببينيم و، به ظاهر ننگريم‏

كشور: كنايت از جهان هستى. دل: كنايت از واقع. دل ببينيم: ناظر قلبيم.

 

( 2175)

قاضيانى، كه به ظاهر مى‏تَنند

حكم بر اَشكالِ ظاهر، مى‏كنند

« پیامبر(ص) فرمودند:نَحنُ نَحکُمُ بِالظّاهِرِ وَاللهُ یَتَوَلَّی السَّرائَر(ما به ظاهر حکم کنیم و خداوند نهانی ها را داند)احادیث مثنوی/ص126واحیاء علوم الدین .ج4.ص151وطبقات الشافعیه در اینجا این سوال پیش می اید که آیا پیامبری که می فرماید«انما اقضی بینکم»«بالأیمان والبینات» یعنی هر کس شاهد آورد و هر کس قسم خورد، من حکم می‌کنم. که این انما، مفید حصر است آیا او جز ظاهر چیزی نمی داند و یا آن که او دانای به غیب است ولی در بحث قضاوت به سراغ ظاهر می رود و از علم باطنی خود مانند حضرت داود ع استفاده نمی کند

پاسخ آن است که طبق آیة 105 سورة توبه «قل اعملوا فسیری الله عملکم و رسوله» او همه چیز را می داند ولی به ظاهر حکم می کند و مسئول این کار خود طرفین دعوا هستند که باید قیامت جواب بدهند»

( 2176) چون شهادت گفت و، ايمانى نمود

حكمِ او، مؤمن كنند اين قوم، زود

« در سورةبقره/ 7/ ص3: وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ مَا هُم بِمُؤْمِنِينَ یعنی و بعضى از مردم كسانيند كه ميگويند بخدا و بروز جزا ايمان آورده‏ايم و لكن (دروغ ميگويند و) هرگز ايمان نياورده‏اند

( 2177) بس منافق ، كاندرين ظاهر، گريخت

خونِ صد مؤمن، به پنهانى، بريخت‏

( 2178) جهد كن! تا پيرِ عقل و، دين شوى!

تا چو عقلِ كل، تو {باطن بين} شوى‏!

( 2179)از عدم، چون عقلِ زيبا، رو گشاد

خلعتش داد و، هزارش نام داد

«دراصول كافى، ج 1، ص 10 در بارة عقل می فرماید :لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ العَقلَ اِستَنطَقَهُ ثمَّ قال لَهُ أقبِل فَأقبَلَ ثُمَّ قال لَه أدبِر فأدبَرَ ثم قال وَ عِزَّتِى وَ جَلالِى مَا خَلَقتُ خلقاً هُو أحبُّ إِلَيَّ مِنكَ وَ لاَ أكمَلتُكَ إلاَّ فِيمَن اُحِبّ. اَمّا انّى اياك آمر و إيّاكَ أنهى و اياك اُعاقِبُ و ايّاك اُثِيبُ.»

( 2180) كمترين ز آن نام‏هاىِ {خوش نفس}

اينكه نبود هيچ او، محتاجِ كس

ودر نهج البلاغه، كلمات قصار 38 امير مؤمنان (ع) می فرمايد: (گرانمايه‏ترين بى‏نيازى خرد است) و نيز در كلمات قصار 54 : هيچ بى‏نيازى چون خرد نيست و هيچ درويشى چون نادانى

( 2181) گر، به صورت وا نمايد عقل، رو

تيره باشد روز، پيشِ نورِ او

« در شرح انقروىاز قول ابو الحسن شاذلى: اگر نور دل‏ها از مشرق دل اولياى خدا رو نمايد نور آفتاب و ماه در سجده شود.

