خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / بحث احمق و دل ناپاکش که ناعلاج است از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

بحث احمق و دل ناپاکش که ناعلاج است از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

احمق و دل ناپاکش که ناعلاج است

دفتر دوم

در داستان خرس و آن احمق و آن ناصح آمده است که پس از آنی که اصرار کرد که به دنبال من بیا و خضر را رها کن اینگونه اظهار کرد:

( 2028) گفت خوابستم مرا بگذار و رو

گفت آخر يار را مُنقاد شو

خوابستم: مرا خواب مى‏آيد (از آن جهت كه خرس در حالت خواب نگهبان مرد بود، گويد مرا پاسبانى او خوش است)، و مى‏توان گفت كنايت از آن است كه آماده براى شنوايى نيستم.

مُنقاد: (اسم مفعول از انقياد) فرمانبردار، رام.

( 2029) تا بخُسبى در پناه عاقلى

در جوار دوستى صاحب دلى‏

حاصل اين بيتها بيان كشمكش ميان راهنمايان مردمان را از گزند شهوت و پيروى هوى مى‏ترسانند، ليكن آنان سخنان ايشان را وقعى نمى‏نهند و هنگامى حقيقت براى‏شان روشن مى‏شود كه ديگر راه باز گشتى نيست و گويند «لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِي أَصْحابِ اَلسَّعِيرِ:» 67: 10 اگر مى‏شنيديم يا به خرد خود باز مى‏گشتيم از دوزخيان نبوديم.» (ملك، 10)

نصیحت نیز باید به اصرار نباشد وگرنه نتیجۀ عکس دارد

(سوره البقره) (256) (ص 42) لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ

( 2030) در خيال افتاد مرد از جِدّ او

خشمگين شد زود گردانيد رو

جِدّ: اصرار، پا فشارى.

( 2031) كين مگر قصد من آمد خونى است

يا طمع دارد گدا و تونى است‏

قصد آمدن: به قصد آمدن، خيال كشتن داشتن.

خونى: خونريز، قاتل.

تونى: (تون: گلخن حمام «ياء» نسبت) آن كه در گلخن خوابد. گلخن حمام بيشتر خوابگاه گدايان، دزدان، و عيّاران بوده است.

( 2032) يا گرو بسته است با ياران بدين

كه بترساند مرا زين همنشين‏

( 2033) خود نيامد هيچ از خُبثِ سرش

يك گمان نيك اندر خاطرش‏

خُبث سِرّ: ناپاكى طينت.

( 2034) ظَنِّ نيكش جملگى بر خرس بود

او مگر مر خرس را هم جنس بود

( 2035) عاقلى را از سگى تهمت نهاد

خرس را دانست اهل مِهر و داد

سگى: (سگ «ياء» مصدرى) سگ بودن. كنايت از پليد بودن.

پيوسته دنيا پرستان بر پيمبران و راهنمايان تهمت مى‏نهادند كه آنان مى‏خواهند بر ما سرورى كنند و ملك و مكنت ما را صاحب شوند. فرعون پيرامونيان خود را مى‏گفت:

«موسى مى‏خواهد با سحر خويش، شما را از زمينتان بيرون كند.» (شعراء، 35)

گاو را دارند باور در خدايى عاميان

نوح را باور ندارند از پى پيغمبرى

(ديوان سنايى، ص 498)

***

گفتن موسى عليه السّلام گوساله پرست را

كه آن خيال انديشى و حزم تو كجاست

( 2036) گفت موسى با يكى مستِ خيال

كاى بَد انديش از شقاوت وز ضلال

حضرت موسى (ع س) به يكى از گوساله پرستان كه مست خيال بود گفت اى كه از بد بختى و گمراهى انديشه باطل دارى ‏

يكى مست خيال: يكى از اسرائيليان، يكى از آنان كه گوساله را پرستش كرده بود.

 

( 2037) صد گمانت بود در پيغمبريم

با چنين بُرهان و اين خُلق كريم‏

خُلقِ كريم: اين تعبير چنان كه مى‏دانيم از مولاناست و از روايات بر مى‏آيد كه موسى (ع) تند خو بوده است و از پيغمبران آن كه به «خلق عظيم» توصيف شده رسول اكرم (ص) است.

( 2038) صد هزاران معجزه ديدى ز من

صد خيالت مى‏فزود و شكّ و ظن‏

نمل / 12 /ص377 : وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فىِ جَيْبِكَ تخَرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيرْ سُوءٍ فىِ تِسْعِ ءَايَاتٍ إِلىَ‏ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنهَّمْ كاَنُواْ قَوْمًا فَاسِقِينَ

و دستت را در گريبانت داخل كن كه سپيد و روشن بدون رنج در آيد همه اينها از جمله نه معجزه‏اى بود كه به سوى فرعون و قوم او برد كه آنان گروهى عصيان پيشه بودند

( 2039) از خيال و وسوسه تنگ آمدى

طعن بر پيغمبرى‏ام مى‏زدى‏

( 2040) گرد از دريا بر آوردم عيان

تا رهيديت از شَر فرعونيان‏

گرد از دريا بر آوردن: اشارت است به يكى از معجزه‏هاى موسى (ع) كه چون فرعون در پى بنى اسرائيل رفت، آنان به كنار دريا رسيده بودند. پيش رو دريا بود، و فرعون در پى.

