خانه / مقالات / مثنوی معنوی / تفسیر موضوعی / بحث جاهل احمق از مثنوی توسط استاد محمد قدسی

بحث جاهل احمق از مثنوی توسط استاد محمد قدسی

دفتر چهارم

(جاهل ِاحمق)

( 1482) ور نباشد اهلِ اين ذكر و، قُنوت

پس جوابُ الاحمق اى سلطان! سكوت‏

اگر آن پرسشگر اهل ذکر و طاعت نیست، در برابرش سکوت کن، زیرا پاسخ احمق خاموشی است.: امام على علیه السلام: لِقَنْبرٍ وقد رامَ أن يَشتِمَ شاتِمَهُ: مَهْلاً يا قَنبرُ! دَعْ شاتِمَكَ مُهانا تُرْضِ الرَّحمنَ وتُسخِطِ الشَّيطانَ وتُعاقِبْ عَدُوَّكَ، فَوَالذي فَلَقَ الحَبَّةَ وبَرَأ النَّسَمَةَ ما أرضَى المؤمنُ رَبَّهُ بِمِثلِ الحِلْمِ، ولا أسخَطَ الشَّيطانَ بِمِثلِ الصَّمتِ، ولا عُوقِبَ الأحمَقُ بمِثلِ السُّكوتِ عَنهُ؛ – خطاب به قنبر – كه مى خواست به كسى كه بدو ناسزا گفته بود، ناسزا گويد -: آرام باش قنبر! دشنامگوى خود را خوار و سرشكسته بگذار تا خداى رحمان را خشنود و شيطان را ناخشنود كرده و دشمنت را كيفر داده باشى. قسم به خدايى كه دانه را شكافت و خلايق را بيافريد، مؤمن پروردگار خود را با چيزى همانند بردبارى و گذشت خشنود نكرد و شيطان را با حربه اى چون خاموشى به خشم نياورد و احمق را چيزى مانند سكوت در مقابل او كيفر نداد »

( 1483) ز آسمان، حقِ سكوت آيد جواب

چون بود جانا دعا، نامستجاب‏؟

پاسخ خداوند نیز در برابر دعاهای نامستجاب، سکوت است.

دعا چگونه مستجاب نشود و حال آن که در غافر 60، فرمود ادعونی استجب لکم؟

***

( 1488) چون جواب احمق آمد خامشى

اين درازى در سخن چون مى‏كَشى؟

پاسخ ابلهان سکوت است پس چرا سخن کوتاه نمی کنی؟

***

داستان پادشاه و غلام احمق

«این داستان در بارة پادشاهی است که غلامی داشت بسیار احمق و از بیت 1490 شروع می شود و لابلای داستان موضوعات زیادی می آید و در نهایت داستان به بیت 1896 ختم می گردد »

در بيان آن كه تركُ الجواب جواب مُقرّر اين سخن كه جواب الاحمق سكوت، شرح اين هر دو در اين قصه است كه گفته مى‏آيد

( 1490) بود شاهى_ بود او را بنده اى_

{مرده عقلى}_ بود و، {شهوت زنده اى‏}_

مرده عقل: بى‏خرد.

( 1491)خرده‏هاىِ خدمتش، بگذاشتى

بد سگاليدى، نكو پنداشتى‏

سگاليدن : فکر کردنخُرده: دقيق، باريك.

( 1492) گفت شاهنشه، جرائش كم كنيد!

ور بجنگد، نامش از خط، بر زنيد!

جرا: اِجرى. راتبه، مقررى. خط: كنايت از دفتر حقوق گيران. نام از خط بر زدن: نام او را از سياهه مقررى بگيران انداختن.

( 1493) عقل او كم بود و، حرصِ او، فزون

چون جرا كم ديد، شد تند و، حَرون

حَرُون: سركش، مرکوب چموش و نافرمان.