درتذكرة الأولياء، ص 282:از ابو سليمان دارانى آورده است : اگر معرفت را صورت كنند بر جايى، هيچ كس ننگرد در وى الا كه بميرد از زيبايى جمال او و تيره گردد همه روشنى‏ها در جنب نور او

( 2182)ور مثالِ احمقى_ پيدا شود

ظلمتِ شب، پيش او، روشن بود

( 2183) كو، ز شب مُظلِم تر و، {تارى تر} است

ليك خفّاشِ شقى، {ظلمت خر} است‏

خُفّاشِ شقى: آن كه درون تيره دارد. آن كه نور معرفت در دل او نيست. آن كه اولياى حق را نتواند شناخت.

( 2184)اندك اندك خوى كن با نورِ روز!

ور نه خفّاشى_ بمانى بى‏فروز

نور روز: روشنايى عقل، نور معرفت، و نيز آنان كه چنين نورى دارند.

( 2185) عاشقِ هر جا، شكال و، مشكلى_ است

دشمنِ هر جا، چراغِ مُقبلى_ است‏

مُقبل: دولتمند .چراغ مقبل: كنايت از ولىِّ حق كه وظيفه او هدايت و دستگيرى گمراهان است.مُقبل: نیکبخت.

( 2186) ظلمت اِشكال، ز آن جويد، دلش

تا كه، افزون تر، نمايد، حاصلش‏

« درسورة آل عمران، آیة 7 می فرماید : فَأَمَّا اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ اِبْتِغاءَ اَلْفِتْنَةِ وَ اِبْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ. »

( 2187) تا تو را مشغولِ آن مشكل، كند

وز نهادِ زشتِ خود، غافل كند

مشغول مشكل كردن: با بحث‏هاى لفظى پرسنده را سر گرم كردن و نادانى خويش را پوشاندن.

***

مولای متقیان على (ع) درنهج البلاغه، كلمات قصار: 147 به كميل می فرماید:

ومن کلام له عليه السلام

لکُمَيْل بن زياد النخعي:

قال کُمَيْل بن زياد: أخذ بيدي أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام، فأخرجني إلي الجبّان فلمّا أصحر تنفّس الصّعَدَاء ثمّ قال: يَا کُمَيْل بْن زِيَادٍ، إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَکَ:

النَّاسُ ثَلاَثَةٌ: فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَمُتَعَلِّمٌ عَلَي سَبِيلِ نَجَاةٍ، وَهَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ کُلِّ رِيحٍ، لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ، وَلَمْ يَلْجَؤُوا إِلَي رُکْنٍ وَثِيقٍ.

يَا کُمَيْلُ، الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ, الْعِلْمُ يَحْرُسُکَ وَأَنْتَ تَحْرُسُ المَالَ. وَالْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ، وَالْعِلْمُ يَزْکُو عَلَي الْإِنْفَاقِ، وَصَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ. يَا کُمَيْل بْن زِيَادٍ، مَعْرِفَةُ الَعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ، بِهِ يَکْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ، وَجَمِيلَ الأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ. وَالْعِلْمُ حَاکِمٌ، وَالْمَالُ مَحْکُوم ٌعَلَيْهِ. يَا کُمَيْل بْن زِيادٍ، هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَهُمْ أَحْيَاءٌ، وَالْعَُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ: أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ، أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ. هَا إِنَّ ها هُنَا لَعِلْماً جَمّاً (وَأَشَارَ بِيَدِهِ إِلي صَدره) لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً! بَلَي أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ، مُسْتَعْمِلاً آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا، وَمُسْتَظْهِراً بِنِعَمَ اللهِ عَلَي عِبادِهِ، وَبِحُجَجِهِ عَلَي أَوْلِيَائِهِ، أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لاَ بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّکُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ. أَلاَ لاَ ذَا وَلاَ ذَاکَ! أَوْ مَنْهُوماً بِالَّلذَّةِ، سَلِسَ الْقِيَادِ للشَّهْوَةِ، أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَالْإِدِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْءٍ، أَقْرَبُ شَيْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنَعَامُ السَّائِمَةُ! کَذلِکَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ. اللَّهُمَّ بَلَي! لاَ تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ، إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، وَ إَمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللهِ وَبَيِّنَاتُهُ. وَکَمْ ذَا وَأَيْنَ أُولئِکَ؟ أُولئِکَ ـ وَاللَّهِ ـ الْأَقَلُّونَ عَدَداً، وَالْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللّهِ قَدْراً، يَحْفَظُ اللهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَبَيِّنَاتِهِ، حَتَّي يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ، وَيَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ، هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَي حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ، وَبَاشَرُ