ياران موسى (ع) گفتند «إنَّا لَمُدرَكُونَ: ما گرفتار خواهيم شد.» موسى گفت: «هرگز، خداى من با من است.» عصا را بر دريا زد و آبها به دو سو رفتند و زمين خشكيد و موسى و اسرائيليان از دريا گذشتند.

بقره / 50 / ص8 : وَ إِذْ فَرَقْنَا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنجَيْنَاكُمْ وَ أَغْرَقْنَا ءَالَ فِرْعَوْنَ وَ أَنتُمْ تَنظُرُونَ

و چون دريا را براى شما بشكافتيم و نجاتتان داديم و فرعونيان را در جلو چشم شما غرق كرديم

( 2041) ز آسمان چل سال كاسه و خوان رسيد

و ز دعاام جوى از سنگى دويد

بقره / 60 : فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ- اِثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً

ز آسمان چهل سال: اشارت است به يكى ديگر از نعمتهاى خدا كه به اسرائيليان داده شد و آن فرود آمدن مَنّ و سَلوى بود بر آنان هنگامى كه در تيه بودند

جوى از سنگ دويدن: اشارت است به معجزه ديگرى از موسى (ع) كه عصا بر سنگ زد و دوازده جوى آب از آن روان شد.

بقره / 57 / ص8 : وَ ظَلَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْغَمَامَ وَ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوَى‏ كلُواْ مِن طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَ مَا ظَلَمُونَا وَ لَاكِن كاَنُواْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ

و ابر را سايبان شما كرديم و ترنجبين و مرغ بريان براى شما فرستاديم و گفتيم از چيزهاى پاكيزه كه روزيتان كرده‏ايم بخوريد، و اين نياكان شما بما ستم نكردند بلكه بخودشان ستم مى‏كردند

( 2042) اين و صد چندين و چندين گرم و سرد

از تو اى سرد آن توهّم كم نكرد

گرم و سرد: كنايت از معجزه‏ها و نعمتهاى گوناگون.

سرد: كنايت از ناپسند، زشت.

 

( 2043) بانگ زد گوساله‏اى از جادوى

سجده كردى كه خداى من توى‏

در سورۀ بقره / 51و54و92و93در نساء /153واعراف/148وطه/88به این موضوع اشاره شده است

( 2044) آن توهّمهات را سيلاب برد

زيركى باردت را خواب بُرد

توهّمها: كنايت از آن چه از معجزات موسى (ع) ديده و در دل او رسوخ نكرده و به صورت يقين كامل در نيامده بود. و ممكن است مقصود از «توهّم» نيرنگ سامرى باشد كه مى‏خواست با ساختن گوساله مردم را از خدا پرستى باز گرداند.سيلاب بردن: كنايت از نيست و نابود شدن.زيركىِ بارد: كنايت از دانشى كه سود ندهد.خواب بُردن: از ميان رفتن، نابود شدن.

( 2045) چون نبودى بد گمان در حقّ او؟

چون نهادى سر چنان اى زشت خو؟

سر نهادن: تسليم شدن، پذيرفتن.

( 2046) چون خيالت نامد از تزوير او؟

وز فسادِ سحرِ احمق گير او

خيال آمدن: به شك افتادن، ترديد كردن.احمق گير: كه ساده لوحان را فريب دهد.

( 2047) سامريّى خود كه باشد اى سگان

كه خدايى_ بر تراشد در جهان‏

( 2048) چون در اين تزوير او يكدل شدى؟

وز همه اِشكالها عاطل شدى‏

يكدل شدن: پذيرفتن، شك نكردن.عاطل شدن از اشكال: شك نكردن، دو دلى نكردن.

این ها مقدمه‏اى است كه نشان مى‏دهد عامّه مردم بيشتر، از آن چه محسوس است و با طبيعتِ خرافت پسندشان سازگار است، پيروى مى‏كنند و كمتر مى‏توانند واقعيتها را دريابند.

( 2049) گاو مى‏شايد خدايى را به لاف

در رسولى‏ام تو چون كردى خلاف؟

شاييدن: سزاوار بودن.

 

( 2050) پيش گاوى سجده كردى از خرى

گشت عقلت صيدِ سحرِ سامرى‏

( 2051) چشم دزديدى ز نور ذُو الجلال

اينت جهل وافِر و عين ضَلال‏

چشم دزديدن: كنايت از ننگريستن، نگاه نكردن.نور ذُو الجَلال: كنايت از نشانه‏ها كه پيغمبران و مردان حق راست.