( 1494) عقل بودى؟ گرد خود كردى، طواف

تا بديدى_ جُرمِ خود، گشتى_ مُعاف‏

گرد خود طواف كردن: در خود و كار خود نگريستن، محاسبه نفس كردن.

( 1495)چون خرى_ پا بسته، تُندَد، از خرى_

هر دو پايش بسته گردد بر سرى‏_

تُنديدن: تيز شدن، ستيزيدن، جست و خيز كردن، غرولند کردن، خشمگین شدن.بَر سرى: به اضافه.

( 1496) پس بگويد خر، كه يك بندم بس است

خود، مدان!،، كآن دو، ز فعلِ آن خَس است‏

خود مدان: مپذير، باور مكن.

***

( 1864) همچنانك آن شخص از نقصان كِشت

رقعه سوى صاحبِ خرمن نبشت‏

كشت: زراعت. كنايت از مقررى و راتبه. صاحب خرمن: استعارت از پادشاه كه از او مقررى مى‏گرفت. رُقعه: نامه.

( 1865) رقعه‏اش بردند پيش ميرِ داد

خواند او رُقعه جوابى وا نداد

مير داد: امير عادل. مقصود پادشاه مخدوم است.

( 1866)گفت او را نيست الاّ دردِ لُوت

پس جواب احمق اولى‏تر سكوت

( 1867) نيستش دَردِ فراق و وصل هيچ

بندِ فرع است او نجويد اصل هيچ‏

( 1868) احمق است و مُرده ما و مَنى

كز غم فرعش فراغ اصل نى‏

ما و منى: كنايت از خود بينى.

***

رقعه ديگر نوشتن آن غلام پيش شاه چون جواب آن رقعه اول نيافت

( 1935) نامه ديگر نوشت آن بد گمان

پر ز تشنيع و نفير و پُر فغان‏

نفير: ناله، زارى. تَشنيع: زشتى، جمله‏هاى زشت، دشنام دادن، بدگویی کردن.

( 1936) كه يكى رقعه نبشتم پيش شه

اى عجب آن جا رسيد و يافت ره‏

( 1937) آن دگر را خواند هم آن خوب خَد

هم نداد او را جواب و تن بزد

خوب خَد: زيبا رو، نكو چهره. تن بزد: ساکت شد.

( 1938) خشك مى‏آورد او را شهريار

او مكرّر كرد رقعه پنج بار

خشك آوردن: اعراض كردن، توجه ننمودن، خاموش ماندن.

( 1939) گفت حاجب آخر او بنده شماست

گر جوابش بر نويسى هم رواست‏

( 1940) از شهىِّ تو چه كم گردد اگر

بر غلام و بنده اندازى نظر

( 1941) گفت اين سهل است اما احمق است

مرد احمق زشت و مردود حق است‏

« مولانا چارة کار احمق را سپردن خویش به استاد و پیر می داند :

تا توانى در رضاى قطب كوش / تا قوى گردد كند صيد وحوش‏

چون برنجد بى‏نوا مانند خلق / كز كف عقل است جمله رزق حلق‏

ز آن كه وجد خلق باقى خورد اوست / اين نگه دار ار دل تو صيد جوست‏2342- 2340 / 5

در دفتر سوم نیز از بیت 2570 تا 2599 ، داستان عیسی ع و گریختن او به کوه ها از دست احمق و سپس داستان اهل سبا در این باره آمده است

در نهج البلاغه، مکرر در بارة احمق سخن آمده است: از جمله در حکمت 40 :

وقال عليه السلام: لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ، وَقَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ.

قال الرضي: و هذا من المعاني العجيبة الشريفة، والمراد به أنّ العاقل لا يطلق لسانه إلاّ بعد مشاورة الرَّوِيّةِ ومؤامرة الفکرة. والأحمق تسبق حذفاتُ لسانه وفلتاتُ کلامه مراجعةَ فکره ومماخضة رأيه، فکأن لسان العاقل تابع لقلبه، وکأن قلب الأحمق تابع للسانه.