وا رُوحَ الْيَقِينِ، وَاسْتَلاَنُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَأَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ، وَصَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَي، أُولئِکَ خُلَفَاءُ اللهِ فِي أَرْضِهِ، وَالدُّعَاةُ إِلَي دِينِهِ، آهِ آهِ شَوْقاً إِلَي رُؤْيَتِهِمْ! انْصَرِفْ إذَا شِئْتَ.

ترجمه خطبه :

و درود خدا بر او فرمود: (کميل بن زياد مي‏گويد: امام دست مرا گرفت و به سوي قبرستان کوفه برد، آنگاه آه پردردي کشيد و فرمود) اي کميل بن زياد! اين قلبها ظرفهايي هستند، که بهترين آنها نگاهدارنده‏ترين آنهاست، پس آنچه را مي‏گويم نگاهدار.

مردم سه دسته‏اند، دانشمند الهي و آموزنده‏اي بر راه رستگاري و پشه‏هاي دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، که به دنبال هر سر و صدايي مي‏روند، و با وزش هر بادي حرکت مي‏کنند، نه از روشنايي دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استواري شتافتند.

اي کميل: دانش بهتر از مال است، زيرا علم تو را نگهبان است، و مال را تو بايد نگهبان باشي، مال با بخشش کاستي پذيرد اما علم با بخشش فزوني گيرد، و مقام و شخصيتي که با مال به دست آمده با نابودي مال، نابود مي‏گردد. اي کميل بن زياد! شناخت علم راستين (علم الهي) آييني است که با آن پاداش داده مي‏شود، و انسان در دوران زندگي با آن خدا را اطاعت مي‏کند، و پس از مرگ، نام نيکو به يادگار گذارد، دانش فرمانروا، و مال فرمانبر است.

اي کميل! ثروت‏اندوزان بي‏تقوا مرده گرچه به ظاهر زنده‏اند

، اما دانشمندان! تا دنيا برقرار است زنده‏اند، بدنهايشان گرچه در زمين پنهان اما ياد آنان در دلها هميشه زنده است.

بدان، که در اينجا (اشاره به سينه مبارک کرد) دانش فراواني انباشته است، اي کاش کساني را مي‏يافتم که مي‏توانستند آن را بياموزند، آري تيزهوشاني مي‏يابم اما مورد اعتماد نمي‏باشند، دين را وسيله دنيا قرار داده، و با نعمتهاي خدا بر بندگان، و با برهانهاي الهي بر دوستان خدا فخر مي‏فروشند. يا گروهي که تسليم حاملان حق مي‏باشند اما ژرف‏انديشي لازم را در شناخت حقيقت ندارند، که با اول شبهه‏اي، شک و ترديد در دلشان ريشه مي‏زند، پس نه آنها، و نه اينها، سزاوار آموختن دانشهاي فراوان من نيستند. يا ديگري که سخت در پي لذت بوده، و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن که در ثروت‏اندوزي حرص مي‏ورزد، هيچکدام از آنان نمي‏توانند از دين پاسداري کنند، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند، و چنين است که دانش با مرگ دارندگان دانش مي‏ميرد.