( 2052) شُه بر آن عقل و گزينش كه تو راست

چون تو كانِ جهل را كُشتن سزاست‏

شُه: (اسم صوت) كلمه‏اى است كه نفرت و كراهت را رساند، نظير: تف، پيف.كان جهل: كنايت از جهل مركب، كه نداند و نداند كه نداند.

( 2053) گاوِ زرّين بانگ كرد آخر چه گفت

كاحمقان را اين همه رغبت شگُفت‏

رغبت شگُفتن: شوق فراوان پديد آمدن.

( 2054) ز آن عجيب‏تر ديده‏ايت از من بسى

ليك حق را كى پذيرد هر خسى‏

ز آن عجبتر: اشارت به معجزه‏هاى فراوان كه از موسى (ع) ديدند.

«فرومايگانى رونده به چپ و راست كه در هم آميزند و پى هر بانگى را گيرند و با هر باد به سويى خيزند. نه از روشنى دانش فروغى يافتند و نه به سوى پناهگاهى استوار شتافتند.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: 147)

( 2055) باطلان را چه رُبايد؟ باطلى_

عاطلان را چه خوش آيد؟ عاطلى_

باطلان: كسانى كه راه حق را واگذارده است.ربودن: جذب كردن، به سوى خود متمايل ساختن.عاطل: بى‏كاره، كه در پى چيزى باشد كه سودى ندهد.

***

( 2061) دردمندى كِش ز بام افتاد طشت

زو نهان كرديم حق پنهان نگشت‏

طشت از بام افتادن: كنايت از آشكار شدن، پنهان نماندن. چنان كه طشت چون از بام بر زمين افتد آوازى بلند از آن بر آيد، و بيشتر اين كنايت را در مورد «رسوا شدن» گويند:

( 2062) و آن كه او جاهل بُد از دَردش بعيد

چند بنمودند و او آن را نديد

دردش: ظاهراً ضمير «ش» راجع به جاهل است. (آن كه از ديدن درد خود ناتوان بود.)

( 2063) آينه دل صاف بايد تا در او

وا شناسى صورت زشت از نكو

***

دفتر ششم

دل احمق ناپاک و ناعلاج است

نفس اماره

(3860) خر كجا؟ ناموس و تقوى از كجا؟

خر چه داند خَشيَت و خوف و رجا؟

خر کجا ناموس و تقوی سرش می شود؟ خر چه می داندکه ترس و بیم از خدا و امید بدو یعنی چه؟ ]خرصفتان و حمار سیرتان نیز همینطور.[

***

پیشوائی عقل سلیم

(3861)عقل باشد ايمنى و عدل جو

بر زن و بر مرد، امّا عقل كو؟

بیت فوق در جواب سؤالی مقدّر آمده است. گویا کسی می گوید: یا حضرت مولانا درست است که خر از مسائل معنوی سر در نمی آورد، ولی اینانی که گفتی تماماً انسان اند و عاقل و بالغ. مگر قوّة عقلیّة آنان قادر نیست آنان را از تباهی مصون دارد؟ جواب: بله، البتّه که عقل برای زن و مرد امنیّت و عدالت به همراه می آورد. امّا بگو ببینم اصلاً عقل کو و کجاست؟ یعنی اوّل برادری ات را ثابت کن بعد مدّعی ارث بشو. زیرا دو مقولة متعالیِ امنیّت و عدالت در سایة عقل و تدبیر حاصل می آید. وقتی که در محیطی از این دو موضوع خبری نباشد معلوم می شودکه از عقل خبری نیست.تُعرَفُ الاَشجارَ بِاَثمارِها.

***

(3862)ور گريزم من، رَوَم سوىِ زنان

همچو يوسف افتم اندر اِفتتان‏

اِفتِتان: به فتنه درآمدن، دچار فتنه شدن.

و اگر فرار کنم و پیش زنان بروم مانند حضرت یوسف (ع) به فتنه دچار می آیم.

(3863)يوسف از زن يافت زندان و فشار

من شوم توزيع بر پنجاه دار

وقتی که یوسف (ع) با آن عظمت روح و نزاهت نفس از دست زنان به زندان و رنج و عذاب دچار آید، مسلّماً مرا به پنجاه دار آویزان کنند

(3864)آن زنان از جاهلى بر من تنند

اولياشان قصد جانِ من كنند

آن زنانِ مفسده جو به جهت نادانی با من مُراوده می کنند، و آنگاه کسان و محارم آنان آهنگ قتل من کنند.

(3865)نه ز مردان چاره دارم نه از زنان

چون كنم؟ كه نى از اينم، نه از آن‏

نه از دست مردان چاره دارم و نه از دست زنان. چه کنم که نه از اینانم و نه از آنان؟

 

 

بازدیدها: 13

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده − 11 =