و قد روي عنه عليه السلام هذا المعني بلفظ، آخر و هو قوله:قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِي فَيهِ، وَ لَسَانُ الْعَاقِلِ فِي قَلْبِهِ. یعنی زبان عاقل در پشت قلب اوست، و قلب احمق در پشت زبانش قرار دارد.

سید رضی می فرماید : (اين از سخنان ارزشمند و شگفتي‏آور است، که عاقل زبانش را بدون مشورت و فکر و سنجش رها نمي‏ساز، اما احمق هرچه بر زبانش آيد مي‏گويد بدون فکر و دقت، پس زبان عاقل از قلب او و قلب احمق از زبان او فرمان مي‏گيرد).

و در حکمت 41 می فرماید :قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِي فَيهِ، وَ لَسَانُ الْعَاقِلِ فِي قَلْبِهِ. و معناهما واحد.

و درود خدا بر او فرمود: قلب احمق در دهان او، و زبان عاقل در قلب او قرار دارد.

و در حکمت 349 می خوانیم :

مَنْ نَظَرَ فِي عَيْبِ نَفْسِهِ اشْتَغَلَ عَنْ عَيْبِ غَيْرهِ، وَمَنْ رَضِيَ برِزْقِ اللهِ لَمْ يَحْزَنْ عَلَي مَا فَاتَهُ، وَمَنْ سَلَّ سَيْفَ الْبَغْيِ قُتِلَ بِهِ، وَمَنْ کَابَدَ الْأُمُورَ عَطِبَ وَمَنِ اقْتَحَمَ اللُّجَجَ غَرِقَ، وَمَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ السُّوءِ اتُّهِمَ، وَمَنْ کَثُرَ کَلاَمُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ، وَمَنْ کَثُرَ خَطَؤُهُ قَلَّ حَيَاؤُهُ، وَمَنْ قَلَّ حَيَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ، مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلْبُهُ، وَمَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّارَ، وَمَنْ نَظَرَ فِي عُيُوبِ النَّاسِ فَأَنْکَرَهَا ثُمَّ رَضِيَهَا لِنَفْسِهِ فذَاک الْأَحْمَقُ بِعَيْنِهِ. وَالْقَنَاعَةُ مَالٌ لاَ يَنْفَدُ، وَمَنْ أَکْثَرَ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ رَضِيَ مِنَ الدُّنْيَا بِالْيَسيرِ، مَنْ عَلِمَ أَنَّ کَلاَمَهُ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ کَلاَمُهُ إِلاَّ فِيَما يَعْنيِهِ.

یعنی آن کس که در عيب خود بنگرد از عيب‏جويي ديگران باز ماند، و کسي که به روزي خدا خشنود باشد بر آنچه از دست رود، اندوهگين نباشد، و کسي که شمشير ستم برکشد با آن کشته خواهد شد، و آن کس که در کارها خود را به رنج انداخت خود را هلاک ساخت، و هرکس خود را در گردابهاي بلا افکند غرق خواهد شد، و هر کس که به جاهاي بدنام قدم گذاشت متهم گرديد. و کسي که سخن زياد مي‏گويد زياد هم اشتباه دارد، و هر کس که بسيار اشتباه کرد، شرم و حياء او اندک است، و آنکه شرم او اندک، پرهيزکاري او نيز اندک خواهد بود، و کسي که پرهيزکاري او اندک است دلش مرده، و آنکه دلش مرده باشد در آتش جهنم سقوط خواهد کرد. و آن کس که زشتيهاي مردم را بنگرد، و آن را زشت بشمارد سپس همان زشتيها را مرتکب شود، پس او احمق واقعي است. قناعت مالي است که پايان نيابد، و آن کس که فراوان به ياد مرگ باشد در دنيا به اندک چيزي خشنود است، و هرکس بداند که گفتار او نيز از اعمال او به حساب آيد جز به ضرورت سخن نگويد.