آري! خداوندا! زمين هيچگاه از حجت الهي تهي نيست، که براي خدا با برهان روشن قيام کند، يا آشکار و شناخته‏شده، يا بيمناک و پنهان، تا حجت خدا باطل نشود، و نشانه‏هايش از ميان نرود، تعدادشان چقدر؟ و در کجا هستند؟ به خدا سوگند! که تعدادشان اندک ولي نزد خدا بزرگ مقدارند، که خدا به وسيله آنان حجتها و نشانه‏هاي خود را نگاه مي‏دارد، تا به کساني که همانندشان هستنند بسپارند، و در دلهاي آنان بکارند، آنان که دانش، نور حقيقت بيني را بر قلبشان تاييده، و روح يقين را دريافته‏اند، که آن چه را خوشگذران‏ها دشوار مي‏شمردند، آسان گرفتند، و با آنچه که ناآگاهانه از آن هراس داشتند انس گرفتند در دنيا با بدنهايي زندگي مي‏کنند، که ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت کنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم؟ کميل! هرگاه خواستي بازگرد.

 

 

 

 

 

 

که در بیت 2202/4 در بخش بعدی ذکر خواهد شد مردمان سه دسته اند

گروهی تمام عقل و گروهی دارای عقل ناقص و گروهی از این موهبت الهی به سبب اعمال بد خود که دچار ظلم می شوند محروم می گردند

مثنوی در تمثیل، ماهی را بهانه این موضوع قرار می دهد

این بحث در حوزة عقل معاد است . نه عقل معاش

مردمان سه گروه اند :

سورة واقعه آیات 7 تا48

علامت عاقل تمام، و نيم عاقل و مردِ تمام و نيم مرد و علامت شقِىِّ مغرور لا شى‏ء

 

در بارة طایفة اول عاقلان به عقل معاد:

( 2188) عاقل آن باشد، كه او با مشعله است

او دليل و، پيشواىِ قافله است

مَشعَله: كنايت از روشنى درونى. نور عقل. آن كه او را از جانب خدا علمى افاضت شده.

«مقصود از این بیت پیامبر ص و اهل بیت اویند در سورةانبياء،آیة 73 می فرماید :وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ اَلْخَيْراتِ.»

( 2189) پيروِ نورِ خود است آن {پيش رَو}

تابعِ خويش است، آن {بى‏خويش رَو}

بی خویش رو: بی خویش رونده، کسی که در سلوک انانیت و هستی خود را در حق مستهلک کرده و در دستان خداوند است. پيرو نور خود بودن: نياز به تقليد و تعليم نداشتن.

توصیه او به گروه دوم که ( متعلم علی سبیل نجات)اند

 

( 2190) مؤمنِ خويش است و، ايمان آوريد

هم بد آن نورى_ كه جانش زو چريد

چریدن: چرا کردن، در اینجا به معنی پرورش و رشد و کمال یافتن.

« در سورةاسراءآیة 97می فرماید :وَ مَنْ يَهْدِ اَللَّهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ. با نورى كه خدا در او نهاده حقيقت را ديد و ايمان آورد»

« تبعیت

در بحث تبعیت باید گفت که پیامبر تابع وحی است و امام علی تابع پیامبر و یکی یکی امامان علیهم السلام تابع امام پیش از خود می باشند و آیات آن به این ترتیب است

(سوره ص) (39) (ص 455) هَذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسَابٍ(39)

به او گفتیم:] این [حکومت بی نظیر] عطای ماست، [به هرکس می خواهی] بخشش کن! و [از هرکس لازم می دانی] دریغ ورز، که [در این زمینه] حسابی [بر تو] نیست

(سوره الحشر) (7) (ص 546)…وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ (7)

…. آنچه را پیامبر [از اموال و احکام] در اختیارتان می گذارد [با میل و رغبت] دریافت کنید، و از آنچه شما را منع می کند بازایستید [و مطالبه نکنید]، و از [مخالفت با] خدا بپرهیزید که خداوند سخت کیفر است ،«7»

در کتاب بصائر الدرجات جلد دوم باب ششم روایات متعددی هست مبنی بر اینکه خداوند بعد از آن که پیامبرش را بر اساس محبت ادب کرد اختیار شرع و قانون گذاری خود را به او و اهل بیت او واگذار کرد

بر اساس این روایات این بزرگواران خود از خویش و نور دل خویش تبعیت می کنند »

در مورد گروه دوم:

( 2191) ديگرى_ كه نيم عاقل آمد او

عاقلى_ را ديدة خود، داند او

عاقل را ديده خود دانستن: كنايت از اقتدا به عاقل كردن.

( 2192) دست، در وى زد، چو كور اندر دليل

تا بدو، بينا شد و، چُست و، جليل‏

گروه سوم: احمق

( 2193) و آن خرى_ كز عقل، {جَو سنگى-} نداشت

خود نبودش عقل و، عاقل را گذاشت‏

جَو سنگ: به وزن يك جو،یک جو، در کمی وزن و خردی معادل كنايت از هيچ.

« در سورة القارعه آیات 8 و 9 می فرماید : وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ »

( 2194) ره نداند نه كثير و، نه قَليل

ننگش آيد، آمدن خَلفِ دليل‏

خلفِ دليل آمدن: پيروى عالم كردن، از راهنما اطاعت نمودن.

( 2195) مى‏رود اندر بيابانِ دِراز

گاه لنگان، آيس و، گاهى_ به تاز

آيِس: نوميد.

( 2196) شمع نه، تا پيشواىِ خود كند

نيم شمعى_ نَه، كه نورى_ كَد كند

كَد كردن: گدايى نمودن، دریوزگی، در اینجا به معنی اکتساب و اقتباس است.

( 2197) نيست عقلش، تا دمِ زِنده، زند

نيم عقلى_ نه، كه خود مرده كند

دم زنده زدن: خود را زنده نشان دادن، حقيقت‏ها را نماياندن، خود را مرده كردن: خود را به راهنما سپردن، تسليم شدن، ترك تصرف كردن.

«مرده بايد بود پيش حكم حق

/ تا نيايد زخم از رَبُّ الفَلَق‏

911 /1 »

( 2198) مردة آن عاقل آيد، او تمام

تا بر آيد از نشيبِ خود، به بام‏

مرده عاقل آمدن: خود را تسليم او كردن.

در مقام نصیحت که بایدراه گروه دوم را رفت

( 2199) عقلِ كامل، نيست، خود را مرده كن!

در پناهِ عاقلى، {زنده سخن‏}

گروه سوم

( 2200) زنده نى، تا {هم دمِ} عيسى بود

مرده نى، تا دَمگهِ عيسى، شود

دمگه عيسى شدن: به نفس او زنده گشتن.

( 2201) جانِ كورَش، گام، هر سو مى‏نهد

عاقبت نجهد، ولى بر مى‏جهد

بر جهيدن: كوشش بى‏هوده كردن.

***

قصّه آن آبگير و صيّادان و آن سه ماهى، يكى عاقل و يكى نيم عاقل، و آن دگر مغرور و أبله مغفَّل لا شى‏ء و عاقبت هر سه

مُغفّل: كند ذهن، نادان. لا شى‏ء: هيچ، بى‏ارزش.

( 2202) قصّه آن آبگير است اى عنود!

كه در او، سه ماهى اِشگرف بود

اِشگرف: بزرگ، ستبر، كمياب، خوب، نیکو، بزرگ.آبگیر: برکه، استخر. عَنود: ستیزه گر، معاند.

( 2203)در كليله خوانده باشى، ليك آن

قِشر قصّه باشد و، اين مغزِ جان‏

( 2204) چند صيّادى_ سوىِ آن آبگير

بر گذشتند و، بديدند آن ضمير

ضمير: نهانى. كنايت از درون آب.

( 2205) پس شتابيدند، تا دام آورند

ماهيان، واقف شدند و، هوشمند

( 2206) آن كه عاقل بود، عزمِ راه كرد

عزمِ راهِ مشكلِ ناخواه كرد

ناخواه: ناخواسته، طلب نکرده، نا مطلوب.

وصف الحال آن ماهی :

( 2207) گفت با اينها، ندارم مشورت

كه يقين، سستم كنند از مَقدُرَت‏

از مقدرت سست كردن: كنايت از باز داشتن از راه. مقدرت: قدرت و توانایی.