و همینطور در كلمات قصار 38 ، در وصيت به فرزندش حسن (ع) فرمايد: «از دوستى نادان بپرهيز، زیرا که او خواهد كه تو را سود رساند ليكن دچار زيانت گرداند.» «إيَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ الأحمَقِ فَإِنَّهُ يُرِيدُ أن يَنفَعَكَ فَيَضُرَّكَ.»

( 1942) گر چه آمرزم گناه و زَلَّتش

هم كند بر من سرايت عِلّتش‏

زَلَّت: لغزش.

( 1943) صد كس از گرگين همه گرگين شوند

خاصه اين گرِّ خبيث ناپسند

گَرگین: مبتلا به بیماری کچلی.

( 1944) گَرِّ كم عقلى مبادا گبر را

شوم او بى‏آب دارد ابر را

خدا نکند گبری بیماری کم عقلی بگیرد که از شومی و نحسی آن ، ابر بی آب می شود و برکت رخت بر می بندد.

بى‏آب داشتن ابر: كنايت از بركت را برداشتن و در لفظ «گرّ» احتمالاً اشارت به رسمى است كه در قديم متداول بود كه هر گاه باران فراوان مى‏باريد نام چهل كچل را بر كاغذى مى‏نوشتند و مى‏آويختند و مى‏پنداشتند باران بند مى‏آيد

( 1945) نَم نبارد ابر از شومىِّ او

شهر شد ويرانه از بومىِّ او

بومى: بوم بودن، منسوب به بوم، بدشگونی و ناخجستگی.

( 1946) از گَرِ آن احمقان طوفان نوح

كرد ويران عالمى را در فُضوح‏

فُضُوح: رسوايى.

( 1947) گفت پيغمبر كه احمق هر كه هست

او عدُوّ ماست و غول ره زن است‏

«پیامبر ص ع عاقل را می ستود و احمق را می نکوهید مرحوم فروزانفر، در احاديث مثنوى به نقل از مفسران مثنوی اين حديث را آورده‏اند: الأَحمَقُ عَدُوِّى وَ العاقِلُ صَديقى(نابخرد دشمن من است و خردمند دوست من ) و در بحار الانوار، ج 71، ص 414، از مجالس مفيد آمده است : مَن صَنَعَ مَعرُوفاً اِلَى أحمَقَ فَهِى خَطيئَةٌ تُكتَبُ عَلَيه. و باز در بحار الانوار، ج 75، ص 12،از على (ع) است: عَدُوُّ عَاقِلٌ خَيرٌ مِن صَدِيقٍ أحمَق.»

و درتحف العقول. ص 443 از قول امام رضا علیه السلام می خوانیمصَدیقُ کُلِّ امرءٍ عَقلُهُ وَ عَدُّوُّهُ جَهلُه«دوست هرکس عقل اوست و دشمنش نادانی او»

( 1948) هر كه او «عاقل» بود او جان ماست

روح او و ريح او رَيحان ماست‏

رَوح: رحمت، آسايش. ريح: به چند معنى به كار رفته است. مناسب تر آن با مقام چيرگى، توانايى است.

( 1949) عقل دشنامم دهد من راضيم

ز آن كه فيضى دارد از فَيّاضيم‏

عقل دشنامم دهد: ظاهراً گوينده «شاه» است (بيت 1940)، ليكن در معنى، هر انسانى كه عقل وافر دارد و ديگران از عقل او بهره مى‏گيرند.

( 1950) نبود آن دشنام او بى‏فائده

نبود آن مهمانيش بى‏مائده‏

مایده: مائده، طعام، سفرۀ طعام.

( 1951) احمق ار حلوا نهد اندر لبم

من از آن حلواى او اندر تبم‏

( 1952) اين يقين دان گر لطيف و روشنى

نيست بوسه كون خر را چاشنى‏

به عنوان مثال : اگر اهل معنی هستی و عاقلی بدان که بوسیدن کون خر هیچ لذّتی ندارد.