نکتة دیگر:اهل دنیا از آن جهت که دل بستة دنیایند در مشورت اهل آخرت را نسبت به ملاقات خداوند سست می کنند

( 2208) مِهرِ زاد و، بود، بر جانشان، تَنَد

كاهلى و، جهلشان، بر من زند

مهر زاد و بود: كنايت از حُبُّ الوطن.

( 2209) مشورت را، زنده اى_ بايد نِكو

كه تو را زنده كند، و آن زنده كو؟

( 2210) اى مسافر با مسافر راى زن!

ز آن كه، پايت لنگ دارد، راىِ زن‏

با مسافر راى زدن: با كسى كه راه و رسم منزل‏ها را داند مشورت كردن.

حُبّ الوطن

( 2211) از دَمِ «حُبُّ الوَطن»، بگذر مه ايست!

كه وطن آن سوست، جان اين سوى، نيست‏

«معنای حقیقی

حُبُّ الوَطن من الایمان :

مسكن يار است و شهر شاهِ من /

پيش عاشق اين بود حبّ الوطن ‏3806 /3

«حُبّ الوطن مِن الإيمان»(سفینه البحار .ج2.ص668)

( 2212) گر وطن خواهى؟ گذر ز آن سوى شط!

اين حديث راست را ،كم خوان غلط!

***

دفتر پنجم

فرق عاقل و جاهل اینست که عاقل از دام دنیا نعمت خورد ولی جاهل نقمت

عاقلان مومن فریب دنیا را نمی خورند :

(1409)نعمت از دنيا خورد عاقل نه غم

جاهلان محروم مانده در ندم‏

عاقل از دنيا نعمتش را مى‏خورد و غمش را نمى‏خورد ولى جاهلان نصيبشان در دنيا ندامت و پشيمانى است‏.

(1410)چون در افتد در گلوشان حبل دام

دانه خوردن گشت بر جمله حرام‏

وقتى ريسمان دام بگردنشان افتاد و گرفتار حرص دنيا شدند دانه خوردن به آنها حرام مى‏گردد و استفاده‏اى از نعمت دنيا نمى‏برند.

(1411)مرغ اندر دام دانه كى خورد

دانه چون زهر است در دام ار چرد

از دیگر سو ،مرغ عاقل ……

(1412)مرغ غافل، مى‏خورد دانه ز دام

همچو اندر دامِ دنيا اين عوام‏

(1413)باز مرغان خبير هوشمند

كرده‏اند از دانه خود را خشك بند

ولى مرغان باهوش دانه را براى خود حرام كرده‏اند.

خشك بند: در استعمال شاعران عصر صفوى : (مرغان آگاه خود را با قيد محكم بسته‏اند (هواى نفس را در بند كشيده‏اند) تا از خوردن دانه‏اى كه در مدخل دام است مصون مانند).

(1414)كاندرون دام دانه زهرباست

كور آن مرغى كه در فخ دانه خواست‏

در ميان دام دانه‏هاى زهر آلوده است كور آن مرغى است كه ميان دام دانه بجويد.

زهربا: آش آميخته به زهر. زهر آلود.

فخ: دام.

(1415)صاحب دام ابلهان را سر بريد

و ان ظريفان را به مجلسها كشيد

صاحب دام ابلهان را سر بريده و مرغان ظريف قشنگ را در قفس بمجلس و محفل مى‏برد.

ظريفان: آنان كه به درگاه حق تضرع مى‏كنند و به ذكر و استغاثت مشغول‏اند.

(1416)كه از آنها گوشت‏مى‏آيد بكار

و ز ظريفان بانگ و ناله‏ى زير و زار

زيرا كه دسته اول گوشتشان مطلوب است و دسته دوم آواز و زيبايى آنها

 

بازدیدها: 47

همچنین ببینید

شعر «شام غریبان» سرودۀ استاد محمد قدسی

شام غریبان شام بود و نینوا و نور ماه دشت رخشان­تر ز خورشید پگاه   ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × 3 =