لطيف و روشن: خردمند، اهل معنى. چاشنى: مزه، مقدار غذایی که برای مزه کردن بچشند.

 

( 1953) سبلتت گنده كند بى‏فائده

جامه از ديگش سيه بى‏مائده‏

جامه از ديگ سياه شدن: اگر كسى خواهد از ديگ تهى دود آلود، چيزى بر دارد طعامى نخواهد يافت و جامه او هم سياه خواهد شد.

***

شخصى به وقت استنجا مى‏گفت اللَّهُمَّ اَرِحنِى رَائحَةَ الجَنَّةِ به جاى آن كه اللَّهُمَّ اجعَلنى من التّوابين و اجعلنى من المتطهّرين كه وِرد استنجاست. و وِرد استنجا را به وقت استنشاق مى‏گفت عزيزى بشنيد و اين را طاقت نداشت

اللَّهُمَّ اَرِحنى…: خدايا به مشام من برسان بوى بهشت را. ، اللّهم اجعلنى…: خدايا مرا از توبه كنندگان قرار ده و مرا قرار ده از پاكيزگان.

( 2221) آن يكى در وقت استنجا بگفت

كه مرا با بوىِ جنّت، دار جفت‏!

( 2222) گفت شخصى_ خوب وِرد آورده اى

ليك سوراخ دعا گُم كرده اى‏

( 2223) اين دعا چون وردِ بينى بود ،چون

وِرد بينى را تو آوردى به كون؟

( 2224) رايحة جنّت، ز بينى يافت حُرّ

رايحة جنَّت، كَم آيد از دُبُر

حُر: آزاده، آزاد. كم: هيچ. كم آيد: هيچ نيايد، دُبُر: نشيمنگاه، سرین.

***

( 2225)اى تواضع برده پيشِ ابلهان!

وِى تكبّر برده تو پيش شهان!‏

أبلهان: خداوندان قدرت ظاهرى. شهان: اولياى خدا.

( 2226) آن تكبّر بر خسان خوب است و چُست

هين مرو معكوس، عكسش بند توست‏

بند: كنايت از زيان.

( 2227) از پى سوراخِ بينى، رُست گُل

بو وظيفة بينى آمد اى عُتُلّ!

عُتُلّ: درشت خو. ناكس. «عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ. (قلم13)»

( 2228) بوىِ گُل، بهر مشام است اى دلير!

جاى آن بو نيست اين سوراخِ زير

مَشام: بینی.

( 2229) كى از اينجا، بوى خلد آيد تو را؟

بو ز موضع جو، اگر بايد تو را!

در معنی حب الوطن

( 2230) همچنين «حُبّ الوطن» باشد دُرست

تو وطن بشناس، اى خواجه نخست‏!

***

( 2444)غازيانِ غيب، چون از حلمِ خويش

حمله ناوردند بر تو زشت كيش‏

غازيان: جنگ جويان.غازيان غيب: استعارت از عذاب‏هاى الهى. اشارت است به آيه 178 سوره آل عمران كه خدا كافران را مهلت مى‏دهد تا بيشتر گناه كنند آن گاه يك باره آنان را بگيرد.

( 2445)حمله بردى سوىِ در بندانِ غيب

تا نيايند اين طرف، مردانِ غيب‏

دَربَندان: جمع در بند، به معنی قلعه و دژ.

( 2446)چنگ در صُلب و رحم‏ها، در زدى

تا كه شارع را بگيرى از بدى‏

تو ای فرعون ! برای بستن راه ورود اولیای الهی به این دنیا حتی به رحم مادران و صلب پدران هم رحم نکردی

شارع: راه عام، در تداول امروزین عربی به معنی خیابان است. شارع گرفتن: در اینجا كنايه از مانع زادن گرديدن.

( 2447)چون بگيرى شه رهى_ كه ذُو الجلال

بر گشاده است از براى انتسال؟

انتِسال: پديد آمدن فرزند، توالد و تناسل.

( 2448)سَد شدى در بندها را اى لجوج

كورى تو كرد سرهنگى_ خروج‏

( 2449)نك منم سرهنگ، هَنگت بشكنم

نك به نامش نام و ننگت بشكنم‏

هَنگ: قدرت، وقار و شکوه، سپاه و لشکر. معنی امروزین آن مورد نظر نیست.

( 2450)تو هلا! در بندها را، سخت بند!

چند گاهى_ بر سِبال خود بخند

سبال: سِبیل، بُروت، مویی که پشت لب مردان روید.

( 2451)سبلتت را بر كَند يك يك، قدر

تا بدانى كَالقَدَر يُعمِى الحَذَر

القَدَر يُعمى الحذر: تقدير ديده تدبير را كور مى‏كند.

«چون قضا آيد نبينى غير پوست

دشمنان را باز نشناسى ز دوست‏1194 1 »

( 2452)سبلتِ تو تيزتر يا آنِ عاد؟

كه همى‏لرزيد از دَمشان، بِلاد

«فجر/6-9/ص593: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ آيا نديدى كه رفتار پروردگارت با قوم عاد چگونه بود؟ إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِهمان قوم ارم، شهرى كه بناهاى ستوندار داشت الَّتىِ لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فىِ الْبِلَدِ و نظيرش در هيچ سرزمينى ساخته نشده بود»

( 2453)تو ستيزه رو ترى يا آن ثَمود

كه نيامد مثل ايشان در وجود؟

( 2454)صد از اينها گر بگويم، تو كرى

بشنوى و ناشنوده، آورى‏

( 2455)توبه كردم از سخن كانگيختم

بى‏سخن، من دارويت آميختم‏

( 2456)كه نِهَم بر ريشِ خامت تا پزد

يا بسوزد ريش و، ريشه‏ات تا ابد

ريش خام: استعاره از لجاجت و ستيزه رويى فرعون.

( 2457)تا بدانى كه خبير است اى عَدو

مى‏دهد هر چيز را در خورد او

«فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى‏. قالَ رَبُّنَا اَلَّذِي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏. (طه، 49- 50)»

( 2458)كى كژى كردى و كى كردى تو شر

كه نديدى لايقش در پى أثر؟

كژى كردن و دَم بر آسمان فرستادن: كنايه از كار نيك و بد كردن.

«فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ. (زلزله، 7- 8)»

( 2459)كى فرستادى دمى بر آسمان

نيكيى، كز پى نيامد مثل آن؟‏

( 2460)گر مراقب باشى و بيدار، تو

بينى هر دم، پاسخِ كردار، تو

( 2461)چون مراقب باشى و گيرى رَسن

حاجتت نايد قيامت آمدن‏

رسن گرفتن: كنايت از پى كار را گرفتن.

( 2462)آن كه رمزى را بداند او صحيح

حاجتش نايد كه گويندش صريح‏

( 2463)اين بلا از كَودنى، آيد تو را

كه نكردى فهم نكته و، رمزها

( 2464)از بدى، چون دل سياه و تيره شد

فهم كن! اينجا نشايد خيره شد

سياه شدن دل: حجاب رَين. خیره شدن: گستاخ شدن.

( 2465)ور نه خود تيرى_ شود آن تيرگى

در رسد در تو، جزاىِ خيرگى‏

( 2466)ور نيايد تير، از بخشايش است

نه پىِ ناديدن آلايش است‏

آلايش: كنايت از گناه.

«سوره الشوري آیة30 ص486 : وَ مَا أَصَبَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُم وَ يَعْفُواْ عَن كَثِيرٍ و آنچه مصيبت كه به شما مى‏رسد به خاطر اعمالى است كه به دست خود كرده‏ايد، و خدا از بسيارى از گناهان درمى‏گذرد» «طارق / 17 / ص591: فَمَهِّلِ الْكَافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْدَاپس در هلاكت آنان عجله مكن چند صباحى منتظر باش و اندكى مهلتشان بده درنهج البلاغه /خطبه 96حضرت علی علیه السلام می فرمایند :وَلئن اَمهَلَ اللهُ الظّالِمَ فَلَن یَفوتَ اَخذُهُ (واگر خداوند ، ستمگر را مهلت دهد از کیفر او در نگذرد»

***

( 3479) گفت يزدان، كه «تَرَاهُم، يَنظُرون»

نقشِ حمّام‏اند، «هُم لاَ يُبصِرون»‏

اشاره به آیه 198 اعراف :کافران چون نقش حمام تو را می بینند و چهره ملکوتی او را نمی بینند«تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ 198/ اعراف»« این معنا که نوشتم و صورت پیامبر ص ع را نقش حمام دانستم در بیتهای   3484 و 85 روشن تر می شود»

( 3480) مى‏نُمايد، صورت اِى {صورت پرست}!

كآن دو چشمِ مردة او، ناظر است‏

( 3481) پيشِ چشمِ نقش، مى‏آرى اَدب

كو چرا پاسم نمى‏دارد؟ عجب‏

نقش: صورت، و استعارت از آن كه ديده حق بين ندارد.

«تو لیاقت ادب او را نداری که تو را تعظیم کند»

( 3482) از چه بس بى‏پاسخ است اين نقشِ نيك

كه نمى‏گويد سلامم را، عَلِيك؟

( 3483) مى‏نجنباند سَر و سِبلت، ز جود

پاسِ آن كه كردمش، من، صَد سُجود

( 3484) حق اگر چه، سر نجنباند، برون

پاسِ آن ذَوقى_ دهد، در اندرون‏

( 3485) كه دو صد جنبيدنِ سَر، ارزد آن

سر، چُنين جنباند آخِر، عقل و جان‏

***

( 3492) هين طلسم است اين و، نقشِ مرده است

احمقان را، چشمش از رَه بُرده است‏

یک هشدار و نصیحت : به هوش باش که ظاهر دنیا طلسم و نقش بی جان است و احمقان را دل بستة خود کرده   است

( 3493) مى‏نُمايد او كه، چشمى_ مى‏زند

ابلهان، سازيده‏اند او را، سَنَد

و نقش دنیا در ظاهر لبخند می زند و نا بخردان آن را مژده می پندارند

نمودن: به نظر آمدن.

قرآن و سخنان پيمبران چون باغستان‏هاست و جوى‏هاى آب. زنگ را از دل مى‏زدايد و دل را بدان سخنان مى‏آرايد كه: وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْءانِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ. 17: 82 (اسراء، 82) اما رسيدن به اين حقيقت چون شناخت حقيقت پيمبر و اولياست كه براى هر كس ممكن نيست. كسانى كه از نور معرفت بى‏بهره‏اند جسم آنان را مى‏بينند و از ديدن جان شان محروم‏اند كه «تَرَاهُم يَنظُرونَ إلَيكَ وَ هُم لاَ يُبصِرُونَ».

معنى‏اش پنهان و او در پيش خلق

خلق كى بينند غير ريش و دلق‏835/4

پيمبر را كسى خواهد شناخت كه حق را شناخته باشد. كه «مَن رَآنِى فَقَد رَأىَ الحَقَّ».

چون مرا ديدى خدا را ديده اى

گرد كعبه صدق بر گرديده اى‏2235/2

حق تعالى رسول را دل دارى مى‏دهد كه: وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى اَلْهُدى‏ لا يَتَّبِعُوكُمْ. 7: 193 (اعراف، 193) تو آنان را به خدا مى‏خوانى و نفس پليدشان به دنيا. آنان از تو جز جسم نمى‏بينند و مى‏گويند: ما أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما أَنْزَلَ اَلرَّحْمنُ مِنْ شَيْ‏ءٍ. 36: 15 (يس، 15) شناختن تو چون شناختن حق است كه خاص خاصان درگاه است، خاص كسانى است كه جان را در راه اين شناخت مى‏دهند نه آنان كه خواهند رايگان بدان برسند.

آن گاه به بيانى لطيف مى‏پردازد كه بعض شارحان به سليقه خود آن را تفسير كرده‏اند.

على (ع) فرمايد: «خدا قرآن را مايه سيرابى دانشمندان كرده است و بهار دل‏هاى فقيهان و مقصد راه‏هاى پارسايان و دارويى كه از پس آن بيمارى نيست و نورى كه با آن تارى نيست.» (نهج البلاغه، خطبه 198) و اين بركت‏ها نصيب كسانى است كه تنها به نقش و حروف بسنده نكنند.

***

بيان آن كه خلق دوزخ گرسنگانند و نالان‏اند به حق كه روزى‏هاى ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان كه ما را صبر نماند

خلق دوزخ گرسنگان‏اند…: ظاهراً اشارت است بدين حديث: «يُلقَى عَلى أهلِ النَّارِ الجوعُ فَيعدلُ ما هم فيه من العذاب.» (كنز العمال، ج 14، ص 531، از سنن ترمذى، باب ما جاء فى صفة طعام اهل النار) و نيز در آن اشارتى است به قرآن كريم: يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ اِمْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ. 50: 30 (ق، 30)

بازگشت به موضوع خوراک دوزخ و داستان موسی و فرعون :

( 3668) اين سخن پايان ندارد موسيا!

هين رها كن آن خران را، در گيا!

خران: استعارت از قوم فرعون. گيا: استعارت از نعمت دنيا.

ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ. 15: 3 (حجر، 3)

( 3669) تا همه، ز آن {خوش علف}، فربه شوند

هين كه گرگانند، ما را خشم‏مند

گرگان: استعارت از خلق دوزخ.

( 3670) نالة گرگانِ خود را، مُوقِنيم

اين خران را، طعمه ايشان كنيم‏

موقِن: با یقین، کسی که ایقان دارد.

( 3671) اين خران را، كيمياىِ {خوش دمى}

از لبِ تو ،خواست كردن، آدمى‏

و ای موسی ع افسوس که نفس گرمِ تو که در ارشاد ، كيميا یی است که از لبهاى تو بيرون مى‏آید می خواست كه اين خران را تبديل به آدمى نمايد

كيمياى خوش دمى: استعارت از ارشاد و انذار. راهنمايى.

( 3672) تو بسى كردى به دعوت، لطف و جود

آن خران را، طالع و روزى، نبود

( 3673) پس فرو پوشان لحافِ نعمتى_

تا بَرَدشان، زود خوابِ غفلتى_

لحاف نعمت: مقصود غفلت است.

«وَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِايَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ(182) (ص 174) (سورة الأعراف)و كسانى كه آيه‏هاى ما را دروغ شمرده‏اند به مهارت از آنجا كه ندانند بدامشان مى‏آوريم »

( 3674) تا چو بجهند از چنين خواب، اين رَدِه

شمع، مُرده باشد و، ساقى شُده‏

رَده:صف، قطار، گروه، دسته. شمع مرده و ساقى شده (رفته): فرصت از دست شده جهان به پايان رسيده و قيامت آغاز گشته.

« فرعون هنگامى ايمان آورد كه سود نداشت و بدو گفتند: آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ. 10: 91 (يونس، 91)»

( 3675) داشت طغيانشان، تو را در حيرتى_

پس بنوشند از جزا، هَم حسرتى_

( 3676) تا كه عدلِ ما، قدم بيرون نهد

در جزا هر زشت را ،در خُور، دهد

 

 

 

 

 

 

 

 

بازدیدها: 94

همچنین ببینید

موضوع«عصمت وحی آوران» از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عصمت وحی آوران (سوره الشوري) (51) (ص 488) وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − 10